سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

بهار 1391

مهمانی بهار- مهمانیِ سال نو را سه چهار روز عقب انداخته‌ام، که بیافتد آخر هفته و که جیا این‌جا باشد. جیا البته همان سه شنبه آمد، وسط هفته. حالا جمعه‌ است و دو تایی داریم آشپزی می‌کنیم. ده دوازده نفر مهمان داریم. دوستان خیلی نزدیک به اضافه‌ی نیکلا. می‌خواهم نیکلا را به دوستانم معرفی کنم، تا وقتی که دیگران نپذیرفته‌اندش نمی‌توانم به‌ش بگویم دوست نزدیک. دو سال این پا و آن پا کردم، به یک دلیل ساده که کاراگاه پلیس است. بله من آدم‌ها را از روی طبقه‌ی اجتماعی و شغل‌شان قضاوت می‌کنم. نیکلا اما توی این دو سال امتحان‌ش را پس داده. جیا دو نوع دسر آماده می‌کند و من خورش بادمجان. دارد سفیده‌ی ده تا تخم مرغ را جدا می‌کند، زرده‌اش را می‌گذارد برای دسری که بهش می‌گوید ‌devil’s food cake و سفیده‌اش را برای ‌angel food cake. اینقدر که یکی‌ش سنگین است و مضر؟ و آن یکی سبک است. من خیلی کار زیادی ندارم جز این‌که همه‌ي چیزهایی را که از پیش آماده کرده‌ام بریزم توی قابلمه.
آفتاب خیلی خوب بهاری پهن شده توی خانه. هر دومان روی‌مان به پنجره‌ي قدی و یک‌سر خانه‌ رو به تراس ایستاده‌ایم. به تراسی که رو به غرب است. کابل که بروم دلم برای این خانه تنگ خواهد شد. به جیا این را می‌گویم. می‌گوید شک نکن. قدم‌ت سست نشود یک وقت. الان دارد توت فرنگی‌ها را پاک می‌کند. یک دانه اشک روی گونه‌اش است. می‌گویم جیا تلاش کن که بگذری. توی این یک و نیم سال پیش هم که با هم بودید بیش‌تر وقت‌ها غمگین بودی. می‌گویم هیچ وقت نمی‌توانستم این‌طوری تصورت کنم، تو بودی که هیچ وقت یک جا بند نبودی، من را به زور می‌بردی پاتیناژ، مهمانی، رستوران‌های اگزوتیک، این پنج سال هر جا زندگی کرده‌ام آمدی دیدنم، ناپل بعد از انتخابات ایران وقتی بی وقفه گریه می‌کردم آمدی که آرامم کنی، شتوتگارت، لندن، مدام می‌گفتی قدم سسست نکن، شک نکن، تند قدم بردار. الان هم می‌گویی. چه شده که خودت نمی‌توانی بگذری. الان چهار ماه شده. می‌گوید امروز صبح که رفته بودم موزه‌ي انستیتوی جهان عرب، یک متن قدیمی بود در مورد یک مرد شرقی-مسلمانِ مسافر، نمی‌دانم کی، یک مسافرمعروف، متن خیلی شاعرانه بود، در مورد بزرگی و خوبی‌ش و این‌که از هر شهری که می‌رفت، هم‌زمان با رفتن‌ش آفتاب غروب می‌کرد، مستقل از این‌که وقت غروب آفتاب بود یا نه. یک دفعه این‌قدر غمگین شدم که آمدم بیرون. فکر کردم من هم آدمی به این خوبی شناخته‌ام توی زندگی‌م اما رفته. فکر می‌کنم این‌که ایرانی یا به طور کلی شرقی بوده باعث شده یک غم عجیب و دوست داشتنی شرقی مرا فرا گرفته باشد، که دلم نمی‌خواهد رهای‌ش کنم. از همان غم‌هایی که توی شعرهای‌تان هست. می‌دانم که جهان نمی‌ایستد چون من آمادگی ادامه‌ي زندگی را ندارم، زندگی‌م را می‌کنم، پاتیناژ می‌روم هنوز هر هفته، اما غمگینم. از این غم نمی‌خواهم دل بکنم. فکر می‌کنم حتی بحث نتوانستن هم نیست، واقعن نمی‌خواهم. تو می‌دانی که من حداکثر سه چهار هفته برای‌م طول می‌کشد که هر رابطه‌ای را فراموش کنم. مساله برای‌م بیش‌تر یک تصمیم است. می‌خندم، می‌گویم آره، ذهن ژرمنیک تیپک‌ت را می‌شناسم. واقعن می‌شناسم. پس چه‌اش شده این‌بار. چرا دوباره نمی‌شود همان آدم قبلی.

به جیا گفتم بیاید پاریس که فراموش کند، که یک هفته را بگذارد برای خوش گذرانی. هوا خیلی خوب بود این یک هفته. خیلی خوب. چطور بگویم، مثل اردیبهشت شیراز. من هم که کار نداشتم، خیلی از وقت‌ها با هم گذراندیم، تمام شب‌ها بیرون رفتیم. به آدم‌های جدید معرفی‌ش کردم. اما هنوز که روز چهارم است، وقت آشپزی اشک روی گونه‌ی راست‌ش است. شب‌ها ساعت دو که چراغ را خاموش می‌کردیم که بخوابیم تازه توی تاریکی شروع می‌کردیم به حرف زدن. اما چیزی عوض نشده، از بار غم‌اش انگار چیزی کم نشده باشد. از آدم‌های امشب فقط نیکیتا را از قبل می‌شناسد، آلمان که با هم زندگی می‌کردیم آمد پیش‌مان. آنا را هم دیده چهارشنبه شب که رفتیم جشن سال نو انستیتو کرد. ساعت هشت یکی یکی از راه می‌رسند، اول نیکلا، بعد نیکیتا و شارل با هم. آنا، بعد جی، ژرالدین و دیوید، و بقیه. جیا هم مثل نیکیتا است، مثل ستاره، با همه‌ی آدم‌ها حرف مشترکی دارد بنابراین نگران سرگرم کردن و توی جمع جا کردن‌ش نیستم.

طبق معمول این اواخر تا وقتی بقیه برسند و گرسنه‌مان بشود تابو بازی می‌کنیم. اول همه یکی یکی در مورد فلوران می‌پرسند. می‌خندند و و علیه‌ش حرف می‌زنند. ناسیونالیست فرانسوی بودن‌ش را. گفتم که تا نیکلا را جمع نپذیرد نمی‌توانم دوست نزدیک حساب کنم. فلوران را برای یک مهمانی زمستانی دعوت کردم، نه این که دوست نزدیک‌م باشد، اما دعوت‌ش کردم‌ به خاطر این‌که توی یک سال گذشته هیچ مهمانی خودش یا پدر و مادرش نداده‌اند که من نبوده باشم. به شدت پس‌اش زدند. اولین سوال را ژرالدین ازش پرسید، با لحنی که معلوم بود مهم نیست جواب پسر بیچاره چه باشد: سارا از از کجا می‌شناسی، گفت اولین بار با هم رفته‌ایم کمپینگ، به‌شان بر خورد، توقع دارند من آدم‌ها را یا از دانشگاه بشناسم یا از سر کار، یا از طریق یک دوست مشترک یا توی تئاتر و سینما و ادبیات و موسیقی از این دست. بعد فلوران هم بهانه دست‌شان داد. شروع کرد به از فرانسه دفاع کردن، یک شعر ناسیونالیستی از ویکتور هوگو خواند و چیزی در مورد خانواده‌اش پراند. کارش تمام بود، مطمئن بودم. اما توقع نداشتم به‌ش حمله شدید و گروهی کنند. بحث مهاجرت شد، گفت خب کسی اگر از فرانسه خوشش نمیاید مجبور نیست این‌جا زندگی کند. یک صحنه را یادم است که من واقعن فکر می‌کردم به طور فیزیکی باید بروم بین ژرالدین و جی و فلوران بایستم. بهش گفتند همین است که یک کشور راسیست و فاشیستی مثل اینی که هست داریم و آدمی مثل سارکوزی رییس جمهورمان است. فلوران هم کوتاه نمی‌آمد. یکی از باهوش‌ترین آدم‌هایی‌ است که من می‌شناسم، فلایت آو آیدیا هم دارد. به نظر من گناهی ندارد، یک فرانسوی معمولی است، بقیه ی دوستان من طبیعی نیستند که صبح تا شب دارند به فرانسه بد و بیراه می‌گویند. یک فرانسوی تیپیک، به کشورش، به تاریخ و ادبیات و رسوم کلیشه‌ای‌اش افتخار می‌کند. خیلی بیش‌تر از مردم بقیه کشورها حتی.

 شب بعد از رفتن بقیه وقتی نیکیتا و جی داشتند ظرف‌ها را می‌شستند و خشک می‌کردند باهاشان دعوام شد. گفتم حق نداشتید خانه‌ی من با مهمان من دعوا کنید. جی گفت فاشیست بود باید ساکت می‌ماندیم؟ گفتم هی چشمانت را باز کن نود و پنج درصد آدم‌ها این‌طوری هستند، همه مگزین لیترر و نیویورکر نمی‌خوانند و توی فضای آکادمیک و روشنفکری ِبین المللی پاریس نیستند. بعدش باز هم تکرار می‌کنم، با مهمان این کار را نمی‌کنند. یک وقتی از شب بود که شما هشت نفر رفته بودید توی آشپزخانه توی دومتر فضا که پشت کرده باشید به فلوران. گفت همین آریستوکرات‌ها فرانسه را به گند کشیده‌اند. گفتم همان‌قدری که مهاجرها. من خارجی‌ هستم و با خیال راحت می‌توانم حرف بزنم، مثل بقیه فرانسوی‌های متوسط از ترس این‌که فاشیست و راسیست شناخته شوم دهنم را نمی‌بندم. همین‌کارها را می‌کنید که این کشور یک روزی منفجر می‌شود از نفرت. پنج درصد هستید ایده‌تان را به اسم برادری و برابری و چی چی دارید به نود و پنج درصد دیگر تحمیل می‌کنند. اوپن یور آیز، یو آر مور دینجرس دن پیپل لایک هیم. بیکاز یو آر شور یو آر رایت. نو وان ایز رایت. یو آر مور دینجرس بیکاز یو تینک اوری وان هز تو تینک اند اکت لایک یو. یو، ژرالدین، آنا، دیوید، شارل. یس یو آر نات نرمال. نان آو یو. هنوز عصبانی یا هیجان زده که می‌شوم انگلیسی حرف می‌زنم. گفت فکر نمی کنی شاید ایراد از تو هم باشد که همه‌ی ما به عنوان دوستان تو آنرمال هستیم؟ آه ببخشید به جز یکی. گفتم چرا اما من دوستان معمولی هم دارم، فقط جرات نمی‌کنم به شماها نشانشان بدهم. امشب نمونه‌اش. الکی می‌گفتم، به جز فلوران کی بود که جرات نمی‌کردم؟ آهان نیکلا. نیکیتا ساکت داشت ظرف‌ها را خشک می‌کرد. جرات نمی‌کرد بین جی و من طرف یکی‌مان را بگیرد. فکر کنم در واقعیت هم واقعن آن وسط گیر کرده بود. نیکی طبیعی ترین آدم این اطراف است.

برگردم به بهار. داشتم می‌گفتم تابو بازی کردیم. یک جور معادل پانتومیم است برای وقتی که ایران نیستم. نمی‌دانم بازی کرده‌اید یا نه، هر گروه یک سری کارت دارد که روی هر کارت یک کلمه است که طرف باید به گروه‌ش توضیحی بدهد و گروه‌ش آن کلمه را حدس بزنند، اما پنج تا کلمه‌ی تابو زیر آن کلمه نوشته شده که وقت توضیح دادن اجازه نداری آن‌ها را استفاده کنی. مثلن اگر کلمه ماه است، کلمه‌های تابو آسمان و ستاره و خورشید و جزر و مد و آرمسترانگ هستند. البته به این آسانی که نیست، مثلن می‌گویم. یک ساعت شنی هم داریم و می‌شمریم توی یک دقیقه چند تا کلمه را می‌توانیم حدس بزنیم. فرانسه زبان نبودن بعضی‌های‌مان هم محدودیتی معمولن ایجاد نمی‌کند. مثل پانتومیم به توانایی حدس زدن و گذشته‌ی مشترک و این‌ها هم بستگی دارد. مثلن اولین کلمه‌ای که به نیکی افتاد "نق زدن" بود، در توضیح به ما که گروهش بودیم گفت: فرانسوی‌ها مدام در حال این کار هستند، من و جیا به عنوان دو نفر غیر فرانسوی جمع فورن گفتیم "نق زدن" . بدیهی است که بقیه در هیچ صورتی نمی‌توانستند برای این توضیح این کلمه را حدس بزنند. یا به جیا کلمه‌يextreme sports افتاد و او در توضیح‌اش می‌گفت کاری که برای سرگرمی انجام می‌دهیم و بدیهی بود که هیچ کدام از ما به ذهن‌مان هم چنین چیزی نمی‌رسید. حدس‌ها از آفتاب گرفتن و فیلم دیدن و لم دادن و کتاب خواندن فراتر نمی‌رفت.

مساله نیکلا هم به سلامتی گذشت. بعد از یک دور کامل انتقاد از پلیس فرانسه و به گند کشیدن سرتاپای سیستم و زیر سوال بردن کامل عکس العمل یک هفته‌ی گذشته پلیس (کشتنِ این جوان مسلمانی که سه تا بچه ی یهودی و یک ربای و دو تا ارتشی را کشته) و دیدن عکس‌العمل آرام و منطقی نیکلا، و یک و نیم ساعت "تابو" بازی کردن، بالاخره همه‌شان با آغوش باز پذیرفتندش. یک دور هم نیکی و رکسلان خواستند کارت پلیس‌اش را ببینند و با هیجان دخترهای تین‌ایجر ازش سوال می‌پرسیدند. پسرها هم در مورد این‌که دخترها کلن چطوری برخورد می‌کنند ازش می‌پرسیدند. گفت که تقریبن هیچ وقت لباس فرم تنش‌ نیست اما خب کلیشه‌ها خیلی هم بی‌راه نیستند. با جیا داشتیم برای دسر کِرِم می‌ریختیم روی توت فرنگی‌ها، به‌شان گفتم هوی این‌قدر کلیشه‌ای برخورد نکنید. نیکلا داشت می‌گفت من دو سال است سارا را می‌شناسم آرزو داشتم یکی از ستریوتایپ‌ها که دخترها در مورد پلیس‌ها را دارند در موردش حرف بزند، حتی همین عکس‌العمل ساده‌ی کارتت را ببینم را هم دریغ کرده. گفت حداکثر ارتباطی که با شغل‌م برقرار می‌کند این است که هر بار می‌بیندم می‌پرسد امروز چه خبر؟ کسی را نکشته‌ای؟ گفتم نمی‌توانم با این قضیه کنار بیاییم که یکی با خودش اسلحه حمل کند. که فکر کند اگر لازم شد می‌شود یکی را کشت.
البته به‌ش نگفتم یک کار دیگر هم می‌کند که می‌رود روی اعصابم. که هر بار از کشور خارج می‌شوم یا وارد می‌شوم بهم اس ام اس می‌زند که سفر بخیر یا خوش آمدی، روز تولدم را هم از توی فایل‌های پلیس نگاه کرده بود اولین بار که تبریک گفت. یک‌بار هم بهم اس ام اس داد که گواهینامه‌ی فرانسوی‌ت صادر شده، برو بگیرش قبل از این‌که پست‌ش کنند.
برای فردای مهمانی یک رستوران ویتنامی قرار گذاشتیم و برای روز بعدش آنا همه را به یک کنسرت موسیقی برمه(میانمار؟) دعوت کرد. گفت که برای‌مان بلیت مهمان نگه می‌دارد. این شد که جیا تا روز آخر سرش شلوغ بود. اما گاهی وقت‌ها زوم می‌کرد روی یک نقطه. به قول خودش سوزن‌ش گیر کرده روی یکی از این عشق‌های شرقی. دل‌ش هم نمی‌خواد رها شود، من چه‌کار می‌توانم بکنم.

از ایستگاه قطار برمی‌گردم، ساعت پنج سوار قطار آمستردام شد، حوالی نه می‌رسد لاهه.