شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

Troubles overcome are good to tell

قرار شنا را کنسل کرده‌ام که بنشینم خانه و فیلم‌نامه بنویسم. اما نمی‌نویسم. چرا؟ مثل همه‌ی کارهای عقب مانده که اولین قدم‌ش سخت است. دوست ستاره از برلیناله آمده بود پاریس، چند روزی این‌جا بود و بهم اصول اولیه‌اش را درس داد. فوت کوزه‌گری هم حتی به‌م گفت. یعنی واقعن توی ذهن‌م آماده‌م برای نوشتن. برای این‌که به چه زبانی‌م بنویسم، از چند نفر از دوستانم که به زبانی جز زبان خودشان می‌نویسند توصیه خواستم، همه‌شان شروع کردن به شمردن خوبی‌ها و بدی‌های این‌که اول به زبان مادری‌ت بنویسی و بعد ترجمه کنی و خوبی‌ها و بدی‌های این‌که مستقیم به به زبان دوم بنویسی. به‌شان گفتم این‌ها را خودم هم مي‌دانم، از شما توصیه خواستم که بگویید اگر شما بود این یا آن. بعد از ستاره پرسیدم، بدون یک لحظه مکث گفت مستقیم به انگلیسی بنویس. همیشه این‌قدر مطمئن است. راه‌حل همه‌ی دوراهی‌ها ستاره است.

شب قرار است با آنا برویم فیلم Intouchable را ببینیم. نوزده میلیون نفر رفته‌اند فیلم را دیده‌ام اما من هنوز ندیده‌ام. کلن فقط دو سه تا سینما هنوز نمایش‌اش می‌دهند بعد از نزدیک به چهار ماه. همان اوایل سه بار رفتیم سینما، بلیت تمام کرده بود از دو ساعت قبل. بقیه دفعه‌ی بعد آن لاین خریدند و رفتند اما من لج کردم و دیگر نرفتم. وقتی قرار است غروب از خانه بیرون بروم، دیگر هیچ کار ذهنی نمی‌توانم کنم. چون مدام فکر می‌کنم اگر واقعن در حال خوب کار کردن بودم و مجبور شدم بیرون بروم چی؟

دیشب برای مراسم جوایز آکادمی سزار (مثل اسکار است برای فرانسوی‌ها) خانه ماندم. در طول مراسم سزار که خانه‌ی همسایه‌مان نگاه کردم، یادم آفتاد که من سال 2008 توی یک فیلم بازی کردم و بعد هیچ‌وقت هم ندیدم‌ش چون فرانسه نبودم. حتی اسم فیلم هم یادم نیست، در مورد ریاست جمهوی میتران بود، وقتی اولین بار رای آورد. مامان ژرالدین طراح لباس فیلم بود، من و ژرالدین هم رفتیم توی فیلم بازی کردیم. نقش مهمی نبود، مدام توی کافه بودیم، از دوستان شخصین اول فیلم. یک شب تا صبح شراب خوردیم برای یک سکانس. صبح مست مست بودیم. لباس‌های دهه‌ی هشتاد هم تن‌مان بود و بنابراین این که مامان ژرالدین طراح لباس هم باشد کمکی به‌مان نکرد که تیپ‌‌مان قابل تحمل‌تر باشد. به‌مان گفت هر لباسی می‌خواهید انتخاب کنید. همه‌شان اپل داشتند و زشت بودند. این را قبلن توی وبلاگ نوشته‌ بودم؟ این‌جا که می‌نویسم همه چیز دژا وو می‌شود.

بعد از مراسم سزار در حال منسفیلد پارک خواندن، روی پاک کردن حافظه‌ام کار کردم. از رابطه‌ی تمام شده‌مان یک چیزهای کوچکی مانده که اذیت‌م می‌کند، دلتنگ‌م می‌کند. چیز زیادی از خاطرات نمانده، اما موسیقی که یادآوری کند چرا. آخرین باری که پاریس بود یک سی دی از "زاز" از توی فرودگاه خریده بوده و تمام روزهایی که این‌جا بود زاز داشت می‌خواند. این است که من الان چند ماه است نمی‌توانم زاز گوش کنم، با این‌که دوست‌ش دارم. اما تا صدای‌ش را می‌شنوم دوباره می‌شود آخر تابستان است و تو دوباره اینجایی. سر یک موزیک‌ش ما داریم بلند حرف می‌زنیم. یا من دارم دعوا می‌کنم، تو داری بلند حرف می‌زنی.
دلم نمی‌خواهد به این اعتراف کنم، چون می‌ترسم توی ذهن‌م بماند، اما تنها رابطه‌ی بود که تمام نشده بود و تمام‌ش کردیم (کی کرد واقعن؟) نمی‌شد. من آدم توی آن شهر زندگی کردن نیستم. او هم آدم جا به جا شدن نبود. یعنی به قول خودش دست کم برای پنج‌-شش سال تا کارش راه بیافتد. کار من طوری است که یا باید توی پاریس و ژنو و نیویورک و رم باشد یا باید مثلن توی کشورهای در حال توسعه. کارم را ول می‌کردم می‌نشستم خانه؟ خب نه. پس او کارش را ول می‌کرد می‌آمد پاریس می‌نشست خانه؟ من خیلی خودخواه بودم؟
اگر خودخواه نبودم که تو این‌طوری دوستم نداشتی. یادت است اولین باری که من را به سای که نزدیک‌ترین دوستت بود معرفی کردی، صبحانه صبح یک‌شنبه، قبل از این‌که من بروم لندن؟ سای که روی‌اش را برگرداند، یواش بهت گفتم این قهوه آبکی است، می‌شه لطفن برای من عوض‌ش کنی و از نو درست کنی؟ تو اما بلند حرف من را تکرار کردی و با افتخار در مورد خودخواهی من با سای حرف زدی و این‌که صبح تا شب دارم توضیح می‌دهم که من این را دوست ندارم، آن را این‌طوری دوست دارم، این یکی را اصلن دوست ندارم، این‌کار را بکن، آن کار را نکن و این‌که فکر می‌کنم همه باید به ساز من برقصند و که لذت می‌بری از این خودخواهی من. سای گفت در مورد این‌یکی حق باهاش است،‌ ما این‌جا چون قهوه کم می‌خوریم بلد هم نیستیم درست کنیم. بهار دو سال پیش هم جز ماه‌های هاری من بود. همه‌ چیز را پررنگ می‌کردم و پر رنگ می‌دیدم.

دیشب زاز گوش کردم و منسفیلد پارک خواندم. اما کتاب آن‌قدر قوی نبود که بتواند حس‌اش را روی موزیک ضبط کند. شاید یک صحنه‌هایی از کتاب روی سی دی ضبط شد، مثلن‌ آن‌جایی که ماریا با آن لباس‌ توی دست و پا با آقای کرافورد از روی نرده‌ها می‌پرند. اما هنوز حس تو روی صدای زاز است. تو که موهای‌ کنار گوش‌م را کنار می‌زنی آن چند تار سفید را پیدا می‌کنی و می‌گویی فکرش را بکند در چهل و پنج سالگی رنگ موهای‌ت چقدر خوب می‌شود، سه رنگ دارد، سیاه و بلوطی و سفید. وقتی دو هفته پیش می‌خواستم موهای‌م را رنگ کنم، همه‌ش می‌ترسیدم این تارهای سفید تیره شوند،‌ خدا را شکر این‌قدر بد رنگ کردم که به این تارها نرسید. سفید مانده. این چیزها را نمی‌شود پاک کرد، نمی‌شود که من یک روزی زاز گوش کنم انگار که اولین بار است. تنها راه‌اش این است که روی‌ش دوباره حس ضبط کنی، جایگزین‌اش کنی. یک روز که با بچه‌ها داشتیم توی تراس دارت بازی می‌کنیم، زاز می‌گذارم با صدای بلند. بعدتر وقتی زاز گوش می‌کنم صدای خنده‌های نیکیتا و جر زدن دیوید را در یک روز تقریبن بهاری می‌شنوم.
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آیا همه‌ی آدم‌ها این‌قدر آگاهانه خاطرات و ذهن‌شان را دست‌کاری می‌کنند. این‌قدر بر ساز و کار ذهن‌شان تسلط دارند؟، و می‌خواهند تسلط داشته‌ باشند؟ من این‌کار را با هر چه که لازم باشد می‌کنم تا آن‌جا که حداقل ممکن باقی بماند برای دل‌تنگی وغمگینی و ناراحتی که از گذشته خودش را می‌کشاند به حال. فکر می‌کنم زندگی در حال حاضر خودش به قدر کافی دغدغه دارد که چیزی از گذشته با خودمان نکشانیم. دلیل اینکه موزیک فارسی خیلی کم یا تقریبن هیچ وقت گوش نمی‌کنم همین است. هیچ راهی وجود ندارد که کل آن فرهنگ را پاک کنی و چیز جدیدی روی‌شان ضبط کنی. شهرم ناظری اگر گوش کنم دلتنگی‌م می‌شود برای یک فرهنگ، برای کل یک کشور، نه فقط مامان و بابا و زندگی پشت سر. نامجو هم با این‌که جدید است، به هر حال دارد فارسی می‌خواند، فقط وقتی گوش می‌کنم که ایران باشم و دلم تنگ نشود.

هنوز وقتی می‌خواهم کار خلاقانه‌ای انجام دهم یا چیز مهمی بنویسم، نول‌ون لو روا گوش می‌کنم چون آخرین روزهای پایان نامه نوشتن با صدای این آدم کار می‌کرده‌ام. این‌طوری بدون این‌که دیرم شده باشد یا مجبور باشم به نوشتن چیزی، هوا گرم می‌شود و آدرنالین منشر می‌شود توی خونم. باید نول‌ون گوش کنم و سناریو بنویسم.

پ.ن: همان‌طور که احتمالن تا حالا شنیده‌اید. جدایی نادر از سیمین جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی سزار را هم برد.
عنوان: ضرب‌المثل ییدیش