پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۰

Still, the power of time off

وبلاگ انگلیسی را شروع کردم. هوررای. کاری که پنج سال بود توی ذهنم بود و دو سال بود که تقریبن هر هفته می‌خواستم هفته‌ي بعد شروع‌اش کنم. بله همین، هنوز the power of time off

در راستای تعطیلاتی که به فکر کردن واداشتدم. بالاخره بعد از دو سال برای اولین بار آمده‌ام کتاب‌خانه‌ی سازمان.  هر روز صبح از جلوش‌ رد می‌شدم و فکر می‌کردم یک روزی کارم را طوری می‌کنم که فقط نصف روز باشد بقیه روز را می‌آیم کتاب‌خانه. یا اصلن همین دو ساعت وقت ناهار. از بیرون فضای‌ش خیلی دوست داشتنی و هیجان انگیز است.
بالاخره امروز از صبح آمدم،  ظهر که شد متصدی کتاب‌خانه عوض شد. جدیده که آمد به هر کسی یک گیری داد. به یکی گفت چرا جای چراغ روی میز را عوض کرده. به آن‌یکی گفت این همه کتاب روی میز جمع نکند و آن‌هایی را که نمی‌خواهد بگذارد سر جای‌ش. به یکی گفت کت‌اش را به جالباسی آویزان کند و نگذاردش پشت صندلی‌اش. بعد به من نگاه کرد اما چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه، شبیه کسی که راه حل مساله سختی را پیدا کرده، آمد گفت چرا لپ تاپ‌ات را زده‌ای توی این پریز. باید بروی بشینی سر آن میزها و بزنی توی آن پریز‌های آن‌طرف. گفتم آن‌جا اینترنت‌اش کار نمی‌کند، می‌دانم وایرلس است اما لپ تاپ من آنجا را نمی‌گیرد (آدم وقتی برود لپ‌تاپ‌اش را از سوپرمارکت سر کوچه‌ شان بین دو مدلی که دارند بخرد، همین هم می‌شود). گفت چرا می‌گیرد. گفتم من از صبح این‌جا هستم همه‌ی آن‌جاهایی که شما می‌گویید را امتحان کرده‌ام. الان چه فرقی می‌کند. این پریز که خالی است. گفت همین دیگر، باید این پریز خالی باشد.

بینید من سال‌ها روی خودم کار کرده‌ام که آدم‌ها را از ملیت و قومیت‌شان قضاوت نکنم، اما نمی‌شود لامصب. این طرف اگر آلمانی یا امریکایی بود  ممکن نبود این کار را بکند (خب یک درصد احتمال می‌دهم بهش). اگر فرانسوی بود احتمال‌ش پانزده درصد بود و اگر ایرانی باشد احتمالش هشتاد درصد است. بله ایرانی است. از لهجه‌اش حدس زدم. برای خودم این‌طوری توضیح می‌دهم که مردمی که سخت زندگی کرده‌اند، به دیگران هم سخت می‌گیرند. اما این‌یکی واقعن مریض بود. غروب می‌روم به رییس‌شان می‌گویم. البته بعد که جای‌م را عوض کردم کتاب دم دستم را که فارسی بود دید و آمد  به فارسی عذرخواهی کرد و گفت اگر وایرلس‌ت هنوز کار نمی‌کند برو همان‌جا یا اصلن بیا بشین سر جای من. رفتم جای قبلی. اما می‌‌نویسم به رییس‌ش.

دو ماه دیگر انتخابات ریاست جمهوری فرانسه است و می‌توانید هیجان فضا را تصور کنید. اما من حتی یک میز‌ گردشان را هم تا آخر نمی‌توانم گوش کنم. خوب بحث می‌کنندها. یعنی خیلی هیجان انگیر و عمیق، اما با هم حرف می‌زنند. می‌پرند توی حرف هم. گاهی وقت‌ها، مخصوصن توی میز‌گردهای آخر شب، گاهی چهار تا پنج نفرشان با هم حرف می‌زنند. فکر می‌کردم آستانه‌ی تحمل من پایین آمده که با هم حرف زدن این‌ها این‌قدر می‌رود روی اعصاب‌م. اما امروز صبح یکی از هم‌کارانم همین را می‌گفت و این‌که "بیست سال پیش که تازه از برلین آمده‌ بودم پاریس، تلویزیون که نگاه می‌کردم پیش خودم فکر می‌کردم این‌ها چطوری همه‌شان با هم حرف می‌زنند، اصلن از کجا می‌دانند که طرف مقابل می‌خواهد چه بگوید که  حرف‌ش را با مخالفت قطع می‌کنند." می‌گوید بعد از چند سال دلیل‌ش را فهمیدم. زبان فرانسه مثل آلمانی نیست که فعل‌ش را آخر جمله بگویی. همان کلمه‌ی دومی یا گاهی اولی فعل است. این است که طرف مقابل اصل مطلب را توی دو کلمه‌ی اول گرفته و حدس می‌زند که می‌خواهی چه بگویی، در صورتی که توی آلمانی باید صبر کنی تا جمله طرف تمام شود چون بخشی از فعل آخرین کلمه است.