یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۰

Quit messing around and go write your novel

خب به‌تر است دیگر ادامه ندهم به از فایده‌هایی "the time off" گفتن. اما یک چیزی تغییر کرده. حوصله‌ام بیش‌تر شده. ربطی به سفر ایران هم ندارد. چون ایران که بودم هم حال‌م بد بود. مثل سه سال گذشته بود. شاید به قطع کردن اینترنت ربط داشته باشد. که البته از نیمه‌ی نوامبر اینترنت نداشته‌ام. شاید آن یک ماه و نیم در ترک بودم و هنوز فایده‌های‌ش را حس نکره بودم. هر چه دلیل‌ش باشد، خوبم.
کتاب می‌‌خوانم اما با حرص. یعنی مثلن الان چهارتا کتاب را دارم با هم هم‌زمان می‌خوانم. هر کدام‌ش را که دست‌م می‌گیرم، احساس می‌کنم وقت کم است، کی این همه کتاب نخوانده را تمام کنم، بعد کنارش می‌گذارم و می‌روم سراغ بعدی. سترس دارد، طبیعی نیست رفتارم. اما چهار سال می‌گذرد از آخرین باری که جدی جدی کتاب‌ می‌خوانده‌ام، نه مثل این‌هایی که توی مترو و وقت خواب کتاب دست‌شان می‌گیرند. حالا دارم منسفیلد پارک آستین را می‌خوانم، یک کتاب از اومبرتو اکو در مورد ترجمه، یکی در مورد نیشن-ستیت توی افغانستان و مادام بواری.
دارم به آدم‌هایی فکر می‌کنم که توی چند سال گذشته به خاطر حال بدم دهن‌شان را سرویس کرده‌ام. می‌خواهم جبران کنم. مثلن امشب می‌روم تولد، در صورتی که در حالت عادی تولدی که هشتاد تا آدم می‌آمدند، نمی‌رفتم. یعنی پیش خودم فکر می‌کنم واقعن من بین آن هشتاد تا آدم باشم یا نباشم فرق‌ش چیست؟ مهمانی‌های پاریس مثل میهمانی‌های میدنایت این پاریس وودی آلن است، تعداد از یک حدی که بیش‌تر باشد آدم تکراری می‌بینی. چند کلمه با یکی یا یک گروه حرف می‌ِزنی بعد می‌روی سراغ نفر یا گروه بعدی. که چی یعنی؟ تازه بعضی‌ها هم دو ساعت این میهمانی می‌مانند، می‌روند بعدی، انگار که حالا چه خبر است ، بعدی هم عین همین است.  خوشم نمی‌آید. نمی‌داند شاید توی بقیه شهرها هم همین باشد ( تهران که نیست. چون شهر خیلی بزرگ است، شیراز شاید) اما امشب می‌خواهم تعداد را در نظر نگیرم و به این فکر کنم که تولد کیست. این آدمی که تولدش است، خیلی وقت‌ها در دوسال گذشته، وقت‌هایی که واقعن دیگر نمی‌کشیده‌ام، مرا روی دوشش حمل کرده . این را از فرانسه ترجمه کردم، اما فکر می‌کنم مناسب‌ است که توی فارسی هم داشته باشیم‌ش.
برای یک‌شنبه رکسلان و آنا و دیوید را به ناهار دعوت کرده‌ام. به جبران تمام آن دعوت‌ ناهار و شام‌هایی که نه گفتم. که گفتم حوصله ندارم. وقت‌هایی که در آخرین لحظه اس ام اس زدم و قرارم را کنسل کردم یا وقت‌ باهاشان بودن، بی حوصله بوده‌ام. مطمئنم بارها توی همین وبلاگ نوشته‌ام که تعجب می‌کنم چطوری اطرافیان‌م هنوز تحمل‌م می‌کنند. اول برانچ بود، بعد فکر کردم خورش مرغ و آلو درست می‌کنم در راستای فیلم‌ش که با هم رفتیم دیدیم. این سه نفر تیم سینمای من هستند. یعنی جدا جدا پایه‌ی سینمای هر کدام‌شان هستم، با رکسلان می‌رویم film d’auteur (چی بهش می‌گویند؟ فیلم غیر هالیوودی؟ فیلم مستقل؟) می‌بینیم، با دیوید، فیلم هالیوودی و با آنا خرکی فیلم می‌بینیم، مثلن چهارتا در یک روز. چون آنا حتی آخر هفته‌ها هم کار می‌کند و دانشگاه هم می‌رود، بنابراین وقتی وقت می‌کند فیلم ببیند، همه را با هم می‌بیند. آنا مسوول اودیتوریوم یک موزه معروف است و عضو ثابت ژوری فستیوال سینمای آسیا، این است که باید خیلی فیلم ببیند و خبر داشته باشد که who’s who in the zoo من اما برای وقت تلف کردن فیلم می‌بینم، تا حالا که این‌طوری بوده. شاید در آینده آدم آگاه‌تری در حوزه‌ی سینما بشوم. اما خودم امیدی ندارم. اسم کارگردان و بازیگر یادداشتن و متد فیلم‌برداری و ژانر کاری فلان کارگردان، استعدادی می‌خواهد که من از اول نداشته‌ام. می‌گویند بعد از ناهار برویم، The Iron Lady ببینیم. خدا کند فرانسوی‌ها وقت نکرده باشند دوبله‌ش کنند و فقط زیرنویس داشته باشد.

مغزم دارد مثل هجده سالگی کار می‌کند. پر از ایده است. با این تفاوت نسبت به هجده سالگی، که الان می‌نویسم‌شان. روزی دست کم یک ایمیل کاری  در حد یک مقاله می‌فرستم به این و آن. جدی. از یک کارمند نه تا پنج بعید است. نمی‌شود هم به‌شان گفت ایمیل کاری، چون ربطی به کاری که دارم می‌کنم ندارد. مثلن نظریات‌م را در مورد یک " آفیشال نشنال آیدنتیتی" برای افغانستان می‌فرستم به فلان مشاور ارشد ارتش کانادا در این مورد، یا به تیمی که دارند به کرزای مشاروه می‌دهند. از جایی هم نمی‌‌شناسم‌شان. اسم‌شان را از روی اینترنت و کتاب‌ها و مقاله‌ها دیده‌ام. دقیقن کاری که یک هجده ساله ممکن است بکند. یا نظراتم به فلان مسوول سازمان ملل در مورد تغییر سازمانی و institutionnalisation سازمان می‌فرستم. همین‌طوری، الکی. فکر می‌کنم حیف است که این‌قدر به‌شان فکر کنم و در موردشان بخوانم، ‌اما جایی نظرات خودم را ننویسم. خیلی وقت‌ها هم جواب‌های "عالی. اگر اشکالی ندارد ممکن است رزومه‌ت را بفرستی برای‌مان؟ آیا علاقه مند به کار کردن با ما هستی؟" می‌گیرم. شاید دلیل این‌که از یک هجده ساله جدی‌ترم می‌گیرند این باشد که با ایمیل کاری‌م بهشان ایمیل می‌زنم.

به زودی از روزمره نوشتن در می‌آیم. وقتی فعالیت روزمره‌م به حالت‌ عادی درآمد و به زندگی‌ سابق برگشتم. فعلن احساس هاری می‌کنم نسبت به زندگی.