چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰

The power of time off

هفت هفته از کار دور بوده‌ام و این بزرگ‌ترین دستاورد کاری دوسال گذشته‌م بوده است. همیشه معتقد بوده‌ام که توی هر رابطه‌ای که باشید حتی اگر رابطه به نظرتان ایده‌آل هم باشد، حق از دور و از بالا به خودتان نگاه کردن را از خودتان نگیرید. رابطه می‌تواند با یک آدم دیگر باشد، با خانواده‌ات با کشورت، با یک شهر باشد، با خانه‌ای که درش زندگی می‌کنی، یا با کارت. مهم این است که بتوانی فاصله بگیری،‌ نکند که رویاهایت یادت رفته باشد یا به خاطر آرامش و روزمره‌گی بی‌خیال‌شان شده باشی.

توی این هفت هفته من همه‌ی این‌ها را یک‌جا از دور نگاه کردم. خیلی خوب دیدم. فهمیدم که کدام‌ش را حاضرم رها کنم، کدام‌ش را نه. کدام‌ش محدودم می‌کند و کدام‌ش نه. حال خوبی دارم. دفتر کارم را حاضرم رها کنم. نوع کارم را نه. خانه‌م را نه. پاریس‌ را بله. دوستان‌‌م در پاریس را نه. اما اگر پاریس بمانم حاضر نیستم جای دیگری جز سازمان خودمان کار کنم. پیچیده است اما برای‌ش راه حل پیدا می‌کنم.
وقتی نوشتم دفتر کارم را حاضرم رها کنم دلم هری ریخت. دلم برای الکساندرا و کائوری تنگ می‌شود مثل جهنم. اما الکساندرا هم چند ماه دیگر می‌رود آلمان. از نمای باغچه‌ی ژاپنی هی عکس می‌گیرم و کائوری را به رفتن تشویق می‌کنیم. اگر آن‌ها نباشند رفتن آسان‌تر است.

آهان در مورد دکترا هم فکر کردم. پروسه‌ اش و نامه‌نگاری و استاد راهنما پیدا کردن را از هشت نه ماه پیش شروع کرده بودم، اما سخت پیش می‌رفت. از معروف‌ترین و به‌ترین دانشگاه‌هایی که می‌شناختم شروع کردم. یک عالمه استاد را هم دیگران معرفی کردند. همه – به جز یک استاد ایمپریال کالج لندن که گفت امسال دیگر نمی‌تواند دانشجوی دکترا بردارد- فورن قبول کردند و گفتند موضوع‌ت عالی است و پروپوزال‌ت خیلی خوب است و باشه بیا. فقط این نکته‌ای که می‌گویی می‌خواهی کار کنی و دانشجوی دکترای پارت تایم باشی را دانشگاه ما نمی‌پذیرد. بعد هم انگار این که من حاضر نیستم دانشگاه بیایم و کارم را ول کنم، مساله‌ي بی‌اهمیت و حل شدنی‌ی است و راحت از کنارش رد می‌شدند و در مورد جزییات چطور ادامه دهیم حرف می‌زدند. توضیح می‌دادند که باید شغل آکادمیک برای آینده‌ات بخواهی، وقتی می‌خواهی توی این حوزه دکترا بگیری.
مرحله‌ی بعد این بود که من همه‌ی احساسات و نظریاتی که در مورد نهاد آکادمی داشتم را براشان می‌نوشتم و همه پس می‌کشیدند. می‌گفتم حاضر نیستم دوباره تن بدهم به فضای آکادمیک، اما به طرز بدی بهش نیاز دارم الان، چون هیچ کدام از این ایده‌هایی که دارم را نمی‌توانم چاپ کنم اگر دانشجوی دکترا نباشم و اگر به جای محکمی وابسته نباشم. این‌طوری شد که از آن همه استاد فقط دو نفر مانده‌اند که آماده‌اند به قول خودشان با دانشگاه درگیر شوند و ببینند چه راه حل‌هایی وجود دارد. حتی بعضی‌هاشان گفتند این‌که دانشجوی دکترا بیرون کار ثابت کار کند توی دانشگاه ما غیر قانونی است، let alone که بخواهد اصلن پای‌ش را هم توی دانشگاه نگذارد. آن دو نفر یکی‌شان دانشگاه لندن است و یکی‌شان اسک توی پاریس. حالا ببینم با کدام‌شان ادامه می‌دهم. اما خودم نوشتن و خواندن را شروع کرده‌ام.
این توضیحات را در مورد دکترا به مخاطب این‌جا بدهکار بودم برای آن‌ همه کلمه که در مذمت آکادمی نوشتم. هنوز هم هر ضربه‌ای بلد باشم به‌ش می‌زنم.

دیگر تکلیف چه چیزی را روشن کردم؟ آهان؛ زبان خواندن را. می‌خواهم دست بردارم از این نارضایتی نامحدود. یعنی بنچ‌مارک مشخص تعیین کنم برای زبان خواندن. این‌که هر چقدر هم بخوانم دوباره از خودم ناراضی‌م، روانی‌م کرده. فکر کردم فرانسه را امتحان ‌DALF ثبت نام کنم و انگلیسی CPE را. بعد اگر نتوانستم این دو تا را پاس کنم، حق دارم خودم را سرزنش کنم. واقعن آن یکی خودم از این یکی خسته شده به خاطر این‌ همه سرزنش بی‌حساب و کتاب شنیدن.
تکلیف دو سه تا آدم مهم زندگی‌م را روشن کرده‌ام در ضمن. اما راستش را بخواهید می‌ترسم این‌جا بنویسم. انگار دیگر آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم خصوصی نیست. بعدش هم کلن هر بار در مورد جزییات روابطم با دیگران می‌نویسم ، به‌م حمله می‌شود که رفتارهای‌م انسانی نیست. فعلن آمادگی این حمله‌ها را ندارم.

یک چیزی دو سه بار امروزم را به طرز ملویی خوشحال کرد. دوستان‌م تازه یاد گرفته‌اند که به جای آخر ایمیل‌ها و اس ام اس‌ها بنویسند، kisses یا bisous بنویسند mibusamet . خیلی احساس خوبی است. انگار یه دفعه خانه‌ی خودتی، بدون این‌که حواست بوده باشد از کی. دو سه تا اس ام اس و ایمیل اینطوری امروزم را خوش کرد.

یک دیوان حافظ خیلی بزرگ به انگلیسی و فارسی و فرانسه (انتشارات کتاب‌سرای نیک) هدیه گرفته‌ام. سفیر ایران به رییس‌م هدیه داده. رییس‌م هم آورد داد به من. دارد میان کتاب‌ها می‌درخشد. شاید دوباره حافظ خواندم. برای مهمانی شب یلدا به بچه‌ها گفتم هر کس با یک شعر بیاید. نتیجه خیلی خوب بود. یعنی فکر نمی‌کردم که این‌قدر شعر، خوب بخوانند و شعرهای خوب بخوانند. خودم شعر نداشتم. اینترنت خانه هم که به نفع کتاب‌خوانی قطع شده. تلفن‌م هم فونت فارسی نداشت (بله تفاوت بلک بری و آی فون) که سرچ کنیم.  به سختی با تلفن یکی دیگر از روی اینترنت شعر حافظ  به فارسی خواندم. از حالا اما، یک دیوان حافظ دارم.

آهان فیلم‌نامه را هم ننوشته‌ام هنوز. ستاره پیشنهاد داده که بروم دو هفته بمانم پیش‌اش و بنویسم. رفتن سخت است اما می‌دانم که اگر بروم she'll make me sit and write it down این‌طوری اگر کمک تکنیکی خواستم هم خودش هست و هم اطرافیان‌ش. الان با تیم کاترین بیگ‌لو است که دارند در مورد مرگ بن لادن فیلم می‌سازند. مدت‌هاست وبلاگ ننوشته‌ام، پروتکل‌ها را یادم رفته، نمی‌دانم چنین چیزی رو توی وبلاگ می‌نویسند یا نه. اگر هم بنویسند، آیا در وبلاگ انانیم می‌نویسند یا نه. مهم نیست.

امیدوارم دفعه‌ی بعدی که پا در هوا بودم و هیچ چیزی نبود که تکلیفم باهاش روشن باشد، فورن یادم بیاید که فاصله گرفتن به‌ترین راه برای راه‌حل پیدا کردن است.