دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۰

چکر در ولایت جنرال‌ها

دو سال است که فکر می‌کنم اگر قرار باشد چیزی بنویسم باید به انگلیسی باشد. دقیقن از وقتی که اطرافیان‌م تشویق‌ام کردند و فکر کردم شاید هم بتوانم نویسنده شوم، فکر کردم باید به انگلیسی به نویسم و دیگر ننوشتم. حالا چه اتفاقی افتاده؟ آن قدر ننوشتم که دیگر فارسی هم نمی‌توانم بنویسم. نوشتن مثل شنا کردن نیست که یک‌بار که یاد گرفتی دیگر همیشه بلد باشی و یادت نرود.
از کجا شروع کنم؟ از خواندن. این‌جا نوشتن. باید هم از روزمره نوشتن شروع کنم.

شنبه شب مهمانی خداحافظی نیکلا بود. گفته بودم که همه‌مان داریم پخش می‌شویم؟ یکی‌شان رفت قاهره یک ماه پیش. این هم دومی. ایمیل داد که توی یک رستوران افغان جا رزرو کرده. ته دل خودم افغانی بودن رستوران را نشانه‌ی خوب برای خودم گرفتم. زیاد نبودیم. آنا و جی و نیکی و هایکه و نیکلا و من. در مورد انتخابات ریاست جمهوری فرانسه بحث کردیم. طبق معمون بقیه علیه همه‌ی کاندیدا ها و من طرفدار جبهه‌ی ملی (در نقش وکیل مدافع شیطان) و سوسالیست‌ها، در جواب این‌که خب بالاخره اگر سارکوزی را نمی‌خواهید پس باید یکی را بخواهید و اگر دوباره رای ندهید، رای می‌آورد.

بعد هم حرف‌های شخصی‌تر. برنامه‌هامان. این‌که آن یکی رفته قاهره. هایکه‌ می‌خواهد برود لیبی و نیکی پیشنهاد کار در عراق گرفته و من می‌خواهم بروم افغانستان. جی گفت شماها همه‌تان به سرتان زده. ملت می‌خواهند بروند دوبی و سنگاپور و چین و برزیل و آرژانتین کار کنند و شماها توی کشور خطرناک انتخاب کردن با هم مسابقه گذاشته‌اید. نیکی گفت شمال عراق از امن‌ترین جاهای خاورمیانه است. من هم گفتم که توی کشوری بزرگ شده‌ام و زندگی کرده‌ام که به نظر شماها جای خیلی خطرناکی است، من هر بار که ایران می‌روم. شما ایمیل‌های تلگرافی می‌زنید که از خودت خبر بده و بگو که سالمی. افغانستان هم باید همین‌طور جایی باشد. نیکلا گفت کار کردن توی این کشورها مد شده.

راست می‌گفت؟ سعی کردم با خودم رو راست باشم و با بقیه. گفتم که واقعن از سال آخر لیسانس می‌خواستم بروم افغانستان کار کنم. از سال دوهزار و سه. یعنی موضوع کار پایانی‌ لیسانس‌م را هم مهاجرین افغان برداشتم (وقتی می‌گویم فارسی هم نمی‌توانم بنویسم همین است. پنج دقیقه فکر کردم معادل کلمه‌ی رفیوجی یادم نیامد. می‌نویسم مهاجر تا بعد. اگر برم سراغ دیکشنری کلن از نوشتن زده می‌شوم و دوباره می‌رود تا سه ماه دیگر) تازه فکرش را که کنم، حتی قبل‌تر. وقتی که توی دبیرستان هفته نامه مهر می‌خواندم و چکر در ولایت‌ جنرال‌ها، می‌خواستم بروم افغانستان. بعدها که حبیبه جعفریان دوست نزدیک‌م شد، و فهمیدم برادرش بوده که آن ستون را می‌نوشته اولین چیزی که ازش خواستم این بود که می‌شود برادرت را دید؟ می‌شود با هم برویم افغانستان پیش‌اش؟ واقعن ربطی به مد شدن نداشته. مد سوریه است. سودان. کنگو برازاویل. مالی. لیبی.

برای یک‌شنبه قرار برانچ با بللا و شارل داشتیم. همان دیشب توی رستوران به‌شان پیغام دادم که بیایید خانه‌ی من به جای این‌که برویم رستوران. چون پیش خودم فکر کردم انرژی توی این سرمای زیر صفر بیرون رفتن را ندارم. ساعت یک آمدند و تا ساعت پنج هنوز میز برانچ پهن بود. در مورد کتاب خواندن حرف زدیم و این که دیگر کم‌تر کتاب می‌خوانیم. شارل از اول ژوئن برای یک‌سال تعطیلات سباتیک ( مرخصی با حقوق که بین دو ماه تا یک سال ممکن است باشد. فکر می‌کنم در فرانسه لازم باشد هفت سال کار کنی تا بتوانی مرخصی یک‌ساله این‌طوری بگیری) گرفته برود دور دنیا بگردد. در مورد مسیرش حرف زدیم و پیشنهاد دادیم. بللا هم گفت ممکن است از ژوئن برود فیلیپین زندگی کند. پدربزرگ و مادربزرگ‌هاش فیلیپینی بوده‌اند اما خودش امریکا به دنیا آمده و بزرگ شده. حالا احساس می‌کند فیلیپین دارد فرا می‌خواندش. مشکلش هم مردش هست که نمی‌خواهد برود فیلیپین زندگی کند.

گفتم که همه دارند می‌روند. دور و بر شما هم این‌طوری است نه؟ همه دارند از همه جا می‌روند. من این را به فال نیک می‌گیرم. دنیا جای بهتری می‌شود اگر آدم‌ها بیش‌تر جا به جا شوند. کل بدبختی از وقتی شروع شد که بشر تصمیم گرفت یک‌جا نشین شود.

بعد از برانچ رفتیم توی تراس دارت بازی کردیم. دمای هوای منهای دو بود و تا هوا تاریک نشده بود بازی می‌کردیم.
هوا که تاریک شد آمدند توی کتاب‌های من گشتند تا کتاب امانت بگیرند و ترتیب کتاب‌ چیدنم را دست انداختند که بر اساس رنگ است و مثلن ده سانت زرد کم داری و اینجا باید هشت سانت نارنجی اضافه کنی. به این نتیجه رسیدیم که وقتی به عطف کتاب‌ها در کتاب‌خانه نگاه می‌کنی، برای کتاب‌های انگلیسی و آلمانی باید از راست به چپ نگاه کنی اما برای کتاب‌های فرانسه و اسپانیایی از چپ به راست. فارسی هم راست به چپ است. تا حالا به این دقت کرده‌ بودید؟

شب هم با سایمون حرف زدم ده دقیقه. زنگ زده بود احوالپرسی. من عاشق لهجه‌ی ایرلندی‌م، اما طرف اگر روبرو‌م نباشد واقعن سخت می‌فهمم. مشکل هم فقط خود لهجه نیست. مشکل تعداد اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هایی‌ است که استفاده می‌کنند. به‌ش گفتم آقا با من جوری حرف نزد که انگار با همسایه‌تان. رعایت‌م را کن. یک جمله‌ش را که الان یادم می‌آید که نفهمیدم این بود:
 I think she was from your neck of the woods

بعدش همسایه‌م تلفن زد که بروم پایین شام. گفتم نمی‌روم چون می‌خواهم کمی کار کنم. یک مقاله خواندم. بعدش هم با لوییس چت کردم. گفت که رفته جدایی نادر از سیمین را دیده. با دوست دخترش سر فیلم دعوایش شده و الان یک هفته است قهرند. چرا؟ لوییس خیلی از فیلم خوشش آمده و بعد از فیلم هی به همه زنگ می‌زده و پیغام می‌داده که بروند فیلم را ببینید. حتی سر کلاسش هم به دانشجو‌هاش توصیه کرده. و کلن کم مانده بوده که برود این ور و آن ور پوستر فیلم را بچسباند. حالا چرا دعوا؟ چون دختره معتقد بوده که دلیل این‌که از این فیلم خوش‌ت آمده این است که این فیلم ایرانی است، و سارا هم ایرانی‌ است. پنج دقیقه توی خانه تنهایی با صدای بلند می‌خندیدم. جدی. انگار حسادت‌های این‌طوری مال ده سال پیش بوده باشد. یادم رفته بود این چیزها را. به لوییس گفتم این ویژگی آنا را یادم رفته بود. از این به بعد هر کاری بتوانم می‌کنم تا دوباره حسادت‌ ش بیانگیزانم، چون خیلی زنانگی خوبی در حسادت‌ش هست.

می‌دانم این پست‌ شبیه آن پست‌های تابستان یا آخر هفته خود را چگونه گذراندید بود. اما مثل هر آدمی که مدت زیادی دور بوده و حالا از سفر برگشته، من هم لازم دارم اول‌ش از چیزهایی مثل این‌که پرواز چطوری بود یا مردم آن‌جا چطوری هستند یا کجا زندگی‌ می‌کردم حرف بزنم تا برسم به آن بخشی‌ش که این مدت به چیزهایی فکر می‌کرده‌ام، احساس‌م چه بوده. کی را دوست داشته‌ام و الان می‌خواهم چکار کنم.

پ.ن: خواستم برگردم یکی دو غلط را که فورن به چشمم آمد تصحیح کنم. نکردم. فکر کردم این منم. اگر قرار است روزمره بنویسم.(،) بگذار معلوم شودم چطور اشتباهاتی در نوشتن دارم.
 دیدید تو همین دو خط کجا نقطه گذاشته‌ام؟ یک‌جا هم آن بالا بنویسم را نوشته‌ام "به نویسم". این غلط‌ها از جنس غلط املایی یا  تپق نوشتاری نیست. از جنس ضعف زبان است. یک وقتی الزا می‌گفت که دانشجوهای سال اول دانشگاه سوربن که بهشان روش تحقیق درس می‌دهد وسط جمله نقطه می‌گذارند و ما آن‌قدر می‌خندیدیم که اشک‌مان در می‌آمد. خودم این‌ طوری شده‌ام توی فارسی، وسط جمله به جای هر کاما یا هر مکث گفتاری نقطه می‌گذارم. برای تغییر وضعیت اول باید آن چه الان هستم را بپذیرم.