چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۰

کز دلم یکباره برد آرام را

 هنوز می نویسم. توی ذهنم. جور نمی شود بیایم و این صفحه را باز کنم. دو سه بار که هم قیر بوده و هم قیف، آمده ام و دو پست پایین تر را دیده ام و فکر کرده ام ته آن چیزی را که می خواسته ام بگویم آن پایین گفته ام. نه اینکه مهم نباشند، اما خب در مه آن فیلم اروپایی که گفتم گم می شوند. آن مه را از روی زندگی م بر نمی دارد.
توی زندگی م ظاهرن چیزی عوض نشده. هنوز هم به زبان یاد گرفتن گیر می دهم. هنوز هم آدم ها را از روی شوخی ها و تپق های شان قضاوت می کنم. هنوز هم انعطاف پذیری م نسبت به شرایط جدید برای نزدیکانم تکان دهنده است. هنوز هم آدم ها را به یک چشم به هم زدن حذف می کنم. هنوز هم خوش بین ترین آدم جمع های دوستی و کاری م هستم. هنوز هم به رفتن فکر می کنم. به فرار فکر می کنم به محض این که به نظر بیاید ماندن و ساختن انرژی می برد. اما نمی روم، می مانم و روزانه می جنگم برای تغییر.
فقط انگار که این جنگیدن برای تغییر، کاری مثل ظرف شستن باشد، ساده و فیزیکی؛ که وقت دارم در حین انجامش به چیزهای عمیق تری مثل زندگی فکر کنم. چیزی در من تغییر کرده. عمیق. بهش می گویند تجربه ی زندگی؟ به این که این همه عمیق به همه چیز فکر کنیم می گویند تجربه ؟ فکر می کردم آدم به این جای زندگی اش که برسد می افتد توی فاز زندگی روزمره و اتفاقن ذهنش روی غلتک می افتد و به جای فلسفه به چیزهای روزمره گیر می دهد. چرا این قدر به زندگی فکر می کنم؟ چرا ذهنم مثل ذهن یک آدم هجده ساله فلسفی شده دوباره؟ چرا به بودن یا نبودن فکر می کنم به جای فکر کردن به خانه و رابطه و درس و کار و پیشرفت؟

سال دارد نو می شود اینجا و من باز دارم می آیم ایران. امروز فکر کردم که دلیل خستگی م را پیدا کرده ام. من از سال هشتاد چهار، نو شدن سال را حس نکرده ام. عید هشتاد و پنج ایران نبودم. بعدش هم هر سال وقت ژانویه که این جا سال نو می شود ایران بودم و وقت بهار که ایران سال نو می شود اروپا بوده ام. حتی شده که کریسمس را این جا بمانم که خانوادگی و دور همی باشیم، اما اول ژانویه را حتمن ایران بوده ام.
یادم است استادی سر کلاسی ( کجا بود؟ کی بود؟) در مورد احتیاج ذهن انسان می گفت به تقسیم بندی زمان برای این که یک دفعه ای نبرد. ذهن من هم تقسیم بندی زمان خودش را دارد این چند سال: چهار ماه، پنج ماه، نه ماه، سه ماه و نیم، شش ماه، ده ماه، دو ماه، یازده ماه، چهار ماه و یک و نیم سال. یک و نیم سال آخر مال پاریس اخیر است.  شاید هم تقیسم بندی مناسب تری باشد از سال هایی که فکر می کنم گذرشان را احساس نکرده ام.  می گویم تقیسم بندی بهتر چون حس هاشان رو خیلی خوب یادم است. مثلن یادم نیست سال هشتاد و دو حالم چطوری بود یا هشتاد و سه یا هفتاد و نه.( شما یادتان هست سال هشتاد و هفت چطوری بود؟ ). اما یادم است حالم خانه امیرآباد سال اول یا سال سودم یا خانه ی سعادت آباد چطور بود.
 پاریس سری دوم، پاریس این یک و نیم سال، عاشق خانه م بودم. برای اولین بار متوجه شدم که رفتن از پاریس به اندازه ی رفتن از ایران اذیت م خواهد کرد. جرات کردم دوستان نزدیکم را توی تهران و شیراز با هم جمع بزنم و ببینم تعدادشان از دوستان نزدیک این جا کم تر است. من به این شهر وابسته شده ام . عصرهای تابستان و بهارش توی تراس خانه گذشت. زمستان و پاییزهاش به تئاتر و سینما و کنسرت.  و دوباره بعد از سالها احساس کرده م خانه ی خودم هستم. دوباره مثل تهران و شیراز دعوت نامه های تئاتر و سینما و کنسرت و تئاتر می گرفتیم. حالم آرام و خوب بوده اما یک غم عمیقی داشته ام که هیچ چیزی کم رنگش نمی کند. آقای نویسنده می گوید این غم همان است که آدم را نویسنده یا کلن هنرمند می کند. با من هیچ کاری نمی کند. فقط گاهی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که کم کم دیوانه خواهم شد. 
به نظرم خیلی کلی گویی کردم. دفعه ی بعد باید یک خلاصه ای از چیزهایی که بهشان فکر می کنم- همان عمیق فکر کردن به زندگی- را بنویسم. شاید هم خیلی نوشتنی نباشند. مساله ی اصلی شاید البته موضوع فکرها نباشد. مشکل این است که یک لحظه هم قطع نمی شوند. یعنی ربطی به این ندارد که دارم چه کاری انجام می دهم، همین طوری بی وقفه بیست و چهار ساعت حتی در خواب یکی دارد به طور چگال ای (اینتنس) توی ذهنم  فکر می کند. و می دانید کی حرصم را بیش تر از همیشه در می آورد؟ وقتی نصف شب بیدار می شوم که آب بخورم. تا به آشپزخانه برسم یک دور کامل اصل فلسفه وجودی انسان و زندگی  را زیر سوال برده.