جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۹۰

Paris je t'aime


این‌جایی که ایستاده‌ام را پیش‌بینی کرده بودم، با همین وضوحی که دارم زندگی‌اش می‌کنم پیش‌بینی کرده بودم. می‌دانستم روزی می‌آید که چیزهایی را که می‌خواسته‌ام، دارم و به دست آورده‌ام و چیزهایی را که نمی‌خواسته‌ام ندارم و به دست آوردنی هم به نظر نمی‌رسند. یک وقتی در زندگی چیزهایی که می‌خواهی داشته باشی و چیزهایی که نمی‌خواهی هر دو گروه شان در یک فاصله مساوی هستند. من از آن‌جا گذشته‌ام. جایی که ایستاده‌ام را دوست ندارم. جای خاصی هم نیست که دوست داشته باشم بایستم. حالم خوب نیست. تقصیر هیچ کس هم نیست. تقصیر هیچ چیزی هم نیست. چه مرگم است؟ درد بی‌دردی. غمگینم. هیچ وقت این‌قدر غمگین نبوده‌ام. غم‌ام زندگی‌م را کم‌رنگ می‌کند. شاید هم کمرنگ نه،‌ غم این شکلی یک چیزی است مثل مه که روی فیلم زندگی آدم می‌نشیند.
شما اگر خودتان از دور زندگی من را ببینید یا من اگر با پنهان‌کاری زندگی‌م را برای‌تان روایت کنم،  یک فیلم رنگی عاشقانه می‌بینید که خوش‌بختی و امیدواری از سر و روی‌اش می‌بارد. از این فیلم‌های هالیوودی که توی پاریس پر شده‌اند. از پشت شیشه کافه یک گروه دوستی را می‌بینید که دارند بلند می‌خندند و سر به سر هم‌دیگر می‌گذارند. زنی را می‌بینید که  صبح‌ها که سر کار می‌رود، وقتی دارد از در ورودی رد می‌شود سرش را بالا می‌گیرد و به پرچم‌ برافراشته‌ی آبی‌رنگ سازمانش، لبخند کلیشه‌ای امیدوارنه می‌زند. ظهرها توی رستوران محل کارش که مشرف به برج ایفل است ناهار می‌خورد. زنی را می بینید که با مرد کنار سن راه می‌رود و گاهی وقت‌ها هم لی لی می‌کند.  آدمی را می‌بینید که می‌رود تئاتر و این‌قدر می‌خندند که اشکش در می‌آید. آدمی که آخر هفته‌ها با معشوقش می‌رود خانه‌ی قرن هجدهمی اجدادی وسط جنگل و شب چوب می‌آورند کنار شومینه که تا صبح آتش داسته باشند و چون گاز قطع شده روی آتش غذا درست می‌کنند. بعد می‌روند  سراغ صندوق‌ها و پستوهای خانه و کتاب‌های قدیمی و شطرنج بازی می‌کنند و عشق‌بازی  و صبح نور آفتاب توی چشم‌شان بیدار می‌شوند...با هدف بالا بردن حجم شادی موجود در فیلم خیلی از این صحنه‌ها را شما با موزیک می‌بینید و فقط خنده‌ها و لبخندها را متوجه می‌شوید. حرف‌ها را مگر در موارد خاص لازم نیست بشنوید، چون ممکن است از اشتباه در بیایید و متوجه شوید که زندگی چیز مزخرف و تکراری  است و  در واقع هیچ چیز هیجان انگیزی ندارد. با همین‌هاست که من توانایی این را دارم زندگی‌م را هالیوودی تعریف کنم.

اما چیزی که من از زندگی‌م می‌بینم یک فیلم فرانسوی است که توی پاریس پر شده. تصاویر قشنگ‌اند، هیچ مشکل خاص و مهمی هم وجود ندارد. حتی خیلی هم  از صحنه‌هایی فیلم بالایی استفاده شده. جدا جدا که نگاه کنی هیچ جای کار غلط نیست. اما غمی خودش را به شما تحمیل می‌کند  که نمی‌دانید از کجای فیلم می‌آید. فیلم مه گرفته‌ی اروپایی دیده‌اید که غم‌اش به‌تان هجوم بیاورد و آخر فیلم نفهمید از کجا خورده‌اید؟ زندگی من همین است. دارم از این مه روی زندگی‌م حرف می‌زنم.  نه تلاش می‌کنم از بین ببرمش، نه اصلن فکر می‌کنم راهی برای از بین بردنش وجود دارد.  فیلم هالیوودی هم برایم جذابیت ندارد که بخواهم دست کم وانمود کنم صحنه‌های هر دو فیلم شبیه‌اند و همه چیز بستگی به این دارد که چطور بهش نگاه کنیم. اما این‌که چیز دیگری برای‌م جذابیت ندارد باعث نمی‌شود که تحمل این غم برای‌ام آسان‌تر شود. روز به روز تحملش غیر ممکن‌تر به نظر می‌رسد. 

پ.ن: امیدوارم کلمات افسردگی، روان‌شناس، روان‌پزشک، روان‌کاو و از این دست از ذهن‌تان رد نشده باشد. انرژی جمع کردن یک بحث لوث شده را ندارم.