پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

روزمره

روز چهارمی‌ه که توی تخت خوابیدم و تکون هم نمی تونم بخورم. امروز گفتم ایمیل محل کارم رو چک کنم یه وقتی به خاطر یه چیز کوچیک معطل نمونده باشند. کار اشتباهی کردم؟ نمی دونم. فقط می دونم که یک نصف روز هم من رو در تعطیلات حساب نکردند و ایمیل فرستادند و سوال کردند و داکیومنت فرستادند که بخونم و کامنت بدم و گزارش و پروژه  فرستادند که ادیت کنم و تایید کنم و رد کنم و ...الان دیگه کاملن می تونم دفتر رو تصور کنم. یکی شون می گه سارا این رو پی گیری می کرد ولی الان که تعطیلاته. اون یکی می گه باشه سارا اگر ایمیل ش رو ببینه حتمن جواب می ده و رسیدگی می کنه اگر لازم بشه. بفرستیم بهش. ازش بخوایم. کائوری-همکار ژاپنی‌م- هم دقیقن همین طوریه وقتی تعطیلاته هیشکی جدی نمی گیره تعطیلاتش رو. می‌دونند که اگر بعد از یه هفته هم ایمیلش رو چک کنه حتی اگر شده شب تا صب می شینه و کارهای عقب مونده رو انجام می‌ده. من کارم رو دوست دارم. حاضر نیستم جواب ندم و فکر کنم که خب من تعطیلاتم، پس انجام نمی دم و به درک. می‌دونم که اگر من انجام ندم کشوری که گیره معطل می شه و به هیچ جای سازمان هم بر نمی‌خوره. اما می‌ترسم ده سال بعد برگردم بگم چرا هیچکی به من نگفت نباید اینطوری کار کنم. چرا هیچکی بهم نگفت هشت ساعت در روز بیشتر کار نکن و تعطیلاتت واقعن تعطیلات باشه. بعد به خودم می گم اگر این کار اشتباه بود الان باید کل کشور ژاپن لنگ می‌موند این‌قدر که همه شون اینطوری‌اند.

پ.ن توی ذهن من مرتبط: دارم از "دو که حرف می زنم.." موراکامی رو می خونم و به طرز ناباورانه‌ای همه ی اسم‌هایی ژاپنی که رو که توی کتاب به کار می بره رو یادم می مونه. مثلن توی پارک توی توکیو که می رفت می دوید یکی از دونده های تیم ملی شون رو می دید که میاد تمرین کنه که بعدن تصادف کرد، اسمش تانیگوچی بود. آیا من باور می کردم که یه روزی اسامی ژاپنی رو یادم بمونه؟ همه چی به در معرض قرار گرفتن مربوطه.