جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

I have some doubts about simple things like life

نزدیک به نه ماه از رفتن‌ لوییس گذشته. دلتنگی‌م برای‌ش مثل دلتنگی برای بغل بابا است وقتی از مدرسه بر می‌گشتم و بعد که می‌نشستیم با هم شطرنج بازی می‌کردیم تا وقت ناهار شود. اگر به‌ش فکر کنم می‌کشدم. لوییس بالاخره کوتاه آمده. نوشته:
سلام. می‌شود که ما لطفن دست از متفاوت بودن برداریم در دوستی‌مان؟ من دلم خیلی تنگ شده. می‌دانم پیشنهاد خودم بود که  با تلفن و ایمیل و سکایپ خراب‌ش نکنیم تا دفعه‌ي بعد که هم‌دیگر را ببینیم. حرفم را پس می‌گیرم. می‌شود حرف بزنیم؟ با سکایپ با ویدیو؟ مثل وقت‌هایی که توی خانه‌ی ناپل هر کس توی اتاق خودش، با سکایپ حرف می‌زدیم؟ یا تابستان است، توی همان خانه. من توی تراس نشسته‌ام و تو چون از آفتاب و گرما متنفری نمیایی بیرون و در حالی‌که داری گردگیری می‌کنی و خانه را مرتب می‌کنی با سکایپ با من که زیرآفتاب خوش‌بخت‌ترین‌ام در مورد زندگی حرف می‌زنیم.

 چرا آن لحظات این‌قدر جاودانه شده‌اند توی ذهن من. چرا خوش‌بختی همه‌ش در گذشته است. چرا من این‌قدر به گذشته فکر می‌کنم. چرا تو همیشه گذشته را  تحقیر کردی؟ من را که برای خاطره عکس می‌گرفتم دست میانداختی که گذشته اگر ارزش‌ش را داشته باشد بدون عکس هم باقی می‌ماند. باقی می‌ماند اما ارزش‌ش آنقدر زیاد است که من عکس‌ش را هم می‌خواهم. الان آرزو داشتم که کاش یکی (دورا یا جو مثلن) از توی راهروی ورودی خانه با لنز واید عکسی از ما گرفته بود که لپ تاپ تو روی میز آشپزخانه باز بود و تصویر من روی صفحه‌ش، تو در حال گرد‌گیری، و من هم توی تراس بطری‌‌ آب‌جو به دست و دفتر یادداشت  و کامپیوتر روبروی‌ام و پشت به دوربین. اگر چنین عکسی را داشتم الان حتمن خوش‌بخت‌تر بودم. به این نامه هم اتچ‌ش می‌کردم.

زندگی من معمولی است. دانشگاه درس می‌دهم. امتحان ورودی‌ش خیلی سخت و پر درد سر بود. کارم را دوست دارم. خوبی‌اش این است که بچه‌های معماری همه‌جای دنیا باهوش‌اند. استاد نمونه شده‌ام. باورت می‌شود؟ آره باورت می‌شود، فقط برای‌ات ارزش ندارد. برای من هم ندارد. باید با هم حرف بزنیم.
بگو کی حرف بزنیم؟ کی‌ می‌خواهی گرد گیری کنی و وقت پِرت داری، همان وقت. می‌خواهم در مورد چیزهای ساده حرف بزنیم. در مورد چیزهای ساده‌ای که نه ماه است حرف نزده‌ام...

پ.ن: اصلن چرا ترجمه‌ش کردم و گذاشتم‌ش این‌جا؟ انگار که دارم گزارش می‌دهم...