سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۰

از تنهایی

کامنت رسیده برای تنهایی. فکر کرده بودم اسمش رو بذارم خودآگاهی.
"صفحه 10 کتاب اولین و آخرین رهایی، اوشو (آچاریا)
هسته اصلی و روح مراقبه این است که آموزش ببینیم چگونه مشاهده کنیم. صدایی می‌آید، شما در حال شنیدن آن هستید. در این حال، موضوع، یعنی صدا وجود دارد و شما که در حال شنیدن آن هستید، نمی توانید شاهدی پیدا کنید که در حال مشاهده هر دوی اینها یعنی صدا و شما باشد. ولی در وجود شما شاهدی هست که هر دو را مشاهده می‌کند. این پدیده‌ای است بسیار ساده. شما در حال تماشا کردن درختی هستید، شما اینجا هستید و درخت نیز آنجاست. ولی آیا می‌توانید چیزی دیگر را نیز ببینید؟ شما در حال تماشا کردن یک درخت هستید و در عین حال شاهدی در وجود شما هست که شما را در حال تماشا کردن درخت مشاهده می‌کند. مشاهده کردن، مراقبه است.
صفحه 7:
در مراقبه، زندگی شما در گذر خواهد بود، حتی با شدت بیشتر. با لذت، شفافیت و خلاقیتی بیشتر. و در عین حال، شما کاملا از آن جدا هستید و هیچ وابستگی ندارید. تنها مشاهده کننده‌ای بر فراز تپه‌هایی دور دست که به سادگی هر آنچه در حال اتفاق افتادن در اطراف است را تماشا می‌کند. شما فاعل و انجام دهنده نیستید، بلکه تنها شاهدی هستید که به تماشا کردن ادامه می‌دهید. این نکته سر اصلی مراقبه است، که تنها شاهدی باقی بمانید. در این حالت، انجام شدن فعالیت ها و کارها خود به خود و بدون هیچگونه مشکلی صورت می‌پذیرد. خورد کردن هیزم، کشیدن آب از چاه ... می‌توانید کارهای کوچک و بزرگ را به همان صورت قبل انجام دهید. تنها یک چیز ممنوع است، و آن این است که نباید به هیچ وجه حالت "در مرکز بودن" خود را از دست دهید.
صفحه 13:
نکته مهم این است، که شما آگاه و هوشیار به مشاهده ادامه دهید و به این ترتیب آرام آرام شاهد درونی شما ثابت و پایدار می‌شود و تغییر و تحولی درونی در شما صورت می‌گیرد. در این حالت آنچه مورد مشاهده قرار می‌دادید ناپدید می‌شود و برای اولین بار، خود ِ شاهد، موضوع مشاهده می‌شود و شما به مقصد نهایی می‌رسید (اشراق).
 جبران خلیل جبران
کتاب پیامبر، صفحه 141
با این حال، عظیم ترین درد من جسمانی نیست. همانگونه که پیش از این گفتم، چیزی شگفت در درونم است. همواره از وجودش آگاه بودم اما نمی‌توانم بیرونش بکشم. یک خود ِ خاموش بزرگ است که نشسته و یک نفر کوچک‌تر را در درونم تماشا می‌کند که همه کاری می‌کند. هرچه می‌کنم در برابر آنچه به راستی می‌توانستم بکنم در نظرم کاذب می‌نماید. گویی سالها در انتظار فرزندی باشی و اینک آن نوزاد نمی‌تواند متولد شود. همواره در حال کارم و با این وجود هیچ چیز به سطح نمی‌آید."