جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۰

تنهایی

از همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم نپرسیدم یا همه با من در مورد تنهایی حرف نزدند اما فکر می‌کنم همه‌ي آدمهای دنیا تنهان. یعنی تنهاییه همینه. وقتی خیلی تنهایی آزارت داده دو نفر رو که می بینی با همند و به هم نزدیکند فکر می کنی کاش تو هم به یه آدمی نزدیک بودی اما وقتی خودت جای یکی از دونفری می بینی که همون‌قدر نزدیکی، همون‌قدر تنهایی. خیلی فرقی نکرده. اگر یکی دو سال پیش بود این حرفها رو دقت و عمق کمتری می‌گفتم. چون دغدغه‌م نبود. اما این یکسال- حتی یک و نیم سال - گذشته با چنان شدت و عمق و تنهایی به همه چی فکر کردم که همه چیز دنیا برام بولد شده. هر چی که به آینده به گذشته‌ی شخصی آدم‌ها مربوط باشه بولد شده. انگار یه چیزی به ذهنم تزریق شده که باعث می شه خطوط رو پررنگ و پررنگ‌تر ببینم. یه جور غیر طبیعی همه چی پررنگه. مثل قصه های علمی تخیلی از قیافه‌ی ظاهری آدمها رد می‌شم و شیوه‌ی فکر کردن شون رو می‌بینم. مثل اونایی که می‌گن به مقامی رسیده ام که مپرس. تنها دلیلش هم اینه که خیلی فکر می کنم. خیلی خیلی عمیق و دقیق به هر چی که به هویت و زندگی شخصی آدمها مربوط باشه فکر می کنم. ممکنه دلیلش بازگشت زحل باشه. ظاهرن حوالی بیست و هشت و تا قبل از سی سالگی اتفاق میافته. توی این یک سالی که این همه به تنهایی و در تنهایی فکر کردم اولش شوکه شدم از تنهاییم. نمی تونستم بپذیرمش. بعدش رابطه ی ناسالمم رو قطع کردم تا یه رابطه ی دیگه شروع کنم و کردم. با دوستام بیش‌تر بیرون رفتم. هی رفتیم صبحانه سینما نمایشگاه موزه سفر پارک. اما بعدش دیدم فرقی نمی کنه کسی باشه یا نه. من تنهام. گرچه وقتی حضور فیزیکی دارند کمتر وقت دارم به تنهایی فکر کنم. اما دیگه بعد از یه سال حضور فیزیکی هم خیلی مانع فکر کردنم نمی شه. توی مترو که بر می‌گردم خونه. توی مهمونی خونه ی دوستام. وقتی با دوستام می ریم سینما وقتی می ریم برای ناهار یا شام خونه من‌اند یا من اون‌جا، وقتی باهامه، من در حالی که دارم حرف می زنم و می خندم و یه بخش دیگه از مغزم همون بخش عمیق داره راه خودش رو می ره و به تنهایی فکر می‌کنه. داره تحلیل می کنه آدم‌ها رو، کاش دست‌کم دست از سر خودم بر می‌داشت. مثل آدمی نیستم که گاهی وقت‌ها یه گوشه می‌شینه بقیه رو نگاه می‌کنه و تحلیل کنه. زندگی‌م شده مثل یه فیلم که خودم دارم توش بازی می کنم و حتی نقشم هم خیلی پر رنگه اما همزمان شخصیت دوم‌ام یه گوشه نشستم داره نگاه‌ می‌کنه. همه رو اما من رو با دقت بیش‌تری نگاه می‌کنه. توی این دو سال بارها و بارها فکر کردم ممکنه به زودی دیوانه بشم. ممکنه این طبیعی نباشه که من دارم همه چی رو مثل یه فیلم نگاه می‌کنم. ممکنه این طبیعی نباشه که من وقتی دارم توی یه جلسه حرف می زنم یا هم‌کارم غیبت یکی رو می کنم یا با دوستم می‌خندیم هم‌زمان بخش عمیق‌تر ذهنم داره با نگاه تحلیل گر پروسه رو می بینه و بر رسی می‌کنه.  طبیعی نیست چون قبلن این‌طوری نبودم. من زندگی آرامی رو یادم میاد که توش  فقط زندگی‌ می‌کردم و شخصیت دومی درون‌م وجود نداشت. آرام‌ترین لحظه‌هایی که آرزوش رو دارم اینه که وقتی دارم یه کاری می کنم یا اصلن زندگی می کنم خودم اون بالا ننشسته باشه و نگاهم نکنه. دلم می خواد زندگیم همینی باشه که هست، همینی که زندگی می‌کنم. اگر آشپزی می کنم یا فیلم نگاه می کنم یا الان که دارم می‌نویسم ته‌ش همین باشه. اما نیست خود عمیق ترم داره من رونگاه می کنه. داره به حرکت تند دستهام روی کیبرد نگاه می کنه و من رو که دارم بدون پاراگراف بندی و بدون نگرانی از گسستگی و شلختگی می‌نویسم تحلیل می‌کنه. خسته شدم از زیر ذره بینش بودن. شاید نه، حتمن یه بیماری روانی‌ه. اما اینقدر اعتماد به نفسم زیاده- یا از اون وری این‌قدر هیچ پزشک و روانپزشک و روانکاو و روانشناسی رو و اصولن هیچ کس رو قبول ندارم- که فکر می کنم تنها کسی که می‌تونه نجاتم بده خودمم اگر این بیماریه. فکر می کنم طبعیی نیست چون قبلن اینطوری نبودم. فکر این‌که بقیه زندگی‌م رو با یه شخصیت دوم قوی‌تر از خودم ادامه بدم دیوانه‌م می‌کنه. سکیزوفرنی هم نیست  چون خبر دارم از حضور هردوشون و از طرف دیگه یکیش خیلی قوی‌تره و مستقیم هم  با دنیای بیرون رابطه نداره. ترجیح می‌دم به زودی بمیرم تا این‌که دونفری زندگی‌ کنم. قبلن یه نفر وجود داشت که زندگی می‌کرد، گاهی وقتها هم یه گوشه‌ای مینشست و زندگی که کرده و خودش رو و دیگران رو تحلیل می کرد. الان دو نفرم. من خیلی با احساس تنهاییه مشکل ندارم. اون یکی نفره هی داره تحلیل ارائه می ده که تنهام که کارهام قابل دفاع نیست. که اصلن می‌خوای چیکار کنی تو زندگی‌ت. اگر اون هی ازم سوال نکنه من از زندگیم راضیم. یعنی مقایسه می کنم با بقیه برای رضایت داشتن و فکر می کنم خب زندگی همه همین طوریه. همه صب می‌رن سر کار - یا نمی رن- در طول روز بقیه آدم‌ها رو می بینند یا نمی بینند. گشنه شون که شد یه چیزی می خورند یا می‌خونند بعدش هم می‌خوابند که فردا بشه. اما همه‌شون به هر حال وقتی دارند فکر می‌کنند تنهان. هیشکی به مغزشون راه نداره. خب چیکارش کنم این زندگیه. شیوه ی رضایتم اینه یعنی. بهش نمی گن خوشحالی. می‌گن رضایت از همینی که هست. اما اون یکی خود عمیق ترم نمی ذاره. هی تحقیرم می کنه . به خاطر زندگی از معنی تهی‌م. به خاطر تنهاییم. به خاطر همه چی. اما من دستم به هیچ جا نمی رسه. چون فکر می کنم اصلن هیشکی توی دنیا نیست که زندگی ش از معنی تهی نباشه. اون یکی خودم هم البته بلد نیست این نظرم رو زیر سوال ببره. اگر بلد بود برام مثال میاورد می گفت نه مثلن زندگی فلانی رو ببین اما نمی‌گه. مثال هم که می زنه برای اینه که بگه زندگی اونا هم هیچ گهی نیست. امروز گفت هیلاری کلینتون رو مثلن ببین. یا بان کی مون. دیروز اومده بودند دفترمون. رفتیم ناهار بعدش رفتیم سخنرانی کردند. با پنجاه تا گارد و پنجاه تا خبرنگار و حرف زدند و گفتند چطوری قراره دنیا رو تغییر بدند. اون یکی خودم بهم گفت ته ته ش میخوای توی زندگی شغلی‌ت بشی بان کی مون دیگه؟ یا هیلاری کلینتون؟ اگر همین الان هم بهت بدن این موقعیت رو معنی‌ش این نیست که زندگیت معنا دار می‌شه. می‌دونی چی می گم مدام داره تحقیرم می‌کنه. با همین شدت هم دیگران رو تحقیر می‌کنه. اینطوریه که نمی ذاره آدم جدی جدیدی وارد زندگیم بشه. خوشبختانه خودم دو دستی دوستای قدیمیم رو چسبیدم اونم خیلی باهاشون کاری نداره. اما آدم جدید راه نداره. همه ی آدمهای جدیدی که می بینم به قدر کافی باهوش نیستند. چیپ اند. دغدغه هاشون مزخرفه، زندگی‌شون بی‌معناست ... اینا حرفهای من نیست. اون خودی که داره نظارت می کنه بهم این حرف‌ها رو می‌زنه. منم هیچی نمی‌گم. وقتی حتی نمی‌تونم از خودم دفاع کنم چرا بیام از دیگران دفاع کنم. با همه ی اینا فکر می کنم اگر  دوس پسرم اینجا بود کمتر وقت داشتم که این خود عمیق‌تر دهنم رو سرویس کنه. یا اگر ایران باشم با مامان و بابام زندگی کنم یا .. منظورم اینه که زندگی همینه. یه جوری باید گذروندش. بهتر اینه مدت بیشتری رو بتونی سر زیر برف بگذرونی. چون به هر حال می گذره و می‌میریم دیگه.  یه پروسه ی شش ماهه رو شروع کردم برای ول کردن دوس پسرم چون راهش دوره و نمی‌تونه کمک بزرگی باشه برای سر زیر برف من. اما می ترسم تمومش کنم این خود عمیق قوی تره فرصت بیشتر پیدا کنه دهنم رو سرویس کنه. قبلن سفر حالم رو خوب می‌کرد حالا اون هم نمی کنه. زندگی طولانیه. تنهایی‌ش غیر قابل تحمل‌ه. اون‌قدری که برای این‌که مدت طولانی‌تری سرت زیر برف بمونه هم باید برنامه‌ریزی کنی. برنامه‌م اینه که مهم‌ترین چیزها رو جدا کنم  تا بقیه زندگیم  سرم رو کنم زیر برف شون. مهم‌ترین چیزا بعد از یک و نیم سال فکر کردن اینها هستند: یک. یاد گرفتن بقیه‌ی زبانهایی که شروع کردم به اندازه ی زبان مادریم- زبان خوندن لذت آنی بهم می ده که زندگی رو می تونه قابل تحمل تر کنه. وقتی دارم زبان، مخصوصن آلمانی، یا زبان شناسی می‌خونم اون خود عمیق‌تره در کم‌رنگ‌ترین حالتشه. یعنی حتی اگر شده برای چند لحظه توی پروسه‌ی یادگیری‌م این‌قدر درگیر می‌شه که یادش می‌ره ماموریت‌ش رو در تحقیر و تحلیل من. دو. خانواده- هم خانواده‌ی در گذشته و هم خانواده‌ي در آینده. سه. پیشرفت شغلی. می‌بینی چقدر کلیشه‌ای هستند؟ آدم وقتی خلاقیت نداره می‌ره سراغ کلیشه‌ها. خلاقیت نداشتنم جدید نیست. همیشه همین‌طوری بودم،  همیشه کلیشه‌ای‌ترین راه‌ها و نام‌ها رو انتخاب کردم.  ترکیب عدم خلاقیت من با اعتماد به نفسم نتیجه‌ش اینه که حداکثر مثلن محل زندگی‌م رو یکی از شهرهای کلیشه‌ای انتخاب کنم. به پاریس و نیویورک و ژنو فکر کنم. پیشرفت شغلیم رو به جای یه اداره‌ی کوچیک توی یه سازمان بزرگ بخوام. اما لازمه‌ی حفظ کلیشه اینه که کارمند یه سازمان باشم به جای این‌که خودم کار کنم. و یا خانواده رو فلان‌طور بخوام. منظورم اینه به هر حال از خط کلیشه خارج نمی شم فقط انگار سطح رو یه پله برده باشند بالا. اگر خلاقیت داری بشین برای خودت اهداف خلاقانه بریز زندگی‌ت رو آسون‌تر کن.شاید کلیشه‌ای نبودن تنهایی رو آسون‌تر کنه‌