یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

Ironic

دیشب رفتم مهمونی عروسی- یه مهمونی پانزده بیست نفری دوستانه توی خونه‌- خونه‌ی یه زوج سی و دو-سه ساله. جِنِبا-دختره- یه پسر شش ساله داشت از رابطه ی قبلی ش و اریک یه پسر پنج ساله. دختره از دوستای نزدیک الزا است. پدر و مادرش اهل مالی، از یه خانواده ی فوق العاده مذهبی مسلمان که چند سال پیش دین رو گذاشته کنار ؛ البته چند سال بعد از به دنیا آمدن پسرش اسماعیل؛ الان هم به صورت تفننی مدل‌ه. اریک هم یهودی‌ه  و تا قبل از اینکه سه سال پیش دین رو بذاره کنار یه آدم فوق العاده مذهبی بوده. نصف مهمونی به تعریف کردن کارهای مذهبی که هر کدومشون توی زندگی کردن و خندیدن به خودشون و مذهب گذشت؛ که تأکید می‌کنم کاملن مناسب یه مهمونی فرانسوی‌ه. اما من از دیشب از فکر این بخش از قضیه -که ظاهرن هیچ‌کس هم بهش توجه نمی‌کرد- نمی‌تونم خلاص بشم که اسم پسرهاشون اسماعیل و ایزاک بود.