پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

Dedicated to the one who forgot fleeing

مدت‌ها بود فکر می‌کردم تجربه‌ی حسی جدیدی وجود ندارد. یعنی این‌قدر همه‌چی را گذاشته بودم توی طبقه‌بندی‌ها که هر حسی بالاخره توی یکی از طبقات جا می‌گرفت. خب  حس جدید: این هفته برای اولین بار فکر کردم استقلال‌م  در خطر جدی‌ است. احساس خطر آن‌قدر شدید بود که فکر می‌کردم الان است که نفس‌م بگیرد. تنها باری که یادم می‌آید این‌طوری ترسیده بودم عاشورای پارسال بود. یعنی یک‌ چیزی شبیه این‌که آدم فکر کند جان‌ش در خطر است.
راست‌ش این‌ از دست دادن حس- نمی‌دانم اسم‌اش دقیقن چیست آزادی و رهایی و استقلال؟-  یکی از آن چیزهایی است که فکر می‌کردم برای من اتفاق نمی‌افتد. توی فضای کلی که توی‌اش زندگی کرده‌ام هم هیچ‌وقت احساس‌اش نکرده‌ام، کسی هم نگوید چطور ممکن است یکی ایران زندگی کند و این حرف را بزند، خب همین است که هست، هر کس تجربه‌ي زیسته‌ی خودش را دارد؛ هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام مؤلفه‌های بیرونی می‌توانند استقلال‌ام را بگیرند.
 یک جور رها بودن عمیقی همیشه توی خودم حس می‌کردم که تنها چیزی که می‌توانست ازم بگیردش بچه داشتن بود... گفته بودم الان بیش‌تر از ده سال است که یک کابوس تکراری دارم؟ که سالی چند مرتبه سراغ‌م می‌آید؟ خواب می بینم که یک بچه دارم، معمولن چند روزه یا یک ماهه مثلن و هربار هم گم‌اش کرده‌ام. توی خواب حال‌ام این‌قدر بد است که به خودکشی فکر می‌کنم همیشه، از مسؤولیت‌اش می‌ترسم، از آزادی که ازم گرفته شده و این‌که تا آخر عمرم هست که مسؤول‌ش باشم. از آن‌جا که گم‌اش هم کرده‌ام، می‌ترسم یک‌جایی گذاشته باشم‌ش و پیداش نکنم و از گرسنگی بمیرد، انگار که این سختی‌ش از همان لحظه می‌ترساندم...
خب از کابوس که بگذریم هیچ خطر دیگری تهدیدم نمی‌کرد.
دوشنبه داشتیم با پسر درباره‌ی زندگی روزمره‌مان حرف می‌زدیم، به شوخی گفتم این اصلن عادلانه نیست که من هی یک پای‌ام شهر تو باشد و تو نیایی پاریس؛ الکی هم گفتم در حد ناز کردن بود،  چون من ترجیح می‌دهم میهمان باشم و همه‌اش مواظبم باشد تا این‌که میزبان باشم. گفت خب برای این‌که تو دو روز، دو روز می‌مانی اما من قرار است به‌خاطر تو بیایم پاریس که بمانم. کی‌ قرار بود؟ با کی قرار گذاشته؟ بامن که نبوده. ترسیدم. خیلی تا نیم ساعت بعدش همه‌اش فکر می‌کردم، ایمیل بزنم یا تلفن بزنم و بریک آپ.
می‌دانی اگر یک آدم آسمان جل و کوچنده و بی‌وطن مثل خودم برای من بلند شود بیاید پاریس، خب بیاید. آخرش هم مثل مهزاد وقت به‌هم زدن باهاش به‌ش می‌گویم دل‌ات هم بخواهد، همان‌قدری هم که باهات بودم باعث شدم این همه پیشرفت کنی(کپی‌رایت: مهزاد) یا باید تشکر هم کنی که باعث شدم زندگی توی یک شهر و کشور جدید را تجربه کنی(همین‌ها را هم به بوریس گفتم در مورد ایتالیا آمدنش)
اما از جابه‌جایی پسر می‌ترسم. زندگی‌اش حساب شده است، برنامه ریزی می‌کند. برنامه ریزی کرده است.  وقتی بیاید در حد این است که آدم بچه‌دار شده باشد، مسؤولیت دارد.
نیکیتا این‌جا بود، گفت حالت خیلی بد است. گفتم ترسیده‌ام. این‌که می‌گویند مردها وقتی ببینند طرفشان رابطه را بیش‌تر از خودشان جدی گرفته از ترس از دست دادن آزادی‌شان یک دفعه عقب نشینی می‌کنند، فکر کنم همین حسی باشد که من دارم. آخر می‌دانید این‌جا، کلن منظورم همه‌ی اروپاست- اعتراض به کلی‌گویی وارد نیست- توی جمع‌های دخترانه،‌ همیشه هی این تکرار می‌شود و به هم توصیه می‌دهند که باید چی‌کار کنی که طرف رم نکند یا اگر کرده چطوری برش گردانی.
حالا من رم کرده‌ام. ترسیده‌ام. احساس می‌کنم در خطرم. می‌دانم این ترس منحصر به فرد نیست اما چرا کسی درباره‌اش با من حرف نزده؟ بقیه‌ی آدم‌هایی که توی این موقعیت بوده‌اند یک وقتی حتمن چنین چیزی همین‌قدر ترسانده‌شان، اما چرا هیچ‌وقت این ترس را مستقیمن از زبان‌ کسی نشنیده‌ام؟ چرا کسی به من نگفته بود؟ این از آن رازهای فرقه‌ای است که فقط کسی حق دانستن‌اش را دارد که تجربه‌اش کرده باشد؟
جرات حرف زدن با خودش را  هم ندارم. چطوری بگویم نیاید؟ سلامت روانی ندارم و رابطه‌ی راه دور می‌خواهم؟
نیکیتا  قالی کوچک را انداخت روی کاناپه و برای‌ام جلسه‌ی روان‌کاوی فرویدی راه انداخت:
می‌ترسم بیاید آن وقت من شش ماه بعدش به خاطر کارم بلند شوم بروم یک قاره‌ی دیگر. این را خیلی خوب می‌دانم که اگر قرار به انتخاب بین او و کارم باشد، کارم را انتخاب می‌کنم. 
اصلن من قبل از این هم آزادی‌ام را از دست داده بودم. کارم رهایی‌ام را ازم گرفته. می‌دانی سارای قبلی وقتی به شک می‌افتاد که نکند چیزی دارد آزادی‌اش را تهدید می‌کند، وقتی این‌طوری احساس خطر می‌کرد، چی‌کار می‌کرد؟ می‌زد زیر همه‌چیز و می‌رفت. فرار می‌کرد. خب برو تا دیر نشده. اگر بمانی هی فروتر می‌روی.

پ.ن: فکر کنم به جای جواب کامنت‌ها را دادن باید یک پی‌نوشت را کلی اضافه کنم. نیایید کامنت بگذارید که دوستش نداری. مگر هر دوست داشتنی قربانی لازم دارد که من باید مثلن کارم را قربانی کنم. مساله شاید این باشد که همه الزامن توی این وضعیت انتخاب قرار نمی‌گیرند. شما اگر شغل‌تان معماری باشد یا  کارگردانی و دارید  فیلم مهمی می‌سازید یا مثلن اگر بیزنس‌من باشید، حاضرید به خاطر طرفی که دوست‌ش دارید شغل‌تان را رها کنید؟ این شغل‌ها را مثال می‌زنم چون هر آدمی توی این حوزه‌ها دیده‌ام شغل‌شان را دوست دارند. مثل حوزه‌ی ما-علوم انسانی- نیست که خیلی‌ها کارشان را دوست ندارند و به راحتی قابل قربانی کردن به نظر می‌رسد. به نظر من قربانی کردن شغلی که دوستش داری یعنی قربانی کردن خودت.

من اگر پزشک بودم و به خاطر آدمی که دوست‌ش دارم  باید کارم را رها می‌کردم،  انگار طرف جنایتی مرتکب شده باشد، اما اگر مددکار اجتماعی باشم -بدون توجه به این‌که کارم را چقدر دوست دارم- می‌گویند اووه اگر واقعن دوستش داشتی  شغل‌ت را ول می‌کردی، چه می‌شود مگر.
پس نگاه کامن سنس‌ی- عقل‌ سلیم‌ی- نداشته باشید اینجا لطفن.

شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

Time to Restart From Zero

 فکر کنم این اولین بار است که من این شکلی در مورد تجربه‌ی توی یک کشور دیگر زندگی کردن می‌نویسم. لاله منصفانه چیزی نوشته در مورد وقتی محل زندگی‌مان را عوض می‌کنیم، در مورد احساس دوباره از صفر شروع کردن. حالا این‌هایی که من می‌خواهم بگویم تا آخرش ممکن است مربوط نباشد به حرف‌های لاله، اما از این‌جا شروع شد.
.
هیچ وقت ننوشتم‌اش، اما لاله راست می‌گوید سخت‌ترین جای‌اش همین احساس است. توی دانشگاه این احساس را نداشتم چون دانشکده‌های علوم انسانی ما توی ایران پیرو سیستم لاتین و فرانسوی‌اند و اتفاقن خیلی هم به روزند. شاید اگر امریکا یا انگلیس بودم احساس‌اش می‌کردم.اما این از صفر شروع کردن توی فضای اجتماعی و زبان خیلی بار سنگینی بود برای‌ام. الان که ازش گذشته‌ام- گذشته‌ام؟- می‌توانم در موردش با اطمینان حرف بزنم، در مورد سختی‌اش، در مورد این‌ که به بقیه بگویم ببینید اگر توان دوباره از صفر شروع کردن را ندارید بی‌خیال‌ش شوید یا به محض این‌که وارد یک کشور خارجی می‌شوید اجتماع ایرانی‌ها را پیدا کنید و جذب‌ش شوید. من خیلی شانسی یک تجربه‌ی چندماهه‌ی توی جمع ایرانی‌ها بودن را توی آلمان داشته‌ام و فکر می‌کنم بی‌نظیر است، اصلن فکر نمی‌کنی توی یک کشور خارجی هستی، هفته‌ای یک‌بار از همه چیز نمی‌بری و نمی‌زنی زیر گریه که وای چقدر باید یک‌ تنه همه کارت را بکنی. آدم‌ها خیلی راحت نقش خانواده‌ات را برای‌ات بازی می‌کنند. اما خب این شانس را توی فرانسه و ایتالیا نداشتم. سال اولی که فرانسه بودم این‌قدر فارسی حرف نزده بودم ایرانی ندیده بودم که اگر توی مترو دو نفر را آن سر واگن می‌شنیدم فارسی حرف می‌زنند می‌رفتم به‌شان سلام می‌کردم که دو کلمه فارسی حرف بزنم. (هنوز هم البته خیلی وضعیتم فرق نکرده به جز آقای نویسنده، این‌جا فارسی زبانی نمی‌شناسم)
.
ماه‌های اول توی فرانسه خیلی سخت‌م بود قبول کنم که به زبانی که دارم باهاش زندگی می‌کنم آن‌قدر مسلط نیستم که به فارسی، زبان همیشه برای‌ام نقطه‌ی قوت‌ام بوده، از سطوح پایین‌اش که به‌م می‌گفته‌اند زبان‌باز تا سطوح بالای‌اش که بلد بوده‌ام مقاله‌ام را، ورای این‌که واقعن چقدر می‌دانم، طوری بنویسم که قابل تحسین باشد. اما توی فرانسه همه‌ی این‌ها را از دست دادم. بعدتر توی آلمان و ایتالیا یاد گرفته بودم ضعف‌ام را بپذیرم، یاد گرفته‌ بودم وسط بحث شیفت کنم روی انگلیسی و خجالت نکشم از این‌که بلد نیستم مثل یک آدم هم سن و سال خودم حرف بزنم. اما این به این معنی نیست که با پذیرش‌اش زندگی آسان‌تر می‌‌شود، فقط به سختی عادت می‌کنی و دیگر به خاطر ناتوانی‌ات نمی‌زنی زیر گریه.
اما مشکل‌‌ترین جای دوباره از صفر شروع کردن توی فضای اجتماعی بود. فاجعه وقتی است که می‌بینی همه‌ي سرمایه‌ی اجتماعی‌ات را از دست داده‌ای. آدم‌های‌ام را، که ذره ذره از شانزده سالگی جمع‌شان کرده بودم. جدای خانواده‌ام، تعداد دوستان نزدیک من توی ایران به ده تا هم نمی‌رسد یعنی آدم‌هایی که وقتی بخواهم معرفی‌شان کنم بگویم دوست. اما خودم می‌دانم هر کدام‌شان چه سرمایه‌ای هستند. این‌جا که آمدم آن‌ها را از دست دادم.
.
هم‌کلاسی‌های‌ام به نظرم خیلی بچه یا سطحی بودند. هم‌خانه‌ای‌های‌ام آدم‌های سطحی و بچه‌ای نبودند اما کتاب نمی‌خواندند اندازه‌ی من؛ فکر می‌کردم هم سن و سال‌های من این‌جا اندازه‌ي من تجربه ندارند. توی محل کارم هم آدم‌ها خیلی از من سن‌شان بالاتر بود، یا همه‌ی زندگی‌شان کار و تحقیق بود یا بچه و خانواده. دروغ چرا همه را از بالا نگاه می‌کردم. این هم شاید بیماری‌ بود که از قبل مانده بود و برای بقا باید درمان‌اش می‌کردم. نصف دعوای‌های‌ام با دوست پسرم توی این سه سال سر این بود که با این آدم نباید رفت و آمد کنی با آن یکی نباید بروی بیرون، من با این‌ها نمی‌روم پیک‌نیک با این‌ها نمی‌آیم سفر؛ مشکل این بود که از نظر او دوستان من آدم‌های فوق‌العاده‌ای بودند و همیشه دعوا سر این بود که  چرا من دوستان تو را می‌پذیرم اما تو دوستان من را نمی‌پذیری که البته دلیل‌ این‌ برای من طبیعی بود. می‌گفتم هیچ‌کدام‌شان در سطح تو نیستند. راستش را بخواهید هنوز هم فکر می‌کنم نبودند، خودش دانشجوی دکترای ژئوآرکئولوژی بود و با یک عالم تجربه زندگی، آن‌وقت دوستان‌ش مثل یک گروه وندال بودند وقتی می‌دیدی‌شان، از آن‌هایی که می‌رفتند توی صندوق‌های پست مردم می‌شاشیدند چون فلانی به‌شان گفته بود سر و صدا می‌کنید یا چی. بگذریم دارم توجیه می‌آورم برای نوع نگاه‌ام.
.
بعدتر سعی کردم این را درمان کنم به آدم‌ها از بالا نگاه نکنم، اما کماکان از هر ده تا مهمانی دانشگاه یکی‌اش را به زور یکی‌ دوتا نزدیک‌م می‌رفتم. با هم‌کارهام نمی‌رفتم ناهار بخورم، مهمانی‌ها را نمی‌رفتم چون فکر می‌کردم توش چرت و پرت می‌گویند همه. خب آدم دوست از کجا پیدا کند؟ دارم سختی اولیه‌اش را می‌گویم، برای این‌که یک‌بار که به حلقه‌ی آدم‌های مثل خودت، مثل آن‌هایی که ایران داشتی راه پیدا کردی، همه چیز آسان می‌شود. حالا توی سه سال همان‌قدر دوست نزدیک دارم که توی ایران توی ده سال جمع کرده بودم. اما سخت بود، اگر دوباره هم این راه را بخواهم بروم همان‌قدر سخت است، تجربه‌‌ای به دست آورده دوباره قابل استفاده نیست، تنها استفاده‌اش این است که از قبل بدانی سخت است، همین هم بود که برای کار برگشتم پاریس چون توان از صفر شروع کردن توی یک شهر جدید با یک زبان جدید را نداشتم.
.
الان حتی دلم می‌خواهد نصیحت هم کنم، دیده‌اید همه‌ی کشورهای مهاجرپذیر وقتی زیر سی سال باشی امتیاز بالاتری به‌تان می‌دهند و برای سی‌سال به بالاها همه چیز را سخت‌تر می‌کنند؟ این قوانین بی‌راه به وجود نیامده‌اند؛ اگر می‌خواهید جای دیگری را برای زندگی امتحان کنید یا انتخاب کنید، زیر سی سال این‌کار را کنید، از صفر شروع کردن کار سختی است، انرژی بالایی می‌برد. بالا رفتن سن یک واقعیت است و اتفاقن با کاهش انرژی فیزیکی و حتی توانایی ذهنی رابطه مستقیم دارد، بخواهید هم نمی‌توانید، مگر این‌که گفتم جذب کامیونیتی مهاجر ایرانی شوید که در آن صورت نصف امتیازهای زندگی توی یک کشور جدید را از دست می‌دهید.


پ.ن: بدیهی است که این‌ها تجربه‌ی شخصی من است و جای بحث هم ندارد : ) این‌ را گفتم چون می‌دانم این حرف‌ها  بیش‌تر وقت‌ها بحث‌های بی‌راه پیش می‌آورد.

دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

Borscht

هر روز یه غذای جدید، یه مزه‌ی جدید کشف می‌کنم. زندگی واقعن چه خوشی‌های کوچکی دارد و من با محافظه‌کاری‌م در مزه‌ها خودم رو سال‌ها ازش محروم کرده‌ بودم. این پنج، شش سالی که دست از محافظه‌کاری برداشته‌ام انگار زندگی جدیدی را شروع کردم. اولین مزه‌ی جدیدی که به‌ش تن دادم بُرش بود. 
انگار که این راه ته نداره. این هفته یک نوع پنیر کشف کردم که باعث شده فکر کنم تا وقتی این پنیر رو توی خونه داشته باشم هیچ چیز دیگه‌ای مهم نیس توی دنیا.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

Les bonnes choses ont toujours une fin

لوییس رفت. بعد از نزدیک به سه سال دم دست هم‌دیگر بودن، هم‌دیگر را دیدن. این سه سال همیشه خیالم راحت بوده که کسی را دارم که باهاش بخندم، که هم‌دیگر را بفهمیم و توی شلوغی‌ها سر کنیم توی سر هم همه‌ی آدم و عالم را تحلیل کنیم. هنوز جای خالی‌ش را حس نمی‌کنم، فکر می‌کنم رفته سفر، یادم می‌رود که تصمیم‌اش را برای زندگی‌اش گرفته. که برود فلوریاناپولیس زندگی‌ کند. قرار است دانشگاه درس بدهد، خانه‌ای از آن خودش و بعد هم خانواده‌ای و حتمن دو بچه یک پسر و یک دختر. می‌گوید کلیشه‌ها بی‌دلیل کلیشه نشده‌اند. مشکل‌اش فعلن زبان است، با این‌که پدرش برزیلی بوده اما هیچ‌وقت واقعن درست و حسابی این زبان را یاد نگرفته. جای خالی‌اش را وقتی حس کردم می‌دانم که هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌تواند جای‌اش را بگیرد.
خوب است که ببینی  کسی مثل خودت از این شاخه به آن شاخه می‌پریده‌ و سرگردان بوده‌ که چه‌کار کند و کجا زندگی ‌کنن بالاخره تصمیم‌اش را گرفته‌. به نظر من مهم‌ترین تصمیم زندگی این کجا زندگی کردن است. هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم یکی از دوستانم را جز او نام ببرم که راضی باشد از جایی که الان دارد زندگی می‌کند، همه فکر می‌کنند می‌خواهند بروند یک جای دیگر. من هی به‌شان می‌گویم آسمان همه‌جا همین رنگ است.

شب زنگ زد که  فردا می‌رسد پاریس و پروازش پاریس-سائوپولو است. گفت ساعت ده می‌رسد گر دو لیون و من باید بروم پیش‌وازش چون او همیشه آمده پیش‌واز من هر جا که بوده. گفتم سرکارم و نمی‌توانم و بیاید دم در محل‌کارم کلید را بگیرد.  کلید را گرفت و آدرس دقیق را که چطوری برود خانه برای‌ش اس‌ام‌اس کردم. واقعن از فرط دقت به خودم افتخار می‌کنم، توی راه رسیدن اس‌ام‌اس داد که این‌قدر دقیق است که هر آن منتظرم برسم به آن‌جایی که نوشته‌ای الان یک گربه از جلوت رد می‌شود. راستش یک اس‌ام‌اس درفت شده دارم که همان را برای همه می‌فرستم. یک روز از ایستگاه تا خانه را که 7 دقیقه راه است آمدم و اس‌ام‌اس نوشتم. دوست ندارم  کسی بخواهد بیاید خانه‌ام و راه را گم کند حتی برای یک دقیقه.

شب ساعت یازده رسیدم خانه، فردا صبح‌اش ساعت نه و نیم بلیت داشت. وقتی رسیدم روی کاناپه خواب‌ش برده بود. پتو انداختم روی‌اش بیدار شد، گفت گرسنه‌ام. لوییس از آن مرد‌هایی است که ممکن است از گرسنگی بمیرد اما غذا درست نکند،  به غذای سرسری هم راضی نیست معمولن. من سه ماه باهاش زندگی کرده‌ام، اوایل‌اش این رفتارش که نه غذا درست می‌کرد و نه ظرف می‌شست و نه حتی میز غذا را جمع می‌کرد حرص‌ام را در می‌آورد اما بعدتر پذیرفتم که بعضی آدم‌ها این‌طوری‌اند. همان‌طوری که مثلن برادرت هر چقدر هم غیر قابل تحمل باشد باز دوستش داری. اگر تنها هم زندگی‌ می‌کرد همین‌طور بود، از آن‌ طرف آن‌قدر ویژگی خوب دارد که حاضر بودم همیشه این من باشم که غذا درست می‌کند همه‌ی کارهای خانه‌داری را می‌کند اما اودور و برم باشدش، وقتی شب‌ها برمی‌گشتم خانه و حالم خوب نبود و خسته بودم و عصبی‌ بودم، یک بغل‌اش کافی بود که همه چیز یادم برود. خوش‌بختانه دوست پسر من فرانسوی تیپیک بود و از این‌که ما دوست ِنزدیک و هم‌خانه بودیم کک‌اش هم نمی‌گزید. اما دوست‌دختر او این‌قدر از توی سکایپ نق زد و گریه کرد که فکر کردیم جدا زندگی کنیم.

برای‌اش ساندویچ تخم مرغ آب‌پز گرفتم. دوش گرفتم و کاناپه  تخت‌خواب‌شو را باز کردم که بخوابد. کرم صورتم را مالیدم و آمدم  چراغ را خاموش کنم که بخوابم گفت بیا پیش من بخواب، جانِ من. اصلن به ثانیه هم نکشید که رفتم بغلش خوابیدم، برای اولین بار شب تا صبح توی بغلش خوابیدم. به همان‌ حالتی که همیشه توی شوخی‌های‌ش می‌گفت la petite cuillère. گفتم اگر دست از پا خطا کنی پا می‌شوم می‌روم، نکرد. صبح که بیدار شدم رفته بود. یک یادداشت(با حروف بزرگ نوشته همه‌ را، نیکی  و لوییزا هم همین‌طوری می‌نویسند، می‌گویند در دانشکده‌ی معماری از سال اول مجبورشان می‌کنند که کلن متن‌های‌شان را با حروف بزرگ بنویسند) گذاشته بود روی در یخچال، تیتر هم داشت Les bonnes choses ont toujours une fin
چیزهای خوب همیشه پایانی دارند. مثل دوستی منحصر به فرد ما دو تا. نوشته بود که نمی‌خواهد با سکایپ و ایمیل و دست و پا زدن توی فاصله مثله‌اش کند، بگذار همین‌طوری بماند. که من اگر یک روزی رفتم آن شهر کافی است همان روز بهش زنگ بزنم که می‌خواهم ببینمش و او هم همین کار را می‌کند. آخرش هم به خاطر la petite cuillère دیشب تشکر کرده بود و با شکلک لبخندی که دندان‌های‌اش را نشان می‌دهد نوشته بود به همه خواهد گفت که بالاخره من بغلش خوابیده‌ام. لنگه ندارد این آدم.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

یک روز معمولی- دو


صبح‌ ساعت هفت و نیم بیدار می‌شوم. از همان توی رختخواب دست دراز می‌کنم و با کنترل رادیو را روشن می‌کنم. توی رختخواب می‌چرخم تا حوصله‌ام بشود بروم لیوان آبم را بخورم و واقعن بیدار شوم. قهوه ساز را آماده و روشن می‌کنم. دوش می‌گیرم کلاه پلاستیکی سرم می‌گذارم که تا موهای‌ام خیس نشود، خشک کردن‌شان زیادی وقت می‌گیرد،‌ از وقتی جلوی موهها را کوتاه کرده‌ام جدای خشک کردن  براشینگ هم لازم دارند.
از زیر دوش بیرون می‌آیم، رادیو را خاموش می‌کنم، تلویزیون را روشن می‌کنم روی سی.ان.ان، قهوه می‌ریزم، روی کاناپه پاهای‌ام توی شکم‌ام جمع می‌کنم و اخبار را  نگاه می‌کنم. بدیهی است که جهان انگلیسی زبانی که از تلویزیون می‌بینم، هیچ ربطی به جهان فرانسه زبانی که از رادیو گوش کرده‌ام ندارند. انگار دارند از دو تا دنیای مختلف گزارش می‌دهند.
لباس می‌پوشم، خیلی سریع. از وقتی کار نه تا پنج دارم شب قبلش معمولن تصمیم‌ام را گرفته‌ام چه بپوشم. تقریبن همیشه کت و دامن یا پیراهن و کت است. شلوار از لیست لباس‌های معمول روزانه‌ام خارج شده چون  باید "بیزنس درس کد" را رعایت کنیم و اجازه نداریم جینز یا شلوار غیر رسمی بپوشیم. کت و شلوار رسمی هم توی کَت من نمی‌رود. بین خودمان بماند بخش‌های خیلی محدود و کوچک اما خیلی رده بالایی توی سازمان هست که -کاملن به صورت غیر رسمی- زن‌ها اجازه ندارند شلوار بپوشند. می‌گویند آخرین جایی که رسمن این‌ قانون وجود داشته کاخ موناکو بوده که وقتی پرنس در حال حاضر موناکو تاج‌گذاری کرده قانون را لغو کرده.
از در خانه تا در محل کارم با پیاده روی و مترو همه‌اش روی هم دقیقن چهل دقیقه است. هشت و نیم راه می‌افتم و نه و ده دقیقه سر کارم. معمولن وقتی می‌رسم به جز رییس واحد بقیه هنوز نیامده‌اند، بقیه بین نه و نیم تا ده می‌رسند. قانون این است که هفت ساعت و نیم کار کنی و سعی کنی دیرتر از ده نرسی. بقیه‌اش به خودت. اما همه معمولن همان نه و نیم می‌رسند و عصرها شش به بعد می‌روند.
وقتی برسم، کامپیوتر را روشن می‌کنم، بدیهی است که خیلی کند است، تا بالا بیایید برنامه‌های دیفالت راه بیافتند می‌روم طبقه‌ی چهارم پی نامه‌ها و پرونده‌هایی که برای رسیدگی فرستاده‌ای، یا پرونده‌هایی که برای‌ات فرستاده‌اند. معمولن هفته‌ای یکی دو تا درخواست کمک بین‌المللی داری که خواندن و نظر دادن روی‌اش نصف روز کاری را می‌گیرد. بقیه نامه‌هایی هستند که تو درفت کرده‌ای و رییس مرکز، رییس بخش یا رییس سازمان امضا کرده‌اند یا تغییراتی داده‌اند که قبل از امضا اعمال کنی.
بر می‌گردم پایین ایمیل‌ها را چک می‌کنم،‌ مهم‌تر ها را می‌خوانم و امیدوارم ایمیلی نگرفته باشم با این مضمون که:
Oops you were not in the copy! Please read and advise,
چنین ایمیلی معمولن یعنی پانزده تا آدم توی مدت سه ماه با هم ایمیل نگاری کرده‌اند و حالا برای تصمیم نهایی و ادوایز نهایی یا عکس‌العمل نهایی یکی فکر کرده که تو باید در جریان می‌بودی. معمولن اگر پرینت‌شان بگیری 50 تا 60 صفحه ایمیل است و این  یکی هم نصف روز را می‌گیرد.
یک سری ایمیل هم هست FYI فور یور اینفورمیشن که می‌شود نخواندشان، یا در مورد سیاست‌های کلان سازمان است یا برنامه‌های کلان یا مثلن مطلبی که جایی در مورد سازمان منتشر شده باشد و یکی فکر کرده خوب است بقیه هم بخوانند.
بعد روز معمولی شروع می‌شود، خواندن، گزارش نوشتن، کامنت دادن روی پرونده‌هایی که از کشورها می‌رسد، کامنت دادن روی درخواست کمک‌ها. گاهی وقت‌ها جلسه با donner ها. ایمیل نگاری با کارشناس‌هایی که باید بفرستیم مأموریت و چانه زدن باهاشان سر این‌که کم‌تر پول خرج کنند، سخت‌ترین جای ماجراست. در مورد پول حرف زدن هیچ وقت‌ برای من آسان نمی‌شود.
حوالی ساعت یازده با الکساندرا و کائوری می‌رویم برای قهوه توی کافی‌شاپی که به ساختمان‌مان نزدیک‌تر است؛ گاهی وقت‌ها هم که خسته‌تریم و یا می‌خواهیم مدت بیشتری از کار دور باشیم می‌رویم کافی‌شاپ طبقه‌ي هفتم آن یکی ساختمان. البته کلن همه‌اش توی محوطه‌ هستیم و به هر حال بیرون نمی‌رویم.
ناهار را اما با پیپا می‌رویم توی باغچه‌ی ژاپنی و ساندویچ‌مان را می‌خوریم ، کم اتفاق می‌افتاد که برویم رستوران‌، برای من که مثل کانتین دانشگاه است، به غذای‌اش اعتراضی ندارم، فضا را دوست ندارم. از طرف دیگر ما دو تا ناهارمان را معمولن بعد از ساعت دو می‌خوریم که رستوران بسته است. بین دوازده تا دو، دوشنبه و چهارشنبه‌ها کلاس آلمانی دارم، سه شنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها هر دوتامان کلاس روسی.
کار عصر از ساعت دو شروع می‌شود، که ادامه‌ی کارهای قبلی است. به طور کاملن غیر رسمی ساعات ِ ارتباط ایمیلی یا تلفنی یا سکایپی بین کشورهای آسیا و اقیانوسیه تقسیم شده. معمولن صبح زود برای کشورهای شرق آسیا، تا قبل از ظهر آسیای میانه و حوالی ظهر و بعد از ظهر غرب آسیا و بعدترش اقیانوسیه - که به هر حال هشت ساعت عقبیم-. این‌طوری این شانس هست که همان موقع جواب بگیریم و نماند برای روز بعد. با  همکاران‌مان توی آفیس‌های منطقه‌ای معمولن با سکایپ حرف می‌ِزنیم اما با کشورها با تلفن، دوباره یک قاعده‌ی نانوشته می‌گوید که در تلفن زدن احترام بیش‌تری هست تا در حرف زدن با سکایپ.
زبان کاری هم به جز با یکی دو کشور توی آسیا و چند کشور محدود توی اقیانوسیه کلن انگلیسی است. اما نماینده‌های کشورها در سازمان تقریبن همه فرانسه زبان‌اند.
همین‌طوری کم کم ساعت پنج و شش می‌شود، پرونده‌هایی که باید بفرستیم برای ویزا یا رسیدگی بقیه را می‌گذاریم توی  pigeonhole آدم‌ها، آخرین ایمیل‌‌ها را می‌فرستیم. و اگر disaster  جدیدی در کار نباشد ساعت شش می‌رویم خانه. اما از این چهار ماه یک ماه‌اش در سیل پاکستان گذشته که معنی‌اش گاهی وقت‌ها تا ساعت ده و یازد شب کار کردن است و یک ماه‌ قبل‌اش در لشکرکشی میان تایلند و کامبوج سر یک معبد مرزی - لشکرکشی که باعث‌اش تقریبن همین سازمان است، سازمانی که شعارش پایه‌گذاری صلح است-. یک ماه‌اش هم در آماده کردن مدارک کنفرانس سالانه‌ی مرکز گذشته. این‌طوری است که بهتر است بگویم یک روز معمولی ساعت ده و یازده می‌رسم خانه.
روزهای محدودی که کارمان زود تمام می‌شود بعدش با دوست‌هام می‌رویم سینما یا تئاتر یا کنسرت یا بار یا برای شام خانه‌ی دوستی.

یک روز معمولی- یک

پارسال زمستان- یا پاییز یا بهار، توی شتوتگارت زمستان از اوت شروع شد تا مارس- به آقای نویسنده قول دادم که یک روز از روزهای معمولی زندگی‌م را کاملن توصیفی و سر راست بنویسم. اما ننوشتم،‌ بهانه‌ام این بود که خیلی سخت است، چون زندگی‌م خیلی پر تنش است و هیچ روزی را نمی‌توانم معمولی توصیف کنم. الان می‌توانم، چهار ماه است که می‌توانم یک روز معمولی زندگی‌ام را توصیف کنم. بعد از چهار سال زندگی پرتنشی که هر روزش اتفاقی می‌افتاد که می‌توانست برنامه‌ی کل زندگی‌ام را تغییر دهد و خیلی‌هاشان واقعن هم تغییر دادند. دو سال از این چهار سال را بی‌صبرِ‌ همین روزهای تکراری بوده‌ام.
یک روز معمولی ِ منِ این چهار سال را توصیف کنم؟ حرکت براونی. با همه‌ي ویژگی‌های‌اش. مشخصن نامنظم و تصادفی- جای لوییس خالی هر بار که به هر دلیلی می‌گویم تصادفی بگوید تصادفی در کار نیست. من توی این چهار سال اندازه‌ی ده سال زندگی‌کرده‌ام و الان I hand it down دیگر نمی‌توانم روزهای غیر معمولی زیادی توی زندگی‌م داشته باشم.

شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

آستانه‌ی مصالحه

من خیلی آدم سازش‌کار و واقعن اهل مصالحه و کامپرومایز  ی هستم؛ اما جشن فارغ‌التحصیلی و مراسم گرفتن مدرک‌ و اون لباس‌های مسخره اصلن دیوانه‌ام می‌کنه. یعنی سطح مصالحه در حدیه که خودم رو نمی‌بخشم اگر به‌ش تن بدم. توی ایران مجبور نبودیم نرفتم، این‌جا تقریبن مجبورم، مگر این‌که تن بدم به تخریب جدی روابط با چهارتا استادم. می‌گن از دو تا کشور دیگه پا نشدیم بیایم که تو بگی افتخار و شکوه آکادمی رو قبول نداری پس شرکت نمی‌کنی.

واقعن الان ژرالدین رو می‌فهمم که حاضر نیست تن به مراسم عروسی و یا پروسه‌ي قانونی ازدواج بده. یعنی هر چی ما به‌ش می‌گم بابا فان‌ه، به خاطر مامان و بابات و به خاطر و ما این حرف‌ها. هی می‌گه از حدود توانایی مصالحه‌ی من خارج‌ه. من به‌ش می‌گفتم دیگه این رفتار تو بعد از این همه اصرار اطرافیان‌ت یه حالت پیشرفته‌ای از دگماتیسم‌ه. اما الان می‌فهمم‌اش. می‌فهمم که همون‌قدر که من از آکادمی به عنوان یه نهاد glorious متنفرم، اون‌م از مراسم ازدواج و ثبت رسمی رابطه و خانواده به عنوان یه نهاد مقدس متنفره و فکر می‌کنه رعایت‌ سنت‌ها کمک‌ می‌کنه که این نهادها شکوهمند باقی بمونند.

یادم نمی‌آد آخرین باری که به این آستانه رسیده بودم کی بود.