جمعه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۹

از سری احکام کلی

این حکم کلی رو من سال‌هاست کشف‌ش کرده بودم اما از این‌وری تجربه‌اش نکرده بودم.
همه‌چی به همه‌چی ربط داره و در هم تنیده است. اگر کار نه تا پنج داشته باشی، به جای کتاب و فصل‌نامه روزنامه می‌خونی، تقویم داری و کارهات رو یادداشت می‌کنی، منظم می‌شی، حتی کاغذ‌های توی خونه‌ت هم توی فولدرهای مختلف هستند، کتاب‌هات رو نه بر اساس محتوا که بر اساس رنگ و اندازه مرتب می‌کنی، لباس‌هات رو به جا لباسی آویزون می‌کنی و جوراب‌های شسته و نشسته‌ات از هم جداست.
اگر کارت یه خورده شلخته تر باشه از اون طرف این شانس رو داری که هفته‌نامه و ماه‌نامه بخونی، ذهن‌ت به چیزهای پیچیده‌تر فکر کنه و غیره.
این‌ها با هم در چنان هماهنگی و تعادلی هستند که به محض این‌که مثلن از روزنامه یا هفته نامه  بری به سمت کتاب حتمن نظم زندگی‌ت میاد پایین و بی شک دیگه کارمند نه تا پنج خوبی نخواهی بود.
اصلن می‌خوام بگم ذهن آدم همون‌قدر برد(مثل بردار) داره که چیزی که می‌خونه، برد روزنامه یه روزه یا دو روزه و برد اودیسه دست کم چند هزار سال. بعد خب بدیهیه ذهنی که برد نداره مجبوره نظم داشته باشه که توی پروسه‌ی انتخاب طبیعی دوام بیاره.
این حکم کلی تایید شده است و هیچ مثالی نقض‌ش نمی‌کنه. تجربه زندگی که قانون ریاضی نیست با یک مثال نقض بشه.
چیزهایی که می‌خواستم بگم خیلی پیچید‌ه‌تر و عمیق‌تر از این‌ها بود، اما بلد نیستم بگم‌ش، آخه ذهنم الان در مرحله سقوط از مرحله کتاب به روزنامه است.(بین هفته نامه و روزنامه)

پ.ن: آهان می‌خواستم اضافه کنم در همین راستاست که  سردبیرها  به روزنامه نگارهاشون یادآوری می‌کنند عزیز من زیاد جدی نگیر داری توی روزنامه می‌نویسی برد این نوشته یه روزه، بعد همون آدم باید وقتی برای فصلنامه می‌نویسه دقت کنه که برد نوشته‌اش  دست کم چند ماهه- گاهی برای یه فصلنامه‌ای مثل ارغنون یا بخارا حتی چند سال.

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

خیلی چگال شده

فکر می‌کردم سرم رو کنم توی کار، تا ساعت دوازده شب سر کار بمونم دردی رو دوا می‌کنه، دلتنگی فراموشم می‌شه. دو هفته است دارم این‌کار رو می‌کنم، فکر کردم خوبه وقت دلتنگی ندارم با این همه ایمیل و تلفن و کاری که سرم ریخته که یادم می‌ره حتی غذا بخورم. راستی راستی هم انگار وقت دلتنگی نداشتم. اما الان یه دفعه بریدم. ساعت یازده صبح شنبه، پای خوندن و ویراستاری گزارش‌های کنفرانس سالانه، وسط ایمیل‌هایی که همه‌شون آیکون مهم و فوری دارند، وسط تلفن‌های رییسم که از  تعطیلات‌ش ساعتی یه بار زنگ می‌زنه که  سری‌لانکا رو یادت نره، برای ورک شاپ بنگلادش درخواست بودجه کن...یه دفعه زدم زیر گریه، نشستم پای مانیتور دارم گریه می‌کنم. دلم برای بی‌شمار آدم تنگ شده، برای پسر،  برای مامان و بابا، برای تخته بازی کردن با پسرها و کری خوندن‌شون...
برای تهران و شیراز. برای بلفست بیش‌تر از همه. برای الزا که پریروز رفته اندونزی. برای لوییس که دیشب رفتم فرودگاه بدرقه‌اش...دلم برای این‌که توی ایستگاه‌های مترو به آلمانی بشنوم تنگ شده، عمدن راه‌م رو کج می‌کنم و از ایستگاه‌های مرکزی مترو رد می‌شم که آلمانی و ایتالیایی بشنوم.
ریچارد می‌گه دلیل‌ش اینه که فکر می‌کنی حق انتخاب داری اگر مثل من فکر کنی که باید مثلن تا سه سال یه جا بمونی تحمل همه چیز برات آسون‌تره می‌شه، من می‌گم دل‌م نمی‌خواد فکر کنم دارم زندگی‌ رو تحمل می‌کنم. همه‌اش دارم توی گذشته یا آینده زندگی می‌کنم، حال برام وجود نداره. کسی باورش نمی‌شه ولی من هنوز صبح که بیدار می‌شم  و می‌رم روی تراس اگر آتش‌فشان وزوو  رو جلوم نبینم یه غم سنگینی هری می‌ریزه توی دلم، کار هر روزم‌ه کنار اومدن با این غم.
نمی‌دونم باید چی‌کار کنم، هر جا به جا شدن دیگه‌ای هی آدم‌هایی رو که دلتنگشون‌ام رو بیش‌تر و بیش‌تر می‌کنه. اگر هم به این فکر کنم که می‌رم یه جا می‌مونم برای همه‌ی عمرم، چنان غمی روی دل‌م سنگینی می‌کنه که همون موقع دق‌مرگ می‌شم.
کله پا شدم، نمی‌دونم باید با خودم و زندگی‌م چی‌کار کنم،‌ پیمان هوشمندزاد بهم گفت باید موتورت رو پیاده کنی و از نو سوار کنی. به‌ش باید بگم می‌ترسم پیاده‌اش کنم دیگه نتونم سوارش کنم.
در حال حاضر اگر یک بلیت یک سره برای بلفست بگیرم حالم خوب می‌شه.
گریه‌ام بند اومد، برم.
زندگی‌م روی دوش‌ام سنگینی می‌کنه.

شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۹

اگر کسی از طریق وبلاگ من رو می شناسه و بهم ایمیل زده و جواب ندادم از همین جا اعلام می‌کنم که صندوق ایمیل‌هام این‌‌قدر پر شده که جرات نمی‌کنم به این زودی سراغ‌ش ببرم. ببخشید به خاطر تاخیر. می‌دونم بالاخره می‌خونم‌شون اما باید اول ترس‌ام بریزه  از حجم ایمیل‌های نخوانده و خیال‌ام راحت باشه که چند ساعت پشت سر هم وقت دارم برای جواب دادن.

جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

خرگوش

بلیت سمرقندم را برای سه ماه دیگه از الان رزرو کردم. در پوست خودم نمی‌گنجم- مثل برادران رایت-
دوباره باور کردم که از این شاخه به اون شاخه پریدن هم ممکنه جواب بده. چهار سال پیش می‌خواستم چهارسال بعد دقیقن با همین شرایط برم سمرقند. فکر می‌کنم هیچ راه برنامه‌ریزی شده‌ای نمی‌تونست با این دقت به سمرقند ختم بشه، انگار راهش همین بی‌راهه‌هایی بود که توی این چهار سال رفتم.
برخلاف قواعدشون بلیت یک‌سره برای خودم گرفتم، آدم که کف دستش رو بو نکرده  شاید بخواد اون‌جا بمونه.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

I would like to share with you the concluding remarks

در راستای دنبال نقاط منفی زندگی در حال حاضرم گشتن، دوست دارم نتایج را با مخاطب عام-سلام روزهای روزنامه‌نگاری- در میان بگذارم.(سلام نامه‌های اداری این روزها)
۱. میل به کتاب خواندن ندارم و نمی‌خوانم و این باعث شده احساس کنم دارم توی مرداب فرو می‌روم.
۲. با این‌که میل به نوشتن دارم نمی‌نویسم چون فکر می‌کنم اصولن حرف نگفته‌ای در دنیا وجود ندارد.
۳. از کار سو استفاده می‌کنم برای تنبلی ذهنی، به هیچ چیز فکر نکردن و سرم را زیر برف کردن.
۴. حذف آدم‌ها شدت بیش‌تری پیدا کرده. بیش‌تر از همیشه سلکتیو شده‌ام و برای اولین بار توی زندگی‌م می‌ترسم که نتیجه‌ی این حذف و سلکتیو بودن، همان‌طور که همه می‌گویند خطرناک باشد.
۵.کنترل زندگی عاشقانه‌ام از دستم خارج شده و باز برای اولین بار از این وضعیت نگرانم.
۶.در فرانسه احساس نمی‌کنم که توی یک کشور خارجی هستم و این باعث می‌شود به قدر کافی تلاش نکنم برای این‌که بفرستندم ایران.
۷. دلتنگی ذهن‌م را خسته و خسته‌تر می‌کند و تعداد کشورهایی که با شنیدن اسم‌شان و دیدن‌شان روز نقشه از دلتنگی بغض می‌کنم بیش‌تر شده. احساس می‌کنم اگر یک سنگ صبور- سنگ صبور واقعی، از همان سنگ‌های که توی هند پیدا می‌شود- پیدا نکنم، به زودی خودم می‌شکنم.


پ.ن: چهارسال پیش وقتی بابا آمده بود تهران برای دفاع پایان‌نامه، یک روز همین‌‌طوری که  نشسته بود  رو به قفسه‌های کتاب‌های‌م و داشت روزنامه‌اش را می‌خواند. گفت می‌دانی چیه سارا، آرزو دارم یک ماه بمانم یک‌جا، هیچ کاری نکنم و فقط کتاب بخوانم. گفتم ئه خوب همین جا بمانید، گفت مساله این نیست، مسآله آرامش ذهنی از دست رفته است. آن وقت نمی‌فهمیدم منظورش چیست، چون خودم نه ماه بود که به جای پایان نامه‌نوشتن روزی هجده ساعت توی خانه مانده بودم و کتاب خوانده بودم.  از آن وقت همیشه توی ذهن‌م بود که یک‌جوری برای بابا این فرصت را به وجود بیاورم که یک ماه جایی باشد که هیچ دغدغه‌ای نداشته باشد و یک عالمه کتاب هیجان انگیز هم باشد تا بخواند. تا حالا که چند ماهی است خودم توی آن وضعیت افتاده‌ام.
 شما فکر می‌کنید من را اگر بگذارند توی یک جزیره آرامش با یک عالمه کتاب هیجان انگیز ، شروع می‌کنم به خواندن؟ نه. حواسم را به هر چیز کوچکی که دستم بیاید پرت می‌کنم، نکند که با خواندن ذهن‌م مجبور شود به فعالیت بیافتد. فکر می‌کنم دلیل‌اش هم افزایش سن است. حالا بعضی‌ها چهل سالگی می‌رسند به این‌جا بعضی‌ها شصت سالگی، بعضی‌ها هم زودتر.