سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

فقط مایی که دانشگاه تهران‌ای بودیم و کوی و اصلن هرجایی که توی امیرآباد نرده‌ی سبز داشته مثل خونه‌مون بوده این‌طوری حال‌مون بد شده یا همه این‌طوری‌اند؟ چرا این‌قدر بد آخه؟ اصلن به جای فیلم مگر به چشم خودمون ندیده بودیم؟ مگر توی همین فضای نفرت بزرگ نشده بودیم؟ چرا خشونت و نفرت‌شان هیچ‌وقت برامون عادی نمی‌شه؟
من بعد از تاسوعا و عاشورای امسال با خودم فکر کردم- حتی با خودم تصمیم گرفتم- که دیگه از هیچ خشونتی از طرف این‌ آدم‌ها جا نخواهم خورد. معلومه که اشتباه کردم.

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۸

Chloé

یکی با آمبولانس می‌رود و ما سه نفر دیگر با ماشین خودمان، از بین همه‌ی آدم‌های مهمانی به نظر می‌آید من تنها کسی هستم که نگران نیستم. یعنی فکر می‌کنم چیزی‌ش نیست خب، زیادی نوشیده. می‌خواست مهمانی خداحافظی‌اش را فراموش نشدنی کند که کرد، اما شوخی و خنده فایده ندارد وقتی بقیه این‌ همه نگرانند.
 توی اتاق‌های بیمارستان به جای این‌که برای بیمارها تخت باشد، تشک‌ها را بدون تخت روی زمین انداخته‌اند. آدم یادش به  خانه‌های ژاپنی می‌افتد کف پارکت و تشک روی زمین. آخر چرا روی زمین؟ تعجب‌ام را می‌گذارم برای بعد، این‌قدر که این آلمانی‌ها برای هر کارشان دلایل پیچیده‌ی منطقی دارند. وسایل کنترل تنفس و کاردیوگرافی‌ و سرم‌شان را وصل می‌کنند. دکتر می‌پرسد چیزی هم کشیده یا؟ می‌گویم نه فکر نمی‌کنم، فقط الکل. فکر نمی‌کردم واقعن، آن یکی می‌کشدم کنار می‌گوید فکر می‌کنم کوکایین...می‌گویم مزخرف نگو، کوکایین‌‌اش کجا بود، اما او فکر می‌کند که توی مستی چیزی توی این مایه‌ها شنیده یا پیشنهادی از این دست که تو هم می‌خواهی یا نه.
می‌گویند فقط یک نفر می‌تواند پیش‌اش بماند، بقیه که می‌روند صدای‌ام می‌زنند که بروم فرم‌ها را پر کنم. می‌گویم حال‌اش خوبه دیگه؟ فقط خواب‌اش برده مگه نه؟ می‌گوید نه، فکر می‌کنیم کمای اتیلیک است، شما خانواده‌اش هستید یا باید خبر بدهید به کسی که بیاید؟ از کجا؟ فرانسه‌اند؟ می‌نشینم روی صندلی و می‌گویم جدی که نیست، کمای اتیلیک خیلی که نمی‌تواند بد باشد؟ می‌گوید می‌تواند، ممکن است به هوش نیاید. فکر می‌کند من چه‌کاره‌اش‌ام که این‌طوری با بی‌اعتنایی نظر علمی‌اش را می‌دهد؟ دارم به توان تحمل‌ام فکر می‌کنم و به دختری که یک ساعت پیش روی پاهای‌ام خوابیده بود و گریه می‌کرد که دل‌اش تنگ می‌شود.آخرش باید زیر برگه‌ای را امضا می‌کردم که تایید می‌کنم دلیل حضور بیمار در آلمان صرفن دریافت خدمات پزشکی نیست. می‌گویم یعنی چی؟ بیمار اورژانسی که نمی‌تواند به هدف دریافت خدمات پزشکی رایگان آمده باشد آلمان. عذرخواهی می‌کند که ببخشید کاغذبازی است می‌دانیم.
شب پیش‌اش از سفرِ چند روزه‌ی شلوغ و خوشگذران برگشته‌ام، صبح همان روز هم ساعت پنج بیدار می‌شوم، بدو بدو می‌روم فرودگاه، ناپل و دانشگاه و مصاحبه، خسته‌ام اما دوباره فرودگاه ناپل و شب ساعت هشت  شتوتگارت‌ام که این مهمانی را از دست ندهم. از خستگی بدن‌م می‌لرزد. نصف‌اش خستگی فرودگاه و هواپیما و بدو جا نمانی‌ها‌ است، نصف دیگرش هم  از شهر شلوغی که ناپل است و قاطی شدن صدای بوق کشتی‌های و بوق ماشین‌هایی که توی ترافیک مانده‌اند.
آرامش شتوتگارت آن‌قدری انرژی بهم می‌دهد که دوش ‌بگیرم نیم ساعت بعد مهمانی باشم. و خوش می‌گذرد بهمان، خیلی. داشتم می‌گفتم که خوش‌ترین شب‌نشینی هشت، نه ماه گذشته بوده تا وقتی که کلوئه روی زانوی من خواب‌اش ببرد. آمد بغل‌ام کرد که قول بده آخر هفته‌ها بیایی ژنو پیش‌ام، قول بده گم و گور نشوی هی. بهش گفتم دختر مستی چرت و پرت نگو. سرش را گذاشت روی زانوای‌ام و اول گریه کرد بعد خوابش برد. من هم با موهای‌اش بازی می‌کردم که دیدم بقیه می‌گویند این‌طوری که خوابیده طبیعی نیست، هر کاری کردیم بیدار نشد، چشم‌هاش هم بازکردیم غیر طبیعی بود.
و بعد اورژانس بیمارستان، بیمارستان، بیمارستان. سه روز روی زمین کنار تشک‌اش نشسته بودم که چشم باز کند یا پلک بزند. بعد از پانزده ساعت بالاخره به مامان‌اش زنگ زدم، احوال‌پرسی که کردم گفت امروز رفته اسکی و پای‌اش شکسته و تا حالا پی گچ گرفتن و این‌هاست، حرف‌های‌اش که تمام شد منتظر شد حرف‌ام را بزنم، می‌دانست که برای یک احوال‌پرسی معمولی زنگ نزده‌ام و من بغض‌ام ترکید. تا شب رسیدند، مامان‌اش با پای گچ گرفته.
امروز ظهر بالاخره چشم‌های‌اش را باز کرد، نگاهی به سه پزشکی که داشتند بالای سرش آلمانی حرف می‌زدند کرد و گفت اینا برای چی این‌جان؟ چی می‌گن؟ بلد نیستن مث آدم حرف بزنن؟ به هوش آمده، حال‌اش خوب است یعنی. بالاخره بعد از سه روز بی‌خوابی بیمارستانی برگشته‌ام خانه، خودم را نمی‌شناسم توی آینه، این آدم شکننده‌ای که من‌ام را باور نمی‌کنم. شوکه‌‌ام. حالم خوب است، اما فعلن از خودم توقع روابط اجتماعی داشتن ندارم. می‌خواهم این‌قدر بخوابم تا این سه روزی را که دست‌اش را گرفته‌ام و زل زده‌ام که به هوش بیاید را یادم برود.

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

راه سپید

دیگر نمی‌ترسم برای همین تصمیم گرفته‌ام کاملن بی‌ دفاع باشم.

کافکا تامورا


 * تاجیک‌ها وقت بدرقه برای‌ات آرزو می‌کنند که راهْ سپید.