شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

Time to Restart From Zero

 فکر کنم این اولین بار است که من این شکلی در مورد تجربه‌ی توی یک کشور دیگر زندگی کردن می‌نویسم. لاله منصفانه چیزی نوشته در مورد وقتی محل زندگی‌مان را عوض می‌کنیم، در مورد احساس دوباره از صفر شروع کردن. حالا این‌هایی که من می‌خواهم بگویم تا آخرش ممکن است مربوط نباشد به حرف‌های لاله، اما از این‌جا شروع شد.
.
هیچ وقت ننوشتم‌اش، اما لاله راست می‌گوید سخت‌ترین جای‌اش همین احساس است. توی دانشگاه این احساس را نداشتم چون دانشکده‌های علوم انسانی ما توی ایران پیرو سیستم لاتین و فرانسوی‌اند و اتفاقن خیلی هم به روزند. شاید اگر امریکا یا انگلیس بودم احساس‌اش می‌کردم.اما این از صفر شروع کردن توی فضای اجتماعی و زبان خیلی بار سنگینی بود برای‌ام. الان که ازش گذشته‌ام- گذشته‌ام؟- می‌توانم در موردش با اطمینان حرف بزنم، در مورد سختی‌اش، در مورد این‌ که به بقیه بگویم ببینید اگر توان دوباره از صفر شروع کردن را ندارید بی‌خیال‌ش شوید یا به محض این‌که وارد یک کشور خارجی می‌شوید اجتماع ایرانی‌ها را پیدا کنید و جذب‌ش شوید. من خیلی شانسی یک تجربه‌ی چندماهه‌ی توی جمع ایرانی‌ها بودن را توی آلمان داشته‌ام و فکر می‌کنم بی‌نظیر است، اصلن فکر نمی‌کنی توی یک کشور خارجی هستی، هفته‌ای یک‌بار از همه چیز نمی‌بری و نمی‌زنی زیر گریه که وای چقدر باید یک‌ تنه همه کارت را بکنی. آدم‌ها خیلی راحت نقش خانواده‌ات را برای‌ات بازی می‌کنند. اما خب این شانس را توی فرانسه و ایتالیا نداشتم. سال اولی که فرانسه بودم این‌قدر فارسی حرف نزده بودم ایرانی ندیده بودم که اگر توی مترو دو نفر را آن سر واگن می‌شنیدم فارسی حرف می‌زنند می‌رفتم به‌شان سلام می‌کردم که دو کلمه فارسی حرف بزنم. (هنوز هم البته خیلی وضعیتم فرق نکرده به جز آقای نویسنده، این‌جا فارسی زبانی نمی‌شناسم)
.
ماه‌های اول توی فرانسه خیلی سخت‌م بود قبول کنم که به زبانی که دارم باهاش زندگی می‌کنم آن‌قدر مسلط نیستم که به فارسی، زبان همیشه برای‌ام نقطه‌ی قوت‌ام بوده، از سطوح پایین‌اش که به‌م می‌گفته‌اند زبان‌باز تا سطوح بالای‌اش که بلد بوده‌ام مقاله‌ام را، ورای این‌که واقعن چقدر می‌دانم، طوری بنویسم که قابل تحسین باشد. اما توی فرانسه همه‌ی این‌ها را از دست دادم. بعدتر توی آلمان و ایتالیا یاد گرفته بودم ضعف‌ام را بپذیرم، یاد گرفته‌ بودم وسط بحث شیفت کنم روی انگلیسی و خجالت نکشم از این‌که بلد نیستم مثل یک آدم هم سن و سال خودم حرف بزنم. اما این به این معنی نیست که با پذیرش‌اش زندگی آسان‌تر می‌‌شود، فقط به سختی عادت می‌کنی و دیگر به خاطر ناتوانی‌ات نمی‌زنی زیر گریه.
اما مشکل‌‌ترین جای دوباره از صفر شروع کردن توی فضای اجتماعی بود. فاجعه وقتی است که می‌بینی همه‌ي سرمایه‌ی اجتماعی‌ات را از دست داده‌ای. آدم‌های‌ام را، که ذره ذره از شانزده سالگی جمع‌شان کرده بودم. جدای خانواده‌ام، تعداد دوستان نزدیک من توی ایران به ده تا هم نمی‌رسد یعنی آدم‌هایی که وقتی بخواهم معرفی‌شان کنم بگویم دوست. اما خودم می‌دانم هر کدام‌شان چه سرمایه‌ای هستند. این‌جا که آمدم آن‌ها را از دست دادم.
.
هم‌کلاسی‌های‌ام به نظرم خیلی بچه یا سطحی بودند. هم‌خانه‌ای‌های‌ام آدم‌های سطحی و بچه‌ای نبودند اما کتاب نمی‌خواندند اندازه‌ی من؛ فکر می‌کردم هم سن و سال‌های من این‌جا اندازه‌ي من تجربه ندارند. توی محل کارم هم آدم‌ها خیلی از من سن‌شان بالاتر بود، یا همه‌ی زندگی‌شان کار و تحقیق بود یا بچه و خانواده. دروغ چرا همه را از بالا نگاه می‌کردم. این هم شاید بیماری‌ بود که از قبل مانده بود و برای بقا باید درمان‌اش می‌کردم. نصف دعوای‌های‌ام با دوست پسرم توی این سه سال سر این بود که با این آدم نباید رفت و آمد کنی با آن یکی نباید بروی بیرون، من با این‌ها نمی‌روم پیک‌نیک با این‌ها نمی‌آیم سفر؛ مشکل این بود که از نظر او دوستان من آدم‌های فوق‌العاده‌ای بودند و همیشه دعوا سر این بود که  چرا من دوستان تو را می‌پذیرم اما تو دوستان من را نمی‌پذیری که البته دلیل‌ این‌ برای من طبیعی بود. می‌گفتم هیچ‌کدام‌شان در سطح تو نیستند. راستش را بخواهید هنوز هم فکر می‌کنم نبودند، خودش دانشجوی دکترای ژئوآرکئولوژی بود و با یک عالم تجربه زندگی، آن‌وقت دوستان‌ش مثل یک گروه وندال بودند وقتی می‌دیدی‌شان، از آن‌هایی که می‌رفتند توی صندوق‌های پست مردم می‌شاشیدند چون فلانی به‌شان گفته بود سر و صدا می‌کنید یا چی. بگذریم دارم توجیه می‌آورم برای نوع نگاه‌ام.
.
بعدتر سعی کردم این را درمان کنم به آدم‌ها از بالا نگاه نکنم، اما کماکان از هر ده تا مهمانی دانشگاه یکی‌اش را به زور یکی‌ دوتا نزدیک‌م می‌رفتم. با هم‌کارهام نمی‌رفتم ناهار بخورم، مهمانی‌ها را نمی‌رفتم چون فکر می‌کردم توش چرت و پرت می‌گویند همه. خب آدم دوست از کجا پیدا کند؟ دارم سختی اولیه‌اش را می‌گویم، برای این‌که یک‌بار که به حلقه‌ی آدم‌های مثل خودت، مثل آن‌هایی که ایران داشتی راه پیدا کردی، همه چیز آسان می‌شود. حالا توی سه سال همان‌قدر دوست نزدیک دارم که توی ایران توی ده سال جمع کرده بودم. اما سخت بود، اگر دوباره هم این راه را بخواهم بروم همان‌قدر سخت است، تجربه‌‌ای به دست آورده دوباره قابل استفاده نیست، تنها استفاده‌اش این است که از قبل بدانی سخت است، همین هم بود که برای کار برگشتم پاریس چون توان از صفر شروع کردن توی یک شهر جدید با یک زبان جدید را نداشتم.
.
الان حتی دلم می‌خواهد نصیحت هم کنم، دیده‌اید همه‌ی کشورهای مهاجرپذیر وقتی زیر سی سال باشی امتیاز بالاتری به‌تان می‌دهند و برای سی‌سال به بالاها همه چیز را سخت‌تر می‌کنند؟ این قوانین بی‌راه به وجود نیامده‌اند؛ اگر می‌خواهید جای دیگری را برای زندگی امتحان کنید یا انتخاب کنید، زیر سی سال این‌کار را کنید، از صفر شروع کردن کار سختی است، انرژی بالایی می‌برد. بالا رفتن سن یک واقعیت است و اتفاقن با کاهش انرژی فیزیکی و حتی توانایی ذهنی رابطه مستقیم دارد، بخواهید هم نمی‌توانید، مگر این‌که گفتم جذب کامیونیتی مهاجر ایرانی شوید که در آن صورت نصف امتیازهای زندگی توی یک کشور جدید را از دست می‌دهید.


پ.ن: بدیهی است که این‌ها تجربه‌ی شخصی من است و جای بحث هم ندارد : ) این‌ را گفتم چون می‌دانم این حرف‌ها  بیش‌تر وقت‌ها بحث‌های بی‌راه پیش می‌آورد.