پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

Dedicated to the one who forgot fleeing

مدت‌ها بود فکر می‌کردم تجربه‌ی حسی جدیدی وجود ندارد. یعنی این‌قدر همه‌چی را گذاشته بودم توی طبقه‌بندی‌ها که هر حسی بالاخره توی یکی از طبقات جا می‌گرفت. خب  حس جدید: این هفته برای اولین بار فکر کردم استقلال‌م  در خطر جدی‌ است. احساس خطر آن‌قدر شدید بود که فکر می‌کردم الان است که نفس‌م بگیرد. تنها باری که یادم می‌آید این‌طوری ترسیده بودم عاشورای پارسال بود. یعنی یک‌ چیزی شبیه این‌که آدم فکر کند جان‌ش در خطر است.
راست‌ش این‌ از دست دادن حس- نمی‌دانم اسم‌اش دقیقن چیست آزادی و رهایی و استقلال؟-  یکی از آن چیزهایی است که فکر می‌کردم برای من اتفاق نمی‌افتد. توی فضای کلی که توی‌اش زندگی کرده‌ام هم هیچ‌وقت احساس‌اش نکرده‌ام، کسی هم نگوید چطور ممکن است یکی ایران زندگی کند و این حرف را بزند، خب همین است که هست، هر کس تجربه‌ي زیسته‌ی خودش را دارد؛ هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام مؤلفه‌های بیرونی می‌توانند استقلال‌ام را بگیرند.
 یک جور رها بودن عمیقی همیشه توی خودم حس می‌کردم که تنها چیزی که می‌توانست ازم بگیردش بچه داشتن بود... گفته بودم الان بیش‌تر از ده سال است که یک کابوس تکراری دارم؟ که سالی چند مرتبه سراغ‌م می‌آید؟ خواب می بینم که یک بچه دارم، معمولن چند روزه یا یک ماهه مثلن و هربار هم گم‌اش کرده‌ام. توی خواب حال‌ام این‌قدر بد است که به خودکشی فکر می‌کنم همیشه، از مسؤولیت‌اش می‌ترسم، از آزادی که ازم گرفته شده و این‌که تا آخر عمرم هست که مسؤول‌ش باشم. از آن‌جا که گم‌اش هم کرده‌ام، می‌ترسم یک‌جایی گذاشته باشم‌ش و پیداش نکنم و از گرسنگی بمیرد، انگار که این سختی‌ش از همان لحظه می‌ترساندم...
خب از کابوس که بگذریم هیچ خطر دیگری تهدیدم نمی‌کرد.
دوشنبه داشتیم با پسر درباره‌ی زندگی روزمره‌مان حرف می‌زدیم، به شوخی گفتم این اصلن عادلانه نیست که من هی یک پای‌ام شهر تو باشد و تو نیایی پاریس؛ الکی هم گفتم در حد ناز کردن بود،  چون من ترجیح می‌دهم میهمان باشم و همه‌اش مواظبم باشد تا این‌که میزبان باشم. گفت خب برای این‌که تو دو روز، دو روز می‌مانی اما من قرار است به‌خاطر تو بیایم پاریس که بمانم. کی‌ قرار بود؟ با کی قرار گذاشته؟ بامن که نبوده. ترسیدم. خیلی تا نیم ساعت بعدش همه‌اش فکر می‌کردم، ایمیل بزنم یا تلفن بزنم و بریک آپ.
می‌دانی اگر یک آدم آسمان جل و کوچنده و بی‌وطن مثل خودم برای من بلند شود بیاید پاریس، خب بیاید. آخرش هم مثل مهزاد وقت به‌هم زدن باهاش به‌ش می‌گویم دل‌ات هم بخواهد، همان‌قدری هم که باهات بودم باعث شدم این همه پیشرفت کنی(کپی‌رایت: مهزاد) یا باید تشکر هم کنی که باعث شدم زندگی توی یک شهر و کشور جدید را تجربه کنی(همین‌ها را هم به بوریس گفتم در مورد ایتالیا آمدنش)
اما از جابه‌جایی پسر می‌ترسم. زندگی‌اش حساب شده است، برنامه ریزی می‌کند. برنامه ریزی کرده است.  وقتی بیاید در حد این است که آدم بچه‌دار شده باشد، مسؤولیت دارد.
نیکیتا این‌جا بود، گفت حالت خیلی بد است. گفتم ترسیده‌ام. این‌که می‌گویند مردها وقتی ببینند طرفشان رابطه را بیش‌تر از خودشان جدی گرفته از ترس از دست دادن آزادی‌شان یک دفعه عقب نشینی می‌کنند، فکر کنم همین حسی باشد که من دارم. آخر می‌دانید این‌جا، کلن منظورم همه‌ی اروپاست- اعتراض به کلی‌گویی وارد نیست- توی جمع‌های دخترانه،‌ همیشه هی این تکرار می‌شود و به هم توصیه می‌دهند که باید چی‌کار کنی که طرف رم نکند یا اگر کرده چطوری برش گردانی.
حالا من رم کرده‌ام. ترسیده‌ام. احساس می‌کنم در خطرم. می‌دانم این ترس منحصر به فرد نیست اما چرا کسی درباره‌اش با من حرف نزده؟ بقیه‌ی آدم‌هایی که توی این موقعیت بوده‌اند یک وقتی حتمن چنین چیزی همین‌قدر ترسانده‌شان، اما چرا هیچ‌وقت این ترس را مستقیمن از زبان‌ کسی نشنیده‌ام؟ چرا کسی به من نگفته بود؟ این از آن رازهای فرقه‌ای است که فقط کسی حق دانستن‌اش را دارد که تجربه‌اش کرده باشد؟
جرات حرف زدن با خودش را  هم ندارم. چطوری بگویم نیاید؟ سلامت روانی ندارم و رابطه‌ی راه دور می‌خواهم؟
نیکیتا  قالی کوچک را انداخت روی کاناپه و برای‌ام جلسه‌ی روان‌کاوی فرویدی راه انداخت:
می‌ترسم بیاید آن وقت من شش ماه بعدش به خاطر کارم بلند شوم بروم یک قاره‌ی دیگر. این را خیلی خوب می‌دانم که اگر قرار به انتخاب بین او و کارم باشد، کارم را انتخاب می‌کنم. 
اصلن من قبل از این هم آزادی‌ام را از دست داده بودم. کارم رهایی‌ام را ازم گرفته. می‌دانی سارای قبلی وقتی به شک می‌افتاد که نکند چیزی دارد آزادی‌اش را تهدید می‌کند، وقتی این‌طوری احساس خطر می‌کرد، چی‌کار می‌کرد؟ می‌زد زیر همه‌چیز و می‌رفت. فرار می‌کرد. خب برو تا دیر نشده. اگر بمانی هی فروتر می‌روی.

پ.ن: فکر کنم به جای جواب کامنت‌ها را دادن باید یک پی‌نوشت را کلی اضافه کنم. نیایید کامنت بگذارید که دوستش نداری. مگر هر دوست داشتنی قربانی لازم دارد که من باید مثلن کارم را قربانی کنم. مساله شاید این باشد که همه الزامن توی این وضعیت انتخاب قرار نمی‌گیرند. شما اگر شغل‌تان معماری باشد یا  کارگردانی و دارید  فیلم مهمی می‌سازید یا مثلن اگر بیزنس‌من باشید، حاضرید به خاطر طرفی که دوست‌ش دارید شغل‌تان را رها کنید؟ این شغل‌ها را مثال می‌زنم چون هر آدمی توی این حوزه‌ها دیده‌ام شغل‌شان را دوست دارند. مثل حوزه‌ی ما-علوم انسانی- نیست که خیلی‌ها کارشان را دوست ندارند و به راحتی قابل قربانی کردن به نظر می‌رسد. به نظر من قربانی کردن شغلی که دوستش داری یعنی قربانی کردن خودت.

من اگر پزشک بودم و به خاطر آدمی که دوست‌ش دارم  باید کارم را رها می‌کردم،  انگار طرف جنایتی مرتکب شده باشد، اما اگر مددکار اجتماعی باشم -بدون توجه به این‌که کارم را چقدر دوست دارم- می‌گویند اووه اگر واقعن دوستش داشتی  شغل‌ت را ول می‌کردی، چه می‌شود مگر.
پس نگاه کامن سنس‌ی- عقل‌ سلیم‌ی- نداشته باشید اینجا لطفن.