شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

یک روز معمولی- دو


صبح‌ ساعت هفت و نیم بیدار می‌شوم. از همان توی رختخواب دست دراز می‌کنم و با کنترل رادیو را روشن می‌کنم. توی رختخواب می‌چرخم تا حوصله‌ام بشود بروم لیوان آبم را بخورم و واقعن بیدار شوم. قهوه ساز را آماده و روشن می‌کنم. دوش می‌گیرم کلاه پلاستیکی سرم می‌گذارم که تا موهای‌ام خیس نشود، خشک کردن‌شان زیادی وقت می‌گیرد،‌ از وقتی جلوی موهها را کوتاه کرده‌ام جدای خشک کردن  براشینگ هم لازم دارند.
از زیر دوش بیرون می‌آیم، رادیو را خاموش می‌کنم، تلویزیون را روشن می‌کنم روی سی.ان.ان، قهوه می‌ریزم، روی کاناپه پاهای‌ام توی شکم‌ام جمع می‌کنم و اخبار را  نگاه می‌کنم. بدیهی است که جهان انگلیسی زبانی که از تلویزیون می‌بینم، هیچ ربطی به جهان فرانسه زبانی که از رادیو گوش کرده‌ام ندارند. انگار دارند از دو تا دنیای مختلف گزارش می‌دهند.
لباس می‌پوشم، خیلی سریع. از وقتی کار نه تا پنج دارم شب قبلش معمولن تصمیم‌ام را گرفته‌ام چه بپوشم. تقریبن همیشه کت و دامن یا پیراهن و کت است. شلوار از لیست لباس‌های معمول روزانه‌ام خارج شده چون  باید "بیزنس درس کد" را رعایت کنیم و اجازه نداریم جینز یا شلوار غیر رسمی بپوشیم. کت و شلوار رسمی هم توی کَت من نمی‌رود. بین خودمان بماند بخش‌های خیلی محدود و کوچک اما خیلی رده بالایی توی سازمان هست که -کاملن به صورت غیر رسمی- زن‌ها اجازه ندارند شلوار بپوشند. می‌گویند آخرین جایی که رسمن این‌ قانون وجود داشته کاخ موناکو بوده که وقتی پرنس در حال حاضر موناکو تاج‌گذاری کرده قانون را لغو کرده.
از در خانه تا در محل کارم با پیاده روی و مترو همه‌اش روی هم دقیقن چهل دقیقه است. هشت و نیم راه می‌افتم و نه و ده دقیقه سر کارم. معمولن وقتی می‌رسم به جز رییس واحد بقیه هنوز نیامده‌اند، بقیه بین نه و نیم تا ده می‌رسند. قانون این است که هفت ساعت و نیم کار کنی و سعی کنی دیرتر از ده نرسی. بقیه‌اش به خودت. اما همه معمولن همان نه و نیم می‌رسند و عصرها شش به بعد می‌روند.
وقتی برسم، کامپیوتر را روشن می‌کنم، بدیهی است که خیلی کند است، تا بالا بیایید برنامه‌های دیفالت راه بیافتند می‌روم طبقه‌ی چهارم پی نامه‌ها و پرونده‌هایی که برای رسیدگی فرستاده‌ای، یا پرونده‌هایی که برای‌ات فرستاده‌اند. معمولن هفته‌ای یکی دو تا درخواست کمک بین‌المللی داری که خواندن و نظر دادن روی‌اش نصف روز کاری را می‌گیرد. بقیه نامه‌هایی هستند که تو درفت کرده‌ای و رییس مرکز، رییس بخش یا رییس سازمان امضا کرده‌اند یا تغییراتی داده‌اند که قبل از امضا اعمال کنی.
بر می‌گردم پایین ایمیل‌ها را چک می‌کنم،‌ مهم‌تر ها را می‌خوانم و امیدوارم ایمیلی نگرفته باشم با این مضمون که:
Oops you were not in the copy! Please read and advise,
چنین ایمیلی معمولن یعنی پانزده تا آدم توی مدت سه ماه با هم ایمیل نگاری کرده‌اند و حالا برای تصمیم نهایی و ادوایز نهایی یا عکس‌العمل نهایی یکی فکر کرده که تو باید در جریان می‌بودی. معمولن اگر پرینت‌شان بگیری 50 تا 60 صفحه ایمیل است و این  یکی هم نصف روز را می‌گیرد.
یک سری ایمیل هم هست FYI فور یور اینفورمیشن که می‌شود نخواندشان، یا در مورد سیاست‌های کلان سازمان است یا برنامه‌های کلان یا مثلن مطلبی که جایی در مورد سازمان منتشر شده باشد و یکی فکر کرده خوب است بقیه هم بخوانند.
بعد روز معمولی شروع می‌شود، خواندن، گزارش نوشتن، کامنت دادن روی پرونده‌هایی که از کشورها می‌رسد، کامنت دادن روی درخواست کمک‌ها. گاهی وقت‌ها جلسه با donner ها. ایمیل نگاری با کارشناس‌هایی که باید بفرستیم مأموریت و چانه زدن باهاشان سر این‌که کم‌تر پول خرج کنند، سخت‌ترین جای ماجراست. در مورد پول حرف زدن هیچ وقت‌ برای من آسان نمی‌شود.
حوالی ساعت یازده با الکساندرا و کائوری می‌رویم برای قهوه توی کافی‌شاپی که به ساختمان‌مان نزدیک‌تر است؛ گاهی وقت‌ها هم که خسته‌تریم و یا می‌خواهیم مدت بیشتری از کار دور باشیم می‌رویم کافی‌شاپ طبقه‌ي هفتم آن یکی ساختمان. البته کلن همه‌اش توی محوطه‌ هستیم و به هر حال بیرون نمی‌رویم.
ناهار را اما با پیپا می‌رویم توی باغچه‌ی ژاپنی و ساندویچ‌مان را می‌خوریم ، کم اتفاق می‌افتاد که برویم رستوران‌، برای من که مثل کانتین دانشگاه است، به غذای‌اش اعتراضی ندارم، فضا را دوست ندارم. از طرف دیگر ما دو تا ناهارمان را معمولن بعد از ساعت دو می‌خوریم که رستوران بسته است. بین دوازده تا دو، دوشنبه و چهارشنبه‌ها کلاس آلمانی دارم، سه شنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها هر دوتامان کلاس روسی.
کار عصر از ساعت دو شروع می‌شود، که ادامه‌ی کارهای قبلی است. به طور کاملن غیر رسمی ساعات ِ ارتباط ایمیلی یا تلفنی یا سکایپی بین کشورهای آسیا و اقیانوسیه تقسیم شده. معمولن صبح زود برای کشورهای شرق آسیا، تا قبل از ظهر آسیای میانه و حوالی ظهر و بعد از ظهر غرب آسیا و بعدترش اقیانوسیه - که به هر حال هشت ساعت عقبیم-. این‌طوری این شانس هست که همان موقع جواب بگیریم و نماند برای روز بعد. با  همکاران‌مان توی آفیس‌های منطقه‌ای معمولن با سکایپ حرف می‌ِزنیم اما با کشورها با تلفن، دوباره یک قاعده‌ی نانوشته می‌گوید که در تلفن زدن احترام بیش‌تری هست تا در حرف زدن با سکایپ.
زبان کاری هم به جز با یکی دو کشور توی آسیا و چند کشور محدود توی اقیانوسیه کلن انگلیسی است. اما نماینده‌های کشورها در سازمان تقریبن همه فرانسه زبان‌اند.
همین‌طوری کم کم ساعت پنج و شش می‌شود، پرونده‌هایی که باید بفرستیم برای ویزا یا رسیدگی بقیه را می‌گذاریم توی  pigeonhole آدم‌ها، آخرین ایمیل‌‌ها را می‌فرستیم. و اگر disaster  جدیدی در کار نباشد ساعت شش می‌رویم خانه. اما از این چهار ماه یک ماه‌اش در سیل پاکستان گذشته که معنی‌اش گاهی وقت‌ها تا ساعت ده و یازد شب کار کردن است و یک ماه‌ قبل‌اش در لشکرکشی میان تایلند و کامبوج سر یک معبد مرزی - لشکرکشی که باعث‌اش تقریبن همین سازمان است، سازمانی که شعارش پایه‌گذاری صلح است-. یک ماه‌اش هم در آماده کردن مدارک کنفرانس سالانه‌ی مرکز گذشته. این‌طوری است که بهتر است بگویم یک روز معمولی ساعت ده و یازده می‌رسم خانه.
روزهای محدودی که کارمان زود تمام می‌شود بعدش با دوست‌هام می‌رویم سینما یا تئاتر یا کنسرت یا بار یا برای شام خانه‌ی دوستی.