یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۹

overcoming nonstop thinking disorder

سیزده سال پیش توی انجمن  بدترین حرفی که در مورد کسی می‌توانستیم بزنیم این بود که طرف حزب باد است بسته به شرایط به سرعت تغییر می‌کند. الان وقتی ازم بپرسند به‌ترین ویژگی‌‌ات چیست می‌گویم به سرعت منطبق با  شرایط تغییر می‌کنم، قبل‌ترها شاید اسم‌اش را می‌گذاشتم انعطاف پذیری، اما حجم تغییرات من خیلی فراتر و خشن‌تر از یک انعطاف پذیری ساده است.
از غذا خوردن و طرز لباس پوشیدن شروع می‌شود و تا عمیق‌ترین فکرها و حس‌هایم پیش می‌رود. توضیح دادن‌اش سخت است، مدت‌هاست ننوشته‌ام و واژ‌ه‌ها را یا پیدا نمی‌کنم یا از زیر دستم لیز می‌خورند. می‌خواهم بگویم مثلن اگر در ایتالیا زندگی کنم فکر می‌کنم یک روز هم بدون موتزاللا یا لیمونچلو یا سپاگتی نمی‌شود زندگی کرد اما یک هفته بعدش توی فرانسه توی فروشگاه در هیچ صورتی دستم نمی‌رود موتزارللا بردارم و فکر می‌کنم باید حتمن فرومژ کنته بخرم و نان را جایگزین اسپاگتی ایتالیا و سیب‌زمینی آلمان کنم . توی آلمان خیلی راحت می‌توانستم با جین سبز بد رنگ بروم بیرون اما توی ایتالیا با همه‌ی سنگ‌فرش‌هایی که راه رفتن با کفش پاشنه‌بلند را به یک شکنجه تبدیل می‌کند، توی آن هفت ماه و بعدن توی سفرها حتی یک‌بار هم با کفش بدون پاشنه بیرون نرفتم. لندن که بودم حتی یک‌بار هم با موهای بدون براشینگ بیرون نرفتم اما توی پاریس از زیر دوش با موهای خیس می‌روم توی خیابان و اصلن یادم نیست آخرین بار کی موهای‌م را شانه کردم.
این‌های‌اش مسلمن آزاردهنده نیست، یعنی تا وقتی که به غذا و لباس مربوط باشد اتفاقن این حزب باد بودن زندگی‌ام را آسان‌تر می‌کند، اما به نگاه آدم به زندگی و رفتار که می‌رسد همه چیز سخت‌تر می‌شود. توی آلمان مثل ساعت کار و زندگی کردم، سر وقت، پرکار، دقیق. توی ایتالیا حتمن باید ظهرها می‌خوابیدم. آدم فکر می‌کند خودش را دیگر نمی‌شناسد؛ فکر می‌کند پس من کدام‌اش‌ام؟ آن آدمی که توی ایتالیا و فرانسه همیشه دیر می‌رسد به قرارها یا آن آدمی که توی شتوتگارت و لندن اولین ویژگی‌اش برای اطرافیان‌اش آن‌تایم بودن بود.
من خیلی وقت‌ها نصف شب‌ها بیدار می‌شوم رادیو را روشن می‌کنم و موزیک گوش می‌کنم و همین‌طوری لیوان آب به دست فکر می‌کنم که دارم چه غلطی می کنم توی زندگی‌م. الان چهار-پنج سال است این نصف شب‌ها بیدار شدن و نشستن و فکر کردن ادامه دارد. اگر با کسی زندگی کرده‌ام طرف فکر کرده دیوانه‌ای چیزی شده‌ام. ریچارد هنوز به‌م می‌گوید که این مثل یک بیماری است در حد سامنامبولیزم و باید دنبال درمانش باشی. فردای‌اش یادم می‌رود و زندگی‌ام طبق زندگی جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنم  ادامه پیدا می‌کند. اما فکر می‌کنم هیچ‌کدام از این‌ها من نیستم و نبوده‌ام. من واقعی همانی است که نصف شب‌ها این‌قدر هراسان است و نمی‌داند دارد چی‌کار می‌کند، می‌دانید شبیه این است که بعد از یک روز سفری خیلی شلوغ و پر اتفاق، شب را خسته و کوفته یک جای غریبه خوابیده باشید، اگر بیدار شوید برای چند لحظه ذهن‌تان قفل است، با این تفاوت که برای من  یک اتفاق هر شبه و خیلی طولانی است...حالا خسته‌ام از این وضعیت بی‌خوابی‌ها و از این استرسی که شب‌ها تحمل می‌کنم. اما می‌دانم که هیچ نوع ‍پزشکی نمی‌تواند کمک‌ام کند؛ روان‌شناس و روان‌کاو هم که بیش‌تر به یک شوخی شبیه‌اند برای منی که ادعا می‌کنم خودم را این‌قدر خوب می‌شناسم.
هیچ ربطی به خستگی یا هیچ چیز دیگری ندارد، اما مدام فکر می‌کنم زیادی زندگی کرده‌ام. دو هفته‌ای دیگر از تزم دفاع می‌کنم و دانشگاه تمام می‌شود. در راستای حزب باد بودن و به دلیل هم‌کار بودن با یک ژاپنی، از دو هفته قبل پاورپوینت پرزنتیشن‌ام را آماده کرده‌ام و ان بار هم تمرین کرده‌ام. حتی بلیط رفت و برگشتم را هم از یک ماه پیش گرفته‌ام. بی‌صبرم برای آخرین بارم توی دانشگاه.
 هم اتاق بودن با یک ژاپنی باعث چنان نظم و پرکاری توی کارم شده که کل آدم‌های مرکز‌مان فکر می‌کنند ایرانی‌ها هم مثل ژاپنی‌ها پر کارند، اوایل هی بهم می‌گفت If you should do it anyway, do it NOW همین هم شد که کلن همه‌ی وظایف‌م را چند روز قبل از ددلاین‌شان تمام می‌کنم. حالا این جمله شده پس زمینه‌ی ذهن من توی کل زندگی، هی برای خودم تکرارش می‌کنم، نصف‌ شب‌ها هم یادم به‌اش است. به خودم می‌گویم If you should leave this kind of life anyway, leave it NOW