دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

خیلی چگال شده

فکر می‌کردم سرم رو کنم توی کار، تا ساعت دوازده شب سر کار بمونم دردی رو دوا می‌کنه، دلتنگی فراموشم می‌شه. دو هفته است دارم این‌کار رو می‌کنم، فکر کردم خوبه وقت دلتنگی ندارم با این همه ایمیل و تلفن و کاری که سرم ریخته که یادم می‌ره حتی غذا بخورم. راستی راستی هم انگار وقت دلتنگی نداشتم. اما الان یه دفعه بریدم. ساعت یازده صبح شنبه، پای خوندن و ویراستاری گزارش‌های کنفرانس سالانه، وسط ایمیل‌هایی که همه‌شون آیکون مهم و فوری دارند، وسط تلفن‌های رییسم که از  تعطیلات‌ش ساعتی یه بار زنگ می‌زنه که  سری‌لانکا رو یادت نره، برای ورک شاپ بنگلادش درخواست بودجه کن...یه دفعه زدم زیر گریه، نشستم پای مانیتور دارم گریه می‌کنم. دلم برای بی‌شمار آدم تنگ شده، برای پسر،  برای مامان و بابا، برای تخته بازی کردن با پسرها و کری خوندن‌شون...
برای تهران و شیراز. برای بلفست بیش‌تر از همه. برای الزا که پریروز رفته اندونزی. برای لوییس که دیشب رفتم فرودگاه بدرقه‌اش...دلم برای این‌که توی ایستگاه‌های مترو به آلمانی بشنوم تنگ شده، عمدن راه‌م رو کج می‌کنم و از ایستگاه‌های مرکزی مترو رد می‌شم که آلمانی و ایتالیایی بشنوم.
ریچارد می‌گه دلیل‌ش اینه که فکر می‌کنی حق انتخاب داری اگر مثل من فکر کنی که باید مثلن تا سه سال یه جا بمونی تحمل همه چیز برات آسون‌تره می‌شه، من می‌گم دل‌م نمی‌خواد فکر کنم دارم زندگی‌ رو تحمل می‌کنم. همه‌اش دارم توی گذشته یا آینده زندگی می‌کنم، حال برام وجود نداره. کسی باورش نمی‌شه ولی من هنوز صبح که بیدار می‌شم  و می‌رم روی تراس اگر آتش‌فشان وزوو  رو جلوم نبینم یه غم سنگینی هری می‌ریزه توی دلم، کار هر روزم‌ه کنار اومدن با این غم.
نمی‌دونم باید چی‌کار کنم، هر جا به جا شدن دیگه‌ای هی آدم‌هایی رو که دلتنگشون‌ام رو بیش‌تر و بیش‌تر می‌کنه. اگر هم به این فکر کنم که می‌رم یه جا می‌مونم برای همه‌ی عمرم، چنان غمی روی دل‌م سنگینی می‌کنه که همون موقع دق‌مرگ می‌شم.
کله پا شدم، نمی‌دونم باید با خودم و زندگی‌م چی‌کار کنم،‌ پیمان هوشمندزاد بهم گفت باید موتورت رو پیاده کنی و از نو سوار کنی. به‌ش باید بگم می‌ترسم پیاده‌اش کنم دیگه نتونم سوارش کنم.
در حال حاضر اگر یک بلیت یک سره برای بلفست بگیرم حالم خوب می‌شه.
گریه‌ام بند اومد، برم.
زندگی‌م روی دوش‌ام سنگینی می‌کنه.