دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹

تا دگر عیب نگویند من حیران را

زندگی نه تا پنج که سال‌هاست آرزوم بوده شروع شده. نه کار پژوهشی انسان‌شناسی و نه روزنامه‌نگاری هیچ کدام‌ش هیچ وقت نه تا پنج نبوده‌اند، یعنی مشکل اساسی این کارها همیشه این است که اگر هم بوده‌اند، حتی بعد از ساعت کاری خودآگاه یا ناخودآگاه ذهنی یا واقعی کار را ادامه می‌دهی.
نتیجه؟ این‌جا هم خبری از کار نه تا پنج واقعی نیست. گاهی وقت‌ها باید تا دوازده ساعت سر کار بمانم. دو هفته‌ی گذشته شنبه‌ها را هم کار کرده‌ام. اصلن هیچ کس نه تا پنج قضیه را جدی نمی‌گیرد.
نتیجه‌ی بعدی؟ امیدوارم از گنجی که به عنوان منابع کارم دارم زیادی هیجان زنده نشده باشم، اما توی زندگی‌م هیچ وقت این همه با لذت کار نکرده‌ام و چیز یاد نگرفته‌ام.
 از این پنج سالی که اعتیاد شدید به اینترنت دارم، هیچ کاری- این هیچ را با خیال راحت به کار می‌برم- را آن‌قدر دوست نداشته‌ام که به خاطر انجام‌اش پای اینترنت وقت تلف نکنم. وقت تلف شده پای اینترنت به زیر ده دقیقه رسیده. گاهی یک روز کامل یادم می‌رود ایمیل‌ام را چک کنم. صفحه‌های چت‌هام همیشه بسته است. گودر را دو سه روزی یک بار میک آل از رد می‌کنم. به جز روی سایت محل کار خبر نمی‌خوانم. فکر می‌کنم کاری که دارم می‌کنم مفید است، با این‌که قبل از آمدن تصورم از کار این‌جا فقط کاغذ بازی برای لابی‌های سیاسی بود. اما دیدن آدم‌های رده‌بالای سیستم  که بعد از سی سال کار هنوز همان‌قدر به خاطر پیدا کردن بودجه برای فلان کشور دور دست هیجان زده‌ می‌شوند باعث می‌شود فکر کنم دنیا با قدم‌های آدم‌های این‌طوری تغییر می‌کند.
با شدتی دارم چیز یاد می‌گیرم که توی هیچ دانشگاهی یاد نگرفته‌ام و حالا به خودم لعنت می‌فرستم که چرا با این‌که از پیش هم می‌دانستم این‌طوری است این همه توی فضاهای دانشگاهی ماندم. فکر می‌کنم یک روزی باید از فضای آکادمیک انتقامم را بگیرم، فعلن با تشویق همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسم به درس نخواندن و رها کردن درس‌شان-منظورم فوق لیسانس و دکترا و پست دکترا و  چیزهایی از این دست  است که به خیلی واضح می‌بینی طرف برای فرار از زندگی واقعی سراغ‌شان آمده- شروع کرده‌ام به  انتقام گرفتن از فضای آکادمیک.
 کاش یک نفر، فقط یک نفر از نزدیکان‌م این همه سال به جای هورا کشیدن تشویق‌ام کرده بود به رها کردن. این یک سال آخر تصویرم این بود که  دارم  از روی موانع مسخره‌ای که به هیچ کار نمی‌آید می‌پرم و نزدیکان‌م هم دارند زندگی‌شان را می‌کنند و گاهی هم برای هیجان همان‌طور که تخمه می‌خورند و پا روی پا انداخته‌اند برای من هورا می‌کشند که کماکان مثل احمق‌ها به دویدن ادامه دهم و مایه‌ی سرگرمی باشم.
حالا حواس‌‌ام هست طوری زندگی کنم که به جای این‌که در موردش شنیدن هیجان‌انگیز باشد، روزهای‌ام جوری باشد که هیچ چیز تعریف کردنی نداشته باشد اما خودم دقیقه به دقیقه اش را دوست داشته باشم. نه مثل زندگی قبلی که کلیات‌ش را دوست داشتم اما جزییات‌ش کشنده بود. که وقتی یکی سوال اول را در مورد زندگی‌ات می‌پرسید معمولن تا چهل‌ و پنج‌ دقیقه بعدش به سوال کردن ادامه‌ می‌داد. به زودی جواب‌هایی خواهم داشت  با سوال سوم طرف سوال‌های‌اش تمام می‌شود.
دیدم آخر ماه است خواستم گزارش ماهانه بنویسم، سر از وبلاگ در آوردم. چقدر فکر نگفته داشتم توی این چندماه و ننوشته ماند.چند روز بیش‌تر نمانده و من  آماد‌گی سال‌گرد گرفتن ندارم، این یک‌ساله را هنوز دوره نکرده‌ام.