جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

نوشتن آخرین پناه کسی‌ است که همه چیزش را از دست داده

تصمیم جدی گرفته بودم ننویسم‌اش، با این حساب که مگر آدم چقدر زندگی‌اش را عمومی کند. البته همین‌جا اعتراف می‌کنم که بارها پشت این جمله‌ای که سر در وبلاگ نوشته‌ام: "نوشته‌های من زندگی من نیستند، ..." قایم شده‌ام و هر چه دلم خواسته نوشته‌ا‌م.

در حد خودم خوب مقاومت کردم در برابر نوشتن‌اش. تا این‌که امروز داشتم در هپروت ناشی از تلاش برای به هیچی فکر نکردن، توی مترو مجله می‌خواندم. مقاله‌ای بود درباره‌ی ژولین بوگوسلاوسکی و جرم و دزدی و پدرش و نورولوژی و دادگاه لوزان و این حرف‌ها. آن‌هایی که اسم‌اش را شنیده باشند می‌دانند که موضوع چقدر بی‌ربط است به نوشتن و زندگی شخصی. احساس خوبی داشتم از این‌که چند دقیقه رها شده‌ام از فکر کردن به خودم. اما آخر مقاله نویسنده از ژان ژنه نقل قول آورده بود که: نوشتن پناه‌ آخر است برای کسی که همه چیز را از دست داده. اینتلیجنت لایف ِ اکونومیست را بستم و به این پناه آخر فکر کردم. بعد فکر کردم همه‌چیز را از دست داده‌ام؟ همه‌چیز را نه، اما آرامش‌ام که همیشه با حصاری از خشونت ازش مواظب‌ت می‌کنم را، بله از دست داده‌ام. فکر کردم اگر بنویسم‌اش و امر خصوصی را تبدیل کنم به امر عمومی شاید مجبور نباشم این‌قدر ازش فرار کنم؛ شاید ازش عبور کنم.

دقیق‌اش را یادم نیست چند روز پیش است، اما یک روز از لندن سوار هواپیما شدم و رفتم اسلو تا رابطه‌ای را که داشت سه ساله می‌شد تمام کنم و روز بعدش برگردم لندن. مثل یک سفر کاری و دقیقن به همین خشونت رابطه‌ای را تمام کردم که مهم‌ترین منبع امنیت این چند سال دربه دری من بوده، اصلی‌ترین منبع آرامش‌ام. مسلمن این کار خشن ِ دو روزه جزییات دارد، جزییاتی مثل این‌که آدم ساعت‌ها فکر می‌کند که امروز بگوید یا فردا. زمین تا آسمان فرق می‌کند وقتی قرار است کنارش بخوابی در شرایطی که فردا قرار است رابطه را تمام کنی، یا این‌که کنارش بخوابی در حالی که حرفت را زده‌ای، رابطه را تمام کرده‌ای و فردا عازمی. برای این‌که بین خودت و دیگری کدام را انتخاب کنی، نگویی و خودت تمام شب آزار ببینی یا بگویی و بگذاری در عذاب‌ات شریک باشد. چنین شبی را در هر صورت‌اش من برای دشمن‌ام هم آرزو نمی‌کنم.

تمام‌اش کردم و حالا مثل خواب‌زده‌ها شده‌ام، روزی هزار بار به خودم می‌گویم ببین سارا هر کاری، هر کاری که حال‌ات را به‌تر می‌کند، بکن. اما هیچ کاری دلم نمی‌خواهد. به خودم اجازه دادم که حتی اگر می‌خواهی برگرد بگو بیا برگردیم سر زندگی‌ که داشتیم. اما هیچ چیزی نمی‌خواهم. یک جور مستی توی رفتارهای‌ام است، مثل وقتی که خیلی خواب‌ت می‌آید و دیگر هیچ چیزی برای‌ات مهم نیست. دیدن آدم‌ها، غذا درست کردن، رستوران رفتن، بلوبری مافین، بستنی با طعم انبه، سوتین خریدن، در آفتاب بهاری دراز کشیده کتاب خواندن، هو آی مت یور مادر دیدن، بعد‌ از ظهرها به سمت غرب دوچرخه سواری کردن، حتی سالمون دودی با نان برشته، هیچ چیزی حال‌ام را عوض نمی‌کند، هیچ چیزی از این مستی درم نمی‌آورد.
به جز جیا به کسی نگفتم. حالم اگر بد بود می‌توانستم به سارا ت که بزرگ‌ترین امتیاز لندن بودن است بگویم. می‌شد دلم بخواهد با مهزاد یا ستاره یا ژرالدین یا نیکیتا حرف بزنم، یا بخواهم سرم را بگذارم روی پای سمی یا لوییس و بخوابم. اما حالم بد نیست، فقط نمی‌دانم چطور به زندگی برگردم. برای همین هم فقط با منطقی‌ترین آدم دور و برم حرف زدم. جیا حتی از آدم نمی‌پرسد که چرا این‌کار را کردی یا او چه گفت، اصلن گذشته برای‌اش مهم نیست. فقط بلد است آینده را ببیند و برای‌اش برنامه ریزی کند، گفت که باید بروم سفر. گفتم خودم هم می‌دانم هر بار هر رابطه‌ای را تمام کرده‌ام فورن این کار را کرده‌ام چون حال‌م خوب نبوده، چون گریه‌ام بند نمی‌آمده. اما این بار گیج‌ام، این‌بار مثل آدم‌ بزرگ‌ها تصمیم گرفته‌ام. گفت مهم نیست که چه احساسی داری باید بروی سفر، زنگ زد و پای تلفن ماند تا من بلیت‌های‌ام را آن‌لاین بخرم.

آدم وقتی به این سن رسیده باشد، حتمن رابطه‌های زیادی را توی زندگی‌اش تمام کرده است، که دیگر بلد باشد این‌طور وقت‌ها چه کند. اما من تا به حال هیچ رابطه‌ای را قبل از این‌که تمام شود تمام نکرده‌ام. راست‌ش را بخواهید همیشه رابطه‌ی بعدی کمی هم‌پوشانی داشته با قبلی. به وضوح همه چیز تمام شده بوده. اما حالا احساس  از طرف یونیورس مورد ظلم واقع شدن می‌کنم، احساس می‌کنم حق‌مان نیست که فقط به خاطر فاصله‌های جغرافیایی با خودمان این‌کار را کنم. از طرف دیگر هجده ساله‌ هم نیستم که فکر کنم هر جا او برود می‌روم و زندگی کاری و شخصی خودم مهم نیست، یا بگذارم او هر جا که من هستم بیاید و خودخواهی شغلی‌اش را کنار بگذارد.
می‌توانستم صبر کنم به زندگی طبیعی برگردیم. ولی کی زندگی من طبیعی خواهد شد، کی زندگی او طبیعی خواهد شد؟ با هم تصمیم گرفتیم که او برود اسلو، آن موقع که تشویق‌اش می‌کردم که کار را قبول کند اصلن این‌طوری فکر نمی‌کردم. توی این یک و نیم سالی که من داشته‌ام توی سه تا کشور جا به جا می‌شده‌ام، هیچ وقت نگفت داری چه‌کار می‌کنی، هی گفت واو، عالیه که، واقعن می‌خواهی بروی؟ خیلی خوبه بللا. هیچ وقت نگفت پس من چی و تو داری چه غلطی می‌کنی با زندگی دونفری‌مان. برعکس اولین کاری که کرد تقویم آورد جلوی‌ام تمام روزهایی را که می‌توانست بیاید یا من بروم را نشانه گذاری کرد. یکی یکی سفرهای مشترک را برنامه‌ریزی کرد.

در یک لحظه بود که فهمیدم باید تمام‌اش کنم. دقیقن یک لحظه، پای تلفن به ژرالدین گفتم برود فلان خانه را توی پاریس ببیند و برای‌ام عکس هم بگیرد و ببیند خوب است که من بگیرم‌اش. گفتم خودم نمی‌توانم بیایم پاریس و برگردم و تو برو ببین و برای من تصمیم بگیر. وسط حرف‌ها پرسید مگر قرار نیست دو نفری بیایید پاریس بالاخره، گفتم نه، فعلن نه، یک قرار داد کاری دارد نروژ؛ و بعد همان لحظه بود پای تلفن که فهمیدم دیگر نمی‌توانم. فهمیدم بریده‌ام. این حس "دیگر نمی‌توانم" جدید نیست، می‌دانم مال بالا رفتن سن است، من مدت‌هاست که دیگر نمی‌توانم چهل و هشت ساعت نخوابم و مغزم مثل ساعت کار کند، نمی‌توانم با یک بلیط یک سره و کوله‌ی هشتاد لیتری برم سفر چند ماهه... اما نمی‌توانم پای با ارزش‌ترین رابطه‌ای که داشته‌ام، به خاطر دوری راه بایستم، نتوانستن بدی بود. 

اگر قرار بود یک دانای کل جریان را بنویسد، این‌طوری می‌شد که سه سال به ساز دختر قصه رقصیده، سه سال همه جوره حمایت‌اش کرده. دختر موقعیت‌اش که ثابت شد، کار دل‌خواه‌ش را که پیدا کرد، پای‌اش که در پاریس به زمین چسبید، برگشت گفت ببین من نمی‌توانم ادامه بدهم. دانای کل حتی با همه‌ي دانای کلی‌اش ممکن بود به اشتباه اضافه کند که دختر دل‌اش پیش آدم جدیدی بود که قصه را منطقی جلوه دهد. اگر نه هیچ‌کس این‌طوری زندگی دو نفره‌ای را در مرز شکل گرفتن رها نمی‌کند برود. دختر قابل اعتمادی نبود اصولن، این رابطه را هم از وسط یک رابطه‌ی دیگر آمده بود، از همان اول نباید به‌اش اعتماد می‌کرد. 

این‌که هی بگویم سه سال با این شدت اذیت شدم را اغراق می‌کنم، شاید کلن هفت هشت ماهی که آلمان بودم و چند ماه از ایتالیای‌اش این‌قدر سخت بود.
دلم می‌خواهد یک روزی این رابطه‌ی سه ساله بنویسم. مدتی که این‌جا نوشته‌ام از رابطه‌ام تقریبن هیچ ننوشته‌ام، مثل این‌که اگر به فضای عمومی بیاید چیزی را از دست می‌دهد، مثل چیز عزیزی بوده که حتی حاضر نبوده‌ام لذت‌اش را با کسی قسمت کنم. حالا دارم درد‌ش را قسمت می‌کنم. از خودم و یک عالمه آدم دیگر نوشته‌ام اما از او نه، حتی از اسم‌اش هم محافظت کرده‌ام. حالا دارم تمام شدن‌اش را می‌نویسم که از خودم مواظب‌ات کرده باشم. نوشتن آخرین پناه کسی‌ است که همه چیزش را از دست داده. 
از این به بعد نمی‌دانم منبع آرامش‌ام را از کجا باید پیدا کنم، جرات جایگزین کردن هم ندارم. اما فکر می‌کنم کار خیلی عاقلانه‌ای کرده‌ام. رنج دوری کشیدن در متغیر زمان به شدت تصاعدی است، ممکن بود تا یک سال دیگر چنان همه چیز به‌م سخت گذشته باشد که هیچ‌وقت قابل جبران نباشد. همان‌قدر هم نگران الان ِ او هستم و این بزرگ‌ترین عیبِ تمام کردن رابطه‌ای است که تمام نشده.

فقط یک چراغ روشن آن دورها توی زندگی‌ام می‌بینم.‌ این‌که امسال یک‌جا زندگی کنم، دست کم برای یک سال، زندگی روزمره داشته‌ باشم، ساعت کاری نه تا پنج و کاری که دوست‌اش دارم. خانه باشم و مهمان‌های مسافر داشته باشم، مهمان‌داری کنم، آشپزی کنم، هوای‌ آدم‌هایی را که سفر می‌کنند داشته باشم و بالاخره pay it forward همه‌ی کارهایی که دیگران برای من مسافر انجام داده‌اند. 
دارم می‌روم اسکاتلند و بعد ایرلند.