اوایلِ ایتالیا بود. رفته بودیم سفر. سفرِ گروهی. پانزده نفر بودیم و توی کل روستا خانه ای نبود که بتوانند پانزده آدم را یکجا جا بدهد. با شهردار قبلن هماهنگ کرده بودیم. این شد که توی سه تا خانه تقسیممان کرده بودند. معمولن دو نفر برای هر اتاق. طبق معمول خانهی اول و دوم که با میل خود افراد و هر دو نفری که با هم میتوانند توی اتاق باشند گرفته شده بود، بعد پنج نفر سومی که برای خانه ی سه اتاقی سومی مانده بودند هیچ کدام به هم هیچ ربطی نداشتند. چهارتا پسر بودند و دورا. نیکیتا هم از آنجا که ایتالیایی را مثل زبان مادریاش حرف می زد نماینده و برنامه ریز گروه بود. این بود که وقتی دیدیم خودشان با هم کنار نمی آیند، من و نیکی رفتیم که مثلن یک جوری توی اتاق ها تقسیم شان کنیم. پسرها هیچ کدام شان حاضر نبودند با هم توی یک اتاق باشند. سه نفرشان یکی دو تا دلیل قابل قبول هم داشتند حتی. دورا هم نمیخواست با هیچ کدام از پسرها روی یک تخت دونفره بخوابد.
یادم است همه کلافه و خسته بودند. ساعت ها توی راه و توی اتوبوس بودیم. بعد همین طوری محض این که شوخی کرده باشم به دورا گفتم باشد من اینجا میمانم با گلیس هم اتاق میشوم و تو برو توی آن یکی خانه به جای من با نیکی. رفته بودم توی اتاق می چرخیدم که ئه چه اتاق خوبی، ئه همه ی اتاق ها حمام هم دارند، ئه وان هم که دارد. که گلیس آمد تو و در را بست. با یک دستش من را گرفته بود که جیغ میزدم و با آن یکی دستاش در را که نیکی و دورا سعی می کردند از بیرون باز کنند هل میداد آخرش هم در را قفل کرد. فیلماش اینطوری است که من وسط خندههایام جیغ میزدم نیکییییی کال آدرز، دورا پلییییز دو سامتینگ و گلیس که میگفت یو پرووکد می و دخترها که وسط خندههاشان داشتند پسرها را راضی می کردند که بیایند کمک و پسرها که وسط خندههاشان می گفتند شی دیزروز ایت و خندهها تمام نمیشد و نمیشد و بعد این فیلم دو ساعت ادامه داشت، از نه تا یازده شب آن پنج نفر بیرون اتاق و ما توی اتاق. سه ساعت بی وقفه خندیدیم.
این اواخر هر وقت کسی اسم خوشبختی را آورده من آن صحنه را یادم می آید. که دورا و نیکی از شدت خنده زورشان نمی رسد در رانگه دارند. من از شدت خنده نمی توانم داد بزنم و پسرها را که هیچ کدام خنده هایشان بند نمی آید و می گویند عجب فیلمی می شه. آخرش ساعت یازده شب رفتیم تنها بار روستا و آقای صاحب بار به افتخار خندههای ما هفت نفر که هنوز ادامه داشت، یک دور همه را مهمان کرد. آدمها توی جنوب ایتالیا یک جور غیر منتظرهای خوباند.
.
ها. این طوری. حالا هم بگویم نه این که حالام بد باشد از جا به جایی و اینها. حالم خوب است. یعنی هر چقدر هم دور و برم همه چیز سخت باشد و ایران آن خبرها باشد، باز هم همین دوستها را کنارم دارم هنوز.
.
* Felicita by Al bano and Romina Power
یادم است همه کلافه و خسته بودند. ساعت ها توی راه و توی اتوبوس بودیم. بعد همین طوری محض این که شوخی کرده باشم به دورا گفتم باشد من اینجا میمانم با گلیس هم اتاق میشوم و تو برو توی آن یکی خانه به جای من با نیکی. رفته بودم توی اتاق می چرخیدم که ئه چه اتاق خوبی، ئه همه ی اتاق ها حمام هم دارند، ئه وان هم که دارد. که گلیس آمد تو و در را بست. با یک دستش من را گرفته بود که جیغ میزدم و با آن یکی دستاش در را که نیکی و دورا سعی می کردند از بیرون باز کنند هل میداد آخرش هم در را قفل کرد. فیلماش اینطوری است که من وسط خندههایام جیغ میزدم نیکییییی کال آدرز، دورا پلییییز دو سامتینگ و گلیس که میگفت یو پرووکد می و دخترها که وسط خندههاشان داشتند پسرها را راضی می کردند که بیایند کمک و پسرها که وسط خندههاشان می گفتند شی دیزروز ایت و خندهها تمام نمیشد و نمیشد و بعد این فیلم دو ساعت ادامه داشت، از نه تا یازده شب آن پنج نفر بیرون اتاق و ما توی اتاق. سه ساعت بی وقفه خندیدیم.
این اواخر هر وقت کسی اسم خوشبختی را آورده من آن صحنه را یادم می آید. که دورا و نیکی از شدت خنده زورشان نمی رسد در رانگه دارند. من از شدت خنده نمی توانم داد بزنم و پسرها را که هیچ کدام خنده هایشان بند نمی آید و می گویند عجب فیلمی می شه. آخرش ساعت یازده شب رفتیم تنها بار روستا و آقای صاحب بار به افتخار خندههای ما هفت نفر که هنوز ادامه داشت، یک دور همه را مهمان کرد. آدمها توی جنوب ایتالیا یک جور غیر منتظرهای خوباند.
.
ها. این طوری. حالا هم بگویم نه این که حالام بد باشد از جا به جایی و اینها. حالم خوب است. یعنی هر چقدر هم دور و برم همه چیز سخت باشد و ایران آن خبرها باشد، باز هم همین دوستها را کنارم دارم هنوز.
.
* Felicita by Al bano and Romina Power