شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

La felicita e un bicchiere di vino con un panino

اوایلِ ایتالیا بود. رفته بودیم سفر. سفرِ گروهی. پانزده نفر بودیم و توی کل روستا خانه ای نبود که بتوانند پانزده آدم را یکجا جا بدهد. با شهردار قبلن هماهنگ کرده بودیم. این شد که توی سه تا خانه تقسیم‌مان کرده بودند. معمولن دو نفر برای هر اتاق. طبق معمول خانه‌ی اول و دوم که با میل خود افراد و هر دو نفری که با هم می‌توانند توی اتاق باشند گرفته شده بود، بعد پنج نفر سومی که برای خانه ی سه اتاقی سومی مانده بودند هیچ کدام به هم هیچ ربطی نداشتند. چهارتا پسر بودند و دورا. نیکیتا هم از آنجا که ایتالیایی را مثل زبان مادری‌اش حرف می زد نماینده و برنامه ریز گروه بود. این بود که وقتی دیدیم خودشان با هم کنار نمی آیند، من و نیکی رفتیم که مثلن یک جوری توی اتاق ها تقسیم شان کنیم. پسرها هیچ کدام شان حاضر نبودند با هم توی یک اتاق باشند. سه نفرشان یکی دو تا دلیل قابل قبول هم داشتند حتی. دورا هم نمی‌خواست با هیچ کدام از پسرها روی یک تخت دونفره بخوابد.
یادم است همه کلافه و خسته بودند. ساعت ها توی راه و توی اتوبوس بودیم. بعد همین طوری محض این که شوخی کرده باشم به دورا گفتم باشد من اینجا می‌مانم با گلیس هم اتاق می‌شوم و تو برو توی آن یکی خانه به جای من با نیکی. رفته بودم توی اتاق می چرخیدم که ئه چه اتاق خوبی، ئه همه ی اتاق ها حمام هم دارند، ئه وان هم که دارد. که گلیس آمد تو و در را بست. با یک دستش من را گرفته بود که جیغ می‌زدم و با آن یکی دست‌اش در را که نیکی و دورا سعی می کردند از بیرون باز کنند هل می‌داد آخرش هم در را قفل کرد. فیلم‌‌اش این‌طوری است که من وسط خنده‌های‌ام جیغ می‌زدم نیکییییی کال آدرز، دورا پلییییز دو سامتینگ و گلیس که می‌گفت یو پرووکد می و دخترها که وسط خنده‌هاشان داشتند پسرها را راضی می کردند که بیایند کمک و پسرها که وسط خنده‌هاشان می گفتند شی دیزروز ایت و خنده‌ها تمام نمی‌شد و نمی‌شد و بعد این فیلم دو ساعت ادامه داشت، از نه تا یازده شب آن پنج نفر بیرون اتاق و ما توی اتاق. سه ساعت بی وقفه خندیدیم.
این اواخر هر وقت کسی اسم خوشبختی را آورده من آن صحنه را یادم می آید. که دورا و نیکی از شدت خنده زورشان نمی رسد در رانگه دارند. من از شدت خنده نمی توانم داد بزنم و پسرها را که هیچ کدام خنده هایشان بند نمی آید و می گویند عجب فیلمی می شه. آخرش ساعت یازده شب رفتیم تنها بار روستا و آقای صاحب بار به افتخار خنده‌های ما هفت نفر که هنوز ادامه داشت، یک دور همه را مهمان کرد. آدم‌ها توی جنوب ایتالیا یک جور غیر منتظر‌ه‌ای خوب‌اند.
.
ها. این طوری. حالا هم بگویم نه این که حال‌ام بد باشد از جا به جایی و این‌ها. حالم خوب است. یعنی هر چقدر هم دور و برم همه چیز سخت باشد و ایران آن خبرها باشد، باز هم همین دوست‌ها را کنارم دارم هنوز.
.
* Felicita by Al bano and Romina Power

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

می خوام بخوابم

الان تنها چیزی که می خوام اینه که ده روز با کشتی سفر کنم- حالا دورترین جایی که می تونم تصور کنم اینه که از ناپل برم فلوریانا پولیس - فقط بخوابم. یه هفته توی کشتی که تکان هاش مثل ننو هست بخوابم. بخوابم. در آرامش. بدون این که سوت کشتی، مسافرین محترم پرواز شماره ی، قطار شماره ی به مقصد...از سکوی، بشنوم. بدون اینکه چشم ام به تابلو ها باشه. بدون این که نقشه ها رو به دقت نگاه کنم و شرق رو با خورشیدی که درست و حسابی به مشرق نمی ره پیدا کنم. چقدر انرژی الکی صرف می شه برای شناختن خونه ای که بعدتر خونه ات نخواهد بود. زبونی که زبون ات نخواهد بود. مردمی که ازت گرفته می شن دوباره.
آقا من دوباره خسته ام. مال جا به جایی ه می دونم. این جا نمیام که نق نزنم.
دلم مثل چی برای ناپل تنگ شده. ناپل خونه ی من بود. شهر مال ما بود. حالا دوباره از نو.
آلمان.

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸

قبل‌ از انتخابات این‌طوری زندگی می‌کردیم

رابطه‌مان آن وقت سه سال‌اش بود. یا دو و نیم سال درست یادم نیست. اما آن‌قدری بود که به گمان خودم و خودش و نزدیکان‌ام از خطر انتقادهای هر روزه من به رابطه گذشته بود. نه این‌که یادم رفته باشد که ما از دو اجتماع خیلی متفاوت فرهنگی آمده باشیم- طبقه‌ي اجتماعی را به کار نمی‌برم چون به لطف مارکس بیش‌تر معنای اقتصادی دارد- حتی تفاوت فرهنگی به طور کلی هم نه، مذهب. گیرم که در جامعه‌ای مثل ایران مذهب تعیین کننده بقیه‌ي عناصر فرهنگی هم هست.
داشتم می‌گفتم آن شب ساعت دوازده شب با دوستی رفته بودیم که از داروخانه‌ی شبانه روزی میدان فاطمی دارو بگیریم یا چیزی. ماشین را کمی آن‌طرف‌تر پارک کرده بودیم و مجبور شدیم برای رسیدن به داروخانه عرض خیابان رابگذریم، که یک دفعه کسی با همان لحن و صدای آشنای این‌طور جمله‌ها از پشت سر به دوستِ همراه‌ام گفت: "آقا شما با این خانم چه نسبتی دارید؟" کسری از ثانیه هم طول نکشید برای فهمیدن‌ ِاین‌که صدای پشت سر صدای دوست‌پسر من است. روی‌مان را برگرداندیم دقیقن پشت ِسر بود، پسرها زدند زیر خنده. خودش بیش‌تر. اما برای من همه چیز تمام شده بود. رابطه‌ی سه ساله‌‌مان همان لحظه و با همان شوخی تمام شد. گیرم که در ظاهر شش ماه یا هشت ماه دیگر هم رابطه کژ دار و مریز-به خاطر وابستگی یا چیزهای شبیه این کژ می‌داشتم‌، اما نمی‌ریختم‌اش- با قهرها و بی‌خبری‌های هر کدام یکی-دوماهه ادامه داشت.
اما دعواهای جدی تمام نشدنی از همان لحظه شروع شد. داد و بی‌دادهای آن شب میدان فاطمی را یادم نمی‌رود، که او می‌گفت بابا شوخی بوده، شما که فوراً دیدید که من بودم، شما که حتی اگر واقعی هم این اتفاق می‌افتاد هیچ ترس و نگرانی نداشتید از این‌که کسی به‌تان گیر بدهد چه رابطه‌ای با هم دارید، یا دوست همراه‌ام که بگوید وا سارا این کارها یعنی چی؟ مهم که نیست، شوخی بود، بی‌خیال، تحلیل نکن، فروید توی کتاب‌ها‌ست. نمی‌توانی از شوخی و تپق که خودت هم می‌گویی کاملاً ناخودآگاه است به عنوان جرم کسی استفاده کنی. شوخی بوده دختر می‌فهمی؟
اما هیچ کدام‌شان حرف من را نمی‌فهمیدند یا نمی‌خواستند بفهمند.
می‌گفتم آدمی که شوخی‌اش این باشد، آدمی نیست که من باهاش بتوانم ادامه‌ بدهم. برای این‌‌که این شوخی موقعیت آدم را توی جامعه‌ مشخص می‌کند، تو آدمی هستی که امشب اتفاقی از میدان فاطمی رد می‌شده‌ای و ما را که دیده‌ای خواسته‌ای شوخی کنی، آن وقت چیزی که به ذهن‌ات رسیده این بوده. بدون این‌که بفهمی این سؤال کابوس نسل ما و آدم‌هایی مثل من بوده، حتی اگر هم هیچ‌وقت نترسیده‌ایم اما از آدم‌هایی که این سؤال را از چهارده سالگی توی خیابان ازمان پرسیده‌اند همیشه متنفر بوده‌ایم تو از بخشی از جامعه‌ میایی که ما بدون این‌که هیچ وقت دقیقاً بشناسیم‌تان سال‌ها ازتان متنفر بوده‌ایم.
که گذشته‌ی ما با هم فرق دارد، ترس‌ها و شادی‌های کودکی، نوجوانی و جوانی ما با هم فرق دارد. گیرم که حالا آن‌قدر توی بقیه‌ی چیزها شبیه هم فکر می‌کنیم که مذهب کاره‌ای نیست. اما تو کماکان در حال رانت خوردن از خانواده‌ی مذهبی و مذهب‌ات هستی. مسأله این است که برادر من توی این شرایط خشن‌ترین شوخی‌اش این است که از پشت چشم دوست دخترش را با دست بگیرد و تو؟ می‌خواستم خشونت پنهان در شوخی‌اش، در طرز فکرش را بفهمد اما دوباره جواب از این‌جا شروع می‌شد که یک شوخی بوده می‌فهمی شوخی یعنی چی.
می‌گفتم توی شرایط دیگر ممکن است که بنشینی و برای‌ام توضیح بدهی و راضی‌ام کنی که تفاوت پیشینه‌ی مذهبی تو با پیشینه‌ی من هیچ چیزی را خراب نمی‌کند، اما تپق و شوخی آن‌قدر ناخودآگاه است که تو حتی توضیح هم برای‌شان نداری.
رابطه تمام شد، مثل یک رهایی بود. به حساب چیز ظاهراً بی در و پیکری مثل روان‌کاوی.
.روانکاوی کردن آدم‌ها و تصمیم گرفتن از روی شوخی‌ها و تپق‌های‌شان برای من نه از آن شب شروع شده بود و نه به آن شب ختم شد. کماکان هم به این‌کار ادامه‌ می‌دهم اما حالا دیگر این‌ها دلایل پنهان خودم برای منیج کردن روابط‌ باقی می‌مانند. چون انر‍ژی توضیح دادن خودم برای دیگران را ندارم. برای این‌که حتی هم اگر بفهمند آخرش می‌گویند: قبول. ولی آخر فقط به خاطر یک شوخی؟
و تو مجبوری که دوباره از نو شروع کنی که نه ، این و این و این هم بوده اما همیشه با توضیح و خودآگاهی و به زور سفسطه و اخلاق حل می‌شده؛ این شوخی یا آن تپق، آخرین رشته‌های باقی مانده‌ي طناب را گسسته چون این‌ها آن‌قدر عمیق و ناخودآگاه‌اند که با بحث و توجیه نمی‌شود درست‌شان کرد و دوباره جواب بگیری که با همه‌ي این حرف‌ها، چنین طرز فکری بی‌رحمانه است دختر.
.
حالا این‌ها را نوشتم که بگویم برای انتخاب و نگه‌داشتن آدم‌های دور و برم به فروید مدیون‌ام، برای شناختن آدم‌ها، برای این‌همه رابطه سالم و بی‌تنش و آدم‌های سالمی که دور و برم دارم.
.
پ.ن: بعد از انقلاب آدم حتی دل و دماغ ویراستاری کردن نوشته‌اش را هم ندارد.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

فصل اول

تاریخ این قرن را که بنویسند، فصل اول‌اش را با ما شروع خواهند کرد. بخوانیدش، فصل اول را بخوانید.
.
پ.ن: اصلاً این جنبش سبز یک جنبش ویکی‌پدیایی است این‌قدر همه در ساختن‌اش-ویراستاری‌اش دست دارند. نسبت‌اش این‌طوری است که حزب کارگر انگلیس اگر دانشنامه بریتانیکا باشد، جنبش سبز دانشنامه‌ی ویکی‌پدیاست.

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸

دورتر اتوبوسی داشت می‌سوخت

از همه‌ي روایت‌هایی که از غروب شنبه‌‌، فردای انتخابات شنیده‌ام، سه تا از همه تصویری‌تر به یاد ماند‌نی‌تر بودند. هر سه‌ تا روایت را آن دوستانی‌م تعریف کردند که آن روز عصر فکر کرده‌‌اند شاید سینما رفتن حال‌شان را به‌تر کند. هر کدام هم تنهایی رفته‌بودند سینما، چون اطرافیان‌‌شان در حال پرداختن به افسردگی‌-پسا انتخاباتی بوده‌اند. آن‌ها سه سینمای مختلف رفته بوده‌اند اما هر سه تصویر تقریباً یکی‌ است:
"هنوز از سینما بیرون نیامده صدای همهمه‌‌ای مثل شعار دادن را می‌شنیدم اما فکر می‌کردم دچار توهم شده‌ام. از سینما که بیرون آمدم، بوی دود و پلاستیک سوخته می‌آمد، سطل زباله‌ها را آتش زده بودند. هوا تاریک و روشن بود. مردم داشتند شعار می‌دادند و هر کس به سمتی می‌دوید. پلیس‌ها همه جای خیابان بودند، با باتوم و دنبال آدم‌ها. آمدم تا وسط‌های خیابان، دورترها اتوبوسی در آتش می‌سوخت.
حس‌ام مثل آدمی بود که از خواب بیدار می‌شود و نمی‌داند که کی و کجاست، چند لحظه‌ی اول همان فشاری به مغزم آمد که به مغز آدمی می‌آید که بیش از بیست و چهار ساعت خوابیده...بعد خوشحالی چند دقیقه بعدش، آن خوشحالی‌‌ای که وقتی فهمیدم چه خبر است، با هیچ چیز قابل مقایسه نبود... ."
.
بگذریم از این‌که من باید این سه نفر را به هم معرفی کنم برای وقت‌هایی که نمی‌خواهند تنهایی بروند سینما. اما این‌ها را هم گفتم که اگر کسی خواست فیلمی-چیزی از این روزها بسازد یا فیلمنامه‌ای بنویسد. این تصویر را گوشه‌ی ذهن‌اش داشته باشد. این تصویر عجیبی که آن روز غروب آدم‌های تازه از سینما بیرون آمده، دیده بودند. آدم توی شرایط عادی هم وقتی از سینما بیرون می‌آید، چند دقیقه طول می‌کشد تا به دنیای عادی برگردد. حالا خودتان را جای طرف بگذارید: از قبل از سینما رفتن فقط سکوت و بی‌اعتنایی مرگ‌بار شهر یادش است و وقتی بیرون می‌آید در دوردست اتوبوسی می‌بیند که دارد می‌سوزد و آتش‌هایی که جا به جا روشن‌اند و مردمی که در تعقیب و گریز با پلیس‌، شعار می‌دهند.