یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۸

من نگران‌ام

"نگران نباش" مهسا محب علي كتاب خوبي نيست. اين را مستقل از اين مي‌گويم كه دارم كتابي در حوزه‌ي داستان نويسي ايراني مي‌خوانم. مستقل از ايراني بودن‌اش و وابسته به ادبيات، يعني اگر كسي ازم بپرسد اين كتاب را بخوانم يا پي كتاب ديگري بگردم براي خواندن. مي‌گويم برو يك رمان ترجمه پيدا كن براي خواندن. حالا فكر مي‌كنم كسي اگر مي‌گويد نگران نباش كتاب خوبي است، در حال مقايسه كردن است. يعني به كم قانع شده، يعني فكر مي‌كند خب به عنوان يك كتاب در حوزه داستان نويسي ايراني خوب است.

اصلاً از اول همان چند خط پشت جلد را كه مي‌خواني دست‌‌ات مي‌آيد كه كتاب ويراستاري ادبي نشده.
من نگران‌ام. نگران داستان نويسي معاصر ايراني. كماكان هر كتاب فارسي كه مي‌خوانم از خودم مي‌پرسم اين ضعف از كجا آب مي‌خورد.

.پ.ن: در ضمن "نگران نباش" سندرم كافه پيانو دارد (هر چند ضعيف‌تر). فقط نشر چشمه دقت كرده و كلمه‌ها را بولد نكرده اين بار.
.
***

داشتم خاك غريب را مي‌خواندم، داستان سومي بودم مثلاً. به طور عام روي كتاب هيچ عيبي نمي‌توانستم بگذارم. ترجمه‌اش هم كه: اميرمهدي دستت درد نكند واقعاً. اما يك دفعه چنان دل‌زدگي از هندو‌ها و جومپا لاهيري پيدا كردم كه كتاب را كنار گذاشتم. دل‌زدگي ناشي از حسادت. آدم از خودش كه نمي‌تواند پنهان‌ كند.
فكر اين‌‌كه چرا شماها؟ كي‌ هستيد كه ما با اين اشتياق بايد داستان زندگي شماها را بخوانيم. خب توي كتابي كه كسي مدام (صفحه‌اي دست‌كم يك‌بار) به مليت شخصيت‌هاي داستان‌اش اشاره نكند، آدم مي‌تواند هم‌ذات پنداري كند يا چيزي. مثل همه‌ي رمان‌هاي ديگري كه مي‌خوانيم. اما اين‌كه بيايي قصه‌ي تعدادي آدم را به خاطر مليت‌ مشخص‌شان و اين‌كه توي يك كشور ديگر هم مشخص‌اند و به چشم مي‌آيند بگويي. خب اين توي چشم مي‌آيد.

وسط اين گير و دارها اين فكرها بيش‌تر سراغ آدم مي‌آيد. فكر مي‌كني زندگي خودمان اين‌قدر پرفراز و نشيب‌تر و پيچيده‌تر. اين‌قدر پيچيدگي تو روابط و ذهن‌ها و زندگي‌هامان هست، اين‌قدر كه سي سال است چشم دنيا به ماست و اين‌قدر براي زندگي و خوب زندگي كردن كاركشته شده‌ايم. آن‌وقت يكي نيامده يك داستان درست و حسابي از ما بنويسد، يك چيزي كه بخوانيم و بگوييم آهان اين ماييم. يكي مثل پرسپوليس مرجان ساتراپي. خلاصه كه من نگران‌ام.

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۸

انگار توی خانه‌ات علیه‌‌ات سنگر بگیرند

رفته بودیم نماز جمعه، چهار نفری. تقاطع پورسینا و شانزده آذر نشسته بودیم. حال مان خوش بود. گرما هم از یک وقتی به بعد دیگر اذیت نکرد، یعنی آدم آب از سرش می گذرد. اول‌اش می‌خواستم شروع کنم به نق زدن از گرما بعد یاد روزهای حفاری افتادم بی خیال شدم. آقاهه توی خطبه‌ها صدای انقلاب شما را شنیدم‌اش را گفت. بعد هم ملت نمازشان را شروع کردند.
بین دو نماز گاز اشک آور زدند، به روی خودمان نیاوردیم. انگار باد از یک جایی دوری دودش را می‌آورد. بعضی‌ها سجاده‌هاشان را جمع کردند که بروند. اما نرفتند، ایستاده بودند. سرخوشی‌ای موج می‌زد توی جمع که کسی دل‌اش نمی‌آمد برود.
نماز که تمام شد مردم اول به سمت بولوار کشاورز رفتند بعد سمتِ انقلابی‌ها صدای‌شان زدند که برگردید، برگردید، رفته‌ها برگشتند و با هم به سمت خیابان انقلاب رفتند، مردم داشتند شعار مرگ بر روسیه می‌دادند و از آن‌جا که در نتیجه‌ي خطبه‌ي اول همه رفته بودند توی مود صدر اسلام، دوباره عده‌ای می‌گفتند صبر کنید آن‌‌هایی که عقب‌ مانده‌اند برسند.
جلو جمعیت را که نمی‌شد دید اما همان‌طور به سمت انقلاب می‌رفتند و پشت‌سری‌ها هم می‌رسیدند، از یک جایی معلوم بود که جلومان بسته است چون هی فشرده‌‌تر می‌شدیم. خلاصه به قدر کافی که چگال شدیم گاز اشک آور زدند. ما هنوز روی‌مان را از انقلاب برنگردانده بودیم که گاز اشک آور زدند. آن‌وقت به‌شان پشت کردیم. اما گلوله‌های اشک آور هنوز از پشت سرمان سر می‌رسید. مثل این بود که از پشت خنجر بخوری چون چیزی نمی‌دیدی و بعد یک دفعه یک گلوله‌‌ای که دود پخش می‌کرد از پشت سرت می‌آمد جلوی‌ات می‌افتاد. نمی‌دانستی گلوله‌ی بعدی کجا می‌افتد. قبلاً هم گاز اشک آور خورده بودم اما این‌یکی فرق می‌کرد، تراکم جمعیت آن‌قدر زیاد بود که اصلاً هوا برای نفس کشیدن کم بود، چه با گاز و چه بی‌گاز.
یکی‌اش افتاد دقیقاً جلوی پای‌ام. فقط نفس تنگی و سوزش چشم و صورت نبود، تمام تن‌ام داشت می‌سوخت. دود از زیر لباس بلند و نازکم بالا رفته بود. نفس تنگی‌ام تا حدی بود که هیچ چیز دیگری برای‌ام مهم نبود، آدم‌ها داشتند فرار می‌کردند از گاز اشک آور و از پلیس‌ها اما من می‌خواستم بنشینم و نشستم. درست وسط میدان جنگ نشستم. روبروی در شانزده آذر دانشگاه، کنار جوی آب و رو به دانشگاه. دانشگاه به این سرعت تخلیه شده بود و درها هم هم بسته بود اما آن‌طرف توی دانشگاه پلیس‌ها بودند.
من ِ دانشجوی سابق دانشگاه تهران، پشت آن نرده‌ها را شش سال و حتی همان موقع مثل خانه‌ی خودم می‌دانستم، درب شانزده آذر دانشگاه همیشه برای‌ام در اصلی بود و بقیه‌ی درهای دانشگاه در پشتی خانه محسوب می‌شدند. حالا من این سمت نفس‌بریده، اشک آلود و میان هیاهویی که مثل شرایط جنگی بود پشت در بسته دانشگاه نشسته‌ بودم و روبروی‌ام صف‌ای طولانی از پلیس‌های مسلح، موازی نرده‌ها و مقابل من، داخل دانشگاه ایستاده بودند.
یکی‌شان اسلحه‌اش را که احتمالا باهاش اشک آور شلیک می‌کرد به سمت‌ام گرفت با لبخندی که حتی بدجنس هم نبود. داشتم به‌اش نگاه می‌کردم با چشم‌‌هایی که هی باید با دست پاک می‌کردم، او هم نگاه می‌کرد، مستقیم. مثلا سه چهار دقیقه. اسلحه‌اش را همان‌طوری گرفته بود، ماسک هم نداشت. به نظرم آمد برای‌اش مثل یک شوخی است. آن‌قدری که با نفس ِگرفته ممکن بود صدای‌ام را بلند کردم و به‌اش گفتم می‌دانی انگار توی خانه‌ات علیه‌ات سنگر گرفته باشند. اول لبخندش محو شد، بعد اسلحه‌اش را گرفت به سمت زمین، آخرش هم سرش را انداخت پایین.
آرام شده بودم، حالا می‌توانستم نفس بکشم، با این‌که تمام تن‌ام می‌سوخت بلند شدم و رفتم.
آدم‌ها سجاده‌هاشان را توی شانزده آذر و فرعی‌های‌اش آتش می‌زدند تا مقابل گاز اشک آور دوام بیاورند.

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۸

Don't lose your smile

چهار ماه بود ازش خبر نداشتم، حتی یک ای میل. برای رابطه ی بی-زمان و بی-مکان ما بی خبری تهدید محسوب نمی شد. هر دو مان می دانستیم که آن دیگری یک جایی از این دنیا هست و بودن اش کافی است. اما آن شب کافی نبود.
چهارهفته پیش، آن شب در حال فروپاشی به اولین کسی که فکر کردم او بود و نه هیچ آدم نزدیک دیگری. فکر کردم اگر باهاش حرف بزنم، اگر باشد و بغلم کند، ممکن است دوام بیاورم. احتمالا کشمیر بود، اما تلفنی ازش نداشتم. ایمیل زدم که سلام. من دارم سخت ترین شبانه روزهای زندگی ام را می گذارنم و می بینی که دنیا آن قدر کوچک نیست که تو بتوانی این جا باشی یا من آن جا. خداحافظ.
سه روز بعد ناپل بود. من کشمیر بوده ام و می دانم که چقدر سخت است و گاهی غیر ممکن برای این که دو روزه خودت را به فرودگاهی برسانی که برساندت به رم. وقتی رسید اما این ها را یادم نبود، فقط بلد بودم بنشینم روبروی اش پشت میز آشپزخانه و به درخت های ماگنولیا خیره شوم. او آمد، من دوام آوردم.
حالا که آرام تر و دوباره از هم بی خبریم، فکر می کنم نکند من هیچ وقت نتوانم مثل ژان باشم برای آدم دیگری.

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

تاریخ بخوانیم-۳

«نبود هدف دراز مدت عامل ضعف نیست. به عکس به این دلیل که برنامه برای حکومت کردن وجود ندارد، به این دلیل که دستورهای روز موجزند، خواستی روشن تر و سر سخت و همگانی توانسته است پدید بیاید. ایران اکنون در حال اعتصاب سیاسی همگانی است. می توانم بگویم که در حالت اعتصاب نسبت به سیاست است و به دو معنی از یک سو سرباز زدن از اینکه نظام موجود به هر صورت که شده است ادامه یابد و دستگاه ها و سازمان های اداری و اقتصادی آن کار کند و از سوی دیگر خودداری از تن در دادن به یک جنگ سیاسی بر سر قانون اساسی آینده. بر سر راه هایی که باید در مسائل اجتماعی بر گزیند، بر سر سیاست خارجی و بر سر کسانی که که باید جای حکام فعلی را بگیرند، نه اینکه بحثی وجود نداشته باشد، بلکه بحث به صورتی است که که این مسائل نمی تواند به شروع بازی سیاسی، از سوی هرکس که باشد میدان دهد. ملت ایران مانند خارپشت، همه تیغ هایش را بیرون داده است. خواست سیاسی او این است که نگذارد سیاست سر بگیرد.
این قانون تاریخ است: « هرچه خواست ملتی ساده تر باشد، کار سیاستمداران دشوارتر می شود.» شاید به این دلیل که سیاست آن چیزی نیست که وا نمود می کند، یعنی تجلی یک خواست جمعی نیست، بلکه سیاست جایی می تواند نفس بکشد که این خواست چندپاره، مردد، سردرگم و حتی در چشم خودش هم ناروشن باشد.»
;
میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ انتشارات هرمس و نشر نی‌
این پست تکراری است، یک ماه پیش، سه روز قبل از انتخابات گذاشته بودمش. الان یادم نمی آید این نقل قول هایی که از فوکو آورده بودم چه ربطی به قبل از انتخابات دارد. هی فکر می کنم آن وقت که هنوز خبری نبود.

یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸

تاریخ بخوانیم-۲

۱. در بهمن ماه سال ۵۸، ابوالحسن بنی.صدر با اکثریت قاطع-۷۶ درصد آرا- در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد.
۲. آیت الله خمینی بعد از انتخابات: بنی.صدر از خانواده‌ی من است.
۳. یک سال و چهار ماه بعد، در خرداد ۶۰ مجلس به عدم کفایت سیاسی رییس جمهور رای داد و بنی.صدر از ریاست جمهوری برکنار شد.
.
پ.ن: این ماه بهمن و خرداد انگار که سمبلیک‌اند. از لحاظ موافقت و مخالفت، آری گفتن و نه گفتن.