یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

I've never

نمی‌دانم تا حالا این بازی «من هیچ‌وقت...» را بازی کرده‌اید یا نه. این‌طوری است که دور میز می‌نشینید و کسی که بازی را شروع می‌کند یک جمله می‌گوید که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود. مثلاْ «من هیچ‌وقت آتن را ندیده‌ام» یا «من هیچ‌وقت ازدواج نکرده‌ام»، حالا باید آن‌هایی که این جمله در موردشان صدق نمی‌کند یک عکس العمل نشان دهند.
ایران که بازی می‌کردیم عکس‌العمل این بود که هر کس که جمله‌ی گفته شده درباره‌اش صدق نمی‌کند برود صندلی دست راستی‌اش بنشیند، اگر هم کسی آن‌جا نشسته بود، روی پای نفر قبلی می‌نشیند. توی نسخه‌ي اروپایی‌اش - و مشخصاْ فرانسوی- مثل تمام بازی‌های موجود دیگر، عکس‌العمل نوشیدن است. این است که آخر بازی تقریبا همه مست‌اند. می‌توانید هم دو تا عکس‌العمل را با هم داشته باشید، یعنی لیوان به دست بروید روی صندلی کناری.
خب البته بازی حواشی دیگری هم دارد. مثلاً این‌که کسی که نوبت‌اش است با توجه به شناختی که از بقیه‌ی آدم‌های بازی دارد، سعی می‌کند من هیچ‌وقت‌هایی بگوید که بعضی‌های مشخص مجبور شوند هی بنوشند. یا این‌که توی آن یکی نسخه، باعث شود که گاهی چهار نفر روی پای یک نفر نشسته باشند یا جمله‌ای بگوید که خودش جا به جا نشوند و در عوض نفر سمت چپی‌ مجبور شود جا به جا شود و بنشیند روی‌ پای او.
بازی برای جمع‌هایی که به خوبی هم‌دیگر را نمی‌شناسند تبدیل می‌شود به راهی برای شناختن، موقعیتی می‌شود برای پرسیدن همه‌ي سوال‌های مپرس به صورت غیر مستقیم. با جمله‌‌های من هیچ‌وقت می‌توانی به دوستی فرصت دهی که اگر خواست رازی را که فقط به تو گفته برای همه‌ي گروه دوستی برملا کند.
خلاصه از این فرصت‌هایی که همه شوکه می‌شوند زیاد توی بازی پیش می‌آید: مثل وقتی که با جمله‌ی «من هیچ وقت با کسی که ازدواج کرده باشد رابطه‌ـرابطه‌ی عاشقانه نداشته‌ام» یک دفعه‌ می‌بینی که چهار نفر از دور میز برای نشستن روی صندلی- یا پای- سمت راستی جا به جا می‌شوند یا دست‌شان می‌رود سمت لیوان‌های‌شان که بنوشند.
و خب حتماً بدیهی‌ است که جمله‌هایی مثل «من هیچ‌وقت مک دونالد نخورده‌ام» معمولاً محدود به همان چند دقیقه‌ای اول بازی است یا مربوط به وقتی که هدف بیش‌تر وادار کردن شخص خاصی به عکس‌العمل (نوشیدن یا روی پای کسی نشاندن است). اگر نه در حالت عادی بعد از بیست دقیقه‌ی اول جمله‌ها به سمت I've never been in a three.some یا I've never had a one night stand relation یا من هیچ‌وقت‌های سر راست‌تر مثل من هیچ‌وقت فلانی را نبوسیده‌ام، میل می‌کند.
...
همه‌‌ی این‌ها فقط یک مقدمه بود که بگویم، تازگی‌ها یک کتگوری جدید توی ذهن‌ام‌ درست شده. کتگوری آدم‌هایی که انگار تمام زندگی‌شان مواظب‌اند طوری رفتار کنند که بتوانند توی بازی‌های من هیچ‌وقت، به قدر کافی جمله‌ برای گفتن داشته‌ باشند.
می‌دانید تعصب روی نگه داشتن جمله‌ای که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود، تعصب بدی است. من یکی از آن‌ آدم‌‌های‌ام. روی من هیچ‌وقت‌هام پافشاری غیر منطقی می‌کنم، و نگه‌شان می‌دارم. انگار که قرار است بالاخره روزی یک بازی من هیچ‌وقتی در کار باشد و قرار است درش با رکورد من هیچ‌وقت‌های‌ام برنده شوم. می‌دانم که کار درستی نیست، اما نمی‌توانم از دست این همه من هیچ‌وقتی که برای خودم درست کرده‌ام و کماکان هم به‌اشان اضافه می‌شود، رها شوم.
خوب نیست که آدم یک سفر درسی-کاری را که می‌داند برای آینده‌ی شغلی‌اش مهم است پس بزند فقط به خاطر این‌که یک من هیچ‌وقتی دارد که بر اساس آن قرار نیست پای‌اش را بگذارد توی امریکا، خوب نیست که نتواند از پروازهایی که امارات ستاپ دارند استفاده کند چون «من هیچ‌وقت...»، یا خیلی روزمره‌تر، دوستی آدم‌هایی را که از دنیای مجازی می‌شناسد، را روی شبکه‌هایی مثل فیس‌بوک رد کند، چون توی ذهن‌اش یک جمله‌ی غیر منطقی دارد که «من هیچ‌وقت آدم‌های مجازی و حقیقی‌ام را قاطی یک شبکه مشترک نمی‌کنم.»
می‌دانم که گفتن این‌ها تصویرم را به عنوان یک آدم غیر منطقی خراب می‌کند، اما می‌دانم هم که تعداد آدم‌هایی که این‌قدر رها هستند که این من هیچ‌وقت‌ها را ندارند یا حتی پیش‌رفته‌تر، سعی می‌کنند از دست‌شان رها شوند، و آگاهانه می‌خواهند که من هیچ‌وقتی نداشته باشند، خیلی کم است. همه کمابیش جمله‌هایی از این دست توی ذهن‌شان دارند. احتمالاً شما هم این روزها به این من هیچ‌وقت‌های مربوط به انتخابات برخورده‌اید.
و نمی‌دانم چطوری می‌شود که‌ یک‌دفعه این من هیچ‌وقت‌ها تبدیل می‌شود به جمله‌های افتخار آمیز زندگی یک آدم. رها شدن ازشان خیلی سخت‌ است، کسی هم نمی‌تواند کمک‌ات کند، چون هر بحثی با یک آدم من هیچ‌وقتی، به لج‌بازی‌اش ختم می‌شود.

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸

a dense life

سفر از آن موقعیت‌هایی است که اجازه می‌دهد آدم چِگال زندگی کند یا برعکس، یعنی می‌گذارد به خودت ثابت کنی که زمان نسبی است، می‌شود سه ماه در سفر را اندازه‌ی یک سال زندگی کرد. که وقتی برگردی فکر کنی یک سال تجربه‌ کرده‌ای، یک سال بیش‌تر می‌دانی. حساب ِ تجربه‌‌ی تنها نیست، اگر تجربه به خودی خود چیز هیجان‌انگیزی بود، باید پیری هم هیجان‌انگیز می‌بود و حسرت پیرها را می‌خوردیم. حرف‌ام از تجربه‌ی متراکم است، نه تجربه‌ی معمولی؛ آدم ِ با تجربه‌ای که تجربه‌اش دانسیته‌ی کافی ندارد حتی خسته کننده‌‌ هم هست.
این مفهوم چگال زندگی کردن برای من همیشه مفهوم نجات دهنده‌ای بوده، وقتی می‌دانم تابستان فقط سه هفته می‌توانم شیراز بمانم پیش خودم می‌گویم اشکال ندارد آن سه هفته را چگال زندگی می‌کنم، وقتی کاری را که همه برای‌اش دو ماه وقت می‌گذارند، دو هفته مانده به ددلاین هنوز شروع نکرده‌ام به خودم می‌گویم مهم نیست، این دو هفته را چگال زندگی می‌کنم، به خودم یادآوری می‌کنم که زمان نسبی است و از نو آرامش‌ام برمی‌گردد.
حالا هم دوباره زمان نسبیت‌اش را به‌ام ثابت کرده، نمی‌دانم چند روز است که دورم، فقط انگار هفته‌هاست دارم چگال زندگی و کار می‌کنم. این فشار کاری را دوست دارم، این سرزمینی که طبیعت‌اش آدم‌ را می‌پذیرد را و مردمِ جنوب ایتالیا که این‌‌قدر آغوش‌شان برای غریبه‌ها باز است را دوست دارم، این روزها قدم به قدم‌‌ِ این سرزمین را راه رفته‌ام، توی این روستاهای پله‌ای، هزارها پله را بالا و پایین رفته‌ام و پرونده‌ها را کامل کرده‌ام. از ترس برگشتن به دنیای واقعی، حتی دوست ندارم ایمیل‌های‌ام را چک کنم، یا تلفن‌ام را روشن کنم. این‌جام.


دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

از حال من تو درتابی؟


مرا تو بر سر آتش نشانده​ای
عجب آنک
منم در آتش و از حال من تو درتابی

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

آرا.گو

توی زندگی‌ام اتفاق‌های غیرِعادی زیاد دیده‌ام، اما چیزی که با رؤیا پهلو بزند و اثر وهم‌ آلودی توی ذهنم باقی بگذارد، احتمالاً فقط همین‌ یکی باشد. می‌نویسم‌اش شاید که با نوشتن‌اش از دست وهم‌اش رها شوم.
.
حالا بیش‌تر از چهل است که توی غار حفاری می‌کنند، حفاری اصلی از آن‌جا شروع شد که سی و هفت سال پیش جمجمه‌ای را پیدا کردند که به آرا.گو بیست و یک معروف است و تاریخ تکامل انسان را کمی تکان داد. بعد از آن وقت تا به حال استخوان انسانی دندان‌گیری پیدا نکرده‌اند، البته توی چهل سال صد و هجده تا پیدا کرده بودند اما وقتی می‌گویم دندان‌گیر، یعنی باید ترجیحاً دندان داشته‌ باشد، جمجمه‌ای، آرواره‌ای چیزی. در دیرینه‌شناسی هیچ چیزی اندازه‌ی دندان توی ته و توی قضیه را درآوردن کمک نمی‌کند.
به هر حال تا دلت بخواهد استخوان‌های حیوانی که انسان شکارشان کرده پیدا کرده‌‌ بودند، می‌خواهم بگویم استخوان انسانی پیدا می‌کردند یا نه، غار اعتبار خودش را توی دیرینه‌شناسی اوراسیا دارد. انسان‌اش چهارصد و پنجاه هزار ساله است.
.
آن روز، همان روزی بود که قرار بود دومین استخوان مهم انسانی، آرا.گو صد و نوزده( آرا.گو: آنتی گوگل سرچ) را درش آوریم، یک آرواره‌ی احتمالاً زنانه. از صبح از تلویزیون و رادیو و این‌ها آمده بودند تا طی مراسمی درش بیاورند و بعد هم غروب مهمانی شهردار نزدیک‌ترین روستا بود برای مردم روستا و انسان شناس‌ها و دیرینه‌‌‌‌شناس‌ها.

هوا کم کم داشت تاریک می‌شد که عصرانه‌ی شهردار تمام شد و آدم‌ها کم کم ماشین‌های‌شان را برداشتند که بروند. به خاطر دور بودن‌مان از تمدن و آبادی، هر بار به هر مناسبتی کسی از بیرون می‌آمد و بعد شب که می‌شد می‌رفت، کمی دل‌مان می‌گرفت. مخصوصاً که تا قبل از این‌که استخوان آرواره را درآورند، ده روزی که مولاژ کارها داشتند اطراف‌اش را برای بازسازی در موزه با سیلیکون قالب‌گیری می‌کردند هر شب چند نفرمان توی غار می‌خوابیدیم که دزد نیاید.
حالا آن‌روز از صبح آمده بودند با ساز و دهل آرواره‌ی بانوی جوان را درآورده بودند، اطراف رودخانه‌مان زباله ریخته بودند، آسیاب قدیمی را به هم ریخته بودند و عصر هم نوشیده بودند و رفته بودند. انگار که هیچ.
بچه‌های آزمایش‌گاه که در طول حفاری معمولاً فقط یکی‌شان نوبتی می‌ماند و بقیه می‌روند خانه‌شان توی روستا می‌خوابند آن‌شب نرفتند که دور هم باشیم. کسی هم به روی خودش نیاورد که حال‌مان خیلی خوب نیست،‌ فردا یک‌شنبه و تنها روز تعطیل‌مان بود.
.
ساعت حوالی ده بود که یکی سر رسید. صدای ماشین‌ها همیشه به محض این‌که از جاده‌ی اصلی تاکستان‌ها به سمت آسیاب قدیمی منحرف می‌شدند، شنیده می‌شد. آن شب هم همین‌طور، تا پنج دقیقه بعد که ماشین ‌رسید و خاموش کرد و سه چهار دقیقه بعدش که صاحب ماشین از تاریکی درآمد. وقتی که رسید دست تکان دادند برای‌ش و پاشدند که بنشیند، حالا یادم نیست که چند نفر می‌شناختندش یا چی، هیچ توجه نکردم. توی دور آن روزهایی بودم که حوصله‌ي آدم جدید نداشتم. از مون‌پلیه آمده بود.
فلوت زدند و آدم جدیده هم سازدهنی و آواز‌های اسپانیایی خواندیم. یادم رفت بگویم که آن‌حوالی، درفرانسه‌ي مدیترانه‌ای، در یک قدمی اسپانیا، همه کمابیش اسپانیایی را می‌فهمند اگر هم حرف نزنند. با اورِلی و سلین و مارکو نشسته بودیم توی همان جمع، مشغول حرف زدن درباره‌ی یک چیز پرت بودیم. او یک تنبک هم همراه‌اش داشت.
به جز خود غار که بالای کوه بود، تنها جای سقف‌داری که داشتیم آسیاب قدیمی بود. طبقه‌ی اول‌اش را آشپزخانه کرده بودند و طبقه‌ی دوم جای نگه داشتن موقتی استخوان‌های حفاری شده و وسایل حفاری بود. رفته بودم توی آسیاب چراغ را روشن نکرده بودم، از تنبلی، و با نور چراغ‌ پیشانی‌‌ام- که آن روزها یک لحظه‌‌ هم از دست‌مان نمی‌افتاد- پی لیوان تمیز می‌گشتم. که یک‌دفعه آمد تو، قد بلند، شاید هم بیش‌تر قد بلندی‌اش مال چهارشانه بودن‌اش بود. کاملاً جلو ورودی را گرفته بود. جا خوردم.
گفت که ترساندم‌ات، آه ببخشید،‌ می‌خواستم باهات حرف بزنم. لیوان را گذاشتم همان‌جا روی میز، و همان‌طوری که همه‌ی صورت‌ام و حرکات‌ام پر از پرسش بود و با شک نگاه‌اش می‌کردم، گفتم باشد برویم بیرون بنشینیم. تابستان بود و هر جای سقف‌داری زیادی گرم بود...
مون‌پلیه، چهارده ژوییه 2008
.
.
جلوی در آسیاب کمی دورتر از بچه ها یک میز و نیمکت چوبی قدیمی بود، رنگ و رفته توی آفتاب و باران. از آن‌هایی که هر چه کهنه‌تر می‌شوند میزترند، می‌نشینیم. من این سر، روبروی‌اش لبه‌ی نیمکت. انگار که آماده‌ی رفتنم...خالی نگاه‌اش می کنم می‌گوید از مون پلیه آمده که مرا ببینید. درست که حرف نمی‌زنم اما نمی‌توانم پرسش توی چشم‌های‌ام را کنترل می کنم. می‌گوید منتظر بوده که من بیایم حفاری که ببیندم. اما از وقتی آمده‌ام این بار سوم است که می‌آید و نتوانسته ببیندم، دوبار پیش‌تر که آمده بوده شب روستا مانده بودم. یک غریبه به من می گوید سه بار آمده بوده مرا ببیند، پیدای‌ام نکرده.
فقط می‌گویم حرف‌های‌تان را نمی‌فهمم. کاغذ سیگارش را در می‌آورد و می‌پرسد اجازه هست؟ شانه بالا می‌اندازم که راحت باشید. پاکت توتون‌اش را که در می‌آورد می‌گوید آخر گاهی بعضی‌ها برای غیر قانونی بودن‌اش معذب‌اند، بعضی‌ها به خاطر دود‌ش؛ می‌کشید؟ می‌گویم نه و تازه منظورش را از اجازه گرفتن می‌فهمم.
.
مارکو ایستاده دورتر این پا و آن پا می کند. با این‌که این‌طرف‌ها از این حساب و کتاب‌های حریم خصوصی نداریم نزدیک نمی‌آید. سرم را بر می‌گردانم که چیست؟ می گوید برویم آن‌طرف سیگار و مشروب بخریم، به خاطر تفاوت زیاد مالیات‌ها بچه‌های حفاری عادت دارند با این همه تاکستان و شراب خانگی این اطراف حتی شراب‌شان هم از اسپانیا می‌خرند؛ می‌گوید فردا هم می‌رویم بیلبائو. رو برمی‌گردانم که دهن باز کنم و بگویم نه، که او می‌گوید نرو باهات کار دارم؛ باید باهات حرف بزنم می‌ترسم نشود دیگر ببینمت. برمی‌گردم شوکه نگاهش می‌کنم. من آدم آرامی هستم در مواجه با غریبه‌ها. یعنی مهم نیست حرف‌هاشان در مورد چی باشد؛ اصولا یک لبخند سطحی روی صورت‌ام است که سپر دفاعی‌ام محسوب می‌شود. که فکر نکنند که می‌شود بهم نزدیک شد، ناتوان‌ام از نزدیک شدن به آدم‌های جدید. لبخند را فراموش می‌کنم و چشم‌های‌ام را تنگ می‌کنم. رو برمی‌گردانم و به مارکو مي‌گویم نه. مارکو با عصبانیت می‌گوید به درک، همیشه اول باید حتماً‌ نه‌ات را بگویی و بعد می‌رود سمت بقیه.
دل‌خورم که نمی‌توانم همین الان از دل‌اش دربیاورم، اما زود فراموش می‌کنم، روبرو‌ی‌ام غریبه‌ای نشسته که می‌گوید از مون‌پلیه آمده‌است مرا ببیند و من شوکه‌ام و بلد نیستم نقش‌ام را بی‌نقص بازی کنم.
.
از توی جیب‌اش یک گردن‌بند در می‌آورد که آویزش چوبی است، چوب معمولی. یک آویز صلیب مانند است که شکل قلب هم هست، یعنی خط افقی صلیب شکل دو طرف قلب است و خط عمودی شبیه رگ‌هایی که از قلب بیرون می‌آیند. روی‌اش به لاتین نوشته بوئنو اِ په‌سه-نیکی و صلح- و تاریخ هزار و نهصد و ده. می‌گوید گردنبند صد ساله است و از کلمبیا می آید.
می‌گوید که با این می‌توانم دست نوشته‌هایی که حتماً برای‌ام جالب‌ خواهند بود را بگیرم. او دارد حرف‌اش را ادامه می‌دهد اما من توی ذهن‌ام نقشه‌ی جهان را باز کرده‌ام، کلمبیا را تصور می‌کنم. این یک سندروم ذهنی جدید است، اسم‌اش سندروم آی کیو تراور است. نتیجه‌ی روزی دوازده ساعت وقت تلف کردن‌ام است که نقشه‌ ی دنیا را حفظ می‌کردم و روی اینترنت بازی می‌کردم تا رکورد جرالدین و الزا را بزنم، حال اسم هر شهر و کشور و اصلا جایی بیاید، یک نشان‌گر مثل نشان‌گر آی کیو تراولر توی مغزم تاب می‌خورد تا برود با کم‌ترین فاصله بنشیند روی محل مورد نظر، هنوز جای خیلی از جزیره‌های اقیانوسیه را بلد نیستم،‌ با هم اشتباه‌هاشان می گیرم، حالا بی‌خیال آن‌ها می‌شوم، نشان‌گر را از روی‌‌شان رد می‌کنم و از سمت غرب وارد کلمبیا می‌شوم، دو دل‌ام که نشان‌گر را بگذارم روی کوهای آند، یا بروم بوگوتا.
.
به این‌ها که فکر می‌کردم صدای پس زمینه داشت می‌گفت که باید بروم فلان جا- نشنیدم، و نشانی را برای‌ام نوشت، روی کاغذ سیگار پیچاندنی. روبروی مسجد حسن دوم‌اش را می‌بینم، وقتی می‌دهد دست‌ام. نگاه‌اش می‌کنم، خیره. بلدم که به این باورها با تمسخر نگاه نکنم. یعنی بعد از ژان یاد گرفته‌ام با آرامش و بدون نگاه از بالا و بدون نگاه عاقل اندر سفیه به این باورها نگاه کنم. اما این‌که خودم هم به‌اش تن بدهم هیچ‌‌وقت. یعنی ممکن نیست آدم انسان‌شناسی خوانده باشد و بتواند، اگر نه می‌شوی کارلوس کاستاندا خودت تا ته توی توهم فرو می‌روی، یا باید وانمود کنی که فرو رفته‌ای.
ازش صلیب را می‌‌گیرم، خیلی خوش‌دست و قدیمی‌ است. دل‌ام می‌خواهد گردن‌ام بیاندازم، فکر می‌کنم اگر توی یک عتیقه فروشی می‌دیدم‌اش، می‌خریدم، در همین حد.

صبح، بعد از روزها آب داریم برای حمام و دیگر لازم نیست توی رودخانه حمام کنیم. می روم که دوش بگیرم و بعد صبحانه. ژولیت توی چادرش به پشت خوابیده، از جلوش که رد می‌شوم پرده‌ی چادر را کنار می‌زند متلک می گوید بهم که هی پرنسس توی کوه هم باید حوله‌ی حمام داشته باشید؟ بهش انگشت نشان می‌دهم، که او را یک‌دفعه می‌بینم‌، پشت میز صبحانه زیر سایه‌بان نشسته و به‌ام لبخند می‌زند. دست‌ام را با خجالت پایین می‌اندازم، اشاره می‌کند که بروم روبروی‌اش بنشینم، احساس راحتی نمی‌کنم با حوله‌ی حمام، فکر می‌کردم رفته باشد. گفت شب را توی آسیاب خوابیده. گفت که اگر امروز می‌روم لابراتوار می‌تواند برساندم. باد خنک صبح تابستان می‌وزد.
.
انگار که نه انگار دیشب درباره‌ی چیزهای عجیب و غریب حرف زده، به روی خودم نمی‌آورم و با خوشحالی می‌گویم ممنون. فکر یک ساعت پیاده روی تا روستا روزهای اول قابل تحمل بود اما حالا بعد از یک‌ماه آدم فکر می‌کند خیلی بیچاره و دور افتاده است که چنین وضعی دارد. توی ماشین نشسته‌ام، روی داشبورد یک کتاب از کارلوس کاستاندا ست، دلم هری می‌ریزد. فکر می‌کنم اِ همین دیشب به‌اش فکر کردم. اما به روی خودم نمی‌آورم، ‌الان که فکرش را می‌کنم حتی یادم نمی‌آید کدام کتاب‌اش. شاید اگر بنشینم و تمرکز کنم با حافظه‌ی تصویری‌ام چیزی دستم را بگیرد اما حافظه‌ی معمولی نه. مطمئنم‌ که به اسم کتاب فکر نکرده بودم.
.
پایین سربالایی موزه می‌ایستد، پیاده می‌شود، من تکان نمی‌خورم. می‌آید در را باز می‌کند، با هم پیاده بالا می‌رویم تا برسیم به موزه. می‌گوید یک سر می‌رود تیبو و سوفی را ببیند، توی همان چند دقیقه‌ی پیاده روی هی عینک‌اش را می‌گذارد روی چشم‌اش و هی برمی‌دارد. آفتاب تیز است و هر بار که دست‌اش را می‌برد سمت‌ جیب‌اش که عینک‌اش را بردارد فکر می‌کنم دست‌اش رفته سمت کاغذ و خودکار که روی‌اش برای من چیزی بنویسد. دچار توهم‌ام از دیشب. فکر می‌کنم یک آدرس دو خطی کم است بعد از آن همه حرف. منتظرم بیش‌تر بگوید. درباره ی دیشب هیچ نمی‌گوید، فکر می کنم تاوان این است که دیشب با بی اعتنایی نگاه کردم و چیزی نپرسیدم.
.
حرف می‌زند. درباره‌ی این‌که چطوری آمده بوده این‌جا سه ماه حفاری کند و آخرش سه سال مانده برای تز دکترای‌اش بعد هم دکترا را نیمه کاره گذاشته، این‌که بالاخره هم نتوانسته از این‌جا دور شود، برای همین هم مون پلیه زندگی می‌کند. می‌گوید آرا.گو یک جای معمولی نیست، آن غار معمولی نیست. می‌پرسد متوجه آرامش‌اش شده‌ای؟ رسیده‌ایم داخل موزه، راه‌ام کج می‌کنم که از دست‌گاه‌های پول‌خور آب بخرم و باهاش دست می‌دهم که خداحافظی کنم. می‌گوید گردنبندت یادت نرود، منتظر خبرت هستم. توی ذهن‌ام می‌گویم کدام خبر؟ چطوری؟ می‌گوید البته شاید تو هم ماندنی شوی این‌جا. انگار که مسخ شده باشم، می‌ایستم جلو دست‌گاه و همه‌‌ی پول‌خرد‌های‌ام را می‌دهم دست‌گاه، یکی یکی، تا آن‌جا که ممکن است وقت بگیرد و من زل بزنم به کیت‌کت‌ها و مثلا به هیچ چیز فکر نکنم.
ده روز بعد دوره ی حفاری‌ تمام می‌شود، بر می‌گردم پرپینیان بعد پاریس بعد تهران و بعد شیراز و همه چیز یادم ‌می‌رود.

حالا دوباره بعد از چند ماه شیراز‌م، این‌جا توی آرامشِ اول زمستان شیراز با آن آفتابِ مایلی که توی اتاق می‌تابد، این آرامش ِ تعطیلات ِ خانه بودن، دوباره به‌اش فکر می‌کنم، شده پس‌زمینه‌ی ذهن‌ام. به خودم می گویم دختر تا پاریس بودی تا فرانسه بودی برمی‌داشتی دو خط می‌نوشتی برای تیبو یا سوفی؛ که بپرسی آن دوست‌شان را چطوری می‌شود پیدا کرد. اول اصلا بنویس و احوال پرسی کن و بعد بگو همان دوستتان که ساز دهنی می زد و تنبک داشت، اسم‌اش چی‌ بود؟ چه‌کاره‌ است.
.
واقعا یادم نمی آید چه گفت، کلیات‌اش را یادم است و حسی که برایم گذاشته بود. یک حسی توی مایه‌های چیزهایی که شمن‌باورها می‌گویند. یعنی از این حرف‌های معلق‌ای که یادم هم اگر بود فردایش یادم رفت.
ظهرها که از غار برمی گشتیم پایین. خسته و توی گرما. با لباسهای روشن خاکی و کلاه هایی که فقط می توانست آنقدری جلو نور آفتاب را بگیرد که کورمان نکند. از آن پشت می آمد رد می شد و دستی تکان می داد. بعد روز آخر که به بچه‌ها گفتم، گفتند دیوانه‌ شده‌ای، کسی از توی این گرما از آن پشت کوه بیاید از این‌جا رد بشود که چی. اصلاً آن آدم را از آن روز صبح به بعد ندیده‌ایم.
می دانم که من متوهم نبوده‌ام، فقط آن‌ها میان آن همه توریستی که از آنجا رد می شد به آدم‌ها توجه نمی کردند ولی من حواسم بود. می دانم که هر روز انگار که مسیر رودخانه را گرفته باشد از سمت کوه‌های پیرنه می‌آمد تا برود سمت دریای مدیترانه.
حالا توی این گرمای اثیری شیراز دوباره یادم افتاده بهش. من را به مرز دیوانگی نزدیک کرده، کاش ژان مارک این‌جا بود، کاش باهاش حرف می‌زدم. کاش آرام آرام برای‌ام حرف می‌زد. کاش نزدیک بود.
شیراز، چهار دی‌ماه 1387


گفته بود روبروی مسجد حسن ثانی، روبروی مسجدی که دو سوم‌اش روی آب است کجاست؟ مسجد به این بزرگی نصف کازابلانکا روبروی‌اش است. پیاده بولوار را به سمت مسجد می‌روم، می‌گویند مسجد را به خاطر این آیه قرآن که "و كان عرشه على الماء" روی اقیانوس اطلس ساخته اند.
روبرو آسمان با دریا یکی‌می‌شود و نسیمی که از سمت‌ اقیانوس می‌وزد هی موهای‌ام را پخش می‌کند توی صورت‌ام و کلافه‌ام می‌کند، چیزی ندارم که موهام را ببندم، با ‌خودشان گره‌شان ‌می‌زنم اما دوباره زود باز می‌شوند. کانتن باهام است. هتل‌دار به‌اش گفت نگذار تنها برود آن‌جا. می‌خواستم تنها این راه را بیای‌ام، تنها که باشم می‌توانم فکر کنم و اگر لازم شد خودم را سرزنش کنم اما کسی که همراه‌ام باشد، مجبورم الکی از خودم دفاع کنم که کم نیاورم. می‌خواستم تنها باشم اما آن‌قدری انرژی نداشتم که دعوا راه بیاندازم، همین هم بود که از اول اخم کرده‌ام، تمام راه حواس‌ام هست که اخم‌ام را نگه دارم.
بولوار به سمت چپ می‌چرخد، همراه‌اش که بچرخی، تک مناره‌ی مسجد دوباره پیداست.

شهر رو به ساحل تمام می‌شود،‌ کوچه‌ها عمودند به ساحل و به مسجد حسن ثانی، ساحل را گرفته‌ است، اما هیچ‌ کوچه‌ای را نمی‌شود گفت که مشخصاً روبروی مسجد است. از طرف دیگر این بخش از شهر به وضوح حلبی آباد است، یعنی واقعاً از آن‌هایی که خانه‌ها با حلبی ساخته شده‌اند، به نظر نمی‌رسد توی چنین کوچه‌هایی کافه‌ای پیدا کنم که اسم‌اش کاپادوکیه باشد. نا امیدانه به کوچه‌ها نگاه می‌کنم و می‌گویم این‌جا که چیزی نیست، دستِ کم برویم مسجد را ببینیم. کانتن چیزی نمی‌گوید دست‌اش را دور کمرم حلقه‌ می‌کند که از بولوار بگذریم نمی‌شود گفت که از کجا دقیقاً وارد مسجد شده‌ای، این سمت بولوار ورودی آخرین کوچه‌های شهرند و آن سمت همه‌اش مسجد است.
.
مناره باید دویست متری باشد، بزرگی مسجد نه مثل وقت‌هایی که کنار یک ساختمان خیلی بزرگ ایستاده‌ام حال‌ام را بد نمی‌کند، برعکس حالم را به‌تر می‌کند. من که مسجد‌الحرام یا کعبه را ندیده‌ام، اما مسلمان‌های این‌جا می‌گویند حس‌اش مثل این است که آن‌جا باشی. از پله‌ها پایین می‌رویم توی مسجد را کمی می‌گردیم اما سر و ته ندارد که بدانیم چقدرش را گذشته‌ایم. چلچراغ‌های‌اش از شیشه‌های ونیزی است و درهای‌اش از چوب‌ سدر لبنانی، مرمرها مراکشی و کل مسجد از همین‌ها ساخته شده‌اند، مرمر و سدر و شیشه.

آمده‌ایم بیرون نشسته‌ایم توی آفتاب، تکیه به طرح‌های فیروزه‌ای. برنامه‌ریزی می‌کنیم برای برگشتن‌مان و مهمانی خداحافظی، وسط‌ حرف‌ها به کانتن می‌گویم دل‌شوره دارم بلند شو برویم. حالا از این‌جا که کوچه‌های عمود به دریا را می‌بینم معلوم است که دقیقاً به فاصله‌ی یک کوچه ساختمان‌ها شکل‌شان عوض می‌شود و حلبی آباد تمام می‌شود، و از همان‌جا تابلو کافه کاپادوکیه پیداست.
توی شهرهای توریستی به یک نگاه می‌توان فهمید که کافه یا رستورانی توریستی است یا برای اهالی، کافه مال اهالی‌ است. بیرون‌اش پیرمردها نشسته‌اند، ترجیحاً روزنامه‌ به دست دارند قهوه‌شان را می‌خورند.
زانوهای‌ام هی می‌شکند، تن‌ام قفل شده، دست‌اش را که دور شانه‌ام حلقه کرده بود رها می‌کند، می‌نشیند و همان‌طور که دست‌ را گذاشته پشت شانه‌ام می‌گوید برو بپرس عزیزم، من این‌جام.

می‌روم تو، پیرمرد پشت بار است، گردنبند‌ام را از یقه‌ی ژاکت یقه اسکی‌ام در می‌آورم به‌اش نشان می‌دهم. همان چند ثانیه‌ای که او چشم‌اش را تنگ می‌کند، برای من اندازه‌ی هزارتا "نه، نه" می‌گذرد. توی دل‌ام می‌گویم نه، تا او هم بگوید نه، که فکر کند یک توریست دیوانه دیده. اما صدای‌اش بلندتر از صداهای ذهن‌ من لبخند‌زنان می‌گوید. این‌جا چرا، دست صاحب‌اش است، رباط. بغض کرده سرم را راست و چپ می‌برم که یعنی، یعنی چه؟، می‌گوید مگر نیامده‌اید دنبال آن دست‌ نوشته‌ها، برش گردانده‌ام به اهل‌اش. نگاه‌اش می‌کنم و سرم به راست و چپ. یک کاغذ صورت‌حساب بر می‌دارد می‌نویسد، رباط ، کلیسای سن پیر، برو نشان‌اش بده گردنبند‌ت را و دست‌نوشته‌ها را بگیر. فرانسوی است پیرمرد. حالا دیگر سه سوت لهجه‌‌های فرانسوی را تشخیص می‌دهم، فرانسه‌ی پاریس و شمال و شرق و غرب و ساحل عاج و بلژیک و سوییس و مونترئال و الجزایر و مراکش و تونس و مارتینیک و موریس را از هم تشخیص می‌دهم. پیرمرد فرانسوی‌ است، اینجایی نیست.

می‌آیم بیرون بیش‌تر سؤال نمی‌پرسم. اصلاً روی سؤال پرسیدن ندارم، یعنی اصلاً هیچ کدام از کارهای‌ام قابل دفاع نیست. به خودم می‌گویم تو اگر سوال بلد بودی بپرسی برو از آنی بپرس که سر کارت گذاشته، دستِ کم از تیبو یا سوفی. به کانتن نشان می‌دهم کاغذ را و می‌زنم زیر گریه، می‌گوید که گریه چرا می‌کنی یک ساعت راه است از کازا تا رباط. بعد از این همه صبرش ناراحتی‌ام می‌شود عصبانیت، وسط گریه‌ داد می‌زنم که خسته شدم، نق بزن تو هم یک ذره، بگو که دیوانه شده‌ام، بگو که دارم اشتباه می‌کنم، بگو که یا یک آدمی سر کارم گذاشته یا دچار توهم شده‌ام. بگو آدم پا نمی‌شود با حرف یک آدم نیمه واقعی بیاید یک کشور دیگر دنبال نشانه‌‌ها بگردد. این‌قدر با آرامش نگاه‌ام نکن.
می‌نشاندم روی صندلی کافه، به دخترک می‌گوید دو چای مراکشی لطفاً و خودش می‌نشیند روبروی‌ام می‌گوید حالا که بالاخره یک نفر دومی پیدا شده که تأییدت کرده، که معلوم است دچار توهم نیستی، دختر تو الان یک آدرس دقیق داری.
راضی نمی‌شوم، می‌گویم من هیچ نمی‌گذاشتم که تو این‌کارهایی را کنی که من الان می‌کنم اما تو گذاشتی چون برای‌ات مهم نیست. می‌گوید کم بحث کردیم؟ کم تابستان تمام راه را از پرپینیان تا پاریس توی ماشین دعوا کردیم و تو هر حرف منطقی که من زدم وسط حرف‌ام پریدی که پس ژان چی. خودت گفتی که با ژان زندگی کرده‌ای، سفر رفته‌ای و می‌دانی که چنین آدم‌هایی می‌توانند وجود داشته باشند، که گذشته‌ و آینده‌ را خواب-خوب ببینند و این حرف‌ها مسخره نیست.
.
دختر چای را می‌آورد می گوید این هم چای نعنا برای شما. توی قوری‌های کوچک استیل، پونه‌ی سبز را دم کرده‌اند، در قوری را باز می‌کنم و نفس می‌کشم توی بخارش. به‌ کانتن می‌گویم این نعنا نیست. بو می‌کند و می‌گوید حالا واقعاً زده به سرت و من دوباره حالم به‌تر می‌شود. چه چیزهای کوچکی گاهی حال آدم را به‌تر می‌کند، به تفاوت پونه و نعنا فکر می‌کنم و بعد به مردی که روبه‌روی‌ام نشسته، که چقدر آرام و عاشق و تکیه‌گاه است. درباره‌ی این حرف می‌زنیم که کی و چه طور برویم رباط. می‌گویم من می‌روم، تو نیا. هر نیم ساعت یک قطار هست، با قطار ساعت دو نیم راه می‌افتم. پای قطار کانتن شماره‌ی آن هفته‌ی ابسرواتور مراکش که طرح و تیتر روی جلدش درباره‌ي سی سالگی انقلاب ایران است را دستم می‌دهد و می‌خندد که آذوقه‌ی راه‌ات.

از ایستگاه قطار مرکز شهر که بیرون می‌آیم، دو مناره‌ی گوتیک کتدرال سن پیر پیداست. خوشحال‌ام که مجبور نیستم با تاکسی بروم و توی نقشه‌ها گم شوم. از خیابان محمد خامس رد می‌شوم که بروم سمت کلیسا. توی مراکش اسم همه‌ی خیابان‌های اصلی همه‌ی شهرهای بزرگ محمد خامس است، مگر این‌که عکس‌اش ثابت شود که معمولاً‌ نمی‌شود. خیابان‌ها اسم‌شان محمد خامس است حتی اگر دور بزنند، حتی اگر خیابان دیگری قطع‌شان کند یا از یک میدان یا چهار راه اصلی بگذرند، خیابان تبدیل به بولوار می‌شود یا برعکس اما اسم همان باقی می‌ماند. گاهی وقت‌ها حتی خیابان محمد خامس این قدر دور می زند که خودش را قطع می‌کند و با خودش یک چهار راه می‌‌سازد.

خیابان محمد خامسِ سمت راست را می‌گیرم و راه می‌افتم سمت کلیسا، یک ربع بعد با همه‌ی گیج بازی‌های‌ام آن‌جام. مناره‌ها از همه‌ی این اطراف پیدا هستند. روبروی کلیسا پر از تابلوهای کارگران مشغول کارند است، برای پروژه‌ی تراموای رباط. در اصلی کلیسا بسته است. هل می‌دهم، پیش خودم فکر می‌کنم کشور مسلمان، کلیسای به این گنده‌گی آن هم وسط شهر می‌خواهد چه‌کار؛ شاید هم که کلاً بسته باشد به جز روزهای یک‌شنبه. امروز هم که جمعه است. معماری کلیسا برخلاف مناره‌های‌ گوتیک‌اش، نئوکلاسیک است. در حد از سر خود بازکردن در سمت چپ جانبی را هل می‌دهم که باز می‌شود، کلیسای فرانسیسکن.

توی کلیسا می‌چرخم. هیچ کس نیست. کلیسا آمیخته به بوی غیرقابل تحمل کندر؛ بوی چیز دیگری شبیه لیموعمانی تحمل بوی بد کندر را آسان‌تر می‌کند. درهای جانبی داخلی را می‌زنم، پسری که نظافت‌چی به نظر می‌آید باشد می‌گوید که کشیش نیست، و برای اولین بار توی این کشور یکی است که فرانسه نمی‌داند و در عوض انگلیسی می‌داند. گفت یک‌شنبه بیایید. مسلماً من گردنبندم را در نمی‌آورم که به او نشان دهم.

بیرون می‌آیم و یک جور خوبی احساس سبکی می‌کنم که انگار خطر از کنار گوشم گذشته باشد و فکر می‌کنم من وظیفه‌ام را انجام داده‌ام، به من چه کسی نبوده، تازه می‌خواستم به یک کشیش مراکشی چه بگویم.
اما آرامش‌ام پایدار نیست، وقت بیرون رفتن سرسری روی برد کلیسا را نگاه می کنم، دو کاغذ آ چهار پرینت گرفته می‌بینم که یکی‌اش تاریخ‌هایی است که در آن غسل تعمید قبول می‌کنند و تاریخ و ساعت نیایش‌های هفتگی و ساعت‌های اعتراف گرفتن. اسم سه تا کشیش‌شان هم آمده که هر کدام‌شان چه روزهای هستند برای اجرای مراسم. به نظر می‌آید فقط یکی از فامیلی‌ها محلی باشد.
بعد کنارش یک کاغذ آ چهار دیگر که نوشته:
کتدرال سن پیر
1919 سنگ اول
1921 شروع ساختمان
1929 کار گذاشتن ارگ کلیسا
1937 تغییر نمای کلیسا و افزودن دو برج چهل متری به ساختمان کلیسا
معمار : Laforgue
به سفارش و نظارت پدر Appolinaire، کشیش کلمبیایی که سال‌ها زندگی‌اش را وقف مسیحیت در شمال افریقا کرد.
دل‌ام هری می‌ریزد، مثلاً چطور می‌شد کلمبیای‌اش را ننویسند. دیگر توان دل‌شوره را هم ندارم. آب دهانم را قورت می‌دهم. روی کاغذ اسم کشیش اصلی را که حتماً مرده می‌نویسم و شماره تلفن‌های کلیسا و به آینده‌های دور فکر می‌کنم. می‌گذارم توی جیب‌ام و می‌روم سمت ایستگاه که برگردم کازابلانکا؛‌ که برگردم-یم خانه.

و رباط برای من می‌شود شهری که ساعت پنج عصر خانه‌های سفیدش در دور دست با مه یکی می‌شوند، شهر مه آلودِ آرام.
کازابلانکا، هفده صفر1430
.