یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸

like a thought that tastes happiness


گریه‌‌ام مال ترس از فراموش کردن این لحظه‌هاست، از آینده هر چیزی بر می‌آید، حتی از من برمی‌آید که روزی مزه‌ی تو را فراموش کنم. تو مزه‌ی شادی می‌دهی.
.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

می‌شه بیایید توی قصه‌های من؟

یک. یوسا در کتاب عیش مدام، فلوبر و مادام بواری، قدم به قدم از یادداشت‌های شخصی و نامه‌های فلوبر، توضیح می‌دهد که شخصیت‌های رمان فلوبر از کجاهای زندگی واقعی و روزمره فلوبر بیرون آمده‌اند. یا مثلاً اشاره‌ می‌کند به یادداشت‌های این‌جا و آن‌جا فلوبر برای این‌که فلان واقعه یا فلان شخصیت را در رمان استفاده کند. این‌ها را از حافظه‌ام می‌گویم دقیق‌ترش را اگر می‌خواهید بدانید و اگر واقعاً اهل نوشتن‌اید به‌تان توصیه می‌کنم که کتاب را ببینید.
یوسا در زندگی روزمره فلوبر دنبال شخصیت‌های مادام بواری می‌گردد چرا که فکر می‌کند شخصیت‌های قابل لمس و خوب پرداخته‌شده‌ی رمان‌ها از زندگی واقعی و تجربه‌های شخصی نویسنده‌ها بیرون می‌آیند، این حرف‌ را بارها رو بارها در مجموعه مقالات مختلف‌اش، از جمله در نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان در مورد رمان‌های معروف و در موج آفرینی درباره‌ی شخصیت‌های داستان‌های خودش هم تکرار می‌کند.

دو. ستاره یک فیلمنامه نوشته بود، برای آن درس‌اش با اصلانی. به من داد که بخوانم و اولین نفر باشم که می‌خوانم و گفت اصلاً برای این نیست که شخصیت اصلی را از روی من و فلان اتفاق نوشته، گفت که من با خشونت نقد می‌کنم و می‌خواهد بخوانم که نقد کنم.
فیلم‌نامه را خواندم، خوب نوشته شده بود، فکر کردم همه چیز عالی است، حتی دیالوگ‌ها که درشان سخت‌گیرترین‌ام ؛ اما وقتی به ستاره برش گرداندم که نظرم را بگویم، وقتی چای‌ و مربای آلبالوی‌مان را گذاشتم روی میز، می‌دانید چطوری شروع کردم؟ گفتم ستاره من این‌ کاری را که صفحه‌ی ده‌ام نوشته‌ای نکرده‌ام و توضیح دادم حرف‌ام را و ادامه دادم که این‌طوری فکر نمی‌کنم که دختر قصه‌ات اول قصه فکر می‌کند یا توی فلان وضعیت اصلاً این‌طوری رفتار نخواهم کرد.
چه جوابی می‌توانست بدهد، مربای آلبالو را را که دست‌اش بود گذاشت روی میز آشپزخانه، نشست روی صندلی و گفت وای نه سارا، این فیلمنامه است، تو نیستی که، برپایه‌ی توی واقعی است اما تو نیستی. خودم هم همه‌ی این‌ها را می‌دانستم اما گفتم. مثل زن اول یوسا که بعد از خاله خولیا برداشته بود کتابی نوشته بود که توضیح دهد که یوسا دروغ نوشته در آن کتاب و شخصیت او را مخدوش نشان داده.
هنوز هم یادم که می‌آید خجالت می‌کشم که ستاره را وادار کرده‌ام در مورد قصه‌اش توضیح دهد، در مورد شخصیت داستان‌اش، با این همه ادعا در مورد این‌که می‌دانم روند نوشتن چطوری‌ها هست. یعنی هنوز از رفتار خودم جا می‌خورم که به نویسنده گفتم من آن کار را نکرده‌ام یا آن یکی حرف را نزده‌ام. نگران این بودم که ستاره در مورد من اشتباه فکر کند یا حتی دیگرانی که ممکن است با خواندن فیلم‌نامه یا دیدن فیلم حدس بزنند که من‌ام.
تازگی‌ها روی نت دیدم که فیلمنامه‌اش جایزه برده و اکران شده توی آن یکی جشنواره، حالا همه‌اش منتظرم بروم تهران، فیلم را ببینم‌ تشویقش کنم و اصلا به روی خودم نیارم که روزی چنین حرف‌هایی زده‌ام.

سه. با آن یکی تجربه و چنین ادعای آگاهی دی‌شب هم همین کار را تکرار کردم. الیکس فانتزی می‌نویسد کلاً، یعنی همه‌ی شخصیت‌ها و اتفاق‌ها و حتی اسم‌ها فانتزی‌اند؛ اما خب گاهی وقت‌ها از جزییات رفتاری شخصیت‌ها، مثل "موهای‌اش را با خودشان گره زد" یا "حوصله‌اش رو ندارم، باهوش نیست به قدر کافی" یا "طبق معمول در سه دقیقه‌ی اولِ اولین دیدار، تصمیم‌‌اش را در مورد کل شخصیت و ویژگی‌های رفتاری آدم مقابل گرفت و نتیجه را با..." می‌توانی حدس بزنی که شخصیتی که اسم‌اش سیرن است تویی. دی‌شب توی آشپزخانه بخش دوم داستان‌اش را خواندم، در لپ تاپ را بستم، و به او که منتظر نظر مثلاً کارشناسی من بود گفتم ما باید درباره‌ی تصور تو از شخصیت من حرف بزنیم. عکس‌العمل‌ دخترک در یک کلمه این بود: استیصال.
حالا امروز صبح فکر می‌کنم چرا دوباره همان اشتباه در مورد ستاره را تکرار کردم، الیکس هم مثل ستاره احتمالاً دیگر هیچ وقت نوشته‌های‌اش را نمی‌دهد که بخوانم.
و الان است که می‌فهمم چرا توی بلاگ معمولاً از اطرافیان‌ غیر فارسی زبان‌ام خیلی راحت‌تر می‌نویسم چون مطمئن‌ام هیچ ‌وقت نمی‌توانند وبلاگ را بخوانند، آخر از عکس‌العمل آدمی چون خودم می‌ترسم.

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

هزار و یک شب

من که همه‌ی ترجمه‌های دنیا را ندیده‌ام، اما فکر می‌کنم راست است که هزار و یک شب ترجمه‌‌ی آنتوان گَلان، زیباترین و غنی‌ترین و بی‌نقص‌ترین ترجمه‌‌ای است که می‌توان از یک زبان و یک فرهنگ به زبان و فرهنگ جدید تصور کرد.

صوتی -بخش اول-: فرانسه یاد گرفتن اگر فقط و فقط برای شنیدن و خواندن هزار و یک شب به فرانسه باشد، به یاد گرفتن‌اش می‌ارزد. هزار و یک شب به نظر من کتابی است که در زبان میزبان‌اش، زیباتر از زبان سرزمین‌‌های اصلی‌اش است. (متن)

متن انگلیسی‌اش هم روی ویکی سورس هست، اما از آن‌جا که روایت اعراب است همه‌ جا نام پارسی یا پارس را از متن حذف کرده‌اند و برای این‌کار گاهی حتی در جغرافیا هم دست برده شده (نگ. ص.2 می‌گوید ساسان- و نه حتی سلسله‌ی ساسانی- شاه جزایر هند و چین است) و خب با متن فرانسه‌ی که گَلان ترجمه کرده فرق می‌کند.

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

My dear virtual friend

آیدین اولین دوست مجازی‌ من‌ بوده و کماکان هم نزدیک‌ترین دوست‌ مجازی‌ام باقی مانده. از شش سال پیش، اول از بلاگ اون یکی سارا شروع شد. وجود یکی مثل آیدین باعث شد که با این‌همه بدبینی‌ام نسبت به واقعیت مجازی- ویرچوال ریلیتی- فکر کنم که از این‌جا می‌شه دوست‌های خوب داشت و حتی حس‌های خوب. از وقتی هم که بلاگ نوشتم در مورد همه‌ی رفتارهای مجازی‌ام مشاور ارشدم بوده، جدی می‌گم، برای این‌که اصولاً چه تکنیکی و چه اجتماعی اون‌قدری ضعیف بودم که بی مشاور بلد نبودم هیچ کاری کنم توی این فضایی که جدی جدی ازش می‌ترسیدم و می‌ترسم. به طور مشخص دوبار به حرف‌اش گوش نکردم و پشیمون شدم. و این‌که دوستی آیدین هیچی کم نداشته از به‌ترین دوستی‌های دنیای واقعی‌ام.
خب باید بعد از این همه سال یه جایی و یه وقتی ازش تشکر می‌کردم، این‌جا و عید بهانه‌ی خوبی‌اند.
آیدین یاد بعضی نفرات روشن‌ام می‌دارد؛ تو یکی از آن‌هایی، آرامش ارزش‌مند‌ترین داشته‌ی من است، و تو وقت‌هایی به من آرامش داده‌ای که از دست هیچ کس دیگری، هیچ کاری ساخته نبوده. من این‌چیزها را خوب یادم می‌ماند.

بوی جوی مولیان آید همی

بدین وسیله عمیقاً از همه‌ی آدم‌های نازنین‌ام که ایران‌اند معذرت می‌خواهم که هی سال نو را پیش‌شان نیستم و حتی از همه‌ی آدم‌های نازنین‌ام که ایران نیستند و ژانویه سال نوشان را جشن می‌گیرند و من هی پیش‌شان نبودم. این‌جا می‌نویسم تا خودم یادم بماند و تکرار نشود. از این به بعد مثل آدم ژانویه می‌روم پیش آن‌ها و برای بهار می‌روم ایران. آخر می‌دانم که وقتی برای سال نو پیش‌شان نباشی، نبودن‌ات بیش‌تر به چشم می‌آید، که تا سال‌ها هی می‌‌گویند آن سال تو نبودی، همان سالی که عید پاریس بودی، همان‌ سالی که عید دوشنبه بودی... همان سالی که کریسمس رفته بودی تهران، همان سال که ژانویه شیراز بودی.

***
من تغییر سال‌ها و حتی زمان طبیعی را اصلاً حس نمی‌کنم، ذهن‌ام زمان‌بندی‌ خاص خودش را دارد و سیکل‌های مورد نظر خودش را در زندگی‌ام اعمال می‌کند. تنها بهاری-باری را که بعد از هفت-هشت سالگی باور کردم و حس کردم سال نو شده و دنیا نو شده، همان سالی بود که نوروز و بهارش را آسیای میانه بودم.
همین است که این روزها آرزوهای تبریک‌های‌ سال نو‌یی از تاجیکستان، افغانستان و ازبکستان می‌رسند، شدنی‌تر به نظر می‌آیند. آخرهمان بهار بی‌نظیر را یادم می‌اندازند و یادآوری می‌کنند که بعضی وقت‌ها خوب است باور کنی که با بهار و با اول فروردین سال و زندگی واقعاً نو می‌شود، که بعضی وقت‌ها می‌ارزد سه ماه اول سال‌ات را امتیاز و جان جمع کنی برای نه ماه بعدی، که تا آخرِ سال هر چقدر بمیری باز هم چند تا جان داشته باشی.

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

Sir, It's Not Nice

یک. آخر سال 1996 ، دوستان نزدیک شیراک و اعضای دولت فرانسه تصمیم گرفتند که به رییس جمهور روشن‌فکر و هنر دوست برای سالِ نو، هدیه‌ای در حد و اندازه‌های خودش بدهند. هدیه‌ یک مجسمه‌ی گلی ارزشمند از آثار باستانی مالی بود که در حضور خبرنگاران به رییس‌جمهور داده شد و عکس‌های این تقدیم هدیه هم در روزنامه‌ها و مجلات منتشر شد. اما دوستان آقای شیراک بدشانسی آورده‌ بودند، هدیه میراث فرهنگی ِ دزدی بود. دو سال پیش از موزه‌ی ملی مالی دزدیده شده بود و بدتر از آن توی لیست قرمز ایکوم بود. بزرگترهای ایکوم- سازمان بین المللی موزه ها- عکس‌ها را دیدند و شروع کردند به گیر دادن به رییس جمهور. بالاخره آخر سال نود و هشت بود که شیراک هدیه را طی مراسمی به کشور مالی پس داد.

دو. سال 2002 موزه کِ برونلی، بزرگترین موزه‌ی هنرهای غیر اروپایی در پاریس- با اسم قدیمی هنرهای اولیه- در شرایطی باز شد که چند مجسمه گلی – نوک – نیجریه‌ای داشت، که کلاً فقط چندتاش توی جهان است؛ مجسمه‌های گلی با حفاری‌های غیر مجاز در نیجریه به دست آمده بود و خیلی بیش‌تر از آن شناخته شده است که کسی بتواند باهاش این کار را کند، همین شد که فرانسه که تازه قرار بود بالاخره بعد از هفت سال پروتکل مکمل کنوانسیون علیه دزدی آثار فرهنگی را امضا کند، مجبور شد با نیجریه کنار بیاید. حالا درست که مجسمه ها هنوز در موزه کِ برونلی هستند، اما یک قرار داد قابل تمدید امضا کرد‌ه‌اند که طی آن موزه‌ی ملی نیجریه‌ مجسمه‌ها را به فرانسه امانت داده است.

سه. شیراک نه تنها در فرانسه و اروپا که در دنیا به عنوان یک شخصیت فرهنگی شناخته شده بود، اما فرض کنید که طرف مان ‌به جای شیراک بوش باشد، مسلماً هدیه دزدی را پس نمی داد. همین‌کاری که الان کرده، اسلحه ی کمری صدام را سال 2004 گیر آورده و اضافه کرده به مجموعه ی شخصی‌اش. حالا هم با خودش از کاخ سفید برده. به‌اش می‌گویند این ‌باید توی موزه باشد اما آقای رییس‌جمهور سابق فکر می کند مگر کلکسیون خانوادگی شان چه کم دارد که اسلحه‌ صدام را بدهد عراقی‌ها بگذارند توی موزه؛ مخصوصاً که صدام توی اتاقش یک عکس بزرگ از بوش پدر گذاشته بوده و هر روز وقتی که توی اتاق قدم می‌زده روی‌اش راه می‌رفته.

چهار. در همین راستا همه‌ی سازمان‌های بین المللی حفظ آثار فرهنگی از یونسکو گرفته تا ایکوم و حتی گاهی صلیب سرخ منتظرند که موزه معروف ابوظبی که مثل نمایندگی مجاز یک مارک تجاری، مارک لوور را خریده، باز شود تا دست‌شان در خرید آثار دزدی رو شود. می‌گویند از حرف‌های درگوشی می دانیم که اعراب چقدر جنس دزدی خریده‌اند و به چه قیمت‌های هنگفتی خریده‌اند، و حتی این‌که از اسکندریه خریده‌اند یا بلژیک یا سوییس را می‌دانیم، اما تا موزه رسماً باز نشود نمی‌توانیم کاری کنیم. بدترش این است که می دانیم آن‌ها حاضرند هر چقدر لازم باشد به وکلا پول بدهند و حتماً هم مشاوران‌شان وقت خرید به دردسرهای بعدی‌اش فکر کرده‌اند. اما این سا‌ل‌ها و در این شرایط اگر یک چیز برای امارات مهم باشد اعتبار است، ایکوم هم فقط دست‌اش به این می‌رسد که به‌شان بگوید: وای وای چه کار بدی و امیدواریم که اثر کند.

گفته بودم که کنوانسیون های بین المللی ضمانت اجرایی ندارند و اگر کسی رعایت‌شان نکند، حداکثر به‌اش می‌گویند وای چه بچه‌ی بدی. خب حالا این‌ها را گفتم که بگویم "وای چه بچه‌ی بدی" گاهی در سطح بین‌المللی ضمانت اجرایی غیر رسمی خوبی است. گاهی وقت‌ها اگر طرف یک آدم فرهنگی باشد مثل شیراک یا کشوری مثل فرانسه که اعتبار فرهنگی و روشن‌فکری‌اش برای‌اش مهم‌ است می‌شود از لولوخورخوره ترساندش.

پ.ن: هیچ میانه‌ای با متن‌هایی که از سر و روی‌شان لینک می‌بارد ندارم، برای همین هم همه‌ی لینک‌ها را یک‌جا می‌گذارم این آخر، ترتیب را هم کمابیش رعایت کرده‌ام. + + +‌ + + + +

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

سکه‌ات را بیانداز

نفس‌ام حبس شده، هی یادم می‌رود که نفس بکشم، باید تصمیم بگیرم. به خودم می‌گویم حالا وقت فکر کردن و حرف زدن ازش نبود. بعدش: خب که چی؟ پس کی؟ بدی این تصمیم‌های آره یا نه این است که تو چه یک روز، چه یک سال فکر کنی، انگار که هیچ، آخرش یا این وری هستی یا آن‌وری.
این‌طوری نیست که اگر بیش‌تر فکر کرده باشی به‌ات بگویند خب تو لایق ِیک حد وسط هستی جایزه‌ی فکر کردن‌های‌ات. نه، هر چقدر هم و هر جوری هم فکر کرده باشی بالاخره همان یا شیر است یا خط. تو هم مثل همان آدمی که ده دقیقه‌ای تصمیم گرفته. تازه اصلاً مگر ارزش است این‌که بنشینی به احتمال‌ها فکر کنی، که ده دقیقه را با یک سال مقایسه می‌کنم؟ آینده هیچ ربطی به احتمال‌هایی که توی ذهن ما می‌گذرد ندارد.
مثل این است که قرار است یک سکه را بیاندازم ببینم شیر می‌آید یا خط،‌ بعد به جای این‌که سکه را بیاندازم، هی ساعت‌ها سکه را دست‌ام گرفته‌ام و به احتمال‌های بعدش فکر می‌کنم، که تازه دو تا احتمال هم بیش‌تر نیست.
حالا هشت ماه است که قرار است تصمیم بگیرم، قبول که این چند ماه سخت‌ترین تصمیم‌ها را گرفته‌ام، اما این آخری‌اش از آن‌هایی است که زانوان‌ام می‌شکند هربار به‌اش فکر می‌کنم. هیچ وقت چیزی را این‌همه طولانی مدت با دست پس نزده‌ام و با پا پیش نکشیده‌ام. تحلیل می‌روم، خودم می‌دانم که ذهن‌ام تکیده و درمانده شده. مثل همه‌ی تحویل‌ کارهای عقب افتاده که هر یک روزِ‌ بعد از ددلاین اندازه‌ی یک ماه خسته‌ات می‌کند.
تلفن می‌زنم، حرف می‌زنم، اول دعوا بعد به آرامی، بعدش خیلی دلتنگ، بعد هم گریه می‌کنم و خداحافظی. فکر می‌کنم ترسم که نمانم من از این رنج.
گوشی را می‌گذارم، نفس‌ام دوباره بند آمده،‌ نفس این صفحه‌ هم، حتی نفس خانه‌مان. تا تصمیم نگرفته‌ام این نفس‌تنگی رهامان نمی‌کند، حالا من هی به روی خودم نیاورم.
می‌دانم این از آن پست‌هایی است که اگر ده دقیقه دیگر پای کامپیوتر بمانم حتماً حذف‌اش می‌کنم.

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

Vedi Napoli e poi muori

گاهی وقت‌هایی که آفتاب یک‌هویی پهن می‌شود روی تن برهنه‌ام، که صبح‌ها دوریتا را می‌بینم که وقت کشیدن پرده‌ برای‌ام دست تکان می‌دهد، که پسرها را می‌بینم توی مهتابی خانه‌ روبرویی دارند آماده‌ی کباب ظهر می‌شوند، که توی آشپزخانه نشسته‌‌ام رو به بیرون با چای‌ام اما انگار که توی کوچه، که معماری این شهر ِدیوانه، دیوانه‌ام می‌کند، که کوچه‌ها را باید با آسانسور بالا بیایی، که از کف شهر تا خانه اگر از ساعت ده شب گذشته باشد را باید 489 پله بشمارم تا حواس‌ام از خستگی پرت شود تا برسم، که روی بلند‌ترین تپه‌ی شهری زندگی‌ می‌کنم که ارتفاع‌اش هفده متر از سطح دریاست، که با استادی کار می‌کنم که وقت رسیدن‌ام به شهر طوری بغل‌ام کرد که انگار دل‌اش برای‌ام خیلی تنگ شده باشد، که بار دومی بود که می‌دیدم، که با دخترها ساعت‌ها بی‌وقفه می‌خندیم، که نزدیک‌ترین دوستان ِ این دو سال‌ام خانه‌ی روبرویی زندگی می‌کنند، که دریا ده دقیقه‌ای پایین‌ِ پای‌ام است، که از این بالا توی تراس جوری به شهر و به دریا به وزوو نگاه می‌کنم که انگار به معشوق‌ام، به خودم می‌گویم نکند حواسم نیست که چه دارم، نکند زیادی نق می‌زنم از دوری بقیه‌ای که نیستند، نکند زیادی پای تلفن و نت با فرانسه و ایران حرف می‌زنم، نکند قدر این شادی‌ای را که صبح‌ها-هر روز صبح ِ دیروقت- از سمت دریا می‌وزد توی ریه‌های‌ام و پخش می‌شود توی تن‌ام را نمی‌دانم، نکند قدر این خوشبختی را که این همه سال است مثل یک شعار تکرارش کرده‌ام ندانم، که تکراری شده باشد برای‌ام، اصلاً نکند فقط زندگی کردن کافی نیست،‌ نکند که باید همه‌ی این سال‌ها را می‌نوشتم،‌ بنویسم.

* ضرب‌المثل ایتالیایی: ناپل را ببین، بعد بمیر
.

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷

I live by the sea

I've always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live my life more simply

Dido- Life for rent
.

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

باید محکم توی بغل می‌گرفتی‌اش

"واقعیت عکس زن دیگری است که اتفاقی توی کیفِ سفر من، در ریو دو ژانیرو پیدا می‌شود، روز قبل از سالِ نو. آن دنبال برس موی‌اش می‌گشته که با دیدن نامه‌های عاشقانه‌ای که مال ِ او نبوده‌اند، به هم ‌می‌ریزد.
آن توی فرودگاه ریو، مرا ترک کرد. می‌خواست بدون من برگردد پاریس، و من توی وضعیتی نبودم که بتوانم مخالفت کنم. با سرگشتگی گریه می‌کرد. ترس، ترس ِ کسی که در بیست ثانیه‌‌ همه چیزش را از دست داده. یک دختربچه‌ی دوست داشتنی شده بود که در یک لحظه فهمیده باشد زندگی چیز ترسناکی است و ازدواج‌اش نابود شده. هیچ چیز ِدیگری نمی‌دید، نه فرودگاهی در کار بود، نه لیست انتظاری، نه تابلوی پروازها، همه‌ چیز ناپدید شده بود؛ به جز من، شکنجه‌گرش. چقدر حالا پشیمان‌ام که محکم توی بغل نگرفتم‌اش، چقدر. من از این‌که اشک‌های‌اش از ریختن نمی‌ایستادند عذاب می‌کشیدم و همه داشتند مرا نگاه می‌کردند. خب همیشه خجالت آور است که آدم جلوی بقیه طرفِ حرام‌زاده‌ی ماجرا باشد.
به جای این‌که بگویم معذرت می‌خواهم، به‌اش گفتم: "برو بالا، هواپیمات می‌ره‌ ها". هیچ چیزی برای نجات دادن‌اش نگفتم. هیچ چیزی که الان بتوانم به‌اش فکر کنم. حالا هنوز چانه‌‌ام می‌لرزد.‌ نگاه‌اش ناتوان، غمگین، محو، پر از تنفر، شکسته، نگران، نا امید، بی‌گناه، مغرور و تحقیرآمیز بود، با همه‌ی این‌ها کماکان آبی مانده بود. هیچ وقت آن نگاهی که درد را کشف کرده بود، فراموش نمی‌کنم. مجبورم همه‌ی زندگی‌ام بار آن نگاه را روی دوش‌ام تحمل‌ کنم. ما همیشه با کسی هم‌دردی می‌کنیم که رنجید‌ه‌، نه آن کسی که رنجانده. اما خب راست‌اش این است که آن‌که رنجانده بیش‌تر عذاب می‌کشد. خودت باید به فکر خودت باشی، مثل یک آدم بزرگ، آخر تو همانی هستی که روی قول‌های‌اش نایستاده."*

*عشق سه سال طول می‌کشد، فردریک بگ‌ بِده، نشر گالیمار؛‌ پاریس 1997

پ.ن: کتاب تا آن‌جا که می‌دانم به فارسی ترجمه نشده، اگر واقعاً ترجمه نشده باشد و کسی هست که از فرانسه ترجمه می‌کند، آی ریکامند ایت سو هایلی.

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

داستان‌های خوب، جزییات ِ بد

بادبادک باز را خیلی دیر، تابستان امسال خواندم. خیلی سریع هم فهمیدم که کتاب را دوست نداشته‌ام اما طول کشید تا بدانم چرا. اوایل فکر می‌کردم نکند دلیل‌اش این تبلیغاتی که علیه کتاب می‌کنند باشد. از همین دستی که می‌گویند کتاب را چون یک افغانی و از فقر و مشکلات افغانستان ِ سال‌ها در جنگ نوشته جایزه گرفته و پرفروش شده. نقدی توی مایه‌های چیزی که در ایران علیه فیلم‌های موسوم به فیلم‌های جشنواره‌ای معمول است. مثل همین‌که بعضی‌ها در فرانسه می‌گفتند عتیق رحیمی جایزه گنکور گرفته چون فرانسوی‌ها می‌خواسته‌اند ادای امریکایی‌ها را درآوردند که اوباما را انتخاب کرده‌اند.

اما خب بعدتر دلیل‌اش را پیدا کردم، کتاب به طرز بدی باور ناپذیر بود. گاهی داستان‌ها هیچ ربطی با واقعیت ندارند، تو هم از خودت اصلاً سوال نمی‌کنی که واقعی بوده‌اند یا نه، چون داستان ادعایی ندارد. اما داستانی که روایت‌اش به رئالیسم نزدیک است ناچار است خودش را باور پذیر کند. راه ساده‌اش این است که جزییات این‌قدر خوب پرداخته شده باشند و به واقعیت نزدیک باشند تا بی این‌که خواننده حواس‌اش باشد، و بی هیچ حرف پس و پیشی کلیات را باور کند، مثل خود زندگی. و عیب خالد حسینی این بود یک داستان خیلی خوب را با جزییات خیلی ضعیف نوشته بود.
همین‌جاست که دستِ نویسنده‌ای که تجربه‌ی کافی توی زندگی -تجربه‌ی زیسته- ندارد، رو می‌شود. نویسنده برای جزییات خوب باید بلد باشد که مثلاً‌ بنویسد شخصیت زن ِ داستان‌‌اش همیشه وقتِ عکس گرفتن آبِ دهان‌اش را قورت می‌دهد تا توی عکس‌ها گردن‌اش کشیده‌تر و استخوانی‌تر‌ و قیافه‌اش اشرافی‌ ‌شود.
خب این جمله را از خودم درآوردم اما می‌خواهم بگویم که یک جمله جزیی می‌تواند ذهن خواننده را درگیر ‌کند-همین‌قدری که خواننده ناخودآگاه آب دهان‌اش را قورت دهد تا ببیند گردن‌اش و استخوان‌های ترقوه‌اش چه شکلی می‌شوند، یک برد است برای نویسنده- و چنان بخش مهمی از شخصیت پردازی مستقیم از روی دوش‌ نویسنده برداشته می‌شود که خواننده آماده شود بقیه‌ی داستان را باور کند.

و نویسنده‌ باید در روایت جزییات قوی باشد چون قرار است دروغی باور پذیر بگوید، "چون داستان دروغی است که بر حقیقتی عمیق سرپوش می‌نهد. داستان، زندگی است که تجربه نشده، همانی که مردان و زنان دوره‌ای آرزوی‌اش را داشته‌اند، ولی نداشتندش، پس مجبور به ابداع‌اش شدند. داستان چهره تاریخ نیست بلکه نقاب یا واژگونه‌اش است، آن‌چه که روی نداده‌ است و از این رو برای فرونشاندن هوس‌ها و خواسته‌هایی که زندگی واقعی از پس ارضای‌شان برنمی‌آمد..."*
دقت کرده‌اید آدم‌هایی که خوب دروغ می‌گویند موفقیت‌شان در شرح جزییات است؟ در این است که این‌قدر همه‌ی جزییات با هم جور در می‌آید که آدم ناخوادآگاه حرف کلی را هم که یک دروغ است باور می‌کند. نویسنده‌ باید بلد باشد داستان‌اش را، دروغ‌ ِ قشنگ‌اش را برای ما خوب تعریف کند، با جزییاتِ خوب.

پ.ن: این پست توضیح پاراگراف آخر پست پیش است، که نویسنده اگر تجربه‌ی زندگی نداشته باشد، در توصیف جزییات در می‌ماند. به توصیه سپینود فکر کردم که رفرنس مستقیم بدهم به داستان‌ها و نویسنده‌ها. اما راست‌اش را بخواهید دو تا ایمیل به قول هری پاتر عربده‌کش -درست‌ترش این‌که حتی بی‌ادبانه- از دو نویسنده‌ی معاصرِ جوانِ شاید شناخته شده که کاری هم به کارشان نداشتم، گرفتم، که جرات‌ام را از دست دادم و برای مثال زدنِ دست به دامن خالد حسینی شدم.
مسلماً از آن‌جایی که نه نویسنده‌ام و نه ذی‌نفع در فضاهای ادبی، به عنوان یک آدم مجازی یا حتی واقعی چیزی برای از دست دادن ندارم. اما خب وقتی این‌جا هم تن به همان بازی‌هایی بدهیم که در خیلی از حلقه‌های داستان خوانی و انجمن‌های ادبی به راه است، هیچ وقت هیچ چیزی عوض نمی‌شود. این است که با احترام به آن دو نفری که پیش‌نهاد کردند رفرنس مستقیم بدهم، از این به بعد مجبورم به در بگویم که دیوار بشنود و از خارجی‌ها کمک بگیرم.

*. یوسا- نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان. ترجمه‌ی رامین مولایی، مروارید

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

داستان نویسی معاصر ایرانی از کدام سوراخ دوباره گزیده می‌شود؟

شاید پنجاه سال بعد باشد روزی که بفهمیم ادبیات داستانی ایران از نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد به این سو در چه باتلاق خطرناکی فرو رفته است. مثل بقیه فاجعه‌ها، آدم وقتی بیرون می‌آید ازش، وقتی ازش می‌گذرد، تازه می‌فهمد چه خطری را پشت سر گذرانده، و تازه از خودش می‌پرسد واقعاً چطوری تحمل‌اش کردم، از سر گذراندیم‌اش.

بی‌قصه‌اند
داستان‌های بد ِ معاصر ایرانی – که بدبختانه یعنی تقریباً همه‌شان- دو دسته‌اند: یا افتاده‌اند در دام خطرناک ِ نثر یا در چاه ِ فرم و بازی با شیوه‌ی روایت. در هر دو حالت نویسنده آن‌قدر غرق می‌شود که یاد‌ش می‌رود مهم‌ترین اصل در داستان‌نویسی این است که "داستان"ی داشته باشی برای روایت کردن. اما ممکن است شما داستان کوتاه ایرانی ده صفحه‌ای بخوانید که این‌قدر نویسنده قدرت خود را در نثر و جریان سیال ذهن‌اش به رخ خواننده کشیده که تا صفحه‌ی آخر هنوز معلوم نیست که بالاخره چه "داستان"ی را در چه محدوده‌ای روایت کرده.
نه فقط جوان‌ترها،همه‌شان یکی-دو داستان خوب دارند و بعد بقیه بازی با فرم و کلمات است، مثلاً‌ مصطفی مستور. معروف‌تر ها را مثال می‌زنم تا خطر انگ ِ "سرکوب کردن استعداد‌های جوان" در کار نباشد.
نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که نویسنده‌ی فارسی زبانِ ایرانی فکر کرد که باید تسلط‌ اش را به فرم و بازی با شیوه‌ی روایت و تسلط‌ اش را به کلمات و جمله بندی به رخ خواننده بکشد، و از کی فکر کرد چیزهایی که توی کتاب‌ها خوانده و توی دور هم‌نشینی‌های داستان‌خوانی درباره‌شان حرف زده برای داستان‌نویسی و مخصوصاً داستان کوتاه نویسی کافی‌اند. و اصل "قصه" و زندگی را فراموش کرد.
می‌دانید فکر می‌کنم داستان کوتاه نویسی در نثر، مثل شعرنو و شعر سپید است در نظم، با این‌که از سخت‌ترین فرم‌ها هستند، اما ضعیف‌ترین‌ها هم معمولاً سراغ این فرم‌ها می‌روند. چون حتی بدون حداقل‌ها هم می‌شود شروع کرد. کسی که قصه‌ای برای گفتن ندارد، مسلماً اول نمی‌تواند سراغ رمان برود، برای این‌که بالاخره درمی‌ماند یا کسی که وزن شعر و عروض و کلاسیک‌های نظم را نخوانده باشد نمی‌تواند سراغ غزل برود. این است که خیلی وقت‌ها ضعف وامی‌داردت به شعرنو و داستانِ‌کوتاه که حرفه‌ای ترین‌ها هستند، رو بیاوری. داستان کوتاه در ایران هم بخشی از ضربه را از همین‌جا خورده است.
پیش‌تر ها فکر می‌کردم، از وقتی این‌طوری شد که چیزی برای نوشتن نداشتند ولی می‌خواستند بنویسند، اما بعد که فکر می‌کنم به مرجان ساتراپی یا رضا قاسمی یا ابوتراب خسروی،‌ و به تاریخ معاصر ایران و یادم می‌آید به این همه قصه، دست‌گیرم می‌شود که باید دنبال دلایل دیگری بگردم.

ترجمه ناپذیرند
این که می‌گویم این دام، نه فقط مال جوان‌ترهاست هم برای این‌ است که مثلاً داستان‌ کوتاه‌هایی که شهریار مندنی‌پور یا منیرو روانی‌پور هم این اواخر نوشته‌اند همه در این دام افتاده است. هیچ‌کدام‌شان را نمی‌شود ترجمه کرد. انسان‌ها همیشه آن‌قدر شبیه بوده‌اند به هم که از شنیدن قصه‌های بقیه فرهنگ‌ها لذت می‌برده‌اند، چه برسد به الان که زندگی‌ روزمره‌مان هم این‌قدر شبیه شده. چطور می‌شود که ما این‌قدر داستان‌هایی که امریکای شمالی‌ها، امریکای لاتینی‌ها، اروپایی‌ها روایت می‌کنند و حتی نزدیک‌تر در ترکیه یا پاکستان یا هند روایت می‌شوند، را بخوانیم و لذت ببریم اما خودمان چیزی نداشته باشیم برای گفتن. اگر ذهن‌ها و زندگی‌هامان آن‌قدر شبیه است که می‌توانیم از روایت آن‌ها لذت ببریم، چرا روایت ما از زندگی برای دیگران و حتی برای خودمان قابل فهم نیست.
نمی‌دانم جریان ادبیات داستانی ایران و مخصوصاً‌ داستان کوتاه ایرانی چطور می‌تواند این همه اثر غیر قابل ترجمه، غیر قابل فهم تولید کند. اما می‌دانم که داستان کوتاه ِ ایرانی وقتی واقعاً‌ ارزش خوانده‌شدن خواهد داشت که بشود ترجمه‌اش کرد. که ثابت کند این‌قدر متکی به نثر و فرم‌های پیچیده‌ی اغراق آمیز نیست و واقعاً‌ در پس کلمات حرفی هست برای گفتن. قصه‌ای برای روایت کردن، تجربه‌ی انسانی‌ای وجود دارد پشت آن بازی‌ها.

...

همه‌ی این‌هاست که باعث می‌شود که مثلاً توی آن لیست کتاب‌های خوبِ سمت چپ صفحه، رمان یا به وضوح مجموعه داستان کوتاه فارسی‌ای وجود نداشته باشد تا به کسی توصیه کنم، به هر حال همان چند اثر خوب هم این‌قدر به چاپ چندم رسیده‌اند و معرفی شده‌اند که معرفی کردن‌اش مثل این می‌ماند که بیایی صدسال تنهایی را برای خواندن معرفی کنی. با این‌که خودم معمولاً سعی می‌کنم تمام داستان‌های کوتاه ایرانی که چاپ یا منتشر می‌شوند را بخوانم، اما اگر کسی ازم توصیه بخواهد برای این‌که دل‌زده‌اش نکنم می‌گویم که نخواند. کسی که در حوزه نشر ادبی ایران که این‌‌قدر محدود است، توصیه بخواهد یعنی نمی‌خواهد سراغ هر چیزی برود. به هر حال خیلی وقت‌ها عاقلانه نیست که لذتی مثل خواندن را به وظیفه‌ شناسی آلوده کرد، فقط به این دلیل که دور نمانیم از فضای ادبیات داستانی ایران.

پ.ن : ماه‌هاست که درباره‌ی داستان کوتاه ایرانی می‌خواهم بنویسم، اما هیچ وقت فکر نکردم می‌توانم آن‌طور که باید بنویسم‌اش،‌ چون دستِ کم باید سه هزار کلمه و با رفرنس مستقیم به داستان‌ها نوشت. حالا که نمی‌شود نوشت‌اش. به هر حال بخشی از این متن،‌ کامنتی‌ است که چند ماه پیش برای این پست‌ خوابگرد نوشته بودم، اگر رفتید آن صفحه، کامنت آروین را هم بخوانید، که به نظر من این انزجار از داستان کوتاه ایرانی را خیلی خوب توضیح داده.
.
پ.پ.ن: نمی‌دانم رعایت چه چیزی را کردم که این حرف را توی متن اولیه نیاوردم، اما فکر می‌کنم بی‌تجربه‌گی- نه تجربه‌ی نوشتن که زندگی- از سر و روی داستان‌های جدید ایرانی می‌بارد، به وضوح مشخص است که نویسنده به دلیل کمبود تجربه‌ی زیسته در پرداختن به جزییات ضعف جدی دارد. همین‌ است که شخصیت‌های داستان‌ها ماندنی نمی‌شوند، چون پرداخته نشده‌اند و همین است که اتفاق‌ها و داستان‌ها به یاد نمی‌مانند. یک مجموعه داستان یا حتی داستان بلند می‌خوانی،‌ ولی یک‌سال بعد اگر کسی ازت بپرسد درباره‌ی چه بود، یا در یک خط داستان کتاب را تعریف کن یادت نمی‌آید. آن وقت یک داستان پنج صفحه‌ای از کارور تا پنج سال بعد مثل یک فیلم توی ذهن‌ همه‌مان می‌ماند.

جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷

دل مارکِ لپ‌تاپ است، زیر دست‌ِ آدم‌ها*

کامپیوترم امروز سی ثانیه بعد از ارائه‌ی مقاله‌ام، از بالای تریبون، یعنی ارتفاع حدود دو متری افتاد زمین. یعنی ارتفاع تریبون رو اضافه کنید به سن، افتاد پایین سن. بعد این کامپوتر نازنین، فقط هاردش خش برداشت، همون‌جا توی دانشگاه، هارد به هارد کردم و با چشم خودم دیدم که اطلاعاتش سالمه، توی سه ساعت یه هارد جدید خریدم، ویندوز نصب کردم و درایورهایی رو که نداشتم دانلود کردم، حالا هم دارم باهاش می‌نویسم. تازه همون موقع بعد از افتادن هم روشن می‌شد، اما تا حدی که ویندوز بیاد بالا، بعد هنگ می‌کرد.
خوبی‌اش اینه که در حضور هم‌کلاسی‌ها و دوستام این اتفاق افتاد و این یعنی دست کم تا شش ماه گیر نمی‌دن بهم که چرا این لپ تاپ کهنه رو دور نمی‌اندازی و مکینتاش نمی‌خری، یعنی همه فهمیدن که کلاً هر ایرادی که هر وقت کامپیوترم داشته باشه تقصیر منه و نه اون بیچاره. خدایی‌اش یه مک که از دو متری پرت بشه پایین چه اتفاقی براش میافته؟
.
این که چرا افتاد رو هم بگم؟ احساس کردم گرم‌اش شده کامپیوترم. بعد طبق معمول تا نیمه گذاشتم‌اش روی میز که تا اونا سوالی چیزی بخوان بپرسن، این‌ هم داغی‌اش کم بشه. اما خب یادم نبود یه مفهومی وجود داره به اسم تعادل که باید حواسم باشه به‌اش و بیش‌تر از نیمه‌‌اش روی هوا نباشه. این شد که بووم... افتاد پایین و تنها کسی هم که نگران نشد خودم بودم چون دفعه‌ی اول‌اش نبود که از بلندی پرت می‌شه، مشخصاً دفعه‌ی چهارم‌اش بود. اصلاً می‌دونید بعضی‌ها رو که شایسته‌ی مک داشتن نیستن، بذارید با لپ تاپ قدیمی‌شون سرگرم باشند.
.
* تیتر از این‌جا

این همه خشونت آخه؟

اشتباهی دستم رفت روی دکمه‌ی اسپم یاهو، ایمیل جی‌میل خودم رو توی یاهو اسپم کردم. مجبور شدم برم بگردم ببینم چطوری یکی رو که اسپم کردم می‌تونم برش گردونم. بعد با یک لیست بلندبالایی مواجه شدم، از حدود پونصد ایمیل که بیش‌تر از سیصدتاش آدم حقیقی بودند. یعنی توی این ده سالی که از یاهو استفاده می‌کنم، بیش‌تر سیصد نفر از آدم‌هایی رو که می‌شناختم، اسپم کرده بودم. خیلی موقع‌ها به دلیل ساده‌ی این‌که از طرف یه ایمیل فورواردی‌ گرفتم، حتی گاهی ایمیل گروهی که الزاماً هم فورواردی نبود، اما از دیدن ایمیل خودم توی یه لیست ایمیل‌ که بقیه‌ی آدم‌هاش رو نمی‌شناختم، از دست فرستنده عصبانی می‌شدم- یا از اون‌ ایمیل‌هایی که تو رو به شبکه‌‌های اجتماعی مثل یاری دعوت می‌کنند یا جوک چیپ می‌فرستند یا از این‌هایی که می‌گن تو هم برای ده نفر دیگه بفرست، یا فلان پتیشن بی‌ربط رو امضا کن...
.
جا خوردن‌ام از این بود که خیلی‌هاشون رو نمی‌دونستم که اسپم کردم، یعنی با یک ایمیل طرف رو از کتگوری خودش که گاهی وقت‌ها هم خیلی تاپ بوده، درآورده بودم و گذاشته بودم‌اش توی کتگوری حذف شده‌ها.
همه‌ی اسم‌ها رو نگاه کردم، از دیدن بعضی ایمیل‌ها توی اون لیست حتی ناراحت شدم، مثلاً هم‌کلاسی‌های کلاس فرانسه یا اسپانیایی‌ام، هم‌کلاسی‌های لیسانس، فوق لیسانس. داوران جشنواره‌های نشریات دانشجویی، بچه‌های گفتگوی تمدن‌ها، ان‌ جی او ها، روزنامه‌نگارها، این‌ها گروه‌هایی بودند که بعد از این‌که دیگه هم رو زیاد نمی‌دیدیم و دلیل اولیه دور هم جمع شدن‌مون مثلاً ان جی او یا درس خواندن و کارهایی از این دست دیگه برای هیچ‌کدام‌مون مهم نبود، تنها وسیله‌ي خبر گرفتن‌مون از هم ایمیل بود که قرار‌های گروهی بذاریم یا با هم حرف بزنیم یا سفر بریم.
حتی خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم چرا از فلانی بی‌خبرم، می‌تونستیم دوست‌های خوبی باشیم، اما اون آدم پنج ساله که توی لیست اسپم‌ام بوده. وقت‌هایی که به اون آدم‌ها و بی‌خبری ازشان فکر می‌کردم یادم نبوده که به این اسپم یاهو فکر کنم، حالا به خودم می‌گم توی لیست ایمیل‌های دانشگاهی‌م رو هم باید بگردم، بعید نیست گاهی استادهای قدیمی‌ام هم اون تو باشند.
فکر کنم خودم رو بشینم نقد کنم، شاید. شاید. شایدم هم خیلی حق باهام بوده باشه، یعنی با یک ایمیل بی ربط، خیلی هم درست تشخیص داده باشم که با اون آدم‌ها نمی‌تونستم دوست باشم. اما یادم به اون کتاب ریچارد باخ که حالا اسم‌اش هیچ یادم نیست افتاد که روایت می‌کرد اگر یک دقیقه دیرتر سوار آسانسور شده بود چطوری همه چی عوض می‌شد و دو تا زندگی مختلف برای شخصیت داستان داشت، یا اون فیلمه که آقاهه اون مگسه رو می‌کشه یا نمی‌کشه، و اون وقت دو تا روایت کاملاً مختلف داشت با این دو تا پیش فرض که یک. مگس رو می‌کشه، دو. نمی‌کشه.
البته می‌دونم که چیزهایی از این دست رو‌ آدم کلاً دو سه ساعت بیش‌تر به‌اش فکر نمی‌کنه. یه جور فانتزیه ذهنیه، بعداً می‌گیم بی‌خیال. حالا هنوز توی اون سه ساعته فانتزی ذهنی‌ام هستم.

ترسم که نمانم من از این رنج

آن کیست کاندر رفتن‌اش، صبر از دل ما می‌برد
ترک از خراسان آمده‌ست، از پارس یغما می‌برد
...
قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان
گر چشم من اندر عقب‌اش سیل براند
غزل صد و هفتاد و شش- دویست و هفده
تو هم معشوقِ راهِ دور سعدی؟

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷

پوست موز و زمین خوردن من

اینا یه جوک دارن، الآن دارن هی تکرار می‌کنند می‌خندند، من در راستای بی توجهی به‌شون براتون تعریف می‌کنم‌. می‌گن شنیدین یه روز سارا زنگ خطر می‌بینه، می‌گه اه لعنتی، دوباره باید زنگ رو بزنم دردسر برام درست شه.
بعدش هم دارن هی زنگ خطرهای مختلف رو که دیدن به‌ام می‌گن کجان تا توی ذهنم بمونه کجا باید زمین بخورم. راستش رو بخواید ترجیح می‌دم نشنوم، چون واقعاً دست خودم نیست وقتی زنگ خطر می‌بینم فشارش می‌دم قبل از این‌که بفهمم زنگ خطره، یعنی انگار به‌ام چشمک می‌زنه.
یعنی مثلاً وقتی توی آسانسور هستم، وقتی توی یه راه‌رو دانشگاه منتظر هستم، وقتی دارم با پله‌ها می‌رم بالا، کاملاً ناخودآگاه و مثلاً به جای زدن چراغ راه پله، بستن در آسانسور یا فضولی برای وقت گذرانی زمان انتظار، دکمه را فشار می‌دهم. بعد یه دفعه می‌فهمم که ای وای زنگ خطر بود. مخصوصاً این‌که خیلی‌هاشون اول درشت نوشته‌اند این‌جا را فشار دهید بعد زیرش ریز نوشته‌اند در زمان خطر، خب آدم یه دکمه قرمز می‌بینه و اینجا را فشار دهید دیگه به جمله‌ی بعدی توجه نمی‌کنه. زنگ‌های خطر رو خیلی هوس‌ انگیز درست کردن آخه.
البته حساب ترمزهای خطر قطارها جداست. فقط بین خودمون بمونه اون جمله‌ای هست که زیرشون نوشته اگر ترمز رو بی‌دلیل بکشید جریمه می‌شید، خب من تا حالا جریمه نشدم. بعدش هم هر جای قطار باشید و توی هر قطاری- لازم نیست مدرن باشه، حتی قطار تهران بندرعباس- فوراً می‌فهمن ترمز از کجا کشیده شده دقیقاً. عمداً این کار رو نکردما، هر دفعه ترمز رو اشتباهی کشیدم، به عنوان دسته ازش استفاده کردم که بگیرم‌اش. گفتم که مواظب باشید این کار رو نکنید گاهی خیلی خطرناکه، اگر قطار سرِ پیچ باشه.
.

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

جرم ِصاحب‌نظران‌ است که دل می‌بندند

از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
گر خون من و جمله‌ی عالم تو بریزی،
اقرار بیاریم که
"جرم از طرف ماست"


سعدی به سعی سارا
غزل دویست و بیست و هشت- غزل چهل و شش

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۷

my greedy mind

si vis pace pacem,para bellum
اگر در آرزوی صلحی، آماده‌ی جنگ باش.

یک. آن‌هایی که اسپانیایی، ایتالیایی یا (شاید) فرانسه می‌دانند، می‌بینند که چقدر راحت بدون این‌که لاتین بدانی می‌شود معنای جمله را فهمید، فقط به شرطی که ترجمه‌اش همراه‌اش باشد. یعنی ترجمه‌ را که می‌بینی می‌گویی، آهان، همین بود، حدس زدم، باید حدس می‌زدم. خب اما خودت نمی‌توانستی به همان خوبی که آدم کاردانِ لاتین دان ترجمه کرده، ترجمه کنی؛ و بدتر از آن هیچ وقت نمی‌توانی با خیال راحت متن تولید کنی، با این‌که ظاهراً متن‌ها این‌قدر ساده به نظر می‌رسد.
تعریف سهل و ممتنع همین بود دیگر؟ آسان خوانده می‌شود، سخت نوشته می‌شود. حالا می‌فهمم که چرا زبان اسپانیایی هم این‌قدر سهل و ممتنع است؛  جای خوبی ریشه دارد و به ریشه‌های‌اش هنوز نزدیک است.

دو. کلاً این فکر که ذهن‌ام خسته شده و دیگر حوصله‌ی یاد گرفتن ندارم، مدت‌هاست- مثلاً چهار سال- که روی اعصابم بود. یعنی لذت هم می‌بردم اما خب هیچ وقت مثل دوره‌ی دبیرستان یا لیسانس نمی‌شد، و اصولاً تلاشی در کار نبود، اگر هم نمی‌فهمیدم به شانه بالا انداختنی ختم می‌شد. الان دارم در راستای یکی از آن آرزوهای خیلی خیلی قدیمی، زبان لاتین می‌خوانم. نه این‌که درس و اجباری و این‌ها باشد، رفتم با استادهای دانشکده‌ی ادبیات‌ و فلسفه‌‌ي این‌جا حرف زدم که مثلاً شنونده‌ی آزاد باشم سرکلاس‌هاشان، گفتند بیا، اما ازت امتحان هم می‌گیریم، تا جدی بگیری.
بگذریم که بقیه توی سال‌های دبیرستان‌شان دست کم سه-چهار سال لاتین خوانده‌اند، زبان مادری‌شان هم ایتالیایی است و من فقط دو سه ماه جسته و گریخته، آن هم سر کلاس ایتالیایی، لاتین خوانده‌ام و خلاصه حدس بزنید چه بیچاره‌‌ام وقتی سر کلاس متن فلسفی و ادبی- اصلاً مگر این زبان متن معمولی دارد؟- می‌خوانیم و ترجمه می‌کنیم. در عوض کلاس که تمام می‌شود توی آسمان‌ام این‌قدر که سرشارم.

سه. این‌ها را گفتم که خودم را توجیه کنم، حتی قبل از این‌که محاکمه را شروع کنم. دیروز، استاد اصلی و مستقیم‌ام - که معمار است و خیلی هم خوش ندارد که بروم دانشکده‌ی ادبیات- تقریباً سرزنش‌‌آمیز به‌ام گفت Avarus animus nullo
satiatur lucro(لاتین) که بگوید زبان لاتین خواندن‌ات آخر برای چیست؟ فلسفه‌ی لاتین و یونان باستان را به زبان اصلی خواندن به چه کارت می‌آید؟ و این‌که اصولاً به‌ام یادآوری کند بعضی کارهای‌ام اصلاً حرفه‌ای نیستند و آدم فکر می‌کند با یک دانشجوی سال اولی هجده ساله طرف است.

حالا من از آن‌وقت هی به این حرف‌اش فکر می‌کنم؛ فیلم باراکا را دیده‌اید؟ زندگی من شده مثل آن فیلم، توی هر لحظه که نگاه می کنم ازش لذت می‌برم اما وقتی کل فیلم را تا آخر ببینی، بغض می‌کنی و می گویی جهان این‌طوری است. می‌بینی؟ این همه بزرگ و متفاوت. دست‌ات به کجاش می‌رسد؟ تا کی؟ هر جا که می‌روی دل‌ات می‌خواهد برای همیشه بمانی، هر چه می‌بینی می‌خواهی درباره‌اش بیش‌تر بدانی، برگرد همان‌جایی که بودی، این‌طوری فقط حریص‌تر می‌شوی. و من می‌ترسم، می‌ترسم حرص لباس و کتاب و پول و تجمل و چه می‌دانم مصرف گرایی و کلاً "چیزها" را کشته باشم توی خودم برای یک حرص تمام ناشدنی‌تر، برای دیدن و شناختن. نگویید که خوب است آدم به این چیزها حریص باشد، خوب نیست. من دوست ندارم به هیچ چیزی حریص باشم آرامش را از آدم می‌گیرد. حس می‌کنم بی‌ این‌که حواس‌ام بوده باشد از چاله درآمده‌ام افتاده‌ام توی چاه.

پ.ن: خیلی نق زده‌ام و ناله کرده‌ام این روزها، نه؟ مال جا به جایی است آدم بی‌خود زیادی فکر می‌کند.