سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

خود درگیری دارم

می‌گم من فعلاً خود درگیری شدید دارم در مورد وبلاگ‌نویسی. با یه دلیل دیگه‌ شروع شده با این نوشته به اوج‌اش رسیده. این آدم درست می‌گه. این درستی من رو می‌ترسونه، همه‌ی اون سال‌هایی که وبلاگ می‌خواندم به همه‌ی این‌ها فکر کردم که ننوشتم، از کجا معلوم که من توی این دام نیافتاده باشم، که وبلاگ نویسی من اشتباه نباشه. توی این نه‌ماهی که می‌نویسم(نکنه نه ماه هم سمبلیک باشه) اصلاً به همه‌ی آن دلایل قدیمی فکر نکرده بودم. سرم زیر برف بود.
من بریده‌ام. این‌ حرف‌ها دلبری نیست، گزارش وضعیت و دعوت به فکر کردن است. خوددرگیری‌ام که تمام شد، اول از همه آن پست ناقص را کامل می‌کنم.

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

شهرزاد- دلسینا

- امروز به هیأت مبدل بودم که شنیدم گدایی از وصل تو می‌لافد، دروغ می‌گفت یا راست می‌بافت در لباسی مبدل؟..
- بی شک دروغ می‌گوید در لباسی مبدل؛ کسی را جز با هیأتی مبدل یارای چنین لاف و گزافی نیست.
.
از نامه‌ها-کپی‌رایت: یک‌سویه

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

سنگ صبور

همین لحظه است که تو باید تندی بپری توی اتاق و دختر رو محکم بغل کنی، اگر این‌کار رو نکنی دلش از غصه می‌ترکه و می‌میره.
.

چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟ 6

ناگهان پرده برانداخته‌ا‌ی یعنی چه؟
مامان می‌خواسته من نویسنده شوم. برای همین خاطرات نه‌ماه قبل‌ از به دنیا آمدن‌ام را نوشته، که بعداً به کارم‌ بیاید. این‌ها را تازگی‌ها برای‌ام گفته، وقتی بالاخره بعد از بیست و شش سال آن دفترهای دویست برگِ جلد سورمه‌ایِ قطع پالتویی را به‌ام داد. می‌خواسته بچه‌اش آرزوی‌های‌ برباد رفته‌ی خودش را برآورده کند. در بیست‌ سالگی نویسنده‌شدن‌، برای‌اش یک آرزوی تمام شده بوده.

تمام روزهایی که بابا زندان بوده را هم نوشته. وقت به دنیا آمدن من، چون شوهرش زندانی سیاسی بوده، هیچ بیمارستانی قبول‌اش نکرده. مرا توی خانه به دنیا آورده، دو ساعت بعدش دفترش را برداشته و نوشته. اشک‌های‌اش جا به جا نوشته‌ها را ناخوانا کرده: حالا که می‌دانم دختری، آرزوی‌ام برای‌ات این‌ است که هیچ‌وقت به خودت نگویی کاش پسر ‌بودی. نوشته که می‌خواستم روز به ‌دنیا آمدن‌ات آخرین جمله را بنویسم، اما حالا مجبورم ادامه بدهم تا روزی که اسم داشته باشی، که بابا برگشته باشد. تا روزی که بتواند جمله‌ی آخر را با اسم خودم بنویسد: سلام سارای من، خوش‌آمدی.

مامان می‌نوشته، همه را. تمام روزهای آن‌ نه ماه را نوشته. توی آن نه ماه گاهی هم برای‌ام حافظ می‌خوانده و ضبط می‌کرده، آن نوارهای غزل‌خوانی‌اش را وقتی با پسرها دزدکی صدای‌مان را روی‌اش ضبط می‌کردیم و مامان دعوامان می‌کرد، یادم است. حالا بغض می‌کنم که می‌دانم آن غزل‌های حافظ را برای بچه‌ی توی شکم‌اش می‌خوانده، برای من. از شش سالگی‌ام، آن صدای دوست‌ داشتنی را خوب یادم است وقتی نوار می‌خواند: "ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه؟"

توی دفترها می‌خوانم که سه ماه بعد از به دنیا آمدن‌ام بابا بالاخره برگشته. که "بالاخره آمد." این چند ماه "دختره" صدای‌ات کردیم و خواستیم تا نیامده، حتی بین خودمان هم به اسمی صدای‌ات نکنیم. اسم‌‌ات قرار بود سپیده یا آزاده یا شادی یا رها باشد. اسمی که خوشحالی‌مان از برگشتن‌اش را نشان دهد. اما وقتی بابا آمد گفت اسم‌اش ساده باشد، سارا، اسمی که سرزمین‌اش همه‌ی دنیا باشد، نمی‌خواهم دخترم را یک اسم به کشور و تاریخ‌اش وصل کند، می‌خواهم اسم‌اش بگوید که می‌تواند اهل هرجایی از دنیا باشد. می‌خواهم خودش انتخاب کند.
چه توقعی داشته‌اند، تازه از زندان برگشته بوده، می‌خواسته با اسمی که برای دخترش می‌گذارد، آزادش کند.

مامان اما فکر می‌کرده،‌ دختری که قرار است نویسنده باشد، باید اسم‌اش عمیق‌تر از این باشد. همین بوده که به جای سارا تا سال‌ها سوری صدای‌ام می‌کرد، هنوز صدای‌اش توی گوش‌ام است وقتی هر بار صدا می‌زد: سوری، گل سرخ من.
و من به مادری که صدای‌ام می‌کرد گل ِسرخ من، که می‌خواسته نویسنده شوم،‌ هیچ وقت نزدیک نبوده‌ام. هر وقت خواست باهام جدی حرف بزند یا دردل کند یا بیش‌تر از دو دقیقه حرف بزند، این پا و آن پا کردم، گفتم مامان خلاصه کن،‌ مامان عجله دارم، مامان بی‌خیال، مامان حوصله‌ی حرف‌های زنانه ندارم. و پدری که می‌خواست هیچ چیزی حتی اسم‌ام محدودم نکند، که می‌خواست رها باشم، برای‌ همیشه نزدیک‌ترین آدم‌ام باقی ماند.

دو سال پیش یک کف‌بین تبتی، توی پامیر به‌ام گفت که تمام مدتی که توی شکم مادرت بوده‌ای مادرت داشته سرنوشت تو را می‌نوشته. اما بعدها تو کاری را که خودت خواسته‌ای کرده‌ای و نگذاشته‌ای کسی برای‌ات سرنوشت‌ات را بنویسد. آن‌موقع که هنوز جریان دفترها را نمی‌دانستم، فکر کردم این زبان فال‌گیر‌هاست و طبیعی است که ازش چیزی سردر نیاورم و نخواهم که سردرآورم. تازه مگر چقدر فارسی بدخشانی می‌فهمیدم.
حالا که توی دفترها نگاه می‌کنم بیش‌تر خاطرات روزانه است با یک شیوه‌ی روایت‌ عالی، و اگر پیش می‌آید که چیزهایی که درباره‌شان فکر می‌کرده را نوشته باشد، حرف‌ها خیلی سربسته‌اند. دفترها را ورق می‌زنم و فکر می‌کنم چطور آن بیست و شش سالی را که از مامان از دست داده‌ام به دست بیاورم. شاید اگر هر بار این پا و آن پا نکرده بودم، یکی از روزهای پانزده سالگی، دفترها را به‌ام می‌داد، درباره‌ی سرنوشتی که برای‌ام رقم زده بود، با من حرف می‌زد و من نویسنده می‌شدم.
.
پایان.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۷

که ننالی از دربه‌دری

از سعدی به سارا
.
هر که سفر نمی​کند، دل ندهد به لشکری

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

به ویکی پدیا ادای دین کنیم

ممکن است شما کم‌تر از من از ویکی‌پدیا استفاده کنید یا مثل خیلی‌ها اگر و اما بگذارید روی اطلاعات‌اش و بگویید ویکی پدیا تن‌ِ اصحاب دایره المعارف را در گور می‌لرزاند. در مورد آن‌ها بحث نمی‌کنم که ویکی‌پدیا اگر می‌خواست بریتانیکا باشد، که نمی‌شد دانشنامه‌ی آزاد. اگر به خودش اعتماد کامل داشت که اوپن سورس نمی‌شد. ویکی پدیا دانشنامه‌ی آزاد است که هم در استفاده‌اش آزاد باشی، هم در نقد و تغییرش و هم در تولیدش.
و البته به نظر من چیزی که این‌همه مستقیم در معرض تصحیح و نقد باشد، کم از دانش‌نامه‌ی روسو و دالامبر و ولتر نخواهد داشت. اگر هم ایرادی درش می‌بینید، مشکل از من و شما و یا آن‌هایی است که اشتباه را می‌بینیم و تصحیح نمی‌کنیم.
.
اگر توی ویکی مقاله‌های درست از مقاله‌های غلط شکست می‌خورند، یا بحث‌های غیر منطقی از منطقی، خیلی ساده دلیل‌اش این است که آن‌هایی که دانا‌ترند بی‌اعتنا‌ترند. که تغییر را نمی‌خواهند یا برای‌اش آن‌قدری تلاش نمی‌کنند که آن‌هایی که نمی‌دانند تلاش می‌کنند. توانا بود هر که دانا بود و دانش قدرت ‌است را بی‌راه نگفته‌اند، جز این‌که باید برای‌اش تبصره می‌گذاشتند که آن‌هایی که دانا‌ترند بیش‌تر بلدند شانه بالا بیاندازند و بیش‌تر بلدند نخواهند که توانا باشند.
.
کلن‌اش می‌خواهم بگویم اصلاً هر قدری که ویکی را قبول داریم، به اندازه‌ی همان‌قدری که ازش استفاده می‌کنیم، باید به‌اش ادای دین کنیم. ویکی پدیای فارسی به طور غیر عادی‌ای ضعیف است. دلیل‌اش هم تعداد فارسی زبان‌ها‌ نیست که مثلاً مگر چند ایتالیایی‌ زبان توی کل دنیا داریم. ویکی فارسی را با ویکی ایتالیایی مقایسه کنید تا ببینید. و خب شما که فکر نمی‌کنید تمام فارسی زبانان وظیفه‌شان این است که انگلیسی یا فرانسه و اسپانیایی بدانند که شایسته‌ی استفاده کردن از یک دانشنامه‌ی عمومی شوند. از طرف دیگر اطلاعات مربوط به حوزه‌ی فارسی زبان به زبان‌های دیگر هم روی ویکی خیلی محدود است. یعنی مثلاً مقاله‌ی نوروز در خیلی‌ از زبان‌ها ناقص است.
.
قبلاً گفته بودم که " ویت د ِ بست فرنچ پرافسور اِو ِر" فرانسه خوانده‌ام. یکی از تکلیف‌های درسی‌مان توی کلاس برای شش- هفت ترمی که با این استاد کلاس داشتیم، این بود که از ویکی فرانسه مقاله ترجمه کنیم و بگذاریم توی ویکی فارسی؛ یا متن فرانسه در مورد حوزه‌هایی که به ایران ِ‌فرهنگی یا زبان فارسی مربوط است تولید کنیم،‌ او تصحیح کند و بگذاریم روی ویکی پدیای فرانسه.
بعدتر هم که او دیگر استادمان نبود، این عادت را نگه داشتیم که اگر اطلاعات غلط می‌دیدیم تصحیح کنیم و یا اگر در حوزه‌ای که تخصص داشتیم، به فارسی مقاله‌ای نبود می‌گذاشتیم روی نت. اصلاً تولید مقاله به کنار، تصحیح رسم الخط یک مقاله، ده دقیقه بیش‌تر وقت نمی‌گیرد.
هنوز گاهی وقت‌ها که پی چیزی می‌گردم یا توی هزارتوی لینک‌های ویکی گم می‌شوم، همان مقاله‌های کلاس فرانسه خودمان را می‌بینم. منظورم این است که جای دوری نمی‌رود.
برای شروع می‌توانید از این به بعد وقت دیدنِ "لطفاً‌ با کمک منابع بیش‌تر این مقاله را بهبود ببخشید" یا "مقاله‌ی... را آغاز کنید یا درخواستی برای ایجاد آن بنویسید"، به جای بی‌اعتنا گذشتن، روی لینک‌ها کلیک کنید.
..
پ.ن : فکر شیطانی: شب‌های امتحان و تحویل پروژه.
و
کافه ویکی پاتوق خوبی است : دی
.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

سعدی شاه‌غزل کم ندارد، غزل هم که مثنوی نیست، بخوانی و بگذری. این شاااه غزل‌ سعدی را علیبی با آداب‌ِ غزل‌خوانی‌ بازنوشته. عالی.


نویسنده، وبلاگ نویس و؟

من اگر روزی نویسنده‌ی خوبی بودم، هرگز وبلاگ نمی‌نوشتم. به احترام آن‌‌هایی که به مرگ مؤلف باور ندارند. تا گند نزنم به حس خوبی که با خواندن کتاب‌های‌ام یک روزی سراغ‌شان آمده.
منظورم هم یک نفر خاص نیست، منظورم چند نفرِ خاص است.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

جواب‌‌ات رو با دقت انتخاب کن دختر :‌ي

بهانه : که لبخند بزند
.
با مهین پشت چراغ قرمز پل گیشا بودیم، به سمت جنوب. اون موقع هنوز چراغ داشت. کم کم داشتیم راه می‌افتادیم که آقاهه‌ی ماشین کناری که ظاهراً هم خیلی محترم بود، فحشی داد یا متلکی گفت که چون شیشه ماشین بالا بود هیچی نشنیدیم؛ همین‌طوری که من دست‌ام را گذاشته بودم روی دکمه‌هه و شیشه‌هه داشت پایین می‌آمد که احتمالاً فحش‌ بدیم، مهین داشت به آقاهه می‌گفت: مرتیکه‌ی الاغ...
بعد یه لحظه هر دومون کلمه‌های "دانشکده‌ی علوم اجتماعی" رو شنیدیم و متوجه اون صدای آرام ِ پس زمینه شدیم. نگو بیچاره اصلاً از اول داشته آدرس می‌پرسیده. چند دهم ثانیه زمان متوقف شد. آقاهه کاملاً وا رفته بود؛ ما هم این‌قدر خجالت کشیده بودیم که عذرخواهی هم نکردیم، فقط جمله‌مون این شکلی شد: مرتیکه‌ي الاغ، سمت چپ.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۷

گزارش وضعیت

در چهار هفته‌ی آینده، به اضافه‌ی همه‌ی امتحان‌های خطرناک‌ام و مقاله‌ای که باید با استادم بنویسم، امتحان پایان ترم ایتالیایی و آلمانی دارم و باید یک سفر ده روزه هم بروم.
فکر هم می‌کنم که هیچ وقت نمی‌توانم به آلمانی چیز بنویسم، حالا هی این‌ها به من فشار بیاورند. اگر آخرش دپرشن نگیرم سر این زبان، خوب است.
هجده کنوانسیون بین‌المللی و پروتکل‌های ضمیمه‌شان در "حقوق بین‌الملل و حفظ میراث انسانی" را باید ماده به ماده و تبصره و تبصره حفظ کنم. حالا فکر می‌کنم و آن‌هایی که فوق لیسانس حقوق بین‌الملل می‌گیرند را باید یک دکترای افتخاری به‌شان داد، من همین یک درس‌اش را هم نمی‌توانم بگذارنم.
(راستی، کسی متن کنوانسیون 1954 لاهه - حفظ آثار فرهنگی در زمان جنگ - و دو پروتکل‌‌اش-1964 و 1999- را به فارسی سراغ ندارد؟)
این‌ها به کنار، ماه بعد همین‌موقع باید ایتالیا باشم، توی خانه‌ی جدید. پادرهوایی و تعلیق این وضعیت خودش کافی است برای کلافه شدن؛ از این کشور به آن کشور، از این خانه به آن خانه و به اضافه‌ی چمدان بستن و دوباره برای چند ماه دل کندن از یک عالمه چیزی که نمی‌توانی با خودت ببری‌شان.
گفتم که بدانید ممکن است این‌جا با یک سری بی‌نظمی‌ روبرو شوید. در راستای ادب وبلاگی.
.
پ.ن: بی‌نظمی را منظورم این‌ است که ممکن است مثل آدم به کارهای‌ام برسم و دیر به دیر آپدیت کنم، یا این‌که طبق همان قانونِ حالا جهان‌‌شمول ِ شب‌های تحویل کار و امتحان، روزی سه بار آپدیت کنم. با شناختی که از خودم دارم، به دومی نزدیک‌ترم :دی

برو بابا، یه بوس کوچولو

یک آرزو بیش‌تر برای‌ام نمانده، بقیه‌شان همه این‌قدر دست‌یافتنی‌ و نزدیک‌ شده‌ بودند و شده‌اند که فقط مانده برنامه‌ ریزی کنم که دقیقاً کی می‌خواهم‌شان.
اما اینی که مانده واقعاً آرزو است، کمابیش دست‌ نیافتنی.
که کاشکی فارسی می‌دانست. که می‌شد برای‌اش غزل بخوان‌ام. همان‌طوری که او غزل‌هاشان را برای‌ام می‌خواند. اصلاً‌ به رمان هم قانع‌ام، که به جای این‌که شب‌ها او پروست بخواند، بی‌ وقفه و بدون ویرگول، که صدای‌اش بند بیاید، که نفس‌اش بگیرد. من کلیدر بخوانم که هی میان پارگراف‌ها نفس عمیق بکشم. به جای این‌که او برای‌ام مودیانو بخواند که خوابم ببرد، من برای‌اش رضا قاسمی بخوانم... .

گاهی وقت‌ها واقعاً باورم نمی‌شود که چیزی می‌تواند این همه دست نیافتنی باشد، این همه دور از دسترس‌‌‌ بودن برای‌ام عادی نیست.
.
دو- سه ماه با الزا می‌رفتند کلاس فارسی، پیش یک خانم مازندرانی، همان‌قدری که یاد گرفته بودند با لهجه‌ی مازندرانی بود. به‌شان می‌خندیدم. بعد که رفت ایتالیا دیگر نشد. من هم واقعاً این‌کاره نیستم. یک وقتی انگلیسی درس می‌دادم، فکر می‌کردم زبان یاد دادن کار آسانی است، که نگو زبان‌شان آسان بوده و متد داشت و متدش را یادمان داده بودند.
ماه اولی که رفته بود ایتالیا یک خورده تلاش کردم که با همان کتاب به‌اش درس بدهم ها، اما اولین بار که پرسید: "از کجا باید فهمید ببین و دیدم یک فعل هستند؟ یا رفتم و برو؟ این دو تا که هیچ شباهتی به هم ندارند" چند ثانیه نگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش کردم و فکر کردم که با این‌ کمال‌گرایی‌ام در گرامر، عمراً بتوانم دستور زبان فارسی درس بدهم و گفتم‌ بیا بی‌خیال شیم. گفتم که ده سال هم که فارسی بخوانی که نمی‌توان برای‌ات غزل سعدی خواند یا اسفار کاتبان.

و خب حالا کل دانش کاربردی فارسی‌اش محدود می‌شود به "بوس ِ کوچولو" و "برو بابا" و چند تا فحش و جمله عاشقانه. و این‌که گاهی یادداشت فونتیک برای‌ام بگذارد، به فرانسه با الفبای فارسی. مثلاً رمزی.

همین دیگر، این آرزوی لعنتی هی دور از دسترس‌تر و بدیهی‌ است که خواستنی‌تر می‌شود. می‌دانید، اصلاً مثل دهن کجی یونیورس می‌ماند به خوش‌بینی و امیدواری ِ نامحدود من.

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

جلال ِ آل احمد

نمی‌دانم می‌شود چند سال پیش، اما سال ِ اول همشهری جوان بود. دخترک رفته بود با شمس آل احمد مصاحبه کند. پسرِ شمس که اسم‌اش جلال است، برای‌اش تعریف کرده بود که یک شب تلفن می‌زند خانه‌ی یکی از هم‌کلاسی‌های دخترش، پدر دختر گوشی را بر می دارد و قبل از این‌که گوشی را دستِ دختر بدهد ازش می پرسد شما؟ خودش را معرفی می‌کند: آل احمد هستم، جلال ِ آل احمد.
آقاهه می‌گوید: مرتیکه‌ي...

این‌ها را تعریف کرد که بگوید این‌طوری نیست که همه‌ عکس‌العمل‌شان برابر اسم و فامیل‌اش خوب باشد، گاهی وقت‌ها هم فحش 

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

واجب کفایی

.
این‌ها حرف‌های یک انسان‌شناس است که توی دانشگاه‌ تهران به ما فکر کردن یاد داد و اندازه‌ي خود خدا تاریخ و تاریخ اندیشه‌ها می‌داند.
چقدر دیر، اما وقتی ناصر فکوهی در مورد فلسطین بنویسد،... فرام ناو آی ام اسپیچ‌‌‌لِس.
.

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

...

ره نیست.

تو، پیرامُن ِمن، حلقه کشیده.
.
.
سعدی به سعی سارا

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

عصبانی که می‌توانیم باشیم؟

...
حق با شماست در حالت ایده‌آل‌اش جان همه‌‌ی آدم‌ها یک اندازه ارزش دارد، اما در حالت رئال‌اش نه، جان یک امریکایی یا اسراییلی به وضوح ارزش‌اش بیش‌تر از جان یک عرب مسلمان یا یک افریقایی قبیله‌ای است. بعضی جان‌ها ارزش سمبلیک پیدا کرده‌اند، مثلاً کشتن یک امریکایی در سوریه معنای‌اش اعلان جنگ علیه امریکاست و کشته شدن یک سوری در امریکا معنای‌اش این است که یک تروریست کم‌تر زندگی به‌تر.
...
.
پ.ن: پشیمان شدم این‌ها را گذاشتم این‌جا، اما به احترام آن‌هایی که لینک داده‌اند یا نظر، نمی‌توانم فوراً کامل برشان دارم. پشیمانی‌ام از این است که وارد همان بازی شدم که نباید، که خودم دارم می‌گویم بازی غلطی است، یکی به دو کردن بی‌موردی است؛ آدم عصبانی است دیگر، کارهایی می‌کند که پشیمانی به بار می‌آورد.

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۷

تو آن آب گل‌آلودی

پیش‌ درآمد: من آدم نايسي نيستم. يعني از آن آدم‌هايی نيستم كه كسي اولين نظرش در مورد من اين باشد كه آخی نازی چه دختر مهرباني. ممكن است كه از نظر آدم‌هاي نزديكم خيلي هم اتتِنيو باشم ولی به طور كلي نایس به حساب نمي‌آيم و بيش‌تر صفت‌هاي اخلاقی كه غریبه‌ها به‌ام مي‌دهند از جنس بي‌اعتنا، خودخواه، کسی که خودش را می‌گیرد و صفت‌هایی از این دست است. دوست داشتم همین‌جا خودم را توجیه کنم و توضیح دهم که این‌طوری نیستم. اما حالا منظورم اين است كه در مورد اخلاقم معمولاً زياد كامنت خوب نمي‌گيرم از ديگران و برایم عادی شده، از طرف دیگر خب براي‌ام آن قدري هم مهم نيست كه يادم بماند، يعني بعدترش آدم‌ها و كامنت‌هاي‌شان را يك جا و با هم فراموش مي‌كنم. فراموشی ناخودآگاه.
این‌ها را گفتم که بگویم این یکی را هیچ وقت یادم نمی‌رود. هر بار که یادم می‌افتد غم‌گین می‌شوم و فکر می‌کنم کاش می‌توانستم چیزی را تغییر دهم توی گذشته(چه چیز را؟) کاش دوستی هیجان‌انگیز آن آدم را هنوز داشتم.
.
همان آب گِل آلود
یک آدمی بود که دوست خوبی بود. فیلم‌نامه‌نویس بود. به جای احوال‌پرسی معمولی از آدم‌ها می‌پرسید که احساس خوش‌بختی می‌کنند یا نه. از آن‌هایی بود که باهاشان به آدم خوش می‌گذشت، وقتی دور هم بودیم و توی جمع و خنده‌ها و سرگرمی و خلاصه بیش‌تر از خوب، دوست خیلی خوبی بود. اما دوست، به شرطی که همان‌جا بایستد و نخواهد که نزدیک‌ترم باشد. هیچ جوری هم نمی‌خواستم دوستی‌ معمولی‌اش را از دست بدهم. روی استعداد استثنایی‌ام در حفظ روابط در همان سطحی که هست حساب کرده بودم، اما خب نتوانستم.
او به قول خودش دوستی‌ نمی‌خواست که به‌اش بگوید نه نزدیک‌تر نیا، همان‌جا بایست. این که چه گذشت را خودم هم یادم نیست دقیقاً؛ اما آخرش را خوب یادم است، با حافظه‌ی تصویری حتی، اردیبهشت بود و رفته بودم شیراز و همان نسیم معروف اردیبهشت شیراز که بوی بهار نارنج می‌دهد و بهار. عصر بود. توی حیاط داشتم با آرش بدمینتون بازی می‌کردم که تلفنم زنگ زد. بدون حتی احوال‌پرسی گفت:
می‌دونی چیه؟ انگار که زلزله آمده بود و همه جا ویرانه بود. و هیچ کس نبود. من از تشنگی داشتم می‌مردم، تمام روزم را گذاشته بودم به گشتن و پیدا کردن شیرهای آب، همه‌ی شهر را گشته بودم، هزار تا شیر آب را باز کرده بودم، اما هیچ‌کدامشان آب نداشت، از خستگی و تشنگی درحال مرگ بودم و بعد هزار و یکمین شیر آب را که باز کردم، آب داشت، دنیا بهشت شد یک لحظه،
اما آب گل‌آلود بود. ناامیدی‌ام را می‌توانی تصور کنی؟ سرخوردگی‌ام را؟ نمی‌خواستم حتی یک شیر آب دیگر را امتحان کنم، نمی‌خواستم این سرخوردگی را یک‌بار دیگر تجربه کنم. می‌خواستم به‌ات بگویم تو گناه‌ات از آن‌هایی شیرهای که اصلاً آب نداشتند هزار بار بیش‌تر است، تو آن آب ِ گل آلودی.
و خداحافظی کرد.
لال شده بودم، آرش راکت بدمینتون به دست نگاهم می‌کرد و من گوشی را همین‌طوری گرفته بودم روی گوشم که او فکر کند کسی آن‌طرف دارد حرف می‌زند و من وقت داشته باشم فکر کنم و شوکه بمانم و غم‌گین.
حالا چهار سال یا بیش‌تر گذشته.

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

همه چیز فرو می‌پاشد

نمی‌دانم شما از این رمان خوش‌تان بیاید یا نه، خواندن چند صفحه‌ی اول‌اش کمی سخت است. اما به نظر من که رمان بی‌نظیری است. وقتی سال هشتاد و سه کتاب را دیدم، بعد از پنج سال انسان‌شناسی و تاریخ استعمار خواندن، پیدا کردن رمانی که خوب نوشته شده باشد و یک قبیله‌ي افریقایی را از شروع استعمار تا سه نسل بعدش توصیف ‌کند، مثل یک رؤیا بود.
بعدتر فهمیدم که چینوآ آچه‌به با "همه چیز فرو می‌پاشد"، پرخواننده‌ترین نویسنده‌ی افریقایی دنیاست و کتاب به پنجاه‌ تا زبان ترجمه شده و فینالیست جایزه بوکر هم بوده. نویسنده حالا استاد زبان و ادبیات در براد کالج نیویورک است.
این کتاب را یک‌بار آستان قدس سال شصت و هشت با ترجمه فرهاد منشور چاپ کرده و یک‌بار هم انتشارات سروش با ترجمه گلریز صفویان در سال هفتاد و هفت. فقط دومی را خوانده‌ام و نمی‌توانم بین دو ترجمه قضاوت کنم.
شبیه‌اش را اگر بخواهم مثال بزنم "خدای چیزهای کوچک" آرونداتی روی است.(نمی‌دانم از چه نظر شبیه، یعنی بلد نیستم این شباهت را خوب توضیح‌ دهم)
خلاصه که توصیه‌اش می‌کنم و فکر می‌کنم که نمی‌شد رمانی نوشت که از این‌ به‌تر استعمار را توضیح دهد، افریقا و آسیا و استرلیا و امریکای لاتین هم ندارد، روندهای اصلی استعمار مشترک‌اند. بدی‌اش این‌ است که وقتی می‌خوانی می‌بینی این روند‌ها تکرار شونده‌ هم هستند، حالا گسترده‌تر و بی‌رحم‌تر. این‌بار ممکن است قربانی آسیای جنوب شرقی یا شرق دورباشد.
.
پ.ن: چه شد که برابر نهاد کولونیالیسم شد استعمار را نمی‌دانم اما این معنای "عمران"ی که در" استعمار" هست باعث می‌شود از بار منفی‌اش کم شود، این کلمه انگار یک‌جور هم‌دستی دارد با "استعمار"گران.

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

بغداد-پاریس

شما تا حالا هواپیماتون رو اشتباهی سوار شدید؟ می‌دونستید که می‌شه آدم هواپیمای اشتباهی سوار بشه، همون‌طور که اتوبوس و قطار؟
خب وقتی فرودگاه امام سه تا پرواز تقریباً هم‌زمان لندن، پاریس و بغداد داره و وقتی که از گیت پاریس که رد می‌شی به جای این‌که اون راه‌روهای پر پیچ و خم طبق معمول به در هواپیما وصل بشن ومستقیم ببرند‌ت توی هواپیما، برسند به فضای آزاد و درهای دو تاشون نزدیک باشه و دو تا اتوبوس با فاصله‌ی چند متر از هم وایستاده باشند، یه آدمی مثل من ممکنه بره سوار اون اتوبوسی بشه که می‌رسوندت به هواپیمایی که می‌ره بغداد. اینا هم که تا موقع بسته شدن درهای هواپیما و بلند شدن به آدم نمی‌گن هواپیماهه قراره کجا بره.
درها که بسته شد، هواپیماهه که می‌خواست بپره، خانمه که داشت شماره‌ي پرواز و اسم بغداد رو می‌گفت، دستم رو بلند کردم و مثل بچه‌های مؤدب به یه مهمان‌دار گفتم اما من می‌خواستم برم پاریس. شده بود یه بحران. حالا هواپیمای خودم هم نفهیمده بود که من گم شده بودم که، اونا هم می‌خواستن بپرن(نمی‌دونم قرار بود کی اول بپره)‌مسخره است که فک می‌کنن هر کی از گیت خروجی رد بشه سوار هواپیمای مناسب شده. این‌طوری بود که آدم‌های پرواز پاریس-تهران به خاطر چهل دقیقه تأخیر از من متنفر شده بودند. نمی‌دونستند چرا دیر رسیدم که.
هر بار یه اشتباه احمقانه‌ی این‌طوری می‌کنم، به خودم می‌گم خب شد تجربه، خوبه الان می‌دونی که اگر از هواپیما جا بمونی چی می‌شه، می‌دونی که اگر بارت رو جا بذاری چی می‌شه، می‌دونی که تا چه حد تأخیر ممکنه کماکان به پرواز برسی، می‌تونی بلیت قطاری رو که رفته برای قطار بعدی استفاده کنی، ممکنه از پرواز یه شرکت هواپیمایی جا بمونی و اونا با پرواز یه شرکت دیگه بفرستندت(ایرفرنس عاشقتم) و...و...، این‌دفعه به خودم گفتم خره دیگه تجربه کسب کردن بس‌ته. آخه فرض کنید که موقعی که اون خانومه شماره پرواز و اینا رو می‌گفت، هدفون توی گوشم بود و تا‌ آخر پرواز فرندز نگاه می‌کردم و می‌رفتم بغداد. این‌همه تجربه آدم می‌خواد چیکار؟
آقایی که از این هواپیما تا اون هواپیما همراهی‌ام کرد و هی هم با بی‌ سیم‌اش این رسوایی رو گزارش و حل و فصل می‌کرد بهم گفت یعنی از حجاب نگه‌داشتن‌ خانم‌های توی هواپیما و این‌که تقریباً همه چادری بودند هم متوجه نشدی که این هواپیماهه نمی‌ره پاریس؟
گیج بودن و ندیدن آدم‌های دور و بر خر است.
.
پ.ن: همیشه از دست این مهمان‌دارها که می‌خواستن شماره صندلی‌ات رو نگاه کنند که به‌ات بگن از این ور بفرمایید، حرص می‌خوردم که آخه مگه چندتا راه وجود داره که می‌گن از این ور، خودمون می‌ریم دیگه. حالا می‌دونم که به جای این‌که شماره صندلی‌ام رو حفظ کنم تا نذارم کارت پروازم رو نگاه کنند و بگن از این طرف، به‌تره که کارت پروازم رو به مهمان‌دار نشون بدم تا اون بگه اشتباهی اومدین.
.
و این‌که آماده بشید این اتفاق برای شما هم بیافته. این‌طوریه آخه..

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

متن كامل کتاب

ده سال پیش کتاب خاطرات ستاره فرمان‌فرماییان، دختر شازده فرمان‌فرما را سه نشر مختلف تقریباً‌ هم‌زمان چاپ کردند،
نشر کارنگ با ترجمه ابوالفضل طباطبایی و ویراستاری ناصر پورپیرار در 467 صفحه. با نام دختری از ایران.
نشر پیکان با ترجمه اردشیر روشنگر و اصغر اندرودی در 552 صفحه با نام دختر پارس.
و نشر فرشید بعد تر با ترجمه هوشنگ لاهوتی در 704 صفحه و دوباره دختری از ایران.
از این سه چاپ مختلف نشر پیکان به سرعت فروش‌اش از اولی بیش‌تر شد، با این‌که ترجمه نشر کارنگ به‌تر بود و اسم آدمی مثل پورپیرار - هیچ کاری به نظرات پورپیرار درباره ی تاریخ ایران باستان ندارم ها- به عنوان ویراستار پای‌اش بود.
بعدها هم این پرفروشی میان این سه ترجمه ادامه پیدا کرد. به یک دلیل ساده، نشر پیکان روی جلد زده بودند : متن کامل.
این‌که ناشرها کجاها حق دارند از "متن کامل" به عنوان تبلیغات استفاده کنند را دقیقاً نمی‌دانم، یعنی از چندتای‌شان هم پرسیدم، می‌گویند خب متن کامل است. در صورتی که دو کتاب دیگر هم متن کامل داشتند و از طرف دیگر تصور کنید چه بلبشویی می‌شود اگر یک نوار "متن کامل" بزنند بالای سمت چپ همه‌ی کتاب‌هایی که متن‌شان کامل است.
می‌خواهم بگویم برای وقت‌های خرید کتاب، عنوان متن کامل، به خودی خود هیچ معنای خاصی ندارد. دست‌کم معنای‌اش این نیست که بقیه ترجمه‌ها متن‌ کامل را ندارند. برای همین هم وقت خرید یا انتخاب کتاب از میان چند چاپ مختلف به‌تر است تعداد صفحات (بدیهی است می‌شود کتاب را طوری صفحه بندی کرد که تعداد صفحات‌اش بیش‌تر باشد)، قطر کتاب ( می‌شود از کاغذ هفتاد گرمی به جای شصت گرمی استفاده کرد) و عبارت متن کامل را به عنوان معیار در نظر نگیرید.
بهانه‌ی این‌ها را یکی دست‌ام داد، که برای خواندن یک‌مرد اوریانا فالاچی از بین ترجمه پیروز ملکی ِ انتشارات امیرکبیر سال 59(كه يك شاه‌كار است ) و یغما گلرویی(ترجمه‌هاي‌اش را ديده‌ايد؟) نشر دارینوش، دومی را که انتخاب کرده بود که حجم‌اش بیش‌تر است و روی جلد‌ش عنوان متن کامل دارد. می‌بینید گاهی وقت‌ها به چه دلایل‌ ساده‌ای آستانه‌ی تحمل‌ام تحریک می‌شود.