همهی ماها مکانها- یا جاهایی داریم که خاطراتمان را نگه میداریم و برای یادآوری خاطرات ازشان استفاده میکنیم. این جاها الزامن جاهای جغرافیایی یا فیزیکی نیستند. مثلن جایی که من خاطرات کودکی ام را درش نگه می دارم کتاب الدوز و کلاغهای صمد بهرنگی است که لایاش اثر پروانههای خشک شده مانده. یا خانهی امیرآبادشمالی با کبوترهایی که صبحها نمیگذاشتند بخوابم، جای یادآوری همهی خاطرات سالهای لیسانسام است.
بوی عطر j'adore دیورهمهی خاطرات سیسیل را توی خودش نگه داشته. کافهي دم کینو دوشنبه، همهي خاطرات تاجیکستان را دارد. صورت نازنین سارا ت که دارد میپرسد چای تازه است یا کهنه، درست کنم یا نه، خاطرات تز نوشتنام، صدای خندههای مهزاد همهی خاطرات خوب شش سال دانشگاه تهران را و چهارشنبه سوری مکان یادآوریِ همهي خاطرات این یازده سال دوستی با دوستهای شیرازم است. اصولن همینطوریهاست که یکی خاطراتاش را از خطر فراموش شدن نجات میدهند. همینطوری است که آدم گذشتهاش را برای آینده و حالاش حفظ میکند.
...
...
اما نسخهی گروهی مثل ورژن شخصی-که ظاهرن همه چیز دست خودم آدم است- نیست. یعنی مکان یادآوری میشود رفرنس مشترک هر دو نفر یا چند نفر برای گذشتهی مشترک. یک قرارداد ضمنی و نانوشته وجود دارد که در آن همهي گروه سر یک مکان یادآوری مشترک به توافق رسیدهاند. مثلن جشن چای برای ما شش نفری که آن سال جشن را راه انداختیم، بعدتر تبدیل شد به مکان یادآوری تمام حافظهی گروهی سالهای دوستی مشترکمان توی دانشگاه. یا این که جز خودم دست کم بیست نفر دیگر را میشناسم که درخت خرمالو خاطرات دو سال دوستی و فعالیت فرهنگی و غیر فرهنگیشان توی دو سال اول خاتمی است. محال است یکی از ماها درخت خرمالو ببیند و یادش نیافتد به بقیه، به یادروز حافظ و سعدی، به منیج کردن مهمانهای خارجی، به پنجدریهای خانهی زینتالملک.
...
...
بعدش میرسد به اینکه جمعهای بزرگتر و حافظهی جمعی یک جامعه. این اصطلاح مکانهای یادآوری نه اینکه مال من باشد. پیر نورا، سر ویراستار هفت جلد کتاب به اسم les Lieux de Mémoire، انسانشناس و فیسلوف فرانسوی میگوید هر جامعهای برای داشتن حافظهی جمعی و به خاطر اهمیتش برای هویت جمعیاش، اجتیاج دارد به این مکانهای یادآوری، تا این حافظهی جمعی را جایی نگه دارد. جای این حافظهی جمعي برای انقلاب فرانسه مثلن میتواند روز چهارده ژوییه و گرفتن زندان باستی و برای انقلاب ایران لحظهي پیاده شدن خمینی از هواپیما و آن عکسی که توی ذهن همهی ما هست.
دوباره بگویم که جا و مکان منظور الزامن یک جای جغرافیایی نیست، این مکان(ظرف؟ چطوری ترجمهاش میکنند؟) میتواند یک تاریخ مشخص مثل دوم خرداد باشد، یک کتاب، یک نقاشی یا یک فیلم باشد؛ اما به هر حال هر چه از نسخه شخصیاش به نسخه جمعیاش نزدیک میشویم بیشتر لازم است تا قابل لمستر باشد، بدیهی است که کار سختی است بوی یک عطر بشود مکان یادآوری یک خاطره، توی حافظهی یک جمعیت هفتاد میلیونی.
مکان یادآوری جغرافیایی میتواند آشویتس باشد برای کشوری به اسم اسراییل، یک اتفاق تاریخی مثل جنگ کوزووی قرن چهاردهم باشد برای ملیت صرب، یا یک شخصیت اسطورهای مثل ژاندآرک، یک سرود مثل مارسیز، و یک کتاب مثل جستجوی زمان از دست رفتهي پروست باشد برای ملیت فرانسوی.
خوب یا بد، ما برای ایجاد این مکانهای یادآوری ملت نمونهای نبودهایم، نتوانستهایم حافظهی جمعیمان را نگه داریم. شاید برای اینکه مکانهای یادآوری توی تاریخ رسمیمان آنقدر دستکاری شده که آخرش یادمان رفته. اگر هم مانده رفرنس حس مشترکی نیست. یک گروه ممکن است آن عکس پیاده شدن از هواپیما را عاشقانه نگاه کند و آن یکی گروه با نفرت.
البته شده که بعد از مدتی دوباره مردم مکان یادبودشان را از سالها دستکاری نجات دهند و روز بیست و هشت مرداد، دوباره بشود مکان یادآوری نفرت مشترکمان علیه شاه و زاهدی و امریکا.
از ابزارهای قوی ایجاد مکانهای یادآوری برای هر جامعهای، کتابهای تاریخ، رمانها و فیلمها هستند. و این برای حافظهي جمعیِ ما که جدای از کتابهای تاریخ و فیلمها، حتی ادبیاتمان هم نمیدانم چرا از ایجاد مکان یادآوری ناتوان است، خطرناک است.(سلام محمدرضا نیکفر، سلام رسولی) خیلی از داستانهای معروف ایرانی هر کجایی از ایران و یا حتی هر کجای دنیا (خانهی ادریسیها مثلن) ممکن است اتفاق افتاده باشند.
بدیهی است که ادبیات مسؤول این اتفاق نیست. ادبیات شاهدی است که یادمان میاندازد با چه جور جامعهای طرفیم، با جامعهای که به هر دلیلی، دلاش نخواسته محض نگه داشتن حافظهی جمعیاش، مکانهای یادآوری درست و درمان داشته باشد.
گیرم که دلیلاش این باشد که خسته شده از دستکاری مکانهای یادآوریاش، دلاش نمیخواهد یک مکان یادآوری توی خیابان کاخ داشته باشد، که ده سال بعدش اسماش را بکنند خیابان فلسطین، و نسل بعدش که کتاب را میخواند بپرسد راستی کجا بود این خیابان؟ دلاش نمیخواهد یک سری از خاطراتاش را توی پرسپولیس نگه دارد که یک روزی جشن دوهزار و چند ساله درش برگزار کنند و ده سال بعد بیل و کلنگ بردارند بروند خراباش کنند. یا شاید هم اصلن دل خوشی از تاریخاش ندارد که بخواهد یادش بماند، مثل خیلی از ماها که یادگرفتهایم خاطرات بد را به راحتی فراموش کنیم.
...
...
اما حواستان هست که این روزها داریم مکانهای یادآوری جدیدی درست میکنیم؟ بیست و پنج خرداد، خیابان آزادی. خیابان شانزده آذرِروز نماز جمعهي رفسنجانی. جمعه بیست ونه خرداد و آن نفرت مشترکی که همهمان داشتیم؟
اوهوم اینبار وضع فرق میکند، تاریخ را اینبار ما مینویسیم. نوشتههای ما از زیر سانسورهای کتابهای تاریخ حکومتی قرار نیست بگذرد. اینبار ما تاریخ را ویکیپدیایی مینویسم. دقیق و از نگاه خودمان، بارها و بارها اسم خیابانها را توی نوشتههامان تکرار میکنیم، سیزده آبان سال هشتاد و هشت، ساعت ده، سر حافظ؛ این بار دیگر ممکن نیست بتوانند به این راحتیها مکانهای یادآوریمان را دستکاری کنند. به این روایتها(1 و 2) نگاه کنید، پر از جزییاتاند از خیابانهای تهران. این نسل بعدی داستان که نوشت، فیلمنامه که نوشت، تاریخ که بخواهد بنویسد، ترسی ندارد از بردن اسم خیابانها. قرار نیست دیسکرت بنویسد. نمیترسد ز نوشتن داستانهایی که اتفاق افتادنشان فقط و فقط توی تهران دههی هشتاد ممکن است. این نسل ممکن است داستانی بنویسد که خانهی قهرمان داستاناش فقط ممکن است توی خیابان ارم شیراز باشد.
آن وقت ده سال که گذشت کم کم چندتا از اینخیابانها، از این تاریخها، را پررنگ میکنیم برای نگه داشتن حافظهي جمعیمان. حافظهی جمعی را اگر با دقت حفظ کردیم دیگر بلایی سرمان نمیآید که سر پدر و مادرهامان آمد. بچهی من از من- همانطور که من از بابا پرسیدم- نخواهد پرسید ئه مگر غیر اسلامیها هم نقشی داشتند توی این جنبش سبز-برای من در انقلاب اسلامی-؟
ئه این فیلمهایی که من میبینم که همهشان دارند شعار میدهند، الله اکبر، یا حسین میر حسین، این بیانیهها، این نامههایی که من دیدهام که همهشان با یک آیهی قران شروع میشود و با یک آیهي قران تمام میشود؟ مگر نه اینکه اواخر دههی هشتاد برای اسلام واقعی بود که آدمها میرفتند توی خیابان و تن داده بودند به جنگ تن به تن؟ یعنی میگویی برای اسلام نبود؟
من دلم روشن است که کسی از ماها چنین سؤالهایی را نخواهد پرسید و ما از تاریخ این روزهایمان فرار نخواهیم کرد. من دلم روشن است که در این جنگ تن به تن، خیابان به خیابان را دوباره فتح خواهیم کرد و به دقت و بی سرافکندگی میم به میم حافظهی جمعی این روزها را نگه خواهیم داشت. اینبار در مکانهای یادآوری ِغیر قابلِ دستکاری.
بوی عطر j'adore دیورهمهی خاطرات سیسیل را توی خودش نگه داشته. کافهي دم کینو دوشنبه، همهي خاطرات تاجیکستان را دارد. صورت نازنین سارا ت که دارد میپرسد چای تازه است یا کهنه، درست کنم یا نه، خاطرات تز نوشتنام، صدای خندههای مهزاد همهی خاطرات خوب شش سال دانشگاه تهران را و چهارشنبه سوری مکان یادآوریِ همهي خاطرات این یازده سال دوستی با دوستهای شیرازم است. اصولن همینطوریهاست که یکی خاطراتاش را از خطر فراموش شدن نجات میدهند. همینطوری است که آدم گذشتهاش را برای آینده و حالاش حفظ میکند.
...
...
اما نسخهی گروهی مثل ورژن شخصی-که ظاهرن همه چیز دست خودم آدم است- نیست. یعنی مکان یادآوری میشود رفرنس مشترک هر دو نفر یا چند نفر برای گذشتهی مشترک. یک قرارداد ضمنی و نانوشته وجود دارد که در آن همهي گروه سر یک مکان یادآوری مشترک به توافق رسیدهاند. مثلن جشن چای برای ما شش نفری که آن سال جشن را راه انداختیم، بعدتر تبدیل شد به مکان یادآوری تمام حافظهی گروهی سالهای دوستی مشترکمان توی دانشگاه. یا این که جز خودم دست کم بیست نفر دیگر را میشناسم که درخت خرمالو خاطرات دو سال دوستی و فعالیت فرهنگی و غیر فرهنگیشان توی دو سال اول خاتمی است. محال است یکی از ماها درخت خرمالو ببیند و یادش نیافتد به بقیه، به یادروز حافظ و سعدی، به منیج کردن مهمانهای خارجی، به پنجدریهای خانهی زینتالملک.
...
...
بعدش میرسد به اینکه جمعهای بزرگتر و حافظهی جمعی یک جامعه. این اصطلاح مکانهای یادآوری نه اینکه مال من باشد. پیر نورا، سر ویراستار هفت جلد کتاب به اسم les Lieux de Mémoire، انسانشناس و فیسلوف فرانسوی میگوید هر جامعهای برای داشتن حافظهی جمعی و به خاطر اهمیتش برای هویت جمعیاش، اجتیاج دارد به این مکانهای یادآوری، تا این حافظهی جمعی را جایی نگه دارد. جای این حافظهی جمعي برای انقلاب فرانسه مثلن میتواند روز چهارده ژوییه و گرفتن زندان باستی و برای انقلاب ایران لحظهي پیاده شدن خمینی از هواپیما و آن عکسی که توی ذهن همهی ما هست.
دوباره بگویم که جا و مکان منظور الزامن یک جای جغرافیایی نیست، این مکان(ظرف؟ چطوری ترجمهاش میکنند؟) میتواند یک تاریخ مشخص مثل دوم خرداد باشد، یک کتاب، یک نقاشی یا یک فیلم باشد؛ اما به هر حال هر چه از نسخه شخصیاش به نسخه جمعیاش نزدیک میشویم بیشتر لازم است تا قابل لمستر باشد، بدیهی است که کار سختی است بوی یک عطر بشود مکان یادآوری یک خاطره، توی حافظهی یک جمعیت هفتاد میلیونی.
مکان یادآوری جغرافیایی میتواند آشویتس باشد برای کشوری به اسم اسراییل، یک اتفاق تاریخی مثل جنگ کوزووی قرن چهاردهم باشد برای ملیت صرب، یا یک شخصیت اسطورهای مثل ژاندآرک، یک سرود مثل مارسیز، و یک کتاب مثل جستجوی زمان از دست رفتهي پروست باشد برای ملیت فرانسوی.
خوب یا بد، ما برای ایجاد این مکانهای یادآوری ملت نمونهای نبودهایم، نتوانستهایم حافظهی جمعیمان را نگه داریم. شاید برای اینکه مکانهای یادآوری توی تاریخ رسمیمان آنقدر دستکاری شده که آخرش یادمان رفته. اگر هم مانده رفرنس حس مشترکی نیست. یک گروه ممکن است آن عکس پیاده شدن از هواپیما را عاشقانه نگاه کند و آن یکی گروه با نفرت.
البته شده که بعد از مدتی دوباره مردم مکان یادبودشان را از سالها دستکاری نجات دهند و روز بیست و هشت مرداد، دوباره بشود مکان یادآوری نفرت مشترکمان علیه شاه و زاهدی و امریکا.
از ابزارهای قوی ایجاد مکانهای یادآوری برای هر جامعهای، کتابهای تاریخ، رمانها و فیلمها هستند. و این برای حافظهي جمعیِ ما که جدای از کتابهای تاریخ و فیلمها، حتی ادبیاتمان هم نمیدانم چرا از ایجاد مکان یادآوری ناتوان است، خطرناک است.(سلام محمدرضا نیکفر، سلام رسولی) خیلی از داستانهای معروف ایرانی هر کجایی از ایران و یا حتی هر کجای دنیا (خانهی ادریسیها مثلن) ممکن است اتفاق افتاده باشند.
بدیهی است که ادبیات مسؤول این اتفاق نیست. ادبیات شاهدی است که یادمان میاندازد با چه جور جامعهای طرفیم، با جامعهای که به هر دلیلی، دلاش نخواسته محض نگه داشتن حافظهی جمعیاش، مکانهای یادآوری درست و درمان داشته باشد.
گیرم که دلیلاش این باشد که خسته شده از دستکاری مکانهای یادآوریاش، دلاش نمیخواهد یک مکان یادآوری توی خیابان کاخ داشته باشد، که ده سال بعدش اسماش را بکنند خیابان فلسطین، و نسل بعدش که کتاب را میخواند بپرسد راستی کجا بود این خیابان؟ دلاش نمیخواهد یک سری از خاطراتاش را توی پرسپولیس نگه دارد که یک روزی جشن دوهزار و چند ساله درش برگزار کنند و ده سال بعد بیل و کلنگ بردارند بروند خراباش کنند. یا شاید هم اصلن دل خوشی از تاریخاش ندارد که بخواهد یادش بماند، مثل خیلی از ماها که یادگرفتهایم خاطرات بد را به راحتی فراموش کنیم.
...
...
اما حواستان هست که این روزها داریم مکانهای یادآوری جدیدی درست میکنیم؟ بیست و پنج خرداد، خیابان آزادی. خیابان شانزده آذرِروز نماز جمعهي رفسنجانی. جمعه بیست ونه خرداد و آن نفرت مشترکی که همهمان داشتیم؟
اوهوم اینبار وضع فرق میکند، تاریخ را اینبار ما مینویسیم. نوشتههای ما از زیر سانسورهای کتابهای تاریخ حکومتی قرار نیست بگذرد. اینبار ما تاریخ را ویکیپدیایی مینویسم. دقیق و از نگاه خودمان، بارها و بارها اسم خیابانها را توی نوشتههامان تکرار میکنیم، سیزده آبان سال هشتاد و هشت، ساعت ده، سر حافظ؛ این بار دیگر ممکن نیست بتوانند به این راحتیها مکانهای یادآوریمان را دستکاری کنند. به این روایتها(1 و 2) نگاه کنید، پر از جزییاتاند از خیابانهای تهران. این نسل بعدی داستان که نوشت، فیلمنامه که نوشت، تاریخ که بخواهد بنویسد، ترسی ندارد از بردن اسم خیابانها. قرار نیست دیسکرت بنویسد. نمیترسد ز نوشتن داستانهایی که اتفاق افتادنشان فقط و فقط توی تهران دههی هشتاد ممکن است. این نسل ممکن است داستانی بنویسد که خانهی قهرمان داستاناش فقط ممکن است توی خیابان ارم شیراز باشد.
آن وقت ده سال که گذشت کم کم چندتا از اینخیابانها، از این تاریخها، را پررنگ میکنیم برای نگه داشتن حافظهي جمعیمان. حافظهی جمعی را اگر با دقت حفظ کردیم دیگر بلایی سرمان نمیآید که سر پدر و مادرهامان آمد. بچهی من از من- همانطور که من از بابا پرسیدم- نخواهد پرسید ئه مگر غیر اسلامیها هم نقشی داشتند توی این جنبش سبز-برای من در انقلاب اسلامی-؟
ئه این فیلمهایی که من میبینم که همهشان دارند شعار میدهند، الله اکبر، یا حسین میر حسین، این بیانیهها، این نامههایی که من دیدهام که همهشان با یک آیهی قران شروع میشود و با یک آیهي قران تمام میشود؟ مگر نه اینکه اواخر دههی هشتاد برای اسلام واقعی بود که آدمها میرفتند توی خیابان و تن داده بودند به جنگ تن به تن؟ یعنی میگویی برای اسلام نبود؟
من دلم روشن است که کسی از ماها چنین سؤالهایی را نخواهد پرسید و ما از تاریخ این روزهایمان فرار نخواهیم کرد. من دلم روشن است که در این جنگ تن به تن، خیابان به خیابان را دوباره فتح خواهیم کرد و به دقت و بی سرافکندگی میم به میم حافظهی جمعی این روزها را نگه خواهیم داشت. اینبار در مکانهای یادآوری ِغیر قابلِ دستکاری.
21 comments:
سارای عزیز
نوشته ات چسبید!فقط این کلمه ی چسبید میتونه حظ(درسته املاش؟)خوندن این نوشته رو برسونه.واسه منی که روز قدس وقتی از روی پل کریم خان برگشتم و جمعیت ملیونی پشت سرم رو نگاه کردم و دلم ریخت که نکنه تاریخ و نسلهای بعد این چیزی رو که من الان دارم میبینم از یاد ببره!نکنه جایی ثبت نشه!
منی که روز 13 آبان از ترس گارد ویژه توی یک ساختمون نیمه کاره قایم شدم و اون لحظه به این فکر میکردم که 10 سال بعد رنگ سبز چه مفهومی داره!
خیلی چسبید...ما داریم توی دنیای واقعی هم مکانهای یادآوری رو واسه خودمون ثبت میکنیم.
اگه قبلا فیلم و ادبیات و لوکیشنهاشون واسه ی من خاطره بودن(از خیابونهای ماشین گردیهای نفس عمیق تا حافظیه ی شرق بنفشه)حالا ما هفت تیر رو داریم،پل کریم خان،بلوار کشاورز و جایی که ندا آخرین نگاه رو به حافظه ی جمعی ما انداخت!
"منو فراموش نکنید!"
سارا دلم تنگ شده بود برای نوشته های بلندت. مرسی
ما خيابانها را دوباره فتح مي كنيم
عالس بود سارا. برگشتنت را حسابی مبارک کردی
خیلی خوب بود. خیلی زیبا و منو به یاد حسرت حاضر نبودنم میان مردم انداخت و این که من جنس خاطراتم البته لباز هم شخصی تر است. شاید از زاویه ای دیگر. اما نه چیزی که در حافظه جمعی بگنجد.
من از این امید البته سرشار می شم. امید این که خیابان ها با اتفاقات گرمی کره بخورند و ما با سرافرازی از چیزی یاد کنیم.
چه كس گفته روح وجود ندارد؟
من حتي گمان ميكنم كه مكان ها هم روحي دارند،يا حتي برخي از روزها و ساعات... يكي به رنگ غم، يكي به طعم شادي، ديگري نغمهاي از عشق سر ميدهد در گوشم و آن ديگري رنج و بيهودگي.از كنار آنها ميگذريم بي آنكه نگاهشان كنيم اما از زماني خاص ببعد،مثلآ روز وصل و وداع دوستداري، در هر گذري صدايي ما را بخود ميخواند كه اين منم روز و هواي ديدار،اين منم روز و ساعت نجوا ها، اين منم آن وداع-گاه پر غم، اين منم آن مَحمل ِ باغ بهشت.حتي نام ها هم ديگر همان كلمات بي روح پيشين نيستند،باري ميابند به سنگيني تمام احساسات ريز و درشت عمر، تك- واژ نامفهومي؛ ميشود رمز ِسير در پيچ و خم خاطرات. ناگهان ميبيني كه تمام چيدمان اجزاي لحظهاي از زندگي، از تابش آفتاب گرفته تا پچ پچ ناهنگام پرندگان در آسمان،يا عطر آسماني ِ برخواسته از مَرغزاري و صداي آوايي در دوردست،رقص ماهيان در آكواريومي چوبي،پارچهاي به رنگ عشق و اشتياق و دوستي، وصل ميكندت به خندهي گلچهرهاي در همين حوالي و ساعات كه برق و شوق زندگي به امتداد چشمانش راه ميافت يا اشكي كه زلال بي غش ديدگانش را دوست داشتني تر ميكرد.
و فكر ميكنم...اينگونه زندگيم مضاعف و حتي چندباره ميشود، هر "حالا" يي ، ديروز و ديروز هايي، هفته و ماه و سالگرد هايي تنيده در تن و جان لحظه ها و افكار با خود دارد.
و اينگونه، زندگي ميكنم حال و حالا و ديروز و ديروز ها را با روح جاودانهاي كه تمام اين گسترهي پر منظر را بهم پيوسته.
م م م م ! بسیار خوب
نوشته هات .....شدن شادي ها و غم ها و حسرت هام.....اين روزها
انقدر خوب بود که نمیشه نظر داد !
You are a gift. Period.
بی تعارف ، مدتها بود که چنین احساس شعفی از خواندن مطلبی به من دست نداده بود ، ممنون بخاطر همه خاطره های مشترک
يادداشت بسيار خوبي بود
اين خيابان با تمام جزئياتش واقعاً تنها چيزي است كه هيچوقت نمي توان كنترل كرد، حتي با پيشرفته ترين تكنولوژي ها...
سلام
من يك جوونِ وبلاگ نويسِ تازه كارِ بي تجربه ي تازه به دوران رسيده ي مشتاقِ يادگيريم.
به اين جوونِ وبلاگ نويسِ تازه كارِ بي تجربه ي تازه به دوران رسيده ي مشتاقِ يادگيري سري بزنيد، خوشحال مي شه
مي تونيم لينك هم متبادل كنيم
کاش همینطور باشد..
فقط برای این که یادم باشد چه قدر نوشتههایت را دوست دارم و چه قدر امشب با خواندن بعضیشان بیصدا در رختخوابم گریه کردم
نوشتهت پر شور و آرمانگرايانه بود. ولی راستش يه چيزی رو از قلم انداختی و اونم خصلت ما ايرانیهاست: فراموشی.
از اين شعار ها و جملات توی تاريخمون فکر میکنی چند بار داده باشيم خوبه؟ ... زندگی سياسی جامعهی ايرانی مثل يه «صندلیبازی» می مونه که وقتی آهنگ اعتراض رو شروع میکنند به زدن همه با حول و ولع دور صندلیها می چرخن. ولی آخرش افراد «زبل» - به تعبير لکانی کلمه - می نشينن و ما تشنهلب میمونيم. اين خيابونا بار ها و بار ها قرار بوده فتح بشن. شدن و بعد يواش يواش با فراموشی و اون بازی از چنگمون در اومده. تا يادمه يه نمونهش رو هم بگم: بعد از انقلاب قرار بوده بلند ترين خيابون تهران اسمش بشه مصدق. گذاشتن مصدق. بعد گفتن: «ئه! آقا چی پس؟ اسمشو میذاريم ولیعصر. يعنی آقا رو قبول نداری؟» ...
آرمانگرايی واسه چرخيدن دور صندلیها خوبه. ولی انتظاری برای رسيدن صندلی بعد از تموم شدن آهنگ نداشته باش.
مطلبت رو قورت دادم ...
سلام
یه خواهش داشتم
کاشکی بعضی وقتها آهنگهایی رو که خیلی از شنیدنش لذت میبرید رو معرفی کنید و البته برای ما هم بگذارید.ممنون
چه قدر تعريف ميم خوب بود. هميشه دوس داشتم اين حس رو تعريف كنم.مرسي از لينك دادن توي مطلبت
مرسی :)
سلام
من یکی از خوانندههای وبلاگتون هستم. برای خواهرم یک سوال داشتم. خواهر من دانشجوی جامعه شناسی گرایش مردم شناسی دانشگاه تهران هست . شاگرد اول دانشگاه هست و بسیار بچه قابلی هست . زبان انگلیسیش کامله ولی مدرک رسمی زبان نداره و تا حدودی هم فرانسه میدونه . میخواستم سوال کنم شما در انگلیس بورسی نمیشناسین که بتونه درخواست بدهد؟
ممنون میشم اگر راهنمایی کنید
ارسال يک نظر