Wednesday، October 21

Soñar No Cuesta Nada

دی‌دریم هم دیگه بلد نیستم، اگر هنوز وقت خوندن کتاب‌، کتاب رو وارو می‌ذارید روی سینه‌تون و یه عالمه دی‌دریم دارید، یو آر هپی.

7 comments:

parvin گفت...

what if those are dreams of committing suicide?!

تاب گفت...

والا بنده از همون اول هر وقت كتاب جلوم بود دچار دي‌دريم ميشدم، چندانكه هيچ وقت نميتونستم كتاب بخونم.

Leyla گفت...

ببخش که کامنت پست قبل را اینجا میگذارم. گفتم شاید آنجا به چشمت نخورد. راستش دلم به درد آمد که گفتی بابت زبان دانستنت متلک شنیده ای!! کی یاد میگیریم که به توانمندیهای دوستانمان افتخار کنیم نه حسادت...

شیما م گفت...

uhum!

ناشناس گفت...

راستی
چرا شما اصلا به هیچ وبلاگ غیر زبان فارسی لینک ندادید؟ آیا غیر فارسی زبان ها خوب وبلاگ نمی نویسند؟ یا شما نمی شناسید؟ اگر میشناسیدکه معرفی کنید ممنون میشم

ادوارد بلوم گفت...

کتاب خون باشی و از این بازیهای ذهنی خیالی مشتی نداشته باشی!!لذت کتاب خوندن بیشترش به همینه!اینکه یک جمله ای متوقفت کنه و بعد توی رویای خودت دنباله ی داستان و یا قصه ی خودت رو بگیری و به جاهایی بری که توضیح دادنش سخته.با یک نفس عمیق برکردی به دنیای کتاب دوباره

شبيه خودم گفت...

سلام. نمي دونم تا حالا اين جا نظري نوشتم يا نه،‌امامدت طولاني اي وبلاگت رو مي خونم. خوشحال مي شم به من هم سري بزني.نوشته قبليت و خيلي نوشته هاي ديگه ت برام زندگي رو تداعي مي كنند. اين كه خيلي از ماها در هر مرحله اي كه هستيم احساس مي كنيم كه نرسيديم طبيعيه.چون هميشه بيشتر از اين رو از خودمون توقع داشتيم و داريم. مطمئن باش كه "رفتن رسيدن است ساحل بهانه اي است"(قيصر).البته مي دونم كه خودت هم به اين باوري. چون درحال رفتني و اين خيلي عاليه، خيلي.