Saturday، September 5

من تن به قضای عشق دادم

بعد زندگی م شده مثل وقت هایی که ژان هست. یعنی کول. واقعی. غیر مجازی. پر از لبخند، پر از آرامش، پر از خنده. پر از دودلی برای تصمیم های جدی. پر از جرات برای از سر دو راهی ها گذاشتن. خستگی تا حد مرگ. توی اتوبوس و قطار خوابیدن، مثل سنگ خواب ت ببره. دیر برگشتن به خونه. زود از خونه بیرون رفتن. صبحانه آب پرتقال تازه هولکی خوردن. شیرموزکاکائو خوردن.
.
قبل از انتخابات عاشقانه های سعدی می خوندم توی رختخواب. شیراز جا ش گذاشتم. شیراز پاییز که می شه بهشته. حتی بیش تر از اردیبهشت.

4 comments:

nightlight گفت...

"شیراز جا ش گذاشتم. شیراز پاییز که می شه بهشته. حتی بیش تر از اردیبهشت."

آره ، زنده باد روزهای ابری آبان و آذر شیراز ...
زنده بای هوای سردی که سرد نیست ، قلقلک می ده اما ...
زنده باد شیراز ...

ولی خوب ، چه حیف که این بیست یا سی سال ، هوای شیراز عوض شد ، سقف خانه ها ...
بعد از این همه سال ، حالا سقف هیچ خانه ی نوسازی شیروانی نیست، حالا نشان چندانی از خانه های شیروانی سی سال پیش باقی نمانده ... به هر حال ، زنده باد شیراز

ايزابلا گفت...

enjoy instead of me too,plz

مریم گفت...

هوس کردم کامنت بزارم. همین!
راستی اوین مگه سرزمینِ ماست، که هی برمی گردیم پی هم؟

Arta گفت...

ab porteghal taze holaki khordan! ashnast! chikar mikoni sara??o