Saturday، August 15

می خوام بخوابم

الان تنها چیزی که می خوام اینه که ده روز با کشتی سفر کنم- حالا دورترین جایی که می تونم تصور کنم اینه که از ناپل برم فلوریانا پولیس - فقط بخوابم. یه هفته توی کشتی که تکان هاش مثل ننو هست بخوابم. بخوابم. در آرامش. بدون این که سوت کشتی، مسافرین محترم پرواز شماره ی، قطار شماره ی به مقصد...از سکوی، بشنوم. بدون اینکه چشم ام به تابلو ها باشه. بدون این که نقشه ها رو به دقت نگاه کنم و شرق رو با خورشیدی که درست و حسابی به مشرق نمی ره پیدا کنم. چقدر انرژی الکی صرف می شه برای شناختن خونه ای که بعدتر خونه ات نخواهد بود. زبونی که زبون ات نخواهد بود. مردمی که ازت گرفته می شن دوباره.
آقا من دوباره خسته ام. مال جا به جایی ه می دونم. این جا نمیام که نق نزنم.
دلم مثل چی برای ناپل تنگ شده. ناپل خونه ی من بود. شهر مال ما بود. حالا دوباره از نو.
آلمان.

7 comments:

Arta گفت...

good! Alman khosh begzare...raje be khabam begam ke kamelan movafegham, fekr e badi nis, tu kallam andakhT ba ieki az in kashti a ie taraf beram...o

sara گفت...

سلام سارا
می دونی هم اسمم مثل تو و هم خیلی اون قسمتی که در مورد "چرا نویسنده نشدم" نوشتی شبیه حس و تجربه من . حتی دو تا از اسم هایی که برات کاندید کرده بودن قبل از "سارا" مثل اسمهایی که می خواستن روی من بذارن...دلیل اینکه جرا بالاخره "سارا" شدی هم مثل دلیل من. نمی دونم خالا معنی اش اینه که ÷در مادر هامون دوستای خوبی می شدن با هم با این سلیقه مشترک یا وجود "سارا" ها همچین ÷در مادر هایی رو طلب می کنه...بعد از اینها میگم با هم دوست با شیم؟

ناشناس گفت...

در مرد پست قبل(عذر میخوام اینجا کامنت گذاشتم،میخواستم ببینی حتما):
بار اول که خوندم ویا بهتر بگم تا نیمه که خوندم منم با همون استدلال که این فقط یک شوخی بود فکر کردم که داری سخت میگیری،داری وسواس به خرج میدی،اینجوری و با این نگاه میشه هر کسی رو از خودت برونی.اما هرچی جلوتر رفتم و استدلالهای تو رو شنیدم و از پس زمینه ی ذهن خودم مثال کشیدم بیرون و کیسهایی که خودم مشابه این تجربه کرده بودم هم به عنوان کسی که مورد برخورد همچین بیان ناخودآگاه شخصیتی واقع شده و هم اینکه گهگاه خودم از پستوی ضمیرم چنین کهنه دیدگاهایی رو بیرون کشیدم و تحویل کسی دادم(با این شانس که اون مثل شما قدرت همچین تحلیلی رو نداشته البته!)
خیلی برام جالب بود با اینکه نمیشه حکم کلی داد بر اساس واکنشهای ریز اینچنینی ولی استدلال تو و بویژه اینکه هر رفتار و واکنشی به خصوص وقتی ناخودآگاه باشه و از تصنع به دور،یک جنبه هایی از درون هر کسی را بروز میده که شاید توی بحثها و مصاحبتهای چند ساعته و چند روزه هم نمیشه اونها رو شناخت،برام خیلی قابل قبول بود و هست در واقع.اینکه توی یک چنین رفتارهای آنی میشه تابوهای ذهنی و تربیتی کسی رو کشید بیرون،رگه هایی از دیدگاه و بودن هر کسی رو که ممکن هست در حالت عادی یا پنهنشون کنه و یا سعی کنه اونها رو عوض کنه اصلا ولی اینجور جاهاست که میشه دید هنوز هم وجود دارند...
البته بازم به نظرم بحث خیلی پیچیده ای هست و نمیشه یک الگو ازش ساخت.و برای اعمال اون روی روابطمون باید خیلی محتاط بود اما قابل چشم پوشی هم نیست.

ZZ گفت...

به قول خارجیا cool!

ashkan گفت...

سلام . دیدم تو وبلاگت داستان کوتاه هم مینویسی خواستم به 1 مسابقه داستان نویسی دعوتت کنم . اگه خواستی 1 سر بزن

ساناز گفت...

سلام سارا
بیدار شو دیگه! دلم تنگ شده

رايان گفت...

من تو محتاط بودن در اعمال نظرمون در روابط موافقم با نا شناس..