رابطهمان آن وقت سه سالاش بود. یا دو و نیم سال درست یادم نیست. اما آنقدری بود که به گمان خودم و خودش و نزدیکانام از خطر انتقادهای هر روزه من به رابطه گذشته بود. نه اینکه یادم رفته باشد که ما از دو اجتماع خیلی متفاوت فرهنگی آمده باشیم- طبقهي اجتماعی را به کار نمیبرم چون به لطف مارکس بیشتر معنای اقتصادی دارد- حتی تفاوت فرهنگی به طور کلی هم نه، مذهب. گیرم که در جامعهای مثل ایران مذهب تعیین کننده بقیهي عناصر فرهنگی هم هست.
داشتم میگفتم آن شب ساعت دوازده شب با دوستی رفته بودیم که از داروخانهی شبانه روزی میدان فاطمی دارو بگیریم یا چیزی. ماشین را کمی آنطرفتر پارک کرده بودیم و مجبور شدیم برای رسیدن به داروخانه عرض خیابان رابگذریم، که یک دفعه کسی با همان لحن و صدای آشنای اینطور جملهها از پشت سر به دوستِ همراهام گفت: "آقا شما با این خانم چه نسبتی دارید؟" کسری از ثانیه هم طول نکشید برای فهمیدن ِاینکه صدای پشت سر صدای دوستپسر من است. رویمان را برگرداندیم دقیقن پشت ِسر بود، پسرها زدند زیر خنده. خودش بیشتر. اما برای من همه چیز تمام شده بود. رابطهی سه سالهمان همان لحظه و با همان شوخی تمام شد. گیرم که در ظاهر شش ماه یا هشت ماه دیگر هم رابطه کژ دار و مریز-به خاطر وابستگی یا چیزهای شبیه این کژ میداشتم، اما نمیریختماش- با قهرها و بیخبریهای هر کدام یکی-دوماهه ادامه داشت.
اما دعواهای جدی تمام نشدنی از همان لحظه شروع شد. داد و بیدادهای آن شب میدان فاطمی را یادم نمیرود، که او میگفت بابا شوخی بوده، شما که فوراً دیدید که من بودم، شما که حتی اگر واقعی هم این اتفاق میافتاد هیچ ترس و نگرانی نداشتید از اینکه کسی بهتان گیر بدهد چه رابطهای با هم دارید، یا دوست همراهام که بگوید وا سارا این کارها یعنی چی؟ مهم که نیست، شوخی بود، بیخیال، تحلیل نکن، فروید توی کتابهاست. نمیتوانی از شوخی و تپق که خودت هم میگویی کاملاً ناخودآگاه است به عنوان جرم کسی استفاده کنی. شوخی بوده دختر میفهمی؟
اما هیچ کدامشان حرف من را نمیفهمیدند یا نمیخواستند بفهمند.
میگفتم آدمی که شوخیاش این باشد، آدمی نیست که من باهاش بتوانم ادامه بدهم. برای اینکه این شوخی موقعیت آدم را توی جامعه مشخص میکند، تو آدمی هستی که امشب اتفاقی از میدان فاطمی رد میشدهای و ما را که دیدهای خواستهای شوخی کنی، آن وقت چیزی که به ذهنات رسیده این بوده. بدون اینکه بفهمی این سؤال کابوس نسل ما و آدمهایی مثل من بوده، حتی اگر هم هیچوقت نترسیدهایم اما از آدمهایی که این سؤال را از چهارده سالگی توی خیابان ازمان پرسیدهاند همیشه متنفر بودهایم تو از بخشی از جامعه میایی که ما بدون اینکه هیچ وقت دقیقاً بشناسیمتان سالها ازتان متنفر بودهایم.
که گذشتهی ما با هم فرق دارد، ترسها و شادیهای کودکی، نوجوانی و جوانی ما با هم فرق دارد. گیرم که حالا آنقدر توی بقیهی چیزها شبیه هم فکر میکنیم که مذهب کارهای نیست. اما تو کماکان در حال رانت خوردن از خانوادهی مذهبی و مذهبات هستی. مسأله این است که برادر من توی این شرایط خشنترین شوخیاش این است که از پشت چشم دوست دخترش را با دست بگیرد و تو؟ میخواستم خشونت پنهان در شوخیاش، در طرز فکرش را بفهمد اما دوباره جواب از اینجا شروع میشد که یک شوخی بوده میفهمی شوخی یعنی چی.
میگفتم توی شرایط دیگر ممکن است که بنشینی و برایام توضیح بدهی و راضیام کنی که تفاوت پیشینهی مذهبی تو با پیشینهی من هیچ چیزی را خراب نمیکند، اما تپق و شوخی آنقدر ناخودآگاه است که تو حتی توضیح هم برایشان نداری.
رابطه تمام شد، مثل یک رهایی بود. به حساب چیز ظاهراً بی در و پیکری مثل روانکاوی.
.روانکاوی کردن آدمها و تصمیم گرفتن از روی شوخیها و تپقهایشان برای من نه از آن شب شروع شده بود و نه به آن شب ختم شد. کماکان هم به اینکار ادامه میدهم اما حالا دیگر اینها دلایل پنهان خودم برای منیج کردن روابط باقی میمانند. چون انرژی توضیح دادن خودم برای دیگران را ندارم. برای اینکه حتی هم اگر بفهمند آخرش میگویند: قبول. ولی آخر فقط به خاطر یک شوخی؟
و تو مجبوری که دوباره از نو شروع کنی که نه ، این و این و این هم بوده اما همیشه با توضیح و خودآگاهی و به زور سفسطه و اخلاق حل میشده؛ این شوخی یا آن تپق، آخرین رشتههای باقی ماندهي طناب را گسسته چون اینها آنقدر عمیق و ناخودآگاهاند که با بحث و توجیه نمیشود درستشان کرد و دوباره جواب بگیری که با همهي این حرفها، چنین طرز فکری بیرحمانه است دختر.
.
حالا اینها را نوشتم که بگویم برای انتخاب و نگهداشتن آدمهای دور و برم به فروید مدیونام، برای شناختن آدمها، برای اینهمه رابطه سالم و بیتنش و آدمهای سالمی که دور و برم دارم.
.
پ.ن: بعد از انقلاب آدم حتی دل و دماغ ویراستاری کردن نوشتهاش را هم ندارد.
داشتم میگفتم آن شب ساعت دوازده شب با دوستی رفته بودیم که از داروخانهی شبانه روزی میدان فاطمی دارو بگیریم یا چیزی. ماشین را کمی آنطرفتر پارک کرده بودیم و مجبور شدیم برای رسیدن به داروخانه عرض خیابان رابگذریم، که یک دفعه کسی با همان لحن و صدای آشنای اینطور جملهها از پشت سر به دوستِ همراهام گفت: "آقا شما با این خانم چه نسبتی دارید؟" کسری از ثانیه هم طول نکشید برای فهمیدن ِاینکه صدای پشت سر صدای دوستپسر من است. رویمان را برگرداندیم دقیقن پشت ِسر بود، پسرها زدند زیر خنده. خودش بیشتر. اما برای من همه چیز تمام شده بود. رابطهی سه سالهمان همان لحظه و با همان شوخی تمام شد. گیرم که در ظاهر شش ماه یا هشت ماه دیگر هم رابطه کژ دار و مریز-به خاطر وابستگی یا چیزهای شبیه این کژ میداشتم، اما نمیریختماش- با قهرها و بیخبریهای هر کدام یکی-دوماهه ادامه داشت.
اما دعواهای جدی تمام نشدنی از همان لحظه شروع شد. داد و بیدادهای آن شب میدان فاطمی را یادم نمیرود، که او میگفت بابا شوخی بوده، شما که فوراً دیدید که من بودم، شما که حتی اگر واقعی هم این اتفاق میافتاد هیچ ترس و نگرانی نداشتید از اینکه کسی بهتان گیر بدهد چه رابطهای با هم دارید، یا دوست همراهام که بگوید وا سارا این کارها یعنی چی؟ مهم که نیست، شوخی بود، بیخیال، تحلیل نکن، فروید توی کتابهاست. نمیتوانی از شوخی و تپق که خودت هم میگویی کاملاً ناخودآگاه است به عنوان جرم کسی استفاده کنی. شوخی بوده دختر میفهمی؟
اما هیچ کدامشان حرف من را نمیفهمیدند یا نمیخواستند بفهمند.
میگفتم آدمی که شوخیاش این باشد، آدمی نیست که من باهاش بتوانم ادامه بدهم. برای اینکه این شوخی موقعیت آدم را توی جامعه مشخص میکند، تو آدمی هستی که امشب اتفاقی از میدان فاطمی رد میشدهای و ما را که دیدهای خواستهای شوخی کنی، آن وقت چیزی که به ذهنات رسیده این بوده. بدون اینکه بفهمی این سؤال کابوس نسل ما و آدمهایی مثل من بوده، حتی اگر هم هیچوقت نترسیدهایم اما از آدمهایی که این سؤال را از چهارده سالگی توی خیابان ازمان پرسیدهاند همیشه متنفر بودهایم تو از بخشی از جامعه میایی که ما بدون اینکه هیچ وقت دقیقاً بشناسیمتان سالها ازتان متنفر بودهایم.
که گذشتهی ما با هم فرق دارد، ترسها و شادیهای کودکی، نوجوانی و جوانی ما با هم فرق دارد. گیرم که حالا آنقدر توی بقیهی چیزها شبیه هم فکر میکنیم که مذهب کارهای نیست. اما تو کماکان در حال رانت خوردن از خانوادهی مذهبی و مذهبات هستی. مسأله این است که برادر من توی این شرایط خشنترین شوخیاش این است که از پشت چشم دوست دخترش را با دست بگیرد و تو؟ میخواستم خشونت پنهان در شوخیاش، در طرز فکرش را بفهمد اما دوباره جواب از اینجا شروع میشد که یک شوخی بوده میفهمی شوخی یعنی چی.
میگفتم توی شرایط دیگر ممکن است که بنشینی و برایام توضیح بدهی و راضیام کنی که تفاوت پیشینهی مذهبی تو با پیشینهی من هیچ چیزی را خراب نمیکند، اما تپق و شوخی آنقدر ناخودآگاه است که تو حتی توضیح هم برایشان نداری.
رابطه تمام شد، مثل یک رهایی بود. به حساب چیز ظاهراً بی در و پیکری مثل روانکاوی.
.روانکاوی کردن آدمها و تصمیم گرفتن از روی شوخیها و تپقهایشان برای من نه از آن شب شروع شده بود و نه به آن شب ختم شد. کماکان هم به اینکار ادامه میدهم اما حالا دیگر اینها دلایل پنهان خودم برای منیج کردن روابط باقی میمانند. چون انرژی توضیح دادن خودم برای دیگران را ندارم. برای اینکه حتی هم اگر بفهمند آخرش میگویند: قبول. ولی آخر فقط به خاطر یک شوخی؟
و تو مجبوری که دوباره از نو شروع کنی که نه ، این و این و این هم بوده اما همیشه با توضیح و خودآگاهی و به زور سفسطه و اخلاق حل میشده؛ این شوخی یا آن تپق، آخرین رشتههای باقی ماندهي طناب را گسسته چون اینها آنقدر عمیق و ناخودآگاهاند که با بحث و توجیه نمیشود درستشان کرد و دوباره جواب بگیری که با همهي این حرفها، چنین طرز فکری بیرحمانه است دختر.
.
حالا اینها را نوشتم که بگویم برای انتخاب و نگهداشتن آدمهای دور و برم به فروید مدیونام، برای شناختن آدمها، برای اینهمه رابطه سالم و بیتنش و آدمهای سالمی که دور و برم دارم.
.
پ.ن: بعد از انقلاب آدم حتی دل و دماغ ویراستاری کردن نوشتهاش را هم ندارد.
38 comments:
کماکان بیرحمی ه سارا. گرچه خوب می فهممت
همه چیز برام داشت درست جلو میرفت و کاملا" میفهمیدم از چی و کجا نوشتی گرچه خودم این سبک از نگاه رو ندارم...تا جایی که نوشتی "این همه رابطه سالم دور و برم"...واقعا" تعداد رابطه هایی که با نگاه شما بی تنش و بی مساله باشند اینقدر زیادند؟...واقعا" خودم که به دور و برم نگاه میکنم خیلی کمتر از چیزی که شما نوشتی "بی مساله بودن" میبینم...و دوم رابطه ی بدون دراما واقعا" چقدر خوبه؟..برام همیشه سواله.
ممنون از پست شخصی و مهم.
به نظر من که این یه جمله تعیین کننده هیچ چیز نمی باشد، و اولین شوخی که یکی می تونه بکنه همینه...
شاید دلیل ناراحتی اون یه جمله نبوده و اشاره های مشابه در قبل بوده که این جمله بدخاطره را به عنوان مهر تایید برای دسته بندی اون آدم در نظر گرفتی..
سلام هموطن عزیز!...خیلی اتفاقی و در جریان وبگردی هایم به اینجا رسیدم و شناختی از تو و نوشته های قبلیت ندارم ولی از آنجا که من هم جنون آسا شیفته فروید و خوابگزاری ها و پسیکوانالیز های او هستم می توانم با خواندن همین یک پست بگویم که :سارای عزیز بیش از حد آدم حساسی هستی و اگر به خاطر یک چنین شوخی فاتحه ی رابطه ات با اون آدم را خوانده ای باید انتظار داشت که به زودی سایر دوستانت را نیز با همین توجیهات از دست بدهی...اصلا چرا از اول با یک آدمی که معتقذی از فرهنگ دیگر است آشنا شدی و ادامه دادی تا کار به اینجا برسد؟!...به هر حال به عنوان آدمی که عمری را با افکار و آثار فروید و نئو فرویدین ها گذرانده به تو هموطن عزیز می گویم که سعی نکن ایده های روانشناسی را در زندگی روزمره و روابطت با آدمها دخالت بدهی چون در این صورت اکثر اوقات را با تلخکامی به سر خواهی برد....حرف بسیار دارم و وقت اندک!
خوب من فکر می کنم نقطه عطف جریان تو این جمله است که:
"این شوخی یا آن تپق، (((آخرین رشتههای باقی ماندهي))) طناب را گسسته "
بنابراین متهم کردن نویسنده به عدم رعایت انصاف ، عین بی انصافی است.
آدم را یاد استادهای سخت گیری می اندازی که منتظر هستنداز دانشجویشان سوتی بگیرند تا دخلش را دربیاورند. چه ترسناکی!
سلام.وقت کردی سری هم به وبلاگ من بزن.در به در دارم دنبال کسی می گردم که وبلاگ من رو بخونه و نظر بده ;)
راستی مشکل ظاهراً از پايه قضيه بوده.بقيه ماجرا ها فقط بهانه لازم رو بوجود آوردن.اما صادقانه اينکه به نظر من بهانه خوبی رو انتخاب نکرده بودی.
به هر حال...
http://imaginationsblog.blogspot.com/
دوست عزیزم من هم برایم چنین چیزی پیش آمده که بخاطر یک دعوا یا یک شوخی کسی به ناگاه و چند ثانیه در دلم محو شود ولی بعدا که فکر کردم دیدم چیزهای دیگر هم بوده ... نارضایتی ها عدم تفاهم و دلخوری ها که قبلا آنها را انکار کرده بودم... شاید تنها کاری که می توانستی بکنی همین بود شاید فاتحه این دوستی از مدتها قبل خوانده شده بود...
من فکر می کنم اون شوخی سنبلی بودهاز چیزهایی که اون آدم داشته و تو نمی پسندیدی... در غیر این صورت خیلی خیلی برای من ناباورانه ست که دلیل جدایی فقط یک شوخی ساده باشد. اینکه تو فکر میکنی ساده نیست احتمالا از ذهن وسواس گونه ای نشات میگیره. فکر کن! به خاطر یک شوخی کسی رابطه با تو رو رابطه ای سالم ندونه... من که نمیشناسمت اما به نظر میاد ترسناک باشی.
خیلی ببخشید. متنفرم از غلط املاگیری به جای کامنت گذاشتن ها ولی چون برای خاطر کتابهاست مریز ت و بکن مریض خواهشا
فكر می كنم به اصطلاح بیرحم بودن خیلی بهتر از آزار دیدنه. همیشه وقتی تعلل كردم تو بیرون كردن آدما از تو زندگیم آزار دیدم و طبیعتا آزار هم دادم
سلام
با آنچه نوشتی دو حالت هست آدم های دورو بر ات آدم هایی از جنس خودت نیستند یا خودت خیلی فرهیخته ای فوق العاده و گام به گام ات بر مسیر اعتدال است!!!کدام؟اگر دوست داشتی بگو مشتاقم تو را در مرز های ذهنی ام جا بدهم.
گفتم قبل از جواب بقیه کامنت ها بگم که مریز همونطوری که من نوشتم درسته. مریز. یعنی نریز. یعنی چیزی را کژ و کج و غیر مطمئن نگرش دار اما نریزش
http://www.mibosearch.com/word.aspx?wName=%DA%A9%D8%AC+%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86
سلام
من نمی شناسمت اصلا و به نمی گویم که بی رحمی یا نه؟ به نظرم این که نوشته ای اصلا ربطی به ترحم ندارد.
اما نوشته ات دلم را خالی کرد من هم با تو در آن شب میدان فاطمی وحشت کردم
سارا جان حق با تو بود, حق با تواست این شوخی نبود نگاه شومی بود که در قالب کلمات سرازیر شد
مینا
شاد باشی
مینا
خب اين قضيه كاملا شخصيه. نمي شه گفت كار درستي بوده يا نه. به قول خودت تو هرچي توضيح بدي بازم به نظر من يا ديگران فقط يه شوخي مياد اما بعضي شوخياوقتي نشأت گرفته از چيزايي باشن كه ريشه در نفرت هاي ما دران اوضاع رو بهم مي ريزه.
ديگه اينكه آدما يا در حيطه استاندارهاي جناب فرويد مي گنجن يا نه؟
اينكه علم روانكاوي مديون فرويد هست شكي ندارم ولي اينكه آدم اينفدر در تحليل و استفاده روانكاوي فرويد به خودش مطمئن باشه واسم جالبه.
سلام . یکی از بچه ها لینک این پست شما را برای من گذاشته بود و گفته بود شما دونفر علی رغم این که دو تا آدم مجزا هستید اما نظرتان راجع به یک چیز خاص ( همین سبک شوخی ) دقیقا یکی است . آمدم و این پست شما را دیدم . جالب بود . به هرحال از آشنائی با شما خوشحالم و به عنوان یک فرویدین به شما توصیه می کنم به ژاک لکان هم عنایت داشته باشید. هرچند منابع بسیار محدود هستند ...به هرحال مرسی و بای .
گاهی دیدی که مدتها فکر میکنی اما نمیتونی یه نتیجه خوب ازش در بیاری
این پست تو همون نتیجه کوچکی بود که من
برای ساعات طولانی افکارم نتونسته بودم
بگیرم
ازت ممنونم
راستی این که دوست شما با توجه به پیشینه مذهبی اش چنین شوخی کرده است چنین معنی می دهد . اغلب چنین آدمهائی نمی توانند رابطه سالم و بدون انگیزه های جنسی را بین یک مرد و زن بپذیرند و به هیچ وجه نمی توانند چنین رابطه ای را باور کنند . این نگرش از درون این شوخی پیدا است . مخاطب قرار دادن آن دوستی که همراه شما بود با این طرز خطاب و اولویتی که به او می دهد : اقا شما چه نسبتی.....هم حکایت کننده دو وجه دیگر است . ابتدا نگرش مرد سالارانه و این که در هر چیزی مرد را فاعل اصلی می داند و دیگری این که از لحاظ او گناهکار اصلی آن آقا است ....
به این فکر کردی که چرا نوشتی از چهارده سالگی ....؟ این مثالی از آنالیز فروید__ لکانی است . چهارده یک عدد و نماد مذهبی است . استفاده از آن در اینجا تاکید بیشتری بر معصومیت و پاکی دارد . نه رفیق عزیز . ما همگی مذهبی هستیم . از همان لحظه تولد این عبارات را در گوش ما خوانده اند . شاید در ظاهر بتوانیم . اما در عمق ناهشیار به هیچ وجه نمی توانیم از مذهب خلاص شویم...
استادی داشتیم که کنار بینی اش خال گوشتی بزرگ و قهوه ای رنگی داشت. یک بار سر کلاس تعریف می کرد؛ دوستی قدیمی داشته که ناگهان یک روز رو می کند به استاد و می پرسد:فلانی کی این خال کنار بینی ات درآمده؟ و استاد ما پاسخ داده بود، از آن زمانی که چشم پرلطف و محبت شما به روی ما بسته شده.
نازنینم، شوخی دوستت شاید زمانی انقدر تلخ و گزنده شد که چشم محبت شما به رویش بسته شد.
درضمن درمورد بحث بی رحمی و قصاوت به نظر من شیربودن هزار مرتبه بهتراز خرگوش یا گوسفند بودن است.
باور نمی کنم یه روزی کسی این بلا رو سر من بیاره... خیلی دردناکه
agar che joori shookhi mikard khoob bood va ensaani bood ke mishod ba oo edameh dad?
عجب...براي آدمي مثل من كه نه از تپق ها كه حتا از كرم هاي آگاهانه ي از روي بي معرفتي بعضي ها مي گذرم،رفتارت و حذف هاي سريعت جالب است.
اگه کتاب راه هنرمند جولیا کامرون رو نخوندی ، پیشنهادش می کنم
با اینکه اگر کسی غلط املایی ازت نگیره جوابش رو نمی دی (کلا غرورت زیاده، یه سالی هست میام اینجا و البته گمونم دومین کامنتم برای توئه) اما چون مطمئنم که همه رو می خونی میگم، که خودخواهیت بارزترین چیزیه که از روایت خودت از این اتفاق می شه برداشت کرد. جای دیگه ای جز تئوری های فروید دنبال دلیل برای این به اصطلاح دوستان، خودخواهی بگرد. فروید صرفا تاییدیه که داری برای توجیه کارت طلبش می کنی. اون رابطه از دید من محکوم به فنا بوده، نه به خاطر اون شوخی، به خاطر هر چیز دیگه ای که اون رفتار تو رو باعث شده. اما کار تو هم رابطه رو بد تموم کرده، هم باعث شده شناختی از خودت پیدا کنی که ممکنه به کل غلط باشه. و این در آینده هم واسه خودت تهدیده هم واسه همه کسایی که باهات رابطه خواهند داشت.
من تجربه بودن با کسی که واکنش های اینجوری داشته رو داشتم.(جمله آخر رو واسه این گفتم که اگه حرفام رو برنتابیدی توام منو رو حساب این تحلیل کنی و خیال خودت رو راحت...)
در مورد تپق هایی که از ناخودآگاه آدم میاد، این همه سختگیری بی انصافی ئه به نظر من. اون آدم خودش خانواده و فرهنگ و تربیتش رو انتخاب نکرده و شاید هیچ وقت هم نتانه که خودش رو کاملن از تاثیر اون محیط و اون تربیت رها کنه. اما همین که آگاهانه بخواد تغییر کنه ستایش انگیز ئه.
اون شوخی مثل جرقه تو انبار باروت بوده اینجوری که از قضیه برمی آد! دوست پسرت، خب احتمالآ ندیده بود کجا داره کبریت می کشه، و به احتمال خیلی زیاد کلی هم سبک سنگین کرده بود شوخی رو و چند باری احتمالآ تاکتیک حمله رو عوض کرده بوده! خیلی ساده، فکر نمی کرد اینجوری بشه! چه بی خبر بود این دوست پسرت از گردش روزگار!
برای بیرون کردن آدمها از زندگی می شه یک یا هزار دلیل داشت همانطور که برای جا دادنشان. اما کی می تونه به این روشنی ببینه که داره چی کار می کنه؟ سارا جان شما خیلی خوب افکار و درونیات رو بیان می کنی. و غبطه می خورم به کسی که بتونه اینطوری از روانکاوی در تصمیم های زندگیش استفاده کنه.
سلامت باشی
بی رحمانه نبود اصلاً.
وقتی دو نفر زبون مشترکی ندارن مثل این مورد که دفاعیاتشون از کارها یا حرف هاشون از دید طرف مقابل سفسطه و توجیه دیده میشه در حالیکه به نظر خودشون کاملاً منطقی میاد دقیقاً همین اتفاق می افته. آدم ها از فهمیده نشدن و توضیح دادن/خواستن خسته میشن. به خاطرش رنج میبرن و رنج از هم دورشون میکنه. از یه جایی به بعد دیگه طرف -اینجا سارا- یه جورایی فقط turn off میبینه و میگذره.
اینکه چرا با یه شوخی همه چیز تموم شده دلیلش اینه که این شوخی به اندازه ی کافی تلخ ( تعیین "اندازه ی کافی" شاید به همون ناخودآگاه فرد برگرده بیشتر، نمی دونم. ادعایی ندارم در روانشناسی. از روی تجربه و تحلیل های شخصی حرف میزنم.) بوده که تمام نارضایتی های آدم از رابطه رو تونسته در یک لحظه بیدار کنه و بیاره به سطح.
یه جورایی این موقعیت جنگ بین دو ناخودآگاه بوده به نظرم. همچین جنگی دیگه آوردن دلایل عالم خودآگاه مثل "فقط شوخی بود" چیزی رو عوض نمیکنه.
نظر دلقک رو دوس داشتم.
مطمئنم تو یک آدم حسابی هستی.
برای هر کدام از ما هم که پیشینه ی مذهبی مشترکی با پسرک داریم ، این گاف همانقدر هولناک و تحقیر آمیز ست که روزی کسی از شماره ای ناشناس زنگ بزند و بگوید از اطلاعات است و الخ ... هماندقدر دردناک که کسی به شوخی و فقط به شوخی بگوید عکس های خانوادگی مان را منتشر می کند ...
اما تو سارا، با رفتن ات چه چیز را یاد پسرک دادی؟ در اون چند ماه آخر چطور؟
ترسناک تر از این گاف ها، آمدن روزی ست که اطرافیانمون قبل از تک تک شوخی ها، فکر کنند و آخر سر ، چیزی بشوند که نیستند ... چیزی که ما فکر می کنیم دوست داریم و می شناسیم ...
بار اول که خوندم ویا بهتر بگم تا نیمه که خوندم منم با همون استدلال که
این فقط یک شوخی بود فکر کردم که داری سخت میگیری،داری وسواس به خرج
میدی،اینجوری و با این نگاه میشه هر کسی رو از خودت برونی.اما هرچی جلوتر
رفتم و استدلالهای تو رو شنیدم و از پس زمینه ی ذهن خودم مثال کشیدم
بیرون و کیسهایی که خودم مشابه این تجربه کرده بودم هم به عنوان کسی که
مورد برخورد همچین بیان ناخودآگاه شخصیتی واقع شده و هم اینکه گهگاه خودم
از پستوی ضمیرم چنین کهنه دیدگاهایی رو بیرون کشیدم و تحویل کسی دادم(با
این شانس که اون مثل شما قدرت همچین تحلیلی رو نداشته البته!)
خیلی برام جالب بود با اینکه نمیشه حکم کلی داد بر اساس واکنشهای ریز
اینچنینی ولی استدلال تو و بویژه اینکه هر رفتار و واکنشی به خصوص وقتی
ناخودآگاه باشه و از تصنع به دور،یک جنبه هایی از درون هر کسی را بروز
میده که شاید توی بحثها و مصاحبتهای چند ساعته و چند روزه هم نمیشه اونها
رو شناخت،برام خیلی قابل قبول بود و هست در واقع.اینکه توی یک چنین
رفتارهای آنی میشه تابوهای ذهنی و تربیتی کسی رو کشید بیرون،رگه هایی از
دیدگاه و بودن هر کسی رو که ممکن هست در حالت عادی یا پنهنشون کنه و یا
سعی کنه اونها رو عوض کنه اصلا ولی اینجور جاهاست که میشه دید هنوز هم
وجود دارند...
البته بازم به نظرم بحث خیلی پیچیده ای هست و نمیشه یک الگو ازش ساخت.و
برای اعمال اون روی روابطمون باید خیلی محتاط بود اما قابل چشم پوشی هم
نیست.
باور کنیم،
که امروز،
گذشته ها و آینده ها
به دوش هم
روان اند
و دوستی دست یاری ست
کشف پیوستگی ست
فرای زمان
فرای رابطه
به نظر من بيرحمي نيست. سوسولي يك بچه بورژواي لوسه كه قضاوت در مورد ديگران براش خيلي راحته و خيلي زيادي به خودش مطمئنه. شرمنده بابت صراحت لحن. خوشت نيومد تأييدش نكن!
سارا خیلی وقته اینجا برات دیگه ننوشتم یعنی اول اش که نبودم اینجا، بعدشم دیگه ماجرای خوندن فراموش ام شده بود. این پست ات رو خیلی دوست داشتم و البته کامنتها واسم جالبتر بود مخصوصن این اخری که میگه بچه ی بورژوای لوس که اصلن نمی فهممش، یعنی نمیفهمم نسبت دادن چند تا صفت مجزا با تعریفهای جداتر که هیچکدوم به هم ربطی ندارن و نه به کل ماجرا،چه جای گفتن عذرخاهی واسه صراحت لهجه داره ! کدوم صراحت لهجه؟ خسته نمیشیم از نسبت دادن این صفت هایی که مال نسل ما دهه شستی ها است؟ و از پدرها و مادرها و دوستها و کتابهای ایدئولوگ نسل مان خانش اش کرده ایم بی انکه حتا در جایی که باید به کار ببریم؟ حرص ام گرفت سارا اینجا جای این توضیح ها نبود ولی وقتی ببینی یه مشت ادمرا می چپانند کنار هم و بهشان همین جور هی نسبت های پر طمطراق می دهند، عق ام می نشیند چون وقتی میگویی سوسول و بورژوا چه طور می توانم از خودم دفاع کنم؟یاد این ماجراهای اخیر می افتم و مجبورم حرص ام را بنویسم...حرصی که تمام شدن رابطه را با این توضیح به سوسول بودن و بورژوازی نسبت می دهد!!!! و نفس مطمئنه و قضاوت در مورد دیگران و...اوه ! احمقانه است که بخاد، حرص ام فوران کنه واسه این کامنت که بهم بی ربطه، ولی من کاری به کار فروید و اینها ندارم و نه که ،نمیفهمم این بازی خصومت، خودخاهی و بی رحمی و سوسولی رو، می خام در مقام کسی که گوشه ی زندگی اش را می فهمد، چیزی بگم...همیشه بد سوخته ام از اینکه در ماه رمضان، این همه آدم زبان شان به سقف کام شان چسبیده و به خاطر رعایت حال روزه داران شکمشان می چسبد به دنده شان و اگر قلپ آبی زهرمار کنند به هزار جادو و جنبل خودشان را در خیابان ها گم میکنند که مبادا کسی ببیند .همیشه فکر کردم چرا این گروه با خدای روزه گذار هرگز نمیفهمند سال هااست به خاطر احترام به آنها مجبورم، یک ماه از سخت ترین ماه های زندگی ام را بگذرانم چون خودشان تشنه اند من مجبورم بهای لطف شا ن رابه خدا پرداخت کنم ...اما من احترام می گذارم هی احترام می گذارم به چیزی که خودم بهش اعتقاد ندارم، اما اعتقاد دارم که روزی می آید و این جماعت خودخاه به من هم احترام می گذارند و اگر شکمشان خالی است نمیخاهند انتقامش رااز بگیرند. پس همچنان گرسنه می مانم، نه به خاطر اعتقاد به اعتقاد آنها به خاطر اعتقاد به روزی که من هم حق نشان دادن بی اعتقادی ام داشته باشم...می دونی سال ها، دوستی ی شیرینی داشتم که اگرچه حالا آنقدر گازم زده است و تف ام کرده است که به درد دیدن و روبوسی همدیگر نمی خوریم اما جمله ای داشت که خیلی دوست داشتم ...همیشه می گفت چه طور مردی می تواند در دریا، دل اش را به آب بسپارد، وقتی زنی پوشیده در پارچه های مصنونیت اش،باید هی خودش را ول کند در آب و هی تقلا،تا نمناکی آب از پارچه ها بگذرد و تن برهنه ی مردش که به آب رفت، نمناکی اش را به لباس های او هم قرض دهد.این حس من است که هرگز با مردی به ساحل مشترکی نخاهم رفت که ببینم که او تن اش را به آب می سپارد و با لبخند به من می گوید اینجا کسی نیست ،تو هم که لباس تن ات هست هی بیا عزیزکم...تن ات را به آب بزن...من، نه که بخاهم متنفر شوم یا تحلیل کنم...فقط می دانم که این رابطه همانجا تمام خاهد شد به خاطر همه ی انچه که گفتی به خاطر کودکی های متفاوت مان ...به خاطر مردانی که عزیزک خطاب ام می کنند و دلشان میسوزد اگر سهمی از آب نبرم که جرات می کنند جلوی من تن به آب بسپارند...می فهمی؟ همه اش مثل هم است.سارا ...فروید ندارد...به پوست و استخان ام چسبیده است این جدا کردن ها و این نفرت ها و این نخاستن ها ....نمیخاهم این جنسی را بشناسم که می گویند این فقط شوخی است ...خوب می فهمم این یکی را...من فقط جنس یک شوخی را خوب می شناسم سارا ...یادت هست؟ شوخی که آخر و عاقبت اش شبیه به کابوس که نه بیشتر سیرکی بود که آخر همه ی شوها و خنده ها درست وقتی که فکر میکردی راضی هستی از پولی که داده ای ...تماشاگرها به جان هم می افتد و با لبخندهای گشاد تکه تکه می کنند همدیگرا....ماها که آن بیرون ایستاده ایم...مال کدام نسل باشیم تا بفمیم ای نواقعن ادامه ی سیرکی است که با ید هنوز بخندیدم یا تمام شده است و حالا داریم می بینیم که تکه تکه ها تکه تکه تر می شوند؟ مال کدام نسل باشیم که اگر وحشت برمان می دارد از شوخی ها با صراحت لهجه شان نسبت سوسولی ندهند؟ انها از کدام نسل اند؟ همان ها که دور هم می نشینند و در مجلس ی که به احترام هفتاد میلیون شان دنبال انتخاب بهترین ها،با هم به شوخی از تجاوز و تقلب و زندان حرف می زنند؟این نتیجه ی همان "بابا شوخی کردم است" این جور آدمها از اینجور جاها سر در می آورند ..این شوخی ها، همان اخر کار سیرک است وقتی باید بفهمی مال کدام نسلی ؟
کاملا درکت میکنم . منهم مثل توام . از فروید یاد نگرفتم . زندگی یادم داد که آدم ها به شوخی هایی که میکنن به شدت اعتقاد دارن . و بدون اینکه بفهمن ، پنهان ترین بخش وجودشون رو نشون میدن .
اگر بخواي بگي اون آقا در ناخودآگاهش افكار متعصبانه داشته بايد بگم همه ما اينطوريم من شما يا هر كي كه تو اين جامعه زندگي كرده به دنيا اومده و تو اين فضا نفس كشيده و بزرگ شده مي خواد حزب اللهي شش آتيشه باشه يا يه آدم اپن مايند امروزي
وقتي تو موقعيتهاي خاص يا حساسي تو زندگي غافلگير شدي همون فرويد بهت نشون مي ده شايد كمتر از بعضيها وجودت متاثر از افكار متعصبانه وبعضي سنتهاي پوسيده باشه اما هرگز نمي توني ادعا كني كاملا از اين افكار مبرا هستي
با وجود همه روشنفكريها و سختگيريهات اون آدم حداقل اونقدر با تو تشابه فكري داشته كه سه سال به عنوان دوستت قبولش داشتي اين كه با اين وجود اون همه خودتو با اون متمايز مي دوني كه به خاطر يه شوخي يه دفعه كلا زير سوالش مي بري شايد از غرور زيادت باشه
به اين فكر كن
و اين كه اگه فقط و فقط همون يك دونه شوخي باعث قضاوت تو شده بايد بگم خودخواهانه رفتار كردي چون اون آدم حق داشته يك قضاوت منصفانه را از تو بخواد به حرمت همون سه سال دوستيتون وظيفه داشتي قبل اون كه كلا زير سوال ببريش فرصتي به اون بدي براي نشون دادن خودش و به خودت براي تامل كردن
اگه تجربه هاي قبلي ذهنتو در گير كرده بوده و اين تجربه مهر تاييدي بر تجربه هاي قبلي شده قضيه كمي فرق مي كنه
اما باز هم يه چيز مي مونه هر تجربه تلخ كه آدم با دوستش داره با كسي كه براش مهمه، بايد فضايي ايجاد كنه براي حرف زدن بررسي كردن. نه تنهايي قضاوت كردن و برگ سياهي در پرونده بايگاني كردن تا روزي كه يك برگ سياه اضافه تر، نقطه پاياني بر رابطه بشه
از شواهد،به نظر نمياد شما آدمي بوده باشي كه براي جلوگيري از سوئ تفاهم يا براي تبديل سوئ تفاهم به تفاهم خيلي خودتو به زحمت انداخته باشي
من يك دوست دارم كه بسيار قاطعانه در مورد آدما نظر مي ده تعبيرهاي شخصي خودشو داره اونقدر خودشو قبول داره كه "نمي تونه" نظر ديگران و توضيح ديگران حتي در مورد رفتار خودشونو جدي بگيره
گاهي تعبيراي عجيبي داره خيلي حساسه و گاهي عكس العملهاي افراطي و ناگهاني انجام مي ده
من فوق العاده دوستش دارم و قبولش دارم 15 ساله باهاش دوستم با وجود اين كه خيلي آدم متعهديه ولي هر لحظه به اين فكر مي كنم كه آدمي نيست كه بتونم روي 15 سال دوستيمون حساب كنم چون مي دونم يه چيز كوچيك مي تونه همه رابطه رو به هم بريزه و نمي خوام غافلگير بشم پس در عين حال كه به عنوان بهترين دوستم بهش نگاه مي كنم سعي ميكنم هميشه آمادگي تموم شدن همه چيز براي هميشه اونم به خاطر يه مشكل كوچيك را داشته باشم
شايداين حساسيت زياد ادمو تو زندگي روزمره فقط كمي تنها كنه چون بالاخره اين دوست من براي من اينقدر مهمه كه با اين همه حساسيتها بازم رابطمو باهاش ادامه بدم. براي همه كه اين همه مهم نيست! امااين حساسيت تو زندگي مشترك خيلي بده غير قابل تحمله كه تو از طرف مقابلت اينقدر بترسي
البته به هر حال من شخص شما را نمي شناسم و نظرمو صرفا در مورد يك خاطره كه خوندم گفتم
سلام
به صورت اتفاقی به وبلاگ و مطلب شما برخورد کردم .اما انگار یکی حرف دل مرا نوشته باشد.دو سالی می شود با روانکاوی درگیرم و عجیب تاثیری دارد .می دانی همین هفته پیش بود که رشته یک رابطه ای را گسستم به همین دلیل:فروید.
رابطه ای که در آن گیر افتاده بودم ؛سالها و دست و پا می زدم تمام شد.با یک تحلیل فرویدی .اما گیجم نمی دانم بگویم که خوب است که می دانستم تحلیل جمله ویرانگری که گفت....
سلام
به صورت اتفاقی به وبلاگ و مطلب شما برخورد کردم .اما انگار یکی حرف دل مرا نوشته باشد.دو سالی می شود با روانکاوی درگیرم و عجیب تاثیری دارد .می دانی همین هفته پیش بود که رشته یک رابطه ای را گسستم به همین دلیل:فروید.
رابطه ای که در آن گیر افتاده بودم ؛سالها و دست و پا می زدم تمام شد.با یک تحلیل فرویدی .اما گیجم نمی دانم بگویم که خوب است که می دانستم تحلیل جمله ویرانگری که گفت....
ارسال يک نظر