دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸

قبل‌ از انتخابات این‌طوری زندگی می‌کردیم

رابطه‌مان آن وقت سه سال‌اش بود. یا دو و نیم سال درست یادم نیست. اما آن‌قدری بود که به گمان خودم و خودش و نزدیکان‌ام از خطر انتقادهای هر روزه من به رابطه گذشته بود. نه این‌که یادم رفته باشد که ما از دو اجتماع خیلی متفاوت فرهنگی آمده باشیم- طبقه‌ي اجتماعی را به کار نمی‌برم چون به لطف مارکس بیش‌تر معنای اقتصادی دارد- حتی تفاوت فرهنگی به طور کلی هم نه، مذهب. گیرم که در جامعه‌ای مثل ایران مذهب تعیین کننده بقیه‌ي عناصر فرهنگی هم هست.
داشتم می‌گفتم آن شب ساعت دوازده شب با دوستی رفته بودیم که از داروخانه‌ی شبانه روزی میدان فاطمی دارو بگیریم یا چیزی. ماشین را کمی آن‌طرف‌تر پارک کرده بودیم و مجبور شدیم برای رسیدن به داروخانه عرض خیابان رابگذریم، که یک دفعه کسی با همان لحن و صدای آشنای این‌طور جمله‌ها از پشت سر به دوستِ همراه‌ام گفت: "آقا شما با این خانم چه نسبتی دارید؟" کسری از ثانیه هم طول نکشید برای فهمیدن‌ ِاین‌که صدای پشت سر صدای دوست‌پسر من است. روی‌مان را برگرداندیم دقیقن پشت ِسر بود، پسرها زدند زیر خنده. خودش بیش‌تر. اما برای من همه چیز تمام شده بود. رابطه‌ی سه ساله‌‌مان همان لحظه و با همان شوخی تمام شد. گیرم که در ظاهر شش ماه یا هشت ماه دیگر هم رابطه کژ دار و مریز-به خاطر وابستگی یا چیزهای شبیه این کژ می‌داشتم‌، اما نمی‌ریختم‌اش- با قهرها و بی‌خبری‌های هر کدام یکی-دوماهه ادامه داشت.
اما دعواهای جدی تمام نشدنی از همان لحظه شروع شد. داد و بی‌دادهای آن شب میدان فاطمی را یادم نمی‌رود، که او می‌گفت بابا شوخی بوده، شما که فوراً دیدید که من بودم، شما که حتی اگر واقعی هم این اتفاق می‌افتاد هیچ ترس و نگرانی نداشتید از این‌که کسی به‌تان گیر بدهد چه رابطه‌ای با هم دارید، یا دوست همراه‌ام که بگوید وا سارا این کارها یعنی چی؟ مهم که نیست، شوخی بود، بی‌خیال، تحلیل نکن، فروید توی کتاب‌ها‌ست. نمی‌توانی از شوخی و تپق که خودت هم می‌گویی کاملاً ناخودآگاه است به عنوان جرم کسی استفاده کنی. شوخی بوده دختر می‌فهمی؟
اما هیچ کدام‌شان حرف من را نمی‌فهمیدند یا نمی‌خواستند بفهمند.
می‌گفتم آدمی که شوخی‌اش این باشد، آدمی نیست که من باهاش بتوانم ادامه‌ بدهم. برای این‌‌که این شوخی موقعیت آدم را توی جامعه‌ مشخص می‌کند، تو آدمی هستی که امشب اتفاقی از میدان فاطمی رد می‌شده‌ای و ما را که دیده‌ای خواسته‌ای شوخی کنی، آن وقت چیزی که به ذهن‌ات رسیده این بوده. بدون این‌که بفهمی این سؤال کابوس نسل ما و آدم‌هایی مثل من بوده، حتی اگر هم هیچ‌وقت نترسیده‌ایم اما از آدم‌هایی که این سؤال را از چهارده سالگی توی خیابان ازمان پرسیده‌اند همیشه متنفر بوده‌ایم تو از بخشی از جامعه‌ میایی که ما بدون این‌که هیچ وقت دقیقاً بشناسیم‌تان سال‌ها ازتان متنفر بوده‌ایم.
که گذشته‌ی ما با هم فرق دارد، ترس‌ها و شادی‌های کودکی، نوجوانی و جوانی ما با هم فرق دارد. گیرم که حالا آن‌قدر توی بقیه‌ی چیزها شبیه هم فکر می‌کنیم که مذهب کاره‌ای نیست. اما تو کماکان در حال رانت خوردن از خانواده‌ی مذهبی و مذهب‌ات هستی. مسأله این است که برادر من توی این شرایط خشن‌ترین شوخی‌اش این است که از پشت چشم دوست دخترش را با دست بگیرد و تو؟ می‌خواستم خشونت پنهان در شوخی‌اش، در طرز فکرش را بفهمد اما دوباره جواب از این‌جا شروع می‌شد که یک شوخی بوده می‌فهمی شوخی یعنی چی.
می‌گفتم توی شرایط دیگر ممکن است که بنشینی و برای‌ام توضیح بدهی و راضی‌ام کنی که تفاوت پیشینه‌ی مذهبی تو با پیشینه‌ی من هیچ چیزی را خراب نمی‌کند، اما تپق و شوخی آن‌قدر ناخودآگاه است که تو حتی توضیح هم برای‌شان نداری.
رابطه تمام شد، مثل یک رهایی بود. به حساب چیز ظاهراً بی در و پیکری مثل روان‌کاوی.
.روانکاوی کردن آدم‌ها و تصمیم گرفتن از روی شوخی‌ها و تپق‌های‌شان برای من نه از آن شب شروع شده بود و نه به آن شب ختم شد. کماکان هم به این‌کار ادامه‌ می‌دهم اما حالا دیگر این‌ها دلایل پنهان خودم برای منیج کردن روابط‌ باقی می‌مانند. چون انر‍ژی توضیح دادن خودم برای دیگران را ندارم. برای این‌که حتی هم اگر بفهمند آخرش می‌گویند: قبول. ولی آخر فقط به خاطر یک شوخی؟
و تو مجبوری که دوباره از نو شروع کنی که نه ، این و این و این هم بوده اما همیشه با توضیح و خودآگاهی و به زور سفسطه و اخلاق حل می‌شده؛ این شوخی یا آن تپق، آخرین رشته‌های باقی مانده‌ي طناب را گسسته چون این‌ها آن‌قدر عمیق و ناخودآگاه‌اند که با بحث و توجیه نمی‌شود درست‌شان کرد و دوباره جواب بگیری که با همه‌ي این حرف‌ها، چنین طرز فکری بی‌رحمانه است دختر.
.
حالا این‌ها را نوشتم که بگویم برای انتخاب و نگه‌داشتن آدم‌های دور و برم به فروید مدیون‌ام، برای شناختن آدم‌ها، برای این‌همه رابطه سالم و بی‌تنش و آدم‌های سالمی که دور و برم دارم.
.
پ.ن: بعد از انقلاب آدم حتی دل و دماغ ویراستاری کردن نوشته‌اش را هم ندارد.