یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۸

Don't lose your smile

چهار ماه بود ازش خبر نداشتم، حتی یک ای میل. برای رابطه ی بی-زمان و بی-مکان ما بی خبری تهدید محسوب نمی شد. هر دو مان می دانستیم که آن دیگری یک جایی از این دنیا هست و بودن اش کافی است. اما آن شب کافی نبود.
چهارهفته پیش، آن شب در حال فروپاشی به اولین کسی که فکر کردم او بود و نه هیچ آدم نزدیک دیگری. فکر کردم اگر باهاش حرف بزنم، اگر باشد و بغلم کند، ممکن است دوام بیاورم. احتمالا کشمیر بود، اما تلفنی ازش نداشتم. ایمیل زدم که سلام. من دارم سخت ترین شبانه روزهای زندگی ام را می گذارنم و می بینی که دنیا آن قدر کوچک نیست که تو بتوانی این جا باشی یا من آن جا. خداحافظ.
سه روز بعد ناپل بود. من کشمیر بوده ام و می دانم که چقدر سخت است و گاهی غیر ممکن برای این که دو روزه خودت را به فرودگاهی برسانی که برساندت به رم. وقتی رسید اما این ها را یادم نبود، فقط بلد بودم بنشینم روبروی اش پشت میز آشپزخانه و به درخت های ماگنولیا خیره شوم. او آمد، من دوام آوردم.
حالا که آرام تر و دوباره از هم بی خبریم، فکر می کنم نکند من هیچ وقت نتوانم مثل ژان باشم برای آدم دیگری.