چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸

مرا زین سان کند مجنون-۳

توی کل این مدت پلیس تاجیک را تنها سه بار دیده بودیم، آن هم نه پلیس راه، پلیس مرزی، برای چک کردن مجوز عبور و پاسپورت‌های‌مان. طبق رسم شوروی سابق حتی محلی‌ها هم برای سفر توی کشورشان پاسپورت لازم دارند. هنوز مانده تا یادشان بیاید که توی یک کشور مستقل زندگی می‌کنند.
اما به خارجی‌ها به طرز بدی گیر می‌دهند، معمولن برای رشوه. خب البته خارجی ایرانی فرق می‌کند. دختر که باشی آسان‌تر هم هست، یک لبخند مهربان به‌ات می‌زنند و می‌گویند سلام هم‌وطن، بعد هم که مطمئن شدند شوهر نداری، حتمن پیشنهاد ازداواج می‌دهند. احتمالا اگر من نبودم ژان، این پسر فرانسوزی(فرانسوی به روسی) هر سه بار را باهاشان دعوا کرده بود.
به این‌ها فکر می‌کردم که شنیدم دارند می‌گوید دولت بیاید راه را برای ما باز کند؟ برای چی راه را باید برای ما باز کنند؟ و من که بپرسم پس چه می‌کنیم؟ خب برگردیم. گفتند نمی‌شود برگشت که. از کجا معلوم پشت سر هم کوه ریزش نکرده باشد، آب رودخانه که بالاست هنوز و تازه کسی که پا می‌گذارد توی جاده‌ی پامیر به عقب برنمی‌گردد.
و من که دوباره بگویم، پس چه می‌کنیم؟ خب سنگ‌ها را می‌ریزیم توی دره، آن‌‌قدری که بشود رد شد. زده بود به سرشان. پانزده متر کوه را؟ گفتند شاید از آن جاده هم کسانی برسند، از این طرف‌ هم که آن چند تا ماشینی که پشت رودخانه گیر کرده‌اند می‌رسند. بعد بیل و کلنگ‌هاشان را از توی ماشین و زیر صندلی‌ها برداشتند و رفتند. به همین سادگی.
ژان رفته بود کمک‌شان. آن‌ها هی نمی‌گذاشتند. احتمالا فکر می‌کردند توریست‌های غربی این‌کارها را نباید بکنند. من نه کتاب داشتم، نه موزیک و نه انرژی حرف زدن و داشتم وسط برف‌ها یخ می‌زدم. فقط دل‌ام می‌خواست بمیرم. بعد ژان می‌آمد حرف‌های دل‌گرم کننده می‌زد، پیش‌ام می‌ماند، خَرم می‌کرد. ده دقیقه آرام می‌شدم. سرما هیچ، با ناامیدی چه می‌کردم. هوا تاریک شده بود که طبق پیش‌بینی‌هاشان با ماشین‌های دیگری که توی این پنج ساعت از راه رسیده بودند آن‌قدری سنگ‌ها را پایین ریختند که توانستیم رد شویم. بعد شما فکر می‌کنید تمام شد؟ نه تمام نشده بود.
تازه ساعت دوازده شب رسیدیم به یک راه‌بند دیگر. جاده‌ی بسته شده بود. این‌بار با بهمن. برف ریزش کرده بود. با همان ارتفاع برای آن‌ها عادی ِ پانزده متر. این‌بار نیمه‌شب، حتی من هم به تلفن به زدن به راه و ترابری فکر نکردم.
شوکه بودم از این که نا امید نمی‌شوند. از این‌که باور کرده‌اند راه برگشتی نیست. و سرد بود سرد. فردا می‌شد چهل و هشت ساعت. می‌شد دو روز که راه افتاده بودیم. فقط یک‌بار یک چیز گرم خورده بودیم. و بقیه‌ي آذوقه‌شان هم گرده‌های نانی بود که حالا دیگر تمام شده بود. اما ودکاشان نه، تمام نشده بود. برای خودشان هم عادی نبود. می‌گفتند همان وسط زمستان و برف‌اش هم حداکثر یک روز، نه بیش‌تر.
برای اولین بار توی عمرم از فشار شرایط فیزیکی گریه کردم. ژان هم دیگر نمی‌توانست آرام‌ام کنند. آن‌ها با بیل‌هاشان رفته بودند برف‌ را بریزند توی رودخانه. و من از سرما گریه می‌کردم. ژان داشت به‌ام می‌گفت Il faut mériter باید شایسته بود. می‌گفت مگر آرزوی‌ات این نبوده که بروی بدخشان. خب حالا خواستن‌ات را نشان بده. تحمل داشته باش دختر. نمی‌توانست آرام‌ام کند. من سردم بود و ناامید بودم و دیگر حرف هیچ کسی را باور نمی‌کردم اگر می‌گفت یک روزی می‌رسیم به شهر.
شب را تا صبح. تا ساعت هشت صبح، با سه چهارتا ماشین دیگری که رسیده بودند برف روبیدند، داد زدند و ودکا نوشیدند. من تمام شب لرزیدم و گریه کردم و ژان بغلم کرده بود و مستاصل بود و مستاصل بود و من یادم رفته بود که من بودم که او را توی برف کشانده بودم توی جاده‌ی پامیر، چون نتوانسته بود قانع‌ام کند که بعدتر بروم و نخواسته بود تنها بیایم.
اول‌‌اش از سرما بود که گریه می‌کردم، بعدش دیگر یادم نیست. گریه‌ام از سرما بود اما هزار تا چیز دیگر هم بود، نا امیدی هم بود، و هیچ چیز آرام‌ام نمی‌کرد حتی حرف‌های ژان درباره‌ي شایستگی. درباره‌ی بدخشان. درباره‌ي لعل بدخشان. صدای جیحون از سمت‌ راست می‌آمد، از سمت چپ صدای فریادهای برف‌روبی و توی گوشم شهرام ناظری که چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون. حق داشتند آدمی که جاده‌ی پامیر را رفته باشد دیگر به عقب بر نمی‌گردد.
صبح راه افتادیم. از روی یک تپه‌ی سه چهار متری برف که مانده بود رد شدیم.
چهل و هشت ساعت طول کشید. ظهر یک روز بارانی از دوشنبه راه افتادیم و ظهر دو روز بعدش شهر خاروق را، توی یک دره‌ی کوچک، رفته زیر برف، با درختان خشکیده، در سکوت مطلق، اما مثل یک بهشتِ میان کوه‌ها، از بالای تپه دیدیم.