دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

Vedi Napoli e poi muori

گاهی وقت‌هایی که آفتاب یک‌هویی پهن می‌شود روی تن برهنه‌ام، که صبح‌ها دوریتا را می‌بینم که وقت کشیدن پرده‌ برای‌ام دست تکان می‌دهد، که پسرها را می‌بینم توی مهتابی خانه‌ روبرویی دارند آماده‌ی کباب ظهر می‌شوند، که توی آشپزخانه نشسته‌‌ام رو به بیرون با چای‌ام اما انگار که توی کوچه، که معماری این شهر ِدیوانه، دیوانه‌ام می‌کند، که کوچه‌ها را باید با آسانسور بالا بیایی، که از کف شهر تا خانه اگر از ساعت ده شب گذشته باشد را باید 489 پله بشمارم تا حواس‌ام از خستگی پرت شود تا برسم، که روی بلند‌ترین تپه‌ی شهری زندگی‌ می‌کنم که ارتفاع‌اش هفده متر از سطح دریاست، که با استادی کار می‌کنم که وقت رسیدن‌ام به شهر طوری بغل‌ام کرد که انگار دل‌اش برای‌ام خیلی تنگ شده باشد، که بار دومی بود که می‌دیدم، که با دخترها ساعت‌ها بی‌وقفه می‌خندیم، که نزدیک‌ترین دوستان ِ این دو سال‌ام خانه‌ی روبرویی زندگی می‌کنند، که دریا ده دقیقه‌ای پایین‌ِ پای‌ام است، که از این بالا توی تراس جوری به شهر و به دریا به وزوو نگاه می‌کنم که انگار به معشوق‌ام، به خودم می‌گویم نکند حواسم نیست که چه دارم، نکند زیادی نق می‌زنم از دوری بقیه‌ای که نیستند، نکند زیادی پای تلفن و نت با فرانسه و ایران حرف می‌زنم، نکند قدر این شادی‌ای را که صبح‌ها-هر روز صبح ِ دیروقت- از سمت دریا می‌وزد توی ریه‌های‌ام و پخش می‌شود توی تن‌ام را نمی‌دانم، نکند قدر این خوشبختی را که این همه سال است مثل یک شعار تکرارش کرده‌ام ندانم، که تکراری شده باشد برای‌ام، اصلاً نکند فقط زندگی کردن کافی نیست،‌ نکند که باید همه‌ی این سال‌ها را می‌نوشتم،‌ بنویسم.

* ضرب‌المثل ایتالیایی: ناپل را ببین، بعد بمیر
.