یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

تورتیا پارتی

آواکادوها را از وسط نصف می‌کنم و داخل‌شان را یکی یکی خالی می‌کنم. چهار نیمه‌ی آواکادو. لوییزا دارد با سر داغان شده‌ی بطری ور می‌رود، به نظر نمی‌رسد که بتواند چوپ پنبه را در بیاورد. می‌گویم بی‌خیال‌‌اش شو. نیکیتا همین‌طوری که دارد با انتخاب موزیک روی اعصاب همه‌مان راه می‌رود، می‌گوید بدهید من بروم بدهم پسر همسایه‌ باز کند. تو چرا صدات در نمی‌آید هم‌چین همسایه‌ای داری. من از فردا این‌جا تلپ‌ام. به‌اش لبخند می‌زنم، نرمی آواکادو را اگر به قدر کافی له شده نیست با چنگال توی کاسه له می‌کنم و گوجه‌ را می‌گذارم روی تخته که تا آنجا که ممکن است ریزشان می‌کنم و به کلوئه که دارد سیگارش را می‌پیچد می‌گویم: هوی برو کنار پنجره، سردرد می‌گیرم.
لوییزا که توانسته با چاقو چوب پنبه را دربیاورد همین‌طوری که دارد جام‌ها را پر می‌کند می‌گوید می‌دانید دخترها این‌قدر از این می‌ترسم که حالا که وقت‌اش نیست یک دفعه‌ای ناخواسته بچه‌دار شوم و این موقعیت عالی شغلی‌ام دود بشود برود هوا، که آخر می‌ترسم اتفاق بیافتد. همیشه از چیزی که این‌همه ترسیده‌ام اتفاق افتاده. گوجه‌ها را خالی می‌کنم توی ظرف و دسته‌ی گشنیز را می‌گذارم روی تخته. بعد توی خانواده‌مان هم که ظاهراً همه گیر است، ناخواسته بچه‌دار شوی و مجبور شوی ازدواج کنی، هم مامان و بابا و هم پاتریسیا و شوهرش این‌طوری ازدواج کرده‌اند.
یک دانه فلفل قرمز خشک را از گردن‌بندِ فلفلی آشپزخانه می‌کنم و نیمه‌اش را با دست ریز می‌کنم توی ظرف. دوتای دیگر می‌گویند وای آره، فکرش را بکن آدم توی به‌ترین شرایط شغلی و زندگی‌اش باشد و یک دفعه با اِن جور وسیله‌ی پیش‌گیری هم بچه دار شود. کلوئه که سیگارش را گذاشته کنار و دارد پیازها را برای من ریز می‌کند می‌گوید مثل من، اگر در دوماهگی خود به خود سقط نشده بود، من الان مریم مقدس بودم، کاندوم و قرص‌های ماهانه و قرص روز بعد، آن وقت بچه‌دار شوی. حق داری لوییزا. بعد هر سه تاشان برای اتفاقی که هنوز نیافتاده غمگین می‌شوند و ساکت.
‌پیاز و گشنیز را توی ظرف می‌ریزم، همه‌ را با میوه‌ی خمیری آواکادو مخلوط می‌کنم و همان‌طوری که هر سه‌تاشان توی فکر رفته‌اند، روغن زیتون و آب‌لیمو را اضافه می‌کنم و مایع را به هم می‌زنم و به این فکر می‌کنم که چرا جرأت نمی‌کنم به‌ آدم‌هایی که دوستان نزدیک‌ام هستند بگویم نمی‌فهمم حرف‌های‌تان را. که چرا کورتاژ یک لحظه هم از ذهن هیچ‌کدام‌تان نمی‌گذرد، بعد از نمک که هی کم کم و با ترس اضافه می‌کنم، آسیاب کوچک فلفل سیاه را ده دوری روی ظرف می‌چرخانم و ظرف پودر فلفل قرمز و سیر را برمی‌دارم که کلوئه می‌گوید، هوی یکی جلو این‌ را بگیرد تا حالا شش نوع ادویه تند فقط ریخته توی سس، معلوم نیست مرغ‌ها را چقدر تند کرده. مکزیکو سیتی که نیستیم، فقط داریم تورتیا می‌خوریم. آن دو تا اما فقط نگاه می‌کنند، هنوز حواس‌شان پرت بچه‌ی ناخواسته است.
.
از این‌که توی آشپز‌خانه ایستاده‌ام و رو در رو نیستم، استفاده می‌کنم و می‌گویم دخترها شما چرا هیچ‌کدام‌تان اسم کورتاژ را هم نمی‌آورید. هر سه تاشان با هم خیلی کشیده می گویند وای، نه. لوییزا حتی دست گذاشته روی سینه‌اش، می‌گوید چطوری ممکن است به چنین چیزی فکر کنی. حالا من بیش‌تر از آن‌ها تعجب زده‌ام، از این‌که دخترهای عاقل و بالغ بیست و شش-هفت ساله، این‌قدر از بچه‌دار شدن بترسند و این‌قدر از فکر کردن به کورتاژ احساساتی شوند.
انگار که حرف زشتی زده باشم ادامه نمی‌دهم. لوییزا می‌گوید توی برزیل که کلاً غیر قانونی است. می‌گویم تو با یک پاسپورت اروپایی داری اروپا زندگی می‌کنی، چه ربطی به برزیل دارد، توی اسپانیا کورتاژ حتی تا شش‌ماهگی هم قانونی است. دوباره هر سه تاشان با هم صداشان در می‌آید که شش ماه‌گی یعنی آدم ِ زنده. لوییزا می‌گوید هی دختر تو چرا حالی‌ات نیست. و کلوئه فحش می‌دهد به مجلس اسپانیا و به قانونی که این‌قدر احمقانه و ضد انسانی است.
نیکیتا مثل همیشه اگرسیوتر از همه می‌گوید اصلا مسأله قانون یا هزینه نیست، ایتالیا را نمی‌دانم اما توی فرانسه کلاً هزینه‌اش با بیمه شش هفت یورو بیش‌تر نیست، بعدش برای زیر هجده ساله‌ها هم مجانی است. اما چطوری ممکن است تو حتی به‌اش فکر کنی. مگر ایران غیر قانونی نیست؟ می‌گویم هست، اما بچه‌دار شدن بدون ازدواج کردن غیر‌قانونی‌تر و غیر عرفی‌تر است، این است که خیلی معمول است کورتاژ. البته حتی برای آن‌هایی که ازدواج کرده‌اند هم معمول است، یک‌هو هر سه تاشان با هم جواب‌ام را می‌دهند، کم‌تر حالی‌ام می‌شود که کدام‌شان هستند که کدام را می‌گویند، حرف‌هایی که به سمت‌ام هجوم می‌آورند کلیت‌اش این است که یعنی کشتن بچه عرفی‌تر و قانونی‌تر از به دنیا آوردن یک موجود زنده است؟ یعنی چه؟ کشور دینی و این‌همه بی رحمی؟
لوییزا می‌گوید خب توی برزیل هم غیر عرفی است بچه‌دار شدن بدون ازدواج کردن، همین است که بابا و مامان من با هم ازدواج کرده‌اند و همین‌ است که پاتریسیا هم ازدواج کرده. من اصلاً زنی از فامیل‌مان را نمی‌شناسم که بچه‌ی ناخواسته‌ای نداشته باشد حالا چه بعد از ازدواج و چه قبل. تازه من مثلاً از بالاترین طبقه‌ی اجتماعی برزیل می‌آیم مثلاً اما دین حضورش آن‌قدر قوی است که خیلی‌ها حتی به‌اش فکر هم نمی‌کنند. می‌گویم اما تو جوانی، دنیا دیده، اکول نرمال سوپریور دیزاین خوانده‌ای. لوییزا و کلوئه هر دوتاشان به‌ام اعتراض می‌کنند که چرا مثل دهه‌ی هشتاد حرف می‌زنی، درس خواندن چه ربطی به اخلاق دارد.
بی‌خیال آن‌دوتا می‌شوم، پی دستِ کم یک همراه می‌گردم، می‌گویم اصلاً شما دو تا را شاید بفهمم اما نیکتیا، حتی تو؟ تو عصیان‌گرترین زنی هستی که من توی زندگی از نزدیک دیده‌ام. تو؟ این همه رها؟ ممکن است فردا بچه‌دار شوی و بچه را نگه داری؟ می‌گوید معلوم است که آره. چه کار دیگری می‌توانم کنم.
ساکت می‌شوم، کاسه‌ی سس را از آشپزخانه می‌برم روی میز ناهارخوری و همان‌طوری که گِرده‌های ذرت را می‌گذارم توی میکرو که گرم شود می‌گویم سر میز دخترها، نیکیتا همان‌طور که بشقاب‌ها را می‌چیند می‌گوید شماها توی آن کشور روح‌تان را به شیطان فروخته‌اید حالا مطمئن شده‌ام، فقط نمی دانم در ازای چه.
به تصویری که ناخواسته خراب کرده ام فکر می کنم و زیر ماهیتابه‌ را خاموش می‌کنم. مرغ و فلفل دلمه‌ی قرمز را که زیادی خوش‌رنگ‌اند را می‌ریزم توی بشقاب، می‌گذارم سر میز. گِرده‌ها را بر می‌دارم و جای‌شان چهار تکه پنیر گودا را که گذاشته‌ام توی بشقاب، توی میکروویو می‌گذارم.
نیکیتا داد می‌زند که من گودا نمی‌خورم،‌ موتزارللا لطفاَ. با پنیرها می‌رسم سر میز. عاشق غذا خوردن هر سه‌تاشان هستم،‌ این‌قدر که هر غذایی را با هیجان و با علاقه درباره‌اش حرف می‌زنند، و با لذت مثال‌زدنی می‌خورند، اما حالا همان طور که من گرده ها را به آرامی می گذارم توی بشقاب شان، هر سه ‌تاشان زل زده‌اند به سفیدی بشقاب‌ها و احتمالاً به منی فکر می کنند که روح ام را به شیطان فروخته ام، یا شاید هم به ترس مشترک شان از پرسیدن سوالی از من که نگرانند جواب ش تصویرم را نابود کند.
.
پ.ن: خوب است که برای ام نوشتید. این همه ایمیل و کامنت ها آدم را از تاریکی در می آورد. می دانم که هی دارم بلندتر و بلندتر می نویسم. اما هنوز می ترسم آن قصه ی خیلی بلند نیمه تمام را پابلیش کنم.