شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

From Sara with Love

برلین-
این‌قدر عجله دارم که دکمه‌ی آسانسور را همان اول سه بار اشتباه می‌زنم، تا بار چهارم بزنم طبقه‌ی هفت. هر طبقه‌ی اشتباهی که می‌ایستد یک دور توی آینه به خودم می‌گویم خسته شدم از دست‌ات. و بعد منتظر به سقف نگاه می‌کنم تا راه بیافتد. طبقه‌ی پنج که می‌ایستد، همان‌طور رندم دکمه‌ها را فشار می‌دهم تا شاید در زودتر بسته شود که به اشتباه زنگ خطر آسانسور را می‌زنم و جیغ خطر ساختمان هتل را پر می‌کند.
همه‌ی این‌ها جمع می‌شود روی تمام این روزهای شلوغی که توی برلین‌ام و جمع می‌شود روی قراری که ساعت چهار دارم و استرس‌ام هی زیادتر می‌شود. بار چهارم در اولین اتاق سمت راست آسانسور را باز می‌کنم و ساعت را که دوباره می‌بینم فکر می‌کنم که باید قرار را عقب بیاندازم. می‌نویسم که ساری، آیل بی لیت، می وی چینج دِ رانده‌وو. جواب می‌دهد نو. بی حرف پس و پیش.
همین‌طوری که هر تکه لباس و وسایل‌ام را یک طرف می‌اندازم، می‌روم زیر دوش و در حالی‌که از عجله ده بار شامپوها از دستم می‌افتند به این فکر می‌کنم که چه بپوشم.
لباس می‌پوشم، ‌جلو آینه ایستاده‌‌ام گردن‌بند کوچولوی آبی‌‌‌ای را که ژان بهم داده بود و از آن کلیسای مقدس می‌آید و دو سال است به جان‌ام بسته است با یک گردن‌‌بند مارک‌دار عوض می‌کنم و گوش‌واره‌های نگین‌دار کوچک را با گوش‌واره‌های بلند. همین‌طور که گوش‌واره‌ها را گوشم می‌کنم، جلو آینه به خودم می‌گویم که هی چت شده دختر؟ باید گردنبندت را عوض کنی و توی این سرما پیراهن؟
آدم خودش می‌فهمد کی‌ها چه کارهایی نباید بکند؛ فقط نباید خودش را به خری بزند. گاهی پوشیدن پیراهن و گردنبند مارک‌دار و گوش‌واره‌های خیلی بلندی که تا روی شانه‌ات برسند خیانت است و با کسی توی رختخواب رفتن خیانت نیست، آدم خودش می‌فهمد، چی کِی خیانت است، حرف‌های بعدی‌اش و اصلاً در موردش حرف زدن برای توجیه است. توی آینه به این‌ فکرها را کردم و بعد به خودم گفتم بس است، حوصله‌ی چرت و پرت ندارم.
نه این‌که من خیلی خنگ باشم‌، اما متروهای برلین خیلی پیچیده‌اند، مثل متروهای ایتالیایی و فرانسوی نیستند. یعنی روی کاغذ خوبند اما زیرِ زمین نه. نیم ساعت دیر می‌رسم. در حد خودم خوب است.
.
کافه کرانتسلر، شارلتونبورگ، برلین
عکسی که روی صفحه‌اش دیده بودم دور بود و کوچک. به این امیدوار نبودم که به قیافه بشناسم‌ش همین‌طور چشم می‌گردانم که ببینم کی منتظر به نظر می‌رسد که یک دفعه حس می‌کنم پایی جلوم دراز می‌شود، نزدیک بود تعادلم را از دست ‌بدهم که دستم را گرفتم به میز و آدمی را که جلوم بود- و نه آن دورترها که چشم می‌گرداندم- دیدم. همه‌ی صورتم لبخند شد، می‌دانید یک لحظه‌ است، در یک لحظه می‌فهمی که می‌شود با این آدم حرف زد، کنارش نشست یا نه،‌ نگاه نیست‌ها، کلیت هر آدمی است، ممکن است حالتی که او دست‌های‌اش را روی میز گذاشته یا یک بار تکان دادن سرش، یا گوشه‌های چشم‌اش که انگار می‌خندند،‌ همه چیز را لو دهد. باهاش روبوسی می‌کنم و می‌نشینم. می‌گویم دوباره ممکن بود کاری کنی زمین بخورم‌ها، می‌گوید تو هم که هنوز دو تا پای چپ داری. این‌که دو پای چپ را از یک زبان دیگر به فارسی ترجمه می‌کند، باعث می‌شود یادم بیاید که چقدر فارسی را خوب حرف می‌زند و بی لهجه.
باورم نمی‌شود که حرف‌هایی که از زندگی‌های الان‌مان داریم برای هم، بیش‌تر از خاطرات‌مان است. کلاً چیز زیادی یادمان نیست، من یادم می‌آید که روزی خانه‌شان مهمان بودیم و دسر تیرامیسو خوردیم که من تا آن وقت‌اش نخورده بودم و خوب هم یادم ماند چون بعد از آن‌ هم تا سال‌ها نخوردم. بعد این‌که توی جمع‌ها یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی بزرگ‌ترها لهجه‌ی شیرازی پویا بود که از وقتی مدرسه می‌رفت گرفته بود. می‌گوید حتی یادش است که ازش می‌خواستند کدام جمله را تکرار کند.
او یادش بود که من توی حیاط پروانه‌ می‌گرفتم و هوا آفتابی بود و گرم نبوده و مامان‌هامان داشته‌اند با هم حرف می‌زده‌اند، گفته‌اند مثل یک شاهزاده خانم پروانه می‌گیرد. و او می‌شنود و کلی به من و خودش و ما افتخار می‌کند؛ پسر هشت ساله.
می‌خندم می‌گویم می‌دانی که با آن پروانه‌ها چکار می‌کردم؟ یادش نیست، می‌گویم خیلی شبیه شاهزاده‌ خانم‌ها نیست، لای کتاب‌ها خشک‌شان می‌کردم، به‌ترین کتاب هم جنس دوم سیمون دوبوار بود، چون قطور بود و کسی هم سراغ‌اش نمی‌رفت. و یا اگر از مدل‌های تختِ بال‌های کاملاً باز یا بسته خسته می‌شدم، یک سوزن ته‌گرد می‌زدم توی تن‌شان و یک‌جایی ثابت‌شان می‌کردم تا همین‌طوری که بال می‌زنند، با بال‌های نیمه‌باز خشک شوند.
یکی را هم هر دومان یادمان بود، که تارا خواهرش چند ماهه بود و ما بادکنک باد کرده بودیم توی دهنش خالی کرده بودیم، کلی دعوامان کردند، من یادم نیست که چرا این‌کار را کردیم اما او می‌گوید می‌خواستیم ببینیم می‌شود بچه را بادش کرد یا نه. به هر حال دخترک تا سه روز سکسکه می‌کرد.
.
جاده برلین-هوندیسبورگ
شب باید هوندیسبورگ می‌بودم، یک کاخ-قلعه‌ی قرون وسطایی، که کنفرانس‌های فردا قرار بود درش برگزار شود، تا هوندیسبورگ راند، که من گیر کابوس‌ام که قطارهای آلمانی هستند نیافتم. هیچ کدام‌مان هم راه بلد نبودیم، اما او آلمانی می‌دانست.
حالا خیلی بیش‌تر می‌شناسم‌اش مثلاً می‌دانم که وقت رانندگی اگر یک دفعه سرعت‌اش را کم کند یا اگر ترمز کند، ناخودآگاه دست‌اش را دراز می‌کند موازی تن تو تا دست‌اش حائل تو و شیشه شود، انگار که نه انگار کمربندی وجود دارد، بعد حدس می‌زنم که شاید توی این بیست‌ سالی که من ندیده‌ام‌‌اش یک‌ روز تصادف کرده و آدم کناری‌اش سرش به شیشه یا داشبورد خورده. می‌دانم که وقتی بلند می‌خندد سرش را عقب می‌برد، می‌دانم که وقت خرید با فروشنده‌ها شوخی می‌کند، می‌دانم که اگر دست‌اش بیاندازی یا به‌اش بخندی دست‌های‌اش را شبیه کلت می‌کند و به‌ات شلیک می‌کند، و می‌دانم که وقت خداحافظی اگر از ترس باهاش روبوسی نکنی و دست دراز کنی که فقط دست بدهی، دست‌ات را می‌کشد، بغل‌ات می‌کند که نترس دختر، بهم گفتی، می‌دانم و نباید‌ها را می‌شناسم و بعد موهای‌ات را می‌بوسد که بگوید تا دفعه‌ی بعدی که نمی‌دانیم کی هست.
و آدم برای نجات دادن بخشی از گذشته‌اش از نوستالژی مگر چقدر بیش‌تر از این می‌خواهد از واقعیت بداند.
.
پ.ن : به مسی دالان دل قول داده بودم که بنویسم بگذارم این‌جا.