چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟ 6

ناگهان پرده برانداخته‌ا‌ی یعنی چه؟
مامان می‌خواسته من نویسنده شوم. برای همین خاطرات نه‌ماه قبل‌ از به دنیا آمدن‌ام را نوشته، که بعداً به کارم‌ بیاید. این‌ها را تازگی‌ها برای‌ام گفته، وقتی بالاخره بعد از بیست و شش سال آن دفترهای دویست برگِ جلد سورمه‌ایِ قطع پالتویی را به‌ام داد. می‌خواسته بچه‌اش آرزوی‌های‌ برباد رفته‌ی خودش را برآورده کند. در بیست‌ سالگی نویسنده‌شدن‌، برای‌اش یک آرزوی تمام شده بوده.

تمام روزهایی که بابا زندان بوده را هم نوشته. وقت به دنیا آمدن من، چون شوهرش زندانی سیاسی بوده، هیچ بیمارستانی قبول‌اش نکرده. مرا توی خانه به دنیا آورده، دو ساعت بعدش دفترش را برداشته و نوشته. اشک‌های‌اش جا به جا نوشته‌ها را ناخوانا کرده: حالا که می‌دانم دختری، آرزوی‌ام برای‌ات این‌ است که هیچ‌وقت به خودت نگویی کاش پسر ‌بودی. نوشته که می‌خواستم روز به ‌دنیا آمدن‌ات آخرین جمله را بنویسم، اما حالا مجبورم ادامه بدهم تا روزی که اسم داشته باشی، که بابا برگشته باشد. تا روزی که بتواند جمله‌ی آخر را با اسم خودم بنویسد: سلام سارای من، خوش‌آمدی.

مامان می‌نوشته، همه را. تمام روزهای آن‌ نه ماه را نوشته. توی آن نه ماه گاهی هم برای‌ام حافظ می‌خوانده و ضبط می‌کرده، آن نوارهای غزل‌خوانی‌اش را وقتی با پسرها دزدکی صدای‌مان را روی‌اش ضبط می‌کردیم و مامان دعوامان می‌کرد، یادم است. حالا بغض می‌کنم که می‌دانم آن غزل‌های حافظ را برای بچه‌ی توی شکم‌اش می‌خوانده، برای من. از شش سالگی‌ام، آن صدای دوست‌ داشتنی را خوب یادم است وقتی نوار می‌خواند: "ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه؟"

توی دفترها می‌خوانم که سه ماه بعد از به دنیا آمدن‌ام بابا بالاخره برگشته. که "بالاخره آمد." این چند ماه "دختره" صدای‌ات کردیم و خواستیم تا نیامده، حتی بین خودمان هم به اسمی صدای‌ات نکنیم. اسم‌‌ات قرار بود سپیده یا آزاده یا شادی یا رها باشد. اسمی که خوشحالی‌مان از برگشتن‌اش را نشان دهد. اما وقتی بابا آمد گفت اسم‌اش ساده باشد، سارا، اسمی که سرزمین‌اش همه‌ی دنیا باشد، نمی‌خواهم دخترم را یک اسم به کشور و تاریخ‌اش وصل کند، می‌خواهم اسم‌اش بگوید که می‌تواند اهل هرجایی از دنیا باشد. می‌خواهم خودش انتخاب کند.
چه توقعی داشته‌اند، تازه از زندان برگشته بوده، می‌خواسته با اسمی که برای دخترش می‌گذارد، آزادش کند.

مامان اما فکر می‌کرده،‌ دختری که قرار است نویسنده باشد، باید اسم‌اش عمیق‌تر از این باشد. همین بوده که به جای سارا تا سال‌ها سوری صدای‌ام می‌کرد، هنوز صدای‌اش توی گوش‌ام است وقتی هر بار صدا می‌زد: سوری، گل سرخ من.
و من به مادری که صدای‌ام می‌کرد گل ِسرخ من، که می‌خواسته نویسنده شوم،‌ هیچ وقت نزدیک نبوده‌ام. هر وقت خواست باهام جدی حرف بزند یا دردل کند یا بیش‌تر از دو دقیقه حرف بزند، این پا و آن پا کردم، گفتم مامان خلاصه کن،‌ مامان عجله دارم، مامان بی‌خیال، مامان حوصله‌ی حرف‌های زنانه ندارم. و پدری که می‌خواست هیچ چیزی حتی اسم‌ام محدودم نکند، که می‌خواست رها باشم، برای‌ همیشه نزدیک‌ترین آدم‌ام باقی ماند.

دو سال پیش یک کف‌بین تبتی، توی پامیر به‌ام گفت که تمام مدتی که توی شکم مادرت بوده‌ای مادرت داشته سرنوشت تو را می‌نوشته. اما بعدها تو کاری را که خودت خواسته‌ای کرده‌ای و نگذاشته‌ای کسی برای‌ات سرنوشت‌ات را بنویسد. آن‌موقع که هنوز جریان دفترها را نمی‌دانستم، فکر کردم این زبان فال‌گیر‌هاست و طبیعی است که ازش چیزی سردر نیاورم و نخواهم که سردرآورم. تازه مگر چقدر فارسی بدخشانی می‌فهمیدم.
حالا که توی دفترها نگاه می‌کنم بیش‌تر خاطرات روزانه است با یک شیوه‌ی روایت‌ عالی، و اگر پیش می‌آید که چیزهایی که درباره‌شان فکر می‌کرده را نوشته باشد، حرف‌ها خیلی سربسته‌اند. دفترها را ورق می‌زنم و فکر می‌کنم چطور آن بیست و شش سالی را که از مامان از دست داده‌ام به دست بیاورم. شاید اگر هر بار این پا و آن پا نکرده بودم، یکی از روزهای پانزده سالگی، دفترها را به‌ام می‌داد، درباره‌ی سرنوشتی که برای‌ام رقم زده بود، با من حرف می‌زد و من نویسنده می‌شدم.
.
پایان.