چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

چرا جنوب قطب اصلي داستان‌نويسي ايران است؟

يك .
یک نظریه‌ی تقریباً رادیکال در مورد داستان‌نویسی ایرانی دارم که سال‌هاست به‌اش فکر می‌کنم، گاهی هم درباره‌اش حرف می‌زنم. ها، همين؛ فكر مي كنم جنوب قطب اصلی نويسندگي معاصر ايران است؛ آن قدري اساسي كه حتما بايد درباره‌اش حرف بزنيم، كه پي چرايی‌اش بگرديم، كه گذشته چراغ آينده باشد.
دليل آشكارش هم اين است كه بیش‌ترِ نویسندگان معاصر یا مستقیماً جنوبی‌اند یا جنوب زندگی کرده‌اند و داستان‌هاشان آن‌جا می‌گذرد. فعلاً براي شروع، منظورم نويسندگان بعد از انقلاب است. نسل گلشيري به بعد، نسل سوم. حتي نمي‌گويم همه‌ی آن‌هایی که در داستان‌نویسی یک سر و گردن بالاترند، خيلي ساده از آن‌هایی حرف مي زنم که این سال‌ها بیش‌تر از بقیه خوانده شده‌اند.
.
دو.
منیرو روانی‌پور، در بوشهر به دنیا آمده و بعدها هم تا آخر دوره‌ی لیسانس‌اش در شیراز بوده. بیش‌تر داستان‌های‌اش در جنوب می‌گذرد. هوشنگ گلشیری متولد اصفهان است، ولي در كودكي همراه خانواده‌اش آبادان زندگي كرده و خودش می‌گوید که آبادان در شکل‌گیری شخصیت‌اش خیلی مهم بوده . شهریار مندنی‌پور متولد شیراز است و تا قبل از این‌که از ایران برود، شیراز بود و با عصر پنج‌شنبه اش تبديل شده بود به يك وزنه در ادبيات معاصر. رضا قاسمی هم که هم جنوبی است و هم نوشته‌های‌اش گواه‌اند این تأثیرند. ابوتراب خسروی متولد فسا، بزرگ‌شده‌ و ساکن شیراز است. زویا پیرزاد در آبادان به دنیا آمده همان‌جا هم به مدرسه رفته و بعد هم که مهم‌ترین کتاب‌اش و خیلی از داستان‌های کوتاه‌اش در آن‌جا می گذرد.
.
پ.ن: یک آدم باحال لینک‌هایی که به ویکی پدیا داده‌ام را جا به جا کرده، درست‌شان کردم، اما اگر دوباره جا به جا شد می‌توانید گوگل کنید لطفاً. دانشنامه‌ی آزاد که می‌گویند یعنی این. همین است که من عاشق ویکی و آدم‌های با پشت‌کارم.

.
سه.
توی همه‌ی سال‌هایی که به این نظریه فکر کرده‌ام و گاهی برای درس‌های‌ام درباره‌شان نوشته‌ام، دنبال چرایی‌اش گشته‌ام. كه چرا این‌هایی که از جنوب می‌آیند قصه‌گو ترند، یک عالمه دلیل هم ردیف کرده‌ام: از فرهنگ انگلیسی حاکم بر جنوب گرفته (یعنی فرهنگی که خیلی پیش‌تر از بوشهر شروع شده و بعداً آبادان و تا شیراز هم کشیده شد) تا فضای آبادان به عنوان یک شهر صنعتی،‌ چند فرهنگی بودن حوزه‌ی جنوب به خاطر شرکت نفت و پولي که شرکت نفت برای فعالیت‌های فرهنگی خرج می‌کرد.
شاید هم دلیل‌اش یک جور روی هوا بودن و وهم آلود بودن فضای جنوب باشد. منطق دو دو تا چهارتایی و پوزیتیویستی را که مثلا در اصفهان، یزد، تبریز یا مشهد – و بدیهی است که در تهران- داریم، را شهرهاي جنوب برنمی‌تابند.
و اين كه بقیه‌ی شهرهای بزرگ دیگر(مشهد، اصفهان، تبریز و يزد) خیلی جدی تحت تأثیر دین و سنت بوده‌اند، یعنی همان چیزی که یوسا می‌گويد مانع مي‌شود كه رمان جدي از اين جوامع دربيايد، همان اطمينان. كه" فرهنگ‌های مذهبی شعر وتئاتر تولید می‌کنند اما به ندرت رمان بزرگی ایجاد کرده‌اند."
پ.ن: رشت.
.
چهار.
خوب می‌دانم چطور می‌شود چنین حرف‌هایی زیر سؤال برد، توی دانشگاه تهران خوب یادمان دادند که چه جور همه چیز را از بنیان نقد كنيم. کلاً سیستم را طوری طراحی کرده‌ بودند که آخرش ما به هیچ چیزی معتقد نباشیم و یک نسبی‌گرای هوچی بار بیاییم. كمابيش هم موفق شدند.
منظورم اين است اگر از آن راه برویم، من هم جواب دارم. شما می‌توانید بگویید که کلی‌گویی می‌کنم، كه نبايد همين طوري حكم صادر كرد، می‌شود مثال نقض آورد و گفت پس بیژن نجدی یا غزاله علیزاده، حسین سناپور و جعفر مدرس صادقی و رضا امیرخانی چه؟
بله؛ اما كاش بحث را از اين جا شروع نكنيم، آخر كار اگر به اين جا بكشد و شما در برابر جنوب از همه جای ایران مثال بیاورید (می‌دانم می‌شود حتی این بحث را هم شروع کرد که جنوب و محدوده‌های‌اش کجاست) می‌گویم شهرنوش پارسی‌پور با پدر شیرازی‌اش، نیمه شیرازی است. می‌توانم حتی آن‌طرف‌تر بروم تا خانواده‌ی گلستان و ابراهیم گلستان که شیرازی است، و آبادان زندگی و کار کرده، لیلی گلستان توی خاطرات‌اش می‌گوید که شیراز و خانواده‌ی پدری‌ شیرازی‌اش چه نقش مهمی داشته‌اند در زندگی فرهنگی‌اش. اما خب رعایت می‌کنم و تا نسل سوم‌شان، مانی حقیقی‌ پیش نمی‌روم. می‌توانم بگویم نجف دریابندری متولد آبادان است، که بزرگ شده‌ی آن‌جاست. حالا شما بگویید تو گفتی بعد از گلشیری، گفتی نسل سومي ها.
راست‌اش فکر می‌کنم اگر از همان اول صد سال داستان‌نویسی هم شروع کنیم، با یک حساب سرانگشتی جنوب کماکان با فاصله‌ی زیاد جلوتر است. صادق چوبک، احمد محمود، رسول پرویزی، سیمین دانشور و ناصر تقوایی(فیلم نامه نویس هم نویسنده‌ است دیگر؟) و...
.
پ.ن: حالا که فکرش را می‌کنی، می‌بینی کلاً نظریه‌های رادیکال‌اند که جهان را پیش برده‌اند. گیرم که فحش‌خورشان هم خوب کار می‌کند. اما مگر نقطه عطف‌های تاریخ همین نظریه‌ها و بحث‌های که باعث شده‌اند، نیستند؟

.
پنج.
اما از بازي منطق و سفسطه اگر بگذريم، طاقت كه بیاوریم و صورت مسأله را پاک نکنیم، شاید چند تا جواب جدي پیدا شود. گرچه خوب به وسوسه‌ی پرسش را از اساس نفی کردن و صورت مسأله را پاک کردن آگاهم، اما این راه‌اش نیست. حتي‌ اگر قبول ندارید، حرف من را بگیرید فرض خلف، اما نگویید پرسش از اساس پرسش اشتباهی است.
این همه سال است که نویسنده‌ی خوب- اصلاً نه خوب، نویسنده‌ی پرخواننده- کم داریم، شاید اگر پی نویسندگان خوب معاصر را بگیریم و برای سؤال‌هایی از این دست جواب حدس بزنیم، ببینیم که ادبیات داستانی ایران راه‌کار داشته باشد.
شاید من اشتباه کنم و راه‌اش فقط مدرنیسم آبادان و شهرهای صنعتی نباشد؛ شاید فضای وهم آلود شیراز و اهواز و بوشهر لازمه‌ی داستان نویسی معاصر ایرانی نیست. شاید که راه‌اش پول هنگفت شرکت نفت آبادان نباشد که می‌توانست برای فرهنگ پول خرج کند، که ابراهیم گلستان را بکشاند آبادان، که نجف دریابندری و ناصر تقوايي را آن‌جا نگه‌ دارد.
شاید که راه‌اش فقط همان جُنگ اصفهان(اصفهان) گلشیری و عصرپنج‌شنبه‌(شیراز) مندنی‌پور باشد.(چرا کارنامه نتوانست؟)
.
شش.
اين شايدها را دوست دارم. با آن "چرا" ي تيتر هم پي همين ها مي گردم، كه حتي اگر تا هميشه هم شايد بمانند، يك جور خوش‌بيني خوبي درشان هست. آخر من يك جورِ خوبي به نسل بعدتر داستان‌نويسي ايراني خوش‌بين‌ام.

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۷

اسراییل را بایکوت کنیم

آن هایی که علیه اسراییل و برای فلسطین حرف می زنند، حالا بیشتر از شصت سال است که حرف هاشان دیگر تکراری است، خب بدیهی است که من هم اگر بخواهم چیزی بگویم تکراری می شود، این متن مال اردیبشهت امسال و به مناسبت شصت سالگی اشغال فلسطین است.
.
اتفاقات این روزها باعث شد به فایل‌های این چند ساله‌ام در مورد اسراییل- چه آن‌ها که به مناسبتی نوشته‌ بودم و چه آن‌ها که برای دل خودم- دوباره نگاه کنم و به غبطه بخورم به آن‌هایی که آهسته و پیوسته در حال گام برداشتن اند . قدم‌های من علیه این اتقاق عجیب و غریبی که شصت سال است ادامه دارد، هیچ وقت پیوسته نبوده.
تصور کنید یکهو کشوری را(حالا اگر شده اول ذره ذره زمین بخرند درش...) را بگیرند بگویند " اینجا چند هزار سال پیش مال ما بوده . حالا می‌خواهیم‌اش." این با کجای منطق پراگماتیستی دنیای امروز جور در میاید؟ که تورات و تلمود را بگردانند، بگذارند جلویت و بگویند" ببین راست می گوییم اینجا مال ما بوده ، خود خدا گفته." از کی در این دنیای کاپیتالیستی حرف خدا از کاغذ و سند مهم‌تر شده؟ کاش ما هم قرآن را برداریم نشان‌شان دهیم که اینجا مال ماست، ببینید قبله اول! با این منطق‌شان قبول باید بکنند دیگر. فقط تصور کنید اگر فردا ایران به جزایر سه گانه که سند و مدرک واقعی دارد برای گفتن این که "مال ماست" حمله کند و برود اشغالش کند- که مگر چند نفر درش زندگی می کند- چه اتفاقی در دنیا می افتد؟
بایکوت اسراییل ، تا هر قدری که دست‌مان می‌آید یعنی که نشویم مثل همان‌هایی که در دوره‌ی جنگ ایران و عراق دست روی دست گذاشتند که صدام سرمان بمب شیمیایی بریزد(
لینک از بهمن – هیچ دیده‌اید از نزدیک شیمیایی‌های جنگ را، زندگی‌شان را می‌دانید چطور می‌گذرد؟ یک روز سر بزنید به بنیاد جانبازان ، حوالی چهارراه فاطمی-امیرآباد یا به پزشکی قانونی بنیاد جانبازان تا ببینید)که یک روزی که تمام شد، بچه‌های شش ساله غزه نشوند بیست و شش ساله و مثل ما دل‌شان بسوزد برای کودکی‌شان و نگویند چرا هیچ کسی هیچ کاری نکرد.
.
.
حالا توی كشتار اين روزها من هم مثل شما، همان‌قدر درمانده، گيرم كه اين‌بار مستأصل از پيش و خودآگاه‌تر از هميشه به اين استيصال. حتی مثل دوستان اروپایی و امریکای شمالی ام نمی توانم با امضای پتیشن و درخواست از دولت ام برای حمایت از فلسطین و اینکه علیه اسراییل کاری کند، از احساس گناهم بکاهم. كشور من خود به خود از هیچ حمایتی کوتاهی نمی کند.
اما این مدتی که توی اروپا زندگی می کنم یک کار کوچولو یاد گرفته ام، وقت خرید بارکدها را می خوانم و چیزی را که بارکدش با 7290 شروع شود هیچ وقت نخواهم خرید، حالا دیگر همه ی اطرافیان بیست سی نفره ام هم بارکد اجناس اسراییلی و همه ی شرکت‌هاي توليدي بزرگ اسراییلی را می شناسند.
اوهوم معمولی است، کوچک است، اما از این بیشتر که ازمان بر نمی آید. بایکوت تولیدات اسراییل حالا حداقل و حداکثر کاری است که از دستمان بر می آید. فقط هم چهارتا باركد نيست، كرورتا شركت توليدي مهم و معروف هستند كه اگر ما، همه ي آن هايي كه اين روزها پاي تلويزيون هامان حرص مي خوريم، بايكوت شان كنيم اقتصاد اسراييل لطمه جدي مي خورد.

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

x :

این علامته هست توی چت، از اون‌جایی که تقریباً همیشه این دو نقطه ضربدر- دقت کنید فک می‌کردم ضربدر و نه ایکس - را آخر چت‌ها وقت خداحافظی برام فرستاده بودند، فک می‌کردم که خب این ضربدره یعنی آدم مقابل چسب می‌زنه روی دهن‌اش و دیگه حرف نمی‌زنه. مثلاً یه جور خداحافظی.
دقت کنید که خودم هیچ وقت این‌طوری خداحافظی نمی‌کردم، به هر حال به نظرم یه جوری خشن می‌اومد که آدم چسب بزنه رو دهن‌اش.
تازگی‌ها فهمیدم نه بابا معنی‌اش آغوش باز و بغل کردن و ایناست. فکرش رو بکنین چقدر از این وقت‌ها وسط چت، آدم‌ها چنین چیزی برام فرستادن و من در جواب‌ گفتم : خب بای، خداحافظ. طرف پیش خودش فک مي‌کرده این دیگه کیه.
.
پ.ن : مثل این‌که من کماکان در اشتباه بودم و معنی‌اش بوس ه و نه بغل. همین‌جا رسماً از همه‌ی اون‌هایی که در این سال‌ها توی چت برای من بوسه فرستادن و من در جواب‌شون گفتم خداحافظ، عذرخواهی می‌کنم.
.
پ.پ.ن: بوسه هم نیست مثل این‌که، اون آیکونیه که قلب‌ش می‌تپه و دوست داشتن و اینا. عذرخواهی من اما کماکان سرجاشه.

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

...

ز عقل اندیشه‌ها زاید، که مردم را بفرساید
.
.
سعدی به سعی سارا،
دو نقطه دی

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

هیچ راهی دور نیست

گفتم هی چرا این‌قدر گم و گور می‌شی، دلم برات تنگ می‌شه‌ها، گفت هر وقت نبودم فکر کن جایی‌ام حوالی نقطه‌ي مرز مشترک پاراگوئه، بولیوی و آرژانتین. خندیدم که اووه دوره که. گفت هیچ راهی دوری نیست.
چهار ماه ازش بی‌خبر بودم، بعد یک کتاب خیلی کوچک و نازک برای‌ام پست کرده بود،" هیچ راهی دور نیست"، مال ریچارد باخ. پاکت را که باز کردم، کتاب را که دیدم، لبخند زدم. از آن لبخندهای ویژه‌ي وقتی که یک‌دفعه می‌بینی نمونه‌ی آرمانی ِ‌ آدم منطقی و عاقل و هوشمند و واقع‌گرا و همه‌چیزدان‌ات، شعر می‌خواند و ریچارد باخ. از آن لبخندهای کمی غمگین، کمی خوشحال.
فردا شب‌اش با سیانور خودکشی کرد.
دست من به هیچ جا نمی‌رسید.‌ تهران نه، همان شیراز هم که بودم فرقی نمی‌کرد. حتماً می‌ماندم خانه ریچارد باخ‌ام را می‌خواندم. چون از همان لحظه، همان ساعت ِدو شب، پای تلفن، تصمیمم را گرفتم که هیچ وقت باور نکنم
و باور نکردم.
.
حالا پنج سال گذشته و من هر سال همین موقع‌های سال که می‌شود، چند روزی گیر می‌دهم به نقشه‌ی امریکای جنوبی و زل می‌زنم به مرز مشترک این سه کشور. دو سه سالی است با گوگل ارت حتی زوم می‌کنم، خیره می‌شوم به خط صاف مرزی پاراگوئه -بولیوی. با موس‌ روی دندانه‌های مرز آرژانین با آن دو تا حرکت می‌کنم و حواسم هست که دقیقاً‌ روی مرز راه بروم و مکان نما م از مرز آن‌طرف نیافتد. مسیر رودخانه‌‌های اطراف‌ را از حفظ شده‌ام و با امیدواری به بزرگراه شماره 54 و بعد 34 آرژانتین نگاه می‌کنم که راحت تا سان سالوادور می‌بردم. تا مسیرهای خیلی دورتر را توی هر کشور می‌روم تا ببینم به کجا می‌رسم، حتی دنبال سینما و رستوران می‌گردم. به‌اش حسودی می‌کنم و برنامه‌ریزی می‌کنم که بروم آنجاها را بگردم، که کم نیاورم ازش.
هی پسر تو مثل همیشه چند قدم از من جلوتری.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

زندگی‌نامه‌ی برتراند راسل

زندگی‌نامه خودنوشت برتراند راسل، ترجمه‌ احمد بیرشک،‌ نشر خوارزمی.
زندگی‌نامه‌ خواندن را کلاً‌ دوست دارم، اما این زندگی‌نامه به خاطر راسل ِ ماجراش یک سر و گردن از بقیه زندگی‌نامه‌ها بالاتر است. با اطمینان سفارش می‌شود.
.
توصیه‌های جانبی
اول این‌که از تعداد صفحات کتاب و فونت ریزش نترسید، بعد هم درست که مثل بقیه زندگی‌نامه‌ها نمی‌شود روان و رمان‌وار خواندش-که به هر حال راسل است و منطق و ریاضی- اما کتاب از آن‌ کتاب‌هایی‌ است که تا همیشه جای پای‌‌اش را توی ذهن‌تان باقی می‌گذارد.
و
اگر دانشجوی کارشناسی هستید و هنوز یک عالمه کلاس‌های بی‌فایده و اجباری دارید، توصیه می‌شود این کتاب را دست‌تان بگیرید بروید آخر کلاس بنشینید و کتاب‌تان را بخوانید، به کسی هم کاری نداشته باشید؛ خاطره‌ی خوبی از کلاس اخلاق برای‌تان باقی می‌ماند.
اگر دانشجوی کارشناسی نیستید هم فقط بگویم که کتاب را نمی‌شود توی مترو و اتوبوس و تاکسی خواند، دیگر خود دانید.

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

زبان مادری

"وقتی زبان مادری‌ات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم.خوابگی صرف می‌شود، آن‌وقت زبان خیانت‌کار می‌شود."

رضا قاسمی- دیوانه و برج مون‌پارناس(وردی که بره‌ها می‌خوانند)

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

نویسندگی‌ در امریکای لاتین- نویسندگی در ایران

یک‌بار این جا گفته بودم که راز پیش‌تازی نویسند‌گان امریکای لاتین در ادبیات را فهمیده‌ام. درست که همه کمابیش ازش خبر دارند، که حتی توی درس‌هامان هم ازش می‌خواندیم، اما این از راز بودن‌اش کم نمی‌کند.
رازشان ساده و سرراست است: توی امریکای لاتین تا دل‌ات بخواهد قصه هست برای تعریف کردن. به تعداد آدم‌ها صد سال تنهایی برای نوشتن. حالا فقط می‌ماند تسلط به زبان‌ و این‌که نوشتن بلد باشی.
دو تا از این صدسال تنهایی‌ها را ضبط کرده‌ام. با آدم‌هایی که بلد بودند مثل مادربزرگ‌هاشان قصه تعریف کنند و پی روایت‌هاشان را تا ته گرفته بودند، مصاحبه‌های طولانی کرده‌ام و از هر کدام چندین ساعت فایل ام.پی.تری دارم، فقط برای اثبات همین حرف‌ام.
چند فرهنگی بودن ِ این نصفه قاره، حضور خیلی پررنگ دست کم سه فرهنگ مختلف(لاتین، بومی امریکایی و افریقایی) و این تاریخ وهم آلود و عجیب و غریب‌شان باعث شده که این محدوده‌ی فرهنگی این همه پر روایت شود. ‌ فرهنگ هم که می‌گویم اشاره‌ام به فرهنگ داخل یک مرز سیاسی و یک کشور نیست، که از نظر من حتی کل حوزه‌ی هند و اروپایی کمابیش یک حوزه‌ي فرهنگی محسوب مي‌شود. چون ساختار زبانی‌مان یکی است در نتیجه منطق، شیوه فکر کردن‌ و نگاه کردن‌مان به دنیا شبیه هم است، آن چیزهایی هم که درش شبیه نیستیم خیلی اساس تاریخی دارد و تجربه‌های این یکی-دو هزار سال اخیر است که خیلی هم عمیق نیست.
از طرف دیگر چند فرهنگی بودن‌ امریکای لاتین از جنس شهرهای کازموپولیتن نیست، در هم تنیده است، چهار قرن تاریخ دارد، هر آدمی که رسیده‌ قصه‌های‌اش را نگه داشته، برای دیگری تعریف کرده و از دیگری شنیده، به جای این‌که همه‌شان بی‌قصه و شبیه هم شوند.
.
خب این‌ها را نوشتم که بگویم فکر می‌کنم نویسنده‌ی خوبی که از ایران و مشخصاً از تهران برآید- در به‌ترین حالت‌اش که آن هم بعید می‌دانم اتفاق بیافتد- توی حد و حدود نویسنده‌ی معاصر امریکای شمالی خواهد بود، نوشته‌هاشان از زندگی روزمره را در زندگی روزمره، با لذت می‌خوانیم، اما تکان‌مان نمی‌دهند.
لامصب این‌قدر که این فرهنگ‌‌مان یک‌دست و محافظه‌کار است در پذیرفتن دیگران. این‌قدر که گوش‌های‌اش را گرفته که چیز دیگری نشنود. اصلاً مرزهای کلان فرهنگی پیش‌کش، مسافرت هم نه، چند تا نویسنده می‌شناسید که به جای این‌که توی خانه‌ بنشیند و نق بزند به وضعیت نشر و مجوز، رفته باشد همان توی ایران قصه‌های ارمنی‌ها و تاریخ‌شان را که نزدیک‌اند به حوزه‌ی فرهنگی لاتین شنیده باشد، یا بلوچ‌ها و افغان‌هایی که مماس‌اند با حوزه‌ی فرهنگی هند، یا ترکمن‌ها که به حوزه‌ی مغول و آلتایی، یا اعراب جنوب که به حوزه‌ي عرب و سامی. (توی ذهن‌تان مرور کردید؟ آن‌هایی که یادتان آمد، که همین یک اپسیلون را جا به جا شده اند،همان‌هایی نیستند که پرخواننده و ماندگار شده‌اند؟)
.
نه این‌که خودمان را بگذاریم، برویم سراغ دیگران، اما وقتی دنیا را از نگاه دیگران ببینی یاد می‌گیری چطوری باید قصه‌ی خودت را تعریف کنی؛ مرجان ساتراپی را ببینید که چطور یک روایت ِ از نظر نسل خودش معمولی را عالی تعریف کرده. اصلاً وقتی بدانی دیگرانی وجود دارند یاد می‌گیری که قصه داشته باشی برای تعریف کردن، نه این‌که رمان بنویسی که سر تا ته‌اش فقط بازی با فرم و کلمات و نثر است بی‌اینکه محتوایی و قصه‌ای در کار باشد.
داستان کوتاه‌ها هم که کلأ از این نظر فاجعه‌ی ادبیات فارسی شده‌اند.
زندگی‌نامه‌های این نویسندگان معروف لاتین را نگاه کنید تا ببینید علاوه بر کشورهای چند فرهنگی‌شان چند جای دنیا زندگی کرده‌اند و چقدر سفر کرده‌اند. فوئنتس، مارکز، یوسا، آستوریاس، بورخس، کورتاسار، ... حوصله‌تان اگر نمی‌شود این همه زندگی‌نامه بخوانید، لطفاً فقط صفحه‌ها را باز کنید، همین‌طوری گذرا اسم‌شهرها و کشورهای را که لینک‌دار هستند و رنگ آبی‌شان مشخص‌شان می‌کند ببینید، مهم است که ببینید، تعدادشان را می‌گویم.
لیست نویسندگان ایرانی و شهرهایی که زندگی کرده‌اند را هم بگذارم؟
و بعد لازم است که بگویم سفر به بلوچستان و یا ترکمن صحرا و مدتی آن‌جا زندگی کردن ویزا نمی‌خواهد. لازم است تأکید کنم که چندماه زندگی کردن توی هرکدام از کشورهای همسایه‌ی فرهنگی ایران دست کم دو بار ارزان‌تر از تهران است. و این‌که هیچ‌کدام‌شان ویزای شنگن لازم ندارند.
.
پ.ن: تا سوء تفاهیم پیش نیامده اضافه کنم نتیجه‌ی این حرف‌ها این نیست که از ادبیات مهاجرت‌مان الزاماً چیز خوبی دست‌مان را می‌گیرد. ادبیات مهاجرت هزارتا پیچید‌گی دارد، یکی‌ رضا قاسمی از آب در می‌آید یکی کوشیار پارسی(کتاب سیصد و هشتاد صفحه‌ای‌اش، بوسه در تاریکی،‌ روی نت در دسترس است)
مهاجر ایرانی معمولاً مهاجری است که به طور مشخص بیش‌تر از این‌که هدف‌اش زندگی یا کار در کشور دیگری باشد، فرار از کشوری بوده که درش زندگی می‌کرده. منظورم اولویت مبدأ و مقصد و این‌هاست. همین است که همه چیز را پیچیده‌تر می‌کند.
و این لینک از حامد قدوسی( معرفی لینک از امیرحسین)

هفت اسب سفید

بعد از ظهر تابستان، توی جهنم گرمای زمین‌تاب-آسمان‌تاب تلفن زده بود که هفت تا اسب سفید می‌خواهم، تو سراغ داری؟ گفته بودم واای نه ستاره، تو سالم‌مان بودی...

حالا فیلم‌شان‌ اکران شده، چشم‌ و دل‌ات روشن دختر.


دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷

فرش قرمز پهن کنید، ما می‌آییم

با آی او ام کار می‌کرد. اینترنشنال اورگانیزیشن فور مایگریشن. گفت دیدی ایران چه کرده با مهاجرین افغان؟ که به زور برشان گردانده؟ - جریان مال یک و نیم، دوسال پیش است- گفتم به زور نیست، خودشان می‌خواهند، یو ان اچ سی آر ناظر دارد. باهاشان قبل از رفتن مصاحبه می‌کند. گفت نه مجبورشان کرده، شرایط را طوری کرده که راهی جز رفتن برای‌شان باقی نمانده.
گفتم نه، هیچ کشوری توی دنیا به این خوبی با پناهنده جنگی تا نکرده که ایران کرده. گفتم ایران طبق همان آمار کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل کمابیش مقام اول پناهنده پذیری را دارد، ایران سی سال پناهنده‌ی افغان را پذیرفته‌ بدون این‌که توی اردوگاه نگه‌شان دارد، گذاشته پناهنده بیاید توی جامعه‌، پروسه‌ي اجتماعی شدن را مثل یک شهروند ایرانی تجربه کند. گفت بچه‌هاشان را نمی‌گذارند مدرسه بروند، مدرسه جز پروسه‌ی اجتماعی شدن نیست؟ گفتم که این‌ حرف‌ها همه‌اش مال همان قصه‌ی تبلیغات علیه ایران است، اهوم دقیقاً همین را گفتم، من هم بعضی وقت‌ها وسط بحث با بی چشم و رویی چشم به روی واقعیتی که به‌اش آگاهم می‌بندم.
گفتم اصلاً به تو چه از سکاندیناوی بلند شده‌ای آمده‌ای این‌طرف‌ها کارمی‌کنی، به تو چه که دخالت می‌کنی. آسیای میانه و خاورمیانه روس و امریکا و انگلیس‌اش کم بود، همین مانده که شماها هم بیایید شروع کنید به دخالت؟ اگر خانه‌اش مهمان نبودم، اگر او آن آدم آرامِ سکاندیناو نبود و اگر این‌قدر دوست نبودیم، آن‌طور‌هایی که من بحث را تمام کردم، خب دوستی‌مان مدتی می‌شکست، اما نشکست.
شب‌اش عکس‌ها را نشان‌ام داد، گفت این‌ها را یک افغان گرفته، این‌ها توی اردوگاه‌اند،‌ این‌جا مرز است، این‌جا سرد است، این‌ آدم‌هایی که توی ایران به دنیا آمده‌اند، و بچه‌هاشان را هم توی ایران به دنیا آورده‌اند، اینها باید برگردند آن‌ طرفی که هیچ‌ کس را ندارند و نمی‌شناسند. تو مگر انسان‌شناس نیستی؟ هیچ می‌فهمی هویت ملی چطوری شکل می‌گیرد؟
به عکس‌های پشتِ اشک کج و معوج، نگاه کردم، یکی یکی. گذاشتم برای‌ام حرف بزند و دیگر هیچ وقت آن‌ مونولوگ همیشگی "ایران بهشت پناهنده‌گان جنگی" را تکرار نکردم.
و حالا
کاش نکنند این ‌کار را، کاش یکی که مسؤولیتی دارد مخالفت کند، چقدر خرج‌تان زیادتر می‌شود اگر بگذارید افغان‌هایی که در شرایط نابرابر بزرگ شده‌اند، در شرایط برابر کنکور دهند، که اگر قبول شدند درس بخوانند. نکنید، این‌ها ایران به دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند، کشورشان همین جاست. گندش بزنند آن ملیتی را که فقط می‌توانی از خون پدرت- و نه حتی مادر- به دست آوری.
این کتاب را دیده‌اید؟ هویت بچه های افغان را؟
چقدر جو را علیه‌شان مسموم کردیم این همه سال. افغان‌ها را بیرون کنید بروند کشور خودشان؟ و بعد امریکای شمالی و اروپا و استرلیا فرش قرمز پهن کنید که ما می‌خواهیم مهاجرت کنیم؟
.
پ.ن: تیتر را عوض کردم، مثلاً نقل قول بود، اما باز هم انگار اگرسیو بوده. ببخشید.
و این‌ صفحه را ببینید.

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام4

ای بخارا شاد باش و دیرزی
.
امیر سامانی رفته بود بیرون از شهر با سپاهیان‌اش چادر زده بود، همان بیرون توی دشت‌ها خوشش بود. کدورتی پیش آمده بود برنمی‌گشت. اهل بخارا هوای امیر‌شان را کرده بودند. رودکی واسطه شد، برای امیر سرود که میر ماه است و بخارا آسمان، ماه سوی آسمان آید همی- میر سرو است و بخارا بوستان، سرو سوی بوستان آید همی. امیر سوی بخارا بازگشت.
.
راه وادی فُرغانه بسته بود. دو سال بود به خاطر درگیری‌های اندیجان، خارجی‌ها را سخت راه می‌دادند. من که خارجی نبودم، اما آن‌ها چه می‌دانستند. اندیجان و تاشکند بیرون آمده بودند از تاریخ ، و بخارا و سمرقند و خوارزم توی تاریخ مانده بودند. من از سفر به گذشته می‌ترسیدم، عادت نداشتم.
اما راه وادی فُرغانه بسته بود، راه دیگری نمانده بود، سوی آسمان و بوستان امیر باید می‌رفتم، رفتم تا خوارزم. هزار جور مجوز می‌خواستند، سه روزی یک‌بار تمدیدِ ویزا توی بوروکراسی هنوز کمونیستی. ریگ آموی و درشتی راه او...
گفتم همه جا را مثل کف دستم می‌شناسم. دروغ نمی‌گفتم، اما دانسته‌های‌ام مال کتاب‌ها بود،‌ مال تاریخ بخارای نَرشَخی، قرن چهارم، مال قرن ششم بود. مثل مرگ از سفر توی تاریخ می‌ترسیدم.
.
"به زمین مشرق بقعه‌ای است که آن را خراسان گویند، سه شهر از این خراسان روز قیامت آراسته به یاقوت سرخ و مرجان بیارایند، بیش‌کرد، سمرقند و بخارا"– می‌توانم یک کتاب بنویسم از این سه شهر.
آن‌جا که باشی، سه مرز آن‌طرف‌تر به‌ات می‌گویند هم‌وطن، می‌گویند فارسی را نغز سخن می‌گویی. هی شماها، نغز شمایید.
.
بالای ارگ امیر اسماعیل سامانی ایستاده بودم شهر را می‌دیدم و خوشم بود که تاجیک‌ها امیر و بخارا و رودکی را کرده‌اند مؤلفه‌ی هویت ملی‌شان. حیف بود از این شهر، از این امیر اسماعیل سامانی که توی تاریخ گم شوند؛ بخارا دیر و شاد زیسته بود، نه به خاطر تاریخ، نه به خاطر توریست، شهری که من دیدم زنده بود به گالری‌های هنری‌اش، به کتاب‌های‌اش، به دانشگا‌ه‌ و حتی هنوز به مجله‌ی بخارای شریف‌ِ حالا ازبکی‌اش.
این‌که چطور دل‌مان آمد گذاشتیم بعد از نود سال انتشار به فارسی، بخارای شریف به جامه‌ی ازبک در آید را نمی‌دانم، ولی بخارا اگر رفتید گالری عکاسی زلاله سعیدووا را دیدن کنید.
.
بخارا را برابر کدام کتاب بگذارم، با کدام کتاب توی زمان سفر کرده بودم، شاید اسفار کاتبان. بخارا مثل یک مرد اوریانا فالاچی بود، گیرم که کتاب و نویسنده‌ و ناشرش معروف بودند، اما خودم تنهایی بی این‌که هیچ کدام ِ این‌ها را بدانم کشف‌اش کردم، بی این‌که تجدید چاپ شود، از یک دست دوم فروشی ِ پرت. تنهایی، از توی تاریخ؛ از یک سفرِ ‌نمی‌دانم کجا می‌روم، از یک سفرِ نمی‌دانم کی برمی‌گردم. هنوز بخارای شریف صدای‌اش می‌کردند و بخارا سرزمین ِ سفرِ آفاق و انفس‌‌ام شد.
این سکوتِ یک و نیم ساله‌ شکست.
.

جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷

"دوست داری بزرگ که شدی چیکاره شی؟ " کاش می‌گفتم دیلماج

می‌دانید دوست داشتم چیکاره می‌شدم؟ تصویرم از شغل ایده‌آل‌ام این‌طوری است که توی یک سالن خیلی بزرگ و خیلی روشن، که دور تا دوره‌اش دیوارها-پنجره‌های یک‌سره‌ شیشه‌‌ای دارد و کف و سقف چوبی، یک عالمه آدم از همه‌ جای دنیا هستند که نمی‌دانم دقیقاً چکاره‌اند، اما برای کارشان لازم است با هم حرف بزنند. مثلاً آنتراکت یک کنفرانس مهم، از آن کنفرانس‌هایی که در عمل آنتراکت‌اش از خود کنفرانس مهم‌تر و مؤثر‌تر است. آدم‌ها چای و قهوه و کرواسان‌ به دست، دارند با هم حرف می‌زنند. بیرون سالن هم دور تا دور باغ است، و از دیوارهای شیشه‌‌ای دور تا دور را می‌شود دید.
.
بعد این آدم‌ها خیلی‌هاشان زبان مشترک ندارند برای با هم حرف زدن، من تمام روز کاری‌ام هی از این گوشه‌ی سالن می‌روم آن سمت، هی از این‌جا به آن‌جا جابه‌جا می‌شوم تا مترجم شفاهی(دیلماج)‌شان باشم. توی تصویر ایده‌آل‌ام، هیچ زبانی نیست که بلد نباشم، وحتی خط اتیوپیایی را می‌توانم بخوانم. تازه توی همان چند دقیقه رویا حتی به تعطیلاتم هم فکر می‌کنم، به این‌که چهارماه تعطیلات می‌گیرم برای یک کشور دور که زبان‌شان را تمرین کنم تا یادم نرود.
همین‌طوری یادم افتاد به ناتور دشت.
حتی به اینترپرتر؛ حتی به لاست این ترنسلیشن.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

کلود لوی‌ استروس عزیز،

من آدمِ دُگم‌ای هستم. یعنی چارچوب ذهنی‌ام شکل گرفته و به هیچ وجه هم تن به تغییرش نمی‌دهم. نه این‌که بخواهم گردن کسی بیاندازم اما خب به هر حال چند تا آدم باعث شده‌اند که این‌طوری بشود. که این‌‌ چارچوب از نظر خودم این‌قدر محکم و بی‌روزنه باشد که به دگماتیسم ختم شود.
آن‌ها سه نفر بودند: نیچه، فروید، لوی استروس. نیچه هر چه فکر توی کله‌ام بود را پاک کرد و چهارچوب‌ها را رسماً نابود کرد تا تبدیل شوم به یک ذهن خالی، فروید زیربناها را گذاشت و لوی ‌استروس هم ذهن‌ام را تبدیل‌ کرد به این‌چیزی که الان هست: ساختارگرا، محکم، بی روزنه، دُگم.
همین، می‌خواستم بگویم که پنج روز پیش صدسالگی‌اش را جشن گرفتند.
فکرش را کنید یکی از سه نفری که همه‌ي جهان‌بینی و ایدئولوژی‌ات را شکل داده‌، زنده‌ است، در پاریس زندگی می‌کند و صد سالگی‌اش را تمام دنیا جشن می‌گیرند، حس خوبی است دیگر.
* . .. * .... * .... *..... *

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

آقای خاتمی اجازه؟ من می‌تونم یه خاطره تعریف کنم؟

من که دورم. تازگی‌ها دیده‌ام در مورد خاتمی‌ دوباره حرف هست. که بیاید یا نیاید. سال‌هاست از حاشیه‌ی هر چیزی که به سیاست نزدیک باشد، دست‌ام را می‌گذارم روی گوشم و یواشکی طوری که اصلاً دیده نشوم رد می‌شوم. انتخابات هم که می‌شود سرم را می‌اندازم پایین مثل مادربزرگ‌ها می‌روم رأی‌ام را می‌دهم به کسی هم کاری ندارم.
خاتمی اما برای من سیاست نیست، تنها چیز مربوط به سیاست است که از آن سالهای قبل از نوزده سالگی‌ام باقی مانده. شانزده ساله که بودم یک نامه به‌اش نوشته بودم، دادم به یک آقای نزدیکی که بدهد به‌اش. سرتاپای نامه‌ درباره‌ی مهاجرانی بودکه توی مجلس پای کتاب‌هایی که چاپ شده آن‌طوری که باید نایستاده. منِ شانزده ساله چه فکر می‌کردم واقعاً؟ حتی می‌خواستم رئیس جمهور هم شوم.
بعدترش نشر نی یک کتاب نامه‌های جوانان به خاتمی چاپ کرد که نامه درش بود، همین دو-سه سال پیش کتاب را دیدم. اما آقای رئیس جمهور همان موقع به‌ام جواب داد، نامه را پست کرد در خانه‌مان. خود خودش، تازه‌ امضای دوست‌داشتنی‌اش هم پای‌اش بود. یک نسخه به دفترش رفته بود که ابطحی رئیس‌اش بود، یک رونوشت هم به دفتر مهاجرانی. نامه این‌طوری شروع می‌شد: "سارا خانم عزیز..."
یک ماه بعدش مهاجرانی آمد شیراز، گفته بود این دختره را می‌شود دید؟ آن‌ها زنگ زدند، رفتم، حرف زدیم، اول‌اش مثل ترقه بودم، چه توقعی دارید، من هم یک روزی بچه بودم خوب، این‌چیزها برای‌ام مهم بود، فکر می‌کردم آدم می‌تواند با وزیرش بلند حرف بزند. فکر می‌کردم سیاست ممکن است ربطی به آرمان‌های فرهنگی داشته باشد؛ اما بعد، مهاجرانی را که می‌شناسید که چه سخن‌وری است، بچه‌ی شانزده ساله‌ی را که همیشه حرف فقط حرف خودش بود قانع کرد. آخرهاش مثل قورباغه‌ی تحسین کننده با دهن باز فقط نگاهش می‌کردم.
از فردای آن روز خاتمی برای من از مرتبه‌ی ریاست جمهوری به مقام خدایی رسید. یعنی فکر می‌کردم این آدم‌ِ باهوشِ سخن‌ور وزیرش است، خوب خودش حتماً خداست. و بعدتر که از نزدیک دیدم‌اش مطمئن شدم که هست.
من دیگر شانزده ساله نیستم، اما خاتمی برای‌ام کماکان خداست، نه به خاطر وزرای باهوش و سخن‌ورش، حالا دیگر دلایل‌ام از جنس ایمان است. آن‌قدری که این روزها هر چیزی که مربوط به خاتمی باشد را نمی‌خوانم از ترس این‌که کسی چیزی علیه‌اش نوشته باشد، همین را می‌خواستم بگویم، که نمی‌خوانم، که می‌ترسم بخوانم.
در ضمن دانشجوهای آن سال ِ دانشگاه تهران را هم هیچ وقت نمی‌بخشم. یادم به ملت بیست و هشت مرداد می‌افتد، ملت اولی را که ندیده‌ام، اما گمانم خیلی فرقی بین‌شان نباشد.
.
پ.ن: کاش می‌شد کسی این‌جا از سیاست نگوید و فقط به نظر بیاید که یکی از رییس‌جمهور سابق‌اش و شانزده سالگی‌اش خاطره تعریف کرده. خاتمی برای من فقط همین است، نه رییس‌جمهور آینده، نمی‌خواهم این‌جا همان بحث‌هایی راه بیافتد که ازش فرار می‌کنم، که بیاید یا نیاید، که علیه‌اش یا برای‌اش.
پ.پ.ن: کامنت‌های این‌طوری را پابلیش نکردم، کامنتدونی را هم بستم. شده بود همانی که ازش می‌ترسیدم.
به خودم: خاطره‌ات رو تعریف کردی؟ حالا دیگه برو بشین سر جات.

صد ریال؛ ده تومان- آهان یورو ریال نداره؟

از اون‌جایی که این مدت طولانی اصلاً درست و حسابی پاریس نبودم که خودم با پاهای خودم برم دفتر ایران‌ایر توی شانزه‌ لیزه و بلیت بخرم، و از اون‌جایی که نمی‌دونم می‌دونید یا نه، ایران‌ایر هنوز که هنوزه فروش اینترنتی نداره و از اون‌جایی که آدم تا مجبور نباشه نباید پول به اجنبی بده برای بلیت هواپیماش، چک خرید بلیت تعطیلات‌ام رو با پست برای ایران‌ایر فرستادم و اونا هم بلیت رو برام پست کردند.
.
یه هفته بعدش زنگ زدن و گفتن که توی چک به عدد نوشتم چهارصد و نود و دو یورو و به حروف نوشتم چهارصد و هشتاد و دو(فرانسه‌دان‌ها می‌دونند که اشتباه‌ام درباره‌ی این دو عدد قابل دفاع است :دی). اینه که بانک هم به اونا مبلغ به حروف رو داده و من باید ده یورو به ایران ایر بدم.
و خب آدم برای ده یورو که پا نمی‌شه بره دفتر ایران‌ایر. گفتم براتون چک ده یورویی پست می‌کنم. بعد حالا امروز زنگ زدن گفتند که من توی چک جدید به عدد نوشتم صد یورو و به حروف نوشتم ده. بانک هم چون دفعه‌ی پیش هم هم‌چین مشکلی پیش اومده بوده این‌دفعه برعکس، مبلغ به عدد رو به‌شون پرداخت کرده.
می‌‌خواستم بگم بذارید به عنوان جریمه‌ام، شاید که آدم شدم. خانومه می‌گه ما یه چک نود یورویی براتون می‌فرستیم. من خرم.