جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

D :

آیدین باعث شد که اینو یادم بیافته :
.
یه گوشی نوکیا یازده دوصفر‌ِ معروف داشتم که توی این دو سه سال مایه‌ی تفریح‌ بقیه بود(بدیهیه که با هیچ گوشی دیگه‌ای که پیچیده‌تر باشه نمی‌تونم کار کنم) یه ماه پیش نصف‌اش رفته بود زیر مترو، با نصفی که مونده بود کار می‌کردم هنوز. هفته‌ی پیش پاریس که بودم رفته بودم مهمونی، آخر شب وقت رفتن گفتم موبایل‌ام رو پیدا نمی‌کنم. همه‌ نیم‌ ساعت دنبال‌ موبایل من گشتن و هی به‌اش زنگ زدن تا این‌که بالاخره یه آقای آلمانی گوشی رو برداشت و گفت این گوشی سه چهار روزه این‌جا توی هتل(برلین) جا مونده. بعد ملت می‌خواستن من رو از پا آویزون کنن، می‌گفتن سر کارمون گذاشتی.

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۷

به من اعتماد کنید لطفاً

جریان این چهار روز بی چمدانی‌ِ من این است که وقتی توی ایستگاه قطار براتیسلاوا می‌خواستم سوار شوم که بیایم بوداپست، دیدم چمدان‌ام نیست. طبق معمول سراغ اولین پلیس‌ِ در دسترس رفتم و گفتم چمدان‌ام را گم کرده‌ام، فکر می‌کنید چه‌کار کردند؟ مثل پلیس‌‌های اروپای غربی و امریکای شمالی از ترس ِبمبِ داخل ِ یک چمدان ‌ِیک جایی بی‌صاحب مانده پلیس بین‌الملل را خبر کردند؟ نوچ. هیچ.
پلیس‌های اسلواک شانه بالا انداختند گفتند خب بگرد پیداش کن. گفتم نمی‌دانم کجاست، کجا بگردم. جوان‌تره خیلی با طمأنینه گفت فکر کن ببین آخرین بار کجا داشتی‌اش،
و خب معلوم است که من هیچ تصوری از آخرین‌ بارِ چمدان‌ام نداشتم. مجبور شدم که فکر کنم که البته پنج دقیقه‌ای طول کشید، چون هر چقدر در زمان عقب می‌رفتم یادم نمی‌آمد که چمدانی داشته باشم. همان ایستگاه‌ِ قطار که نه، تمام روز توی شهر هم نه، قبل‌اش فرودگاه براتیسلاوا هم یادم نمی‌آید منتظر بار مانده باشم، حالا که فکر می‌کردم می‌دیدم حتی توی فرودگاه پاریس هم باری را رجیستر نکرده‌ام.
خلاصه یک ساعت پای تلفن گذشت تا پلیس‌های فرودگاه اورلی پاریس را راضی کنم که آن چمدان‌ قرمز بزرگه‌ای که همان‌جا که قهوه‌ام را خورده‌ام پیدای‌اش‌ کرده‌اند مال من است و از ترس انفجار نابود‌ش نکنند. هی می‌گفتند مگر ممکن است کسی دوازده ساعت بعد یادش بیاید که چمدان‌اش همراه‌اش نیست.
لوییس رفته فرودگاه تا با اولین پرواز اسکای یوروپ بفرستدش گفته‌اند خودش باید بیاید. او هم گفته این چمدان که اتیکت اسم ندارد، من هم به‌تان می‌گویم که دقیقاً چی توش است، خودش هم که پای تلفن اسم من را به‌تان گفته. اما کوتاه نیامده‌اند که نیامده‌اند.
حالا تلفن زده می‌گوید ببین سارا به نظرم حق‌شان است دوباره زنگ بزنی بگویی دروغ گفتم، هیچ هم جا ش نگذاشته بودم، توش بمب کنترل از راه‌ دور است. در ضمن بگو هم که ایرانی هستی، هنوز نمی‌دانند. D:
.
پ.ن :این آقاهه‌ی آلمانیِ استاد مارکتینگ‌مان که از کانادا می‌آید(همه‌ی ویژگی‌های لازم برای یک استاد جدی بودن را گفتم) می‌گوید وقتی یک مارک معروفی، یک جای توریستی یا حتی یک کشور سوتی می‌دهد و به نقطه ضعفی معروف می‌شود، راه به درآمدن‌اش از گندی که زده این است که بردارد و مثلاً توی تبلیغات‌اش از این نقطه ضعف حرف بزند حتی درباره‌ی خودش جک درست کند، این‌طوری تنِش کم می‌شود و آدم‌ها آماده می‌شوند که او را بدون آن نقطه ضعف هم تصور کنند.
من فکر می‌کنم قدم اول را برداشته‌ام. دستِ‌کم سال‌ها باهاشان به خودم خندیده‌ام، اما یعنی روزی می‌شود که دوستان‌ام مرا بدون این نقطه ضعف یا انگِ گیجی، گم کردن درِ ورودی-خروجی، نشانی‌ها و بلد نبودنِ راست و چپ و داشتن حافظه‌ی خرگوشی(فرانسه که آمدم شد حافظه‌ی ماهی‌ای) تصور کنند؟ واقعاً فکر می‌کنم روزی که اطرافیان‌ام بدون این برچسب‌ها تصورم کنند می‌توانم تغییر کنم. اما تا وقتی به یک آدرس دادن ساده‌ام هم اعتماد ندارند و مدام گیجی‌ و حافظه‌ام را دست می‌اندازند، هی از این اتفاق‌ها برای‌ام می‌افتد.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷

روزی که برگردم...

صبح‌های این‌روزها کتاب‌ام، لپ‌تاپ‌ام و پتوی‌ام را کشان کشان می‌آورم روی آن کاناپه‌ ته‌ای که حالا گوشه‌اش کز کرده‌ام، و زیر پتو- کتاب و کامپیوتر در بغل- می‌خوانم و فرندز می‌بینم؛
بعد از آن‌جایی‌ که بعد از چهار روز چمدان‌ام نرسیده، توی خانه با لباس‌های کاتی که دو سایز برای‌ام بزرگ‌تر‌ند می‌چرخم و یک جور خیلی خوبی احساس شلختگی و آرامش می‌کنم. گاهی حتی سلانه سلانه می‌روم حاشیه دانوب برای قدم زندن، قهوه و هات‌چاکلت. همه‌ي این آرامش‌ یعنی که از نو دل‌ام می‌خواهد بنویسم.

می‌گویم حالا فقط دو شهر بوده که درشان احساس کرده‌ام می‌توانم نویسنده شوم، که حتی دوباره‌ خواسته‌ام نویسنده شوم: دوشنبه و بوداپست. با امیدواری می‌گوید خدا را چه دیدی شاید روزی آمدی و یک مدت طولانی بودا زندگی کردی. شانه بالا می‌اندازم که شاید، دل‌ام می‌خواهد بگویم حتماً.
پ.ن: بعد چی از یه ذهن یه آدم می‌‌گذره که این‌کار رو می‌کنه؟

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

نویسنده‌ی راست‌گو، نویسنده‌ی دروغ‌گو

از موج آفرینی، مجموعه مقالات یوسا( ترجمه‌ی مهدی غبرایی) که نشر مرکز آن‌ را منتشر کرده، قبلاً هم نقل قول آورده‌ام. اصولاً به خاطر نوشته‌هایی از این دست است که فکر می‌کنم باید یوسا را راضی کنم بیاید و در آن انتشاراتِ مذکور! داستان‌نویسی درس بدهد. نه برای گفتن از جمله‌‌بندی و پاراگراف‌بندی و شروع و اوج و گره‌ِ داستان، داستان‌نویسی حتی پیدا کردن‌ِ سوژه و پایان‌بندی مناسب نیست. یک روشِ نگاه کردن به جهان است. برای رمان‌ نویسی باید بلد بود به رمان‌ و جهان از بالا نگاه کرد و یوسا این‌کار را خوب بلد است. او یک خدای زنده است.

"از وقتی اولین داستان‌ام را نوشته‌ام، مردم از من می‌پرسند آیا چیزی که نوشته‌ام راست است؟ گرچه پاسخ‌های‌ام گاه پرسش‌کنندگان را قانع می‌سازد، اما هر‌قدر هم که صادقانه باشد، این احساس‌ ِناراحتی برای‌ام پیش می‌آید که آن‌چه گفته‌ام هرگز جان کلام نیست.
پرسیدن‌ِ این‌که آیا رمان راست است یا دروغ برای خیلی‌ها آن‌قدر اهمیت دارد که بپرسند خوب است یا بد و بسیاری از خوانندگان دومی را با اولی قضاوت می‌کنند. بله رمان دروغ می‌گوید، البته نه آن‌طور که مقامات و دانشجویان مدرسه‌ی نظامی لئونسیو پرادو می‌پنداشتند. داستان اولین رمان‌ام، عصر قهرمان در آن‌جا می‌گذرد و آن‌ها – دست کم ظاهراً- به خطا کتاب را به دلیل تهمت زدن به مؤسسه‌شان سوزاندند.
یا مثل تصوری که همسر اول‌ام پس از خواندن رمان دیگرم، خاله خولیا و نمایشنامه‌ نویس داشت، او که احساس می‌کرد تصویر نادرستی از او به دست داده‌ام، کتابی منتشر کرد تا حقیقت تحریف شده در داستان را احیا کند.
البته در هر دو داستان ابداعات، تحریف‌ها، و اغراق‌ها بیش از خاطرات است، و وقتی آنها را می‌نوشتم ابداً قصد نداشتم از لحاظ حکایت به حوداث و اشخاصی که وارد رمان می شوند یا بیرون از آن‌اند، وفادار بمانم.
درهر دو مورد‌‌، مانند همه‌ی نوشته‌های دیگر، از تجربه‌هایی شروع کردم که هنوز در یادم زنده بود وتخیل‌ام را بر می‌انگیخت و چیزی را تصور کردم که این دست‌مایه‌های مؤثر را به طرزی بسیار ناوفادار باز می‌تافت. آدم رمان نمی‌نویسد تا زندگی را روایت کند، بلکه می خواهد با افزودن چیزی آن را دگرگون سازد.
دروغ‌های رمان هرگز بی‌جا نیستند این دروغ‌ها عدم ِکفایت زندگی را جبران می‌کنند. به همین دلیل وقتی زندگی سرشار و مطلق بنماید و بر اثر ایمانی که همه چیز را جذب و تأیید می کند، انسان از قسمت ِ خود اگر راضی باشد، رمان معمولا کارکردی ندارد. فرهنگ‌های مذهبی شعر وتئاتر تولید می‌کنند اما به ندرت رمان بزرگی ایجاد کرده‌اند.
داستان هنر جوامعی است که در آن ایمان بحران خاصی را از سر می‌گذراند، جایی که آدم نیاز دارد به چیزی معتقد شود، آنجا که بینش یک‌پارچه، مورد اعتماد و مطلق‌ جای‌ خود را به بینشی چند پاره و روزبه روز متزلزل‌تر درباره‌ی دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم و دنیای دیگری داده است.
دروغ‌های ادبیات اگر در آزادی نطفه ببندد، به ما ثابت می کند که منظور اصلی دروغ نیست. هم‌چنین گاهی این دروغ‌ها توطئه‌ی مدامی است برای جلوگیری از این‌که چنین چیزی در آینده اتفاق بیافتد."

پ.ن: طبق معمول در رسم‌الخط دست‌ برده‌ام. متن را هم خیلی کوتاه کرده‌ام (حتی بی این‌که نقطه‌چین بگذارم جای حذف‌ها) که این‌جا جا ش بشود.

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۷

این نا-مکان‌های لعنتی

هیچ وقت توی سفر این‌ همه دل‌ام برای خانه- هر کجا که باشد- تنگ نشده بود. بی‌صبرِ خانه رفتن‌ام و این تقصیرِ این‌جاست.
برلین شهری است پر از نا-مکان‌ها،( non-lieux ، no-places)‌ و از من بر نمي‌آید که این شهرها را دوست داشته باشم. من به شهرهایی احتیاج دارم با ابعاد انسانی. دو روز می‌روم پاریس، خانه‌ی خون‌ام که به حالت نرمال برگشت، می‌روم سفرِ دید و بازدیدی.

پ.ن: این‌قدر قصه دارم برای تعریف کردن که خدا می‌داند کی تمام می‌شوند. پای‌ام که به یک جای آرام برسد، برای‌تان تعریف می‌کنم.
.
پ.پ.ن: نامکان از آن دسته اصطلاحاتی است که وقتی توی درس‌های فوق‌لیسانس دیدم‌اش، فهمیدم سال‌ها منتظر کشف‌اش بوده‌ام. نامکان یعنی مکان خالی از هویت، گسسته از گذشته و تاریخ‌اش، جاهایی مثل فرودگاه‌های بزرگ، مراکز خرید، میدان‌های شهرهای بزرگ،... اگر بی هیچ پیش‌ زمینه‌ای بگذارندت در یک نا مکان، می‌توانی خود را هرجای دیگری(هر شهر بزرگی در هر کجای دنیا)تصور کنی. فکر می‌کنم چیزی که بیش‌ از همه باعث شده برلین با این همه حافظه‌ی تاریخی بشود شهری پر از نامکان‌ها، معماری مدرن‌اش است.

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

فروید ِ‌ سارتر

همیشه سعی کرده‌ام در مورد نویسنده‌ها، فیلسوف‌ها و به طور کلی آدم‌بزرگ‌هایی که نوشته‌ها‌شان جریان‌ساز بوده یا حساسیت برانگیز، سراغ کتاب‌ها یا نوشته‌های دستِ دوم نروم. یعنی اگر قرار باشد درباره‌ی فروید، نیچه، مارکس(چرا همه‌شان آلمانی زبان شدند؟) و یا مثلاً داروین بدانم مستقیم آثار خودشان را بخوانم و نه چیزهایی که دیگران درباره‌شان نوشته‌اند. بدترین نوع این نوشته‌های دستِ دوم هم بدبختانه معمول‌ترین‌شان هستند: آن نوشته‌های تالیف مانندی که علاوه بر توضیح جامع! و مانع! ِ نظریات یک آدم، ته‌اش هم یک نقد می‌آورند و همه‌ی نظریات را نقد می‌کنند که به حساب خودشان تحلیلی حرف بزنند.
به هر حال خطر تحلیل‌های بی‌ سر و ته و حاشیه‌های پرت و پلا برای نوشته‌هایی که به یک‌باره از حوزه‌ي امن علم و فلسفه وارد حوزه‌ی عام می‌شوند، خیلی زیاد است.( مثل این است که یک وبلاگ safe با خوانندگان سالم دارید،‌ بعد یک‌دفعه در بالاترین به‌تان لینک می‌دهند، یک عالمه آدم از همه جا بی‌خبر می‌آیند برای‌تان کامنت‌های اگرسیو و بی‌ربط می‌گذارند).
داشتم می‌گفتم که ترجیح‌ام نوشته‌ی مستقیم است. اما همیشه استثناء‌هایی وجود دارد،‌ یکی از این‌ها نمایش‌نامه‌ای است که سارتر در مورد فروید نوشته، قاسم روبین هم ترجمه‌اش کرده. کتاب نه این‌که فلسفی باشد و فروید را توضیح دهد اما برای فهم به‌تر فروید بی‌نظیر است،‌ مخصوصاً که روایت‌اش داستانی‌ است، به نظر من یکی از کارهای سارتر است که زمان و مکان نمی‌شناسد و همیشه ارزش‌مند خواهد ماند.
خلاصه این که واقعاً توصیه‌اش می‌کنم.

پ.ن : فکر کنم به دوره ی کهن‌سالی کتاب‌خوانی‌ام رسیده‌ام‌. کتاب‌هایی را که در گذشته خوانده‌ام به نظرم به‌تر از کتا‌ب‌های این روزهای‌ام می‌رسند. همین‌طوری هی بی‌هوا یادشان می‌کنم و برای بارِ ان‌ام فکر می‌کنم که همه جوره مدیون کتاب‌خانه‌‌های بی‌نظیر دانشگاه تهران هستم. یک روزی از هم‌این روزها و مخصوصاً‌ قبل‌از مرگ‌ام همه‌ی کتاب‌های‌ام را می‌دهم به دانشگاه‌ تهران.

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۷

سرزمین‌ها‌ی‌ام - کتاب‌های‌ام 2

بعضی از شهرهای شهر‌‌خانه‌ام را خویشتن‌دارانه نمی‌خوانم. به‌شان از دور نگاه می‌کنم. مثل پراگ، مثل جنگ‌ آخر‌الزمان ِ یوسا. گذاشته‌ام‌شان برای روزهای مبادا. می‌ترسم بروم درشان نفس بکشم، شهرهای خوب تمام شوند، جای هیجان انگیزی، کتابِ هیجان انگیزی نداشته باشم بخوانم.
.
بعضی شهرها مثل کتاب‌های بوبن هستند؛ بزرگ‌ترین اشتباه این است که زیاد درشان بمانی، یک‌ نیمه روز بس‌شان است، مثل ونیز. انگار بی‌این‌که حکایت ِ انسانی‌ای در کار باشد همین‌طوری بدون ربط مشخصی جمله‌های قشنگ‌ را پشت سر هم آورده‌اند تا تو را اگر عاشقی گول بزنند. باید یاد بگیری زیاد نمانی؛ کتاب را نگیری دستت و مثل رمان بخوانی‌اش. یکی دو پاراگراف‌اش را بخوانی و نه بیشتر. نقشه‌ی شهر را یک دست‌ات و بستنی‌ ونیزی‌ات را آن‌یکی دست‌ات بگیری و با مَردت بروی یک فروش‌گاهِ پرت ماسک امتحان کنی و بخندی و سر به سر دختر فروشنده بگذاری.
یا نه اصلاً تنهایی توی کوچه پس‌کوچه‌ها پیِ سوراخ سنبه‌ی بی توریست بگردی.
نه داخل کلیسای سن مارکو را، که بروی بالای کلیسا یا روی پشت بام‌ها آدم‌های اطراف کلیسا را ببینی و بعد زود از شهر بزنی بیرون؛ یک‌ وقتی توی ونیز وقتی که نباید می‌مانی و بعد تعطیلات که تمام شد؛ توریست‌ها که رفتند به چشم خودت می‌بینی که داری توی یک موزه راه می‌روی و زندگی می‌کنی. می‌بینی که چقدر بی‌ربط همه‌ی جمله‌های قشنگ را کنار هم گذاشته‌اند بدون این‌که روایت انسانی‌ای، قصه‌ای در کار باشد. اوهوم این‌طوری است بعضی از شهرها را بعضی از کتاب‌ها را نباید مثل رمان خواند؛ نباید فرض کنی که شهر‌اند که کتاب‌اند؛ باید فکر کنی عکس است، کارت پستال است. هر پاراگراف‌ فقط به تنهایی زیبا‌ست، دنباله ندارد، اصلاً گزین‌گویه است.

سرزمین‌هایی هم هست در یونانِ شمالی، که مائده‌های‌ زمینی‌اند؛ یکی مثل تسالونیکی درست که همه‌ی شهر میارزد که عکس و فیلم شود که گزین‌گویه است، اما هم می‌شود از اول تا آخر خواندشان و هم‌ می‌شود پارگراف به پاراگراف سراغ‌شان رفت. با این همه باید ناتاناییل داشته باشی آنجا که هستی. باید همچین، کمابیش،عاشق باشی وقتی مائده‌های زمینی می‌خوانی.
وقتی در هوای تسالونیکی نفس می‌کشی، کلیساهای کوچک ارتدکس روستاهای شمالی که را کشف می‌کنی و نان که می‌خری، باید دل‌ات پیشِ او باشد. باید قدم که می‌زنی هی توی دل‌ات خطاب به ناتانائیل‌ات نامه بگویی. بعد عصرها بعد از پیاده‌روی‌ در ِ کافه‌هایی که همه‌ی همه‌ی صندلی‌های‌شان را بیرون چیده‌اند بنشینی و برای ناتانائیل‌ات روایت سرزمین‌ها و آدم‌هایی را تعریف کنی که خودت این‌ اطراف کشف‌شان کرده‌ای : جایی حوالیِ یوانانِ شمالی...
.
پ.ن : چمدان‌ام آماده که تاکسی بیاید و من در حالِ لاگیدن. دو-سه هفته‌ای در سفرم( این یک هفته‌ی اضافه‌ را نگه داشته‌ام برای دل‌ام). برلین برای کار و بعد براتیسلاوا و بوداپست. توی مجارستان و اسلوواکی دوستانی دارم و می‌دانم اینترنت وجود دارد؛ اما به نظر شما توی آلمان هم اینترنت و تکنولوژی‌هایی از این دست هست؟

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۷

روزمره‌گی- جشنِ آغاز سال تحصیلی

این‌‌طوریه که من امروز رفتم یه شهر مرکزی فرانسه برای جشن بازگشایی دانش‌گاه‌ها، مثلاً یک نماینده‌ هم از دانش‌جوهای خارجی. فکرش رو بکنین توی این سن و سال!(هنوز نفهمیدم دقیقاً از چه منبعی و با چه معیاری بوده که من را انتخاب کردن- یعنی اِن میلیون چینی، ژاپنی، کره‌ای‌، آفریقایی‌های شمالی و اروپایی رو دیگه خودی حساب می‌کنن که رسیده به من؟)
حالا من توی این همه مدت متوجه نشده بودم که توی کشوری که بیست درصد دانشجو‌هاش خارجی‌اند،‌ این‌قدر براشون هیجان‌انگیزه دانشجوی خارجی داشتن. اون هم توی اِشل‌ی که من درس می‌خونم و این‌که تازه بیش‌تر اروپاییه تا فرانسوی.
می‌دونین هیجان‌شون برای ِ من، فرانسه حرف زدنم و از فرانسه حرف زدنم مثل هیجان این کانال‌های تلویزیونی ایران‌ بود که یه دانشجویِ خارجی رو دعوت می‌کنند به فارسی درباره‌ی ایران حرف بزنه، به جان ِخودم. بعد چند وزیر سابق و چند تا نماینده‌ی وزیر هم بودند و هزارتا شهردار و کنسول. کنسولِ ماداگاسکار هم دیدم، از کنسول اسلوونی هم آدرس چند تا کافه و رستورانِ با حال توی براتیسلاوا رو گرفتم.
اون وقت من یه چیزایی گفتم که بیس‌شون همین چیزایی بود که این‌جا نوشته‌ بودم-ممنون که باعث‌اش شدین- درباره‌ی فرانسه، فرهنگ به طور کلی و ادبیات‌اش به طور جزئی. بعد هم آخر برنامه یه میز گرد مانندی بود که هیأت رئیسه می‌شینن، آقای وزیر کارِ میتران از من پرسید که کدوم نویسنده‌ی فرانسوی بیش‌تر از همه روی من تأثیر گذاشته در دوست داشتن‌ ِ فرانسه‌ی امروز. گفتم خیلی دل‌ام می‌خواد بگم پروست، اما واقعن‌اش اینه که روژه مارتن دوگار با خانواده‌ی تیبو ش. گیرم که شاید دلیل‌اش این باشه که خوب وقتی خوندم‌اش.
شما فکر می‌کنید وقت رفتن چی به من هدیه دادن؟
هفت جلد در جستجوی زمان از دست رفته و سه جلد خانواده‌ی تیبو. لازمه بگم که چند لحظه نفسم رو حبس کردم؟ روی جلد یک ِ تیبو، آقای تیبو‌ی فیلمه، یک تیبوی بی‌نقص.
آقاهه‌ي مهربان مسؤول برگزاری که مجری هم بود گفت که چند روز پیش که حرف زدیم برای هماهنگی، همین‌طوری گفتی که پروست رو دوست داری اما فکر نمی‌کنی هیچ وقت بشینی و از اول تا آخرش را به فرانسه بخوونی، گفتیم هدیه بدیم شاید بخوونی. حالا که گفتی تیبو از شانس خوشِ تو و ما، به خاطر این‌که هفته‌ی کتابه، همه‌جا نمایش‌گاه کتاب به راهه و خوش‌بختانه تونستیم ده دقیقه‌ای گیرش بیاریم.
همین کارها رو می‌کنند که هی من دوست‌ترشون می‌دارم دیگه.
.
خونه که اومدم بعد از سال‌ها دوباره دل‌ام خواست یک جای ثابت زندگی می‌کردم و همه‌ی خانه‌ام پر از قفسه‌ی کتاب بود. بی‌این‌که تا کتاب‌هام زیاد می‌شن هی به این فکر کنم که چطور از شرشون خلاص بشم.
.
پی‌نوشت : این پست روزمره از ترس کیوان نوشته شده که چند دقیقه پیش کامنت گذاشته و تهدید به توبیخ کرده، به خاطر این‌که هی بی‌خود پینگ می‌شوم. آقا نکنید این کار را(لحن‌ام واقعاً با خواهش است و نه حتی با عصبانیت)/ می‌گم چقدر شکسته‌ نویسیِ من ضعیفه این‌قدر ننوشتم. اصلاً بلد نیستم یک‌دست شکسته بنویسم.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام 1

کتاب‌ها همیشه کنارم بوده‌اند، باهاشان بزرگ شدم. یاد گرفته بودند نگذارند کار دیگری کنم، خانه می‌ماندم؛ کتاب می‌خواندم، توی تخت‌ام. بدنامی‌‌ِ‌ام به پرخوابی‌‌ از همان‌جا شروع شد، درست در روزهایی که فقط پنج‌ساعت می‌خوابیدم. تا شانزده سالگی آدم‌های کتاب‌ها را و شهرهای کتاب‌ها را به واقعی‌شان ترجیح می‌دادم. تا این‌که از یک‌ روزی به بعد، فهمیدم آن بیرون آدم‌هایی هستند و سرزمین‌هایی که ارزش کشف شدن دارند. که لذت لمس کردن‌شان و توی هوای‌شان نفس کشیدن اندازه‌ی خواندن کتاب‌ است.
از آن وقت بود که ‌همه اینرسی سکون‌ام‌ به حرکتی تبدیل شد و دیگر کتاب ها هم نمی توانستند یک جا نگه ام دارند. حالا اشتیاق‌ام به یک‌جا نماندن برای دیدن آدم‌هایی هست و سرزمین‌هایی که از کتاب‌ها می‌شناسم‌شان، انگار که باهاشان، در‌شان زندگی کرده باشم.
این‌طوری است که هنوز راه ِ من برای هر رسیدنی از کتاب‌ها می‌گذرد، و این شد که هنوز سرزمین‌هایی را که می‌بینم، ازشان می‌گذرم، درشان زندگی می‌کنم یا توی قفسه‌ی شهر‌های-شهرخانه‌-‌ام نگه داشته‌ام که روزی سراغ‌شان بروم با کتاب‌ها مقایسه می‌کنم.
***
بعضی‌ شهرهای شهرخانه‌ی من مثل کتاب‌‌های بالینی‌‌‌ام هستند، مثل غزلیات سعدی، مثل داستان‌های هزار و یک شب. مگر هر آدمی چند‌تا کتاب‌ِ بالینی می‌تواند داشته باشد، شهر‌های بالینی من هم کم‌اند: شیراز و پاریس. تو می‌دانی همیشه همان‌جور که باید و همان‌طور بی‌نقص آن‌جا هستند، هر وقت که لازم‌شان داشتی.
اما نمی‌توانی دست‌ات بگیری با خودت بروی سر کار یا توی بانک و مترو بخواني‌شان. بهتر‌ است درشان زندگی نکنی و بگذاری‌شان برای وقتی که در آرامش دراز کشیده‌ای، برای وقت‌هایی که سرشاری از چیزهای خوب یا وقت‌هایی که بریده‌ای از همه‌ چیز. حیف‌شان است جور دیگری خواند‌شان، توی استرس یا انتظارِ اتوبوس. این شهرها را باید آرام زندگی کرد، باید اردیبهشت شیراز باشد و مارس ِ پاریس با آن بازی آفتاب و باران‌اش. اصلاً باید آبان باشد بروی شیراز.
.
با بعضی از شهرها باید بازی بازی کرد، هرچند وقت یک‌بار باید رفت‌ سراغ‌شان، نه یک نفس. مثل رم، همیشه یک چیز هیجان انگیزی دارند برای رو کردن. البته گاهی وقت‌ها ممکن است بچه باشی، بچه‌گی کنی و فکر کنی باید همه‌اش را پشت سر هم بخوانی، حالا نه این‌که دوباره اگر رفتی به‌ات بد بگذرد اما خب به دل‌ات هم آن‌طوری که باید نمی‌نشیند. اصلاً یک‌جا خواندن‌اش جز خستگی‌ چیز زیادی ندارد.
رم در جستجوی زمان از دست رفته‌ی من است. رم را باید فصل به فصل خواند مثل در جستجو...، رم را باید همه‌ی فصل‌های سال یک‌بار تجربه کنی. نباید برداری یک بهار هفت جلدش را بخوانی. رم ِبار اول طرف خانه ی سوان است .جلد آخر را که خواندی رم دیگر شهر بازیافته‌ي تو است.
.
بعضی از شهرهای شهر‌‌خانه‌ام را خویشتن‌دارانه...
.
پ.ن: این یک قصه ی خیلی طولانی است؛

یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۷

سرگرمی

شماره‌ی پاییزِ پاریس ریویو را دیده‌اید؟ برای بخش عکس‌اش دو تا عکاس ایرانی را انتخاب کرده. محسن راستانی(فکر نمي‌کردم تا پاریس ریویو پیش برود) و عباس کوثری.
.
پ.ن: آدم اطلاع رسانی‌های این‌‌طوری را هم توی بلاگ می‌نویسد یا نه؟ هنوز حساب‌ و کتاب‌ها را بلد نیستم توی دنیای بلاگرها.
مثلاً نمی‌دانم این‌جا می‌شود از لوسیون بدن شکلاتی حرف زد یا نه، یا از زندگی خیلی روزمره.
می‌گوید اسم‌ بلاگ‌ات را عوض کن هر کاری می‌خواهی باهاش بکن. اما حالا نه.

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷

همه‌ی نوبل‌های ادبیات از آن ِ توست

یک سال‌ ِ تمام فکر می‌کردم نوبل ِ ادبیات دوهزار و هشت برای فوئنتس است. مانده‌ام که چرا این همه دست دست می‌کنند برای دادن نوبل‌اش. آکادمی سوئد را نمی‌بخشم اگر فوئنتس نوبل نگرفته بمیرد.
هشتاد ساله است، هی مریض می‌شود و این‌ها هر سال فقط کاندیدای جایزه‌اش می‌کنند که چی؟ اصلاً همه چیز به کنار این‌که برمی‌دارند می‌گذارندش توی لیست نامزدهایی که فلان نویسنده‌ی پرت هم هست، آقای نویسنده شاید غم‌اش بگیرد خب.
فرانسوی‌ها می‌گفتند کاش امسال نوبل را مشترکا‍ً بدهند به یوسا و فوئنتس. امسال که نشد اما فکر می‌کنم آخرش هم مجبور می‌شوند همین کار را کنند، یک نوبل ِ سه-چهار نفره‌ی ادبیات را بدهند به نویسنده‌های امریکای لاتینی و برای چند سالی خیال ِ خودشان و رقبا را از لیست کاندیداهای هیسپانیک راحت کنند.
.
پ.ن: درست که از طرفی خیلی خوب است که فرانسوی‌زبان‌ها جایزه را برده‌اند، اما می‌‌ترسم حسرت فوئنتس هم مثل بورخس به دل آکادمی بماند.

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۷

وقتِ هر دل‌تنگی...

دم نوشت: یک صبح آفتابی‌ ِ کم‌رنگِ زمستانی، و این موزیک.
.
گفته بودم که تن نمی‌دهم به فاصله‌هایی که آدم‌هایی که دوست‌شان دارم را از من دور می کند؟ گفته بودم که تا آن‌جایی که دستم می رسد سعی می‌کنم دنیا را کوچک‌تر کنم؟ حالا با اعتماد به نفس می‌گویم که این‌کار را کرده‌ام.
این یک‌سالی که فرانسه بوده‌ام همیشه یک‌ پای‌ام یا ایران بوده یا ایتالیا. چهار‌بار(درست‌اش هشت بار است؟) مسیر پاریس-تهران را رفتم و آمدم که به‌ خودم بگویم من همین دور و برم، تا بیشتر از سه ماه دور نمانم و بگویم که گاهی فقط پنج ساعت راه است.‌ موفق شده‌ام. دنیا برای‌ام کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود و حالا دیگر همه‌ی آدم‌های‌ام هم‌ این‌جا و هم آن‌جا می‌دانند که همیشه همین‌ نزدیکی‌های‌ام.
یک لیست دارم از آدم‌های نزدیکی که گاهی حتی دو سال می‌شود که ندیده‌ام‌شان،تا بروم ببینم‌شان، که آن‌ها اگر نمی‌توانند جابه‌جا شوند، من می‌توانم. لیست‌ این سه ماهه‌ام از برلین شروع می‌شود بعد هم مادرید، بوداپست، میلان و تهران.
به کاتالین زنگ زده‌ام بگویم می‌آیم بوداپست که ببینم‌ات؛ که روزی نرسد که به جای دو سال به هم بگوییم فکرش را بکن ده سال است که هم‌دیگر را ندیده‌ایم...جیغ‌زنان می‌گوید، عالی است. بیشتر می‌مانی تا پراگ هم برویم. برای‌اش می‌گویم که زمان‌ام محدود است که فلان پرزنتیشن را دارم... می‌گوید خودت به‌ام یاد داده‌ای، فکر نمی‌کنی پراگ شهری است که ندیدن‌اش را بهانه‌های معمولی و ناچیزی مثل وقت شایسته‌ نیست؟
گفته بودم به‌اش که برای از فاصله‌ها شکست خوردن و دور ماندن از سرزمین‌هایی که آرزوی‌ دیدن‌شان را داریم، پول و وقت آخرین بهانه‌هایی است که می‌توان به‌شان آویزان شد.
اوهوم... تجربه‌ي کهنه‌ی مرا بپذیرید، برای آرزوهای بزرگ‌‌مان این بهانه‌های کوچک را نیاوریم. آرزوهای‌مان شایسته‌ی بهانه‌های قشنگ‌تری هستند برای این‌که کنار‌شان بگذاریم.

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۷

در سایه‌ی اکثریت خاموش

می‌دانم روزی می‌رسد که نشر مرکز به خاطر چاپ ترجمه‌های پیام‌ یزدانجو از فلسفه‌ی پست‌مدرن، ملت ایران و از زبان فارسی عذرخواهی رسمی‌ می‌کند. مگر می‌شود این‌کار را نکند؟ چطور می‌خواهد اعتماد این نسل جدید از دانشجویان علوم انسانی را جلب کند که حالا بیشتر‌شان دیگر انگلیسی یا فرانسه می‌دانند و خودشان بلدند بارت و بودریار و دریدا بخوانند بی‌واسطه‌ی ترجمه‌های غلطی که توی نشر مرکز منتشر شده؟
ترجمه‌های بد معمولاً طوری بد هستند که می‌شود دقیقاً ترجمه را نقد کرد. می‌شود گفت که مثلاً مترجم لحن نویسنده را رعایت نکرده، بعضی کلمات یا اصطلاحات را غلط ترجمه کرده، به متن مبدأ وفادار نبوده، یا به زبان مقصد تسلط نداشته. بعد هم برای‌شان یکی یکی مثال آورد.
ترجمه‌های پیام یزدان‌جو همه‌ی این عیب‌ها را یک‌جا دارند، اما ایراد اساسی‌شان این‌ است که نمی‌شود نقد‌شان کرد. چون اصولاً قابل فهم نیستند. یک پاراگراف را از سر تا ته می‌خوانی، فکر می‌کنی نخوانده‌ای، حواس‌ات پرت بوده، بر می‌گردی دوباره از نو...و دوباره نمی‌فهمی. بعد می‌بینی جمله‌ی سه خطی فعل ندارد، حرف ربط‌ها کافی‌ نیستند، کلمه‌های غیر هم‌جنس با واو عطف به هم ربط داده‌ شده‌اند...
ترجمه‌اش از براتیگان را نخوانده‌ام. اما سخت نیست فهمیدن این‌که چرا پیام یزدانجو اگر نخواهد فلسفه پست‌مدرنیسم ترجمه و تألیف(!) ‌کند می‌رود سراغ براتیگان. در هر دو این حالت‌ها شانس خیلی بالایی هست برای این‌که خواننده اگر چیزی نفهمد آن را به گردن دانش خودش یا پیچیدگی‌های ذهن نویسنده بیاندازد. اما باور کنید متن فرانسه و انگلیسی بودریار و دریدا از متن فارسی‌ ِترجمه یزدان‌جو آسان‌تر است.

پ.ن: چند سال پیش برای یک کار درسی خیلی حجیم، در سایه اکثریت‌های خاموش و فوکو را فراموش کن را خط به خط با متن اصلی(تقریباً همه‌ی کارهای بودریار روی نت در دسترس است) مقایسه کردم. اصولاً چیزی که ترجمه کرده ربط زیادی به متن اصلی ندارد. تازه اگر وقت خواندن ترجمه‌های‌اش چیزی دست‌تان را بگیرد.
پ.پ.ن : ادامه دادن این لیست نخرید، نخوانیدها سخت است، می ترسم تصویرم تبدیل شود به آدمی که به همه چیز گیر می دهد. اما خب چه‌کار می‌شود کرد، یک نگاهی به این لیست بلند بالا بیاندازید، همین‌هاست که یک انتشارات را نابود می‌کند. یکی یکی کتاب‌های پست مدرنیستی‌اش را خوانده‌ام(دست‌کم به اجبار درس‌های دانشگاه تهران) خیلی از جاهاشان را با متن اصلی چک کرده‌ام. می‌دانم که ترجمه‌ها خوب نیستند. حالا فکر می‌کنم اگر نگویم خطرش بیش‌تر است.
بعد هم می‌دانم که خیلی‌ها شاکی هستند از این ترجمه‌ها، اما پس چرا خاموش‌ می‌مانند؟

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

به من نزدیک نشوید، شکم‌تان...

من این روزها به لطف یونسکو گاهی کلاس‌های درسی دارم که استاد می‌آید سر کلاس و یک و نیم یا دو ساعت بی‌‌وقفه حرف می‌زند. آخرین باری که کلاس این‌طوری داشتم سال آخر لیسانس بود. چهار-پنج سالی می‌شود. عادت ندارم.
جلو می‌نشینم، سر ردیف اول،مثل یک دانشجوی خوب بدون اینکه یک کلمه هم جا بیاندازم جزوه می‌نویسم. بعد یک تیک ِعجیب پیدا کرده‌ام، هر استادی که وقت درس دادن راه می‌رود و به‌ام نزدیک می‌شود ناخودآگاه دستم می‌رود که نوک خودنویس‌ام را فشار بدهم توی پهلوی‌‌اش یا بکنم توی شکم‌اش.
چهار-پنج دفعه دستم این‌قدر سریع و ناخودآگاه با نوک خودنویس جلو رفته که پس رفتن ناگهانی و ناخودآگاه استادها را دیده‌ام. آلیکس روز دوم فهمید که وقت نزدیک شدن استادها من و خودنویس‌ام یک‌طوری‌‌مان می‌شود. می‌گوید احتمالاً یادت به بچه‌‌گی‌های‌ات افتاده. می‌ترسم آخراتفاق بیافتد.
فکر می‌کنم لازم است به طور اساسی خودم را روان‌کاوی کنم.