سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷

*from Sara with love

عشق کودکی‌ام با فیس‌بوک پیدای‌ام کرده. بعد از بیست سال. یک‌سال از من بزرگتر بود. تهرانی بودند و هیچ دوست و خانواده‌ای آن‌طرف‌ها نداشتند جز مامان و بابای من. دو سال تقریباً هر شب توی حیاط ما دوچرخه سواری می‌کردیم و او عاشق بود، می‌چرخید و به همه‌ هم می‌گفت، حتی از خانه‌ای که قرار است برای‌‌‌ام بسازد یا جایی که قرار است زندگی کنیم حرف می زد(چقدر عاشقی‌ها عوض شده، بعد از آن روزها دیگر هیچ‌ معشوقی نخواسته برای‌ من خانه بسازد)...من ِلعنتی اما خیلی دیر عاشق‌اش شدم، ماه‌‌های آخر.
بعد رفتند سوئد. بزرگترها را نمی‌دانم شاید چند سالی از هم خبر داشتند اما ما هیچ. آخرین شبی که آمده بودند خانه‌مان یادم است، به شوخی شلنگ آب را انداخت جلو دوچرخه ام و من جدی جدی زمین خوردم. هر دو‌مان با هم زدیم زیر گریه.
من را گذاشتند توی تختم دراز بکشم پایین تختم نشسته بود دستم را گرفته بود توی دستش و می‌بوسید. نگاه و بوسه‌ی عاشقانه‌اش را یادم هست، تکرار نشدنی بود. خوب یادم است که گریه‌ام بیشتر از این بود که فردا قرار است بروند. جفت‌مان بی‌وقفه گریه می‌کردیم. آخرش پویا را ساکت کردند که تو چرا گریه می‌کنی، گفت من باید پیش‌اش بمانم تا پای‌اش خوب شود. من فردا با شما نمی‌آیم. و بزرگ‌تر‌های لعنتی خندیدند به ما.
هنوز هم جای زخم آن شب روی زانوها‌ی‌ام مانده.
یادم است وقتی رفتند را، از آن روزها هیچ دوری را سخت‌تر از آن، برای دوری از هیچ معشوقی تحمل نکرده‌ام. همان روزها هم کتاب به دادم رسید. اولدوز و کلاغ‌ها می‌خواندم و به این فکر می کردم که ممکن است کلاغ‌ها بتوانند مرا هم با خودشان ببرند همان‌طور که اولدوز را.
یادداشت‌اش در فیس‌بوک این بود:
"تو همان سارای شش ساله‌ی منی که بیست و شش ساله شده‌ای؟ من تا پانزده سالگی بهت فکر می‌کردم. تو تا چند سالگی؟"
ده ساعت است از که از خوشحالی گاهی نفسم بالا نمی‌آید. می‌دانم البته که نصف این نفس تنگی مال نوستالژی‌‌ است و این‌که هیچ راهِ لعنتی‌ی برای برگشت نیست.

*هی سارا کانر، ممنون‌ام که چیزی خوانده‌ای و ساخته ای که من هر طور هم بنویسم برابری نمی‌کند با آن.

شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۷

international relations

* اگر روزی خدایی ناکرده خواستید اعتماد به نفس یک فرانسوی ِ رقیب ِ کاری یا هر چیز دیگر را به صفر کاهش دهید، تنها کاری که باید بکنید این‌ است که باهاش انگلیسی حرف بزنید و بخواهید انگلیسی حرف بزند.
حالا اگر هنوز دل‌تان آرام نگرفته، کافی‌ است وانمود(؟-یا این واقعیت را اعلام)کنید که به خاطر لهجه‌اش اصلاً هیچ از حرف‌های‌اش نفهمیده‌اید، اعتماد به نفس‌اش این‌بار از صفر به صفر کلوین می‌رسد. نابود شد.

** برمی‌دارید به دوستان غیر فارسی‌زبان‌تان هر چه کلمه ی "مگو"‌ی زبان فارسی را که خودتان هم عمراً به کار ببرید یاد می‌دهید.
آن‌ها هم در حساس‌ترین شرایط که جدی هستی و تمرکز داری و وسط کنفرانس و پرزنتیشن‌ات، چهار تایش را بلند می گویند. وسط بحث‌های جدی با این کلمه‌های خطابی که یادشان داده‌اید، صدای‌ات می‌کنند. درست که سرگرم کننده و خنده‌دار است اما همه تمرکز‌ت را به باد می‌رود.
این یک‌سال این طرف‌ها یک ایرانی هم ندیده‌ام، آن وقت تا دل‌تان بخواهد اصطلاحات و فحش‌‌های اسمشو نبر ِ فارسی شنیده‌ام.
نکنید، شما را به خدا این کار را نکنید. به جای‌اش چهارتا حرف عاشقانه یادشان بدهید.(اهالی امریکای شمالی، لطفاً خطابِ ویژه‌ی مرا بپذیرید)

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

بازی خیابان بزرگه

اِتِین یک دوست ِ‌دیر‌یافته است. خیلی دیر. آن‌قدری که خوب می‌دانم هردو‌ ته دل‌مان نوستالژی عمیقی داریم برای خاطرات مشترک نداشته‌مان، می‌دانم که سال‌ها دل‌خواهیم سوزاند برای گذشته‌ای که با هم نبوده‌ایم.
حالا که هست، این‌جا که هستم، او و آواز خواندن‌اش، هورا کشیدن‌اش و خندیدن‌اش همه‌ی شب‌های دیر‌وقتِ بی‌حوصله‌ام را شکل شب‌های آیینی کرده.

شب‌هایی که یا او از بیمارستان‌اش خسته شده یا من از زندگی و درس‌‌ خواندنی که انگار تمامی ندارد، شب‌هایی که من زیادی دل‌تنگ‌ام برای شیراز، تورینو و پاریس، برای تهران حتی، وقت‌هایی که او دیگر نمی‌خواهد یک لحظه هم این‌جا بماند. آن وقتی که دیگر تراموا‌ها و اتوبوس‌ها خوابیده‌اند، هم‌دیگر را صدا می‌کنیم تمام خیابان بزرگه را- که اسم‌ واقعی‌اش را نمی‌دانم چیست، نمی‌دانم که چطوری بزرگ‌ترین خیابان اروپاست و همه‌ی آدم‌های این شهر کوچک هم به‌اش می‌گویند خیابان بزرگه- از اول تا آخر راه می‌رویم و درباره‌ی همه‌ی آن سال‌هایی که از دست داده‌ایم حرف می‌زنیم و می‌خندیم، روی ریل‌های تراموا لِی‌لِی می‌کنیم و بازی خیابان بزرگه‌مان را که از شب‌‌های قبلی مانده ادامه‌ می‌دهیم.

توی بازی خیابان بزرگه‌، هرشب هر کدام یکی از زندگی‌های آینده خودمان را برای آن‌ یکی تعریف کنیم. زندگی‌هایی که کافی‌ است یک تصمیم کوچک را عوض کنیم، یک سفر کوچک را برویم یا نرویم، یک جمله را بگوییم یا نگوییم، یک کار را قبول کنیم یا نه، که از این رو به آن رو شود. یکی تعریف می‌کند و آن یکی‌مان کمک‌اش می‌کند که تصویر را کامل کند، ته‌اش نه یکی که همه‌شان را دوست داریم. دوست داشتن‌ هر کدام از زندگی‌ها به تنهایی می‌ترساندمان که آن بقیه‌ای را که این‌ شب‌ها تعریف کرده‌ایم از دست بدهیم.
گاهی دست می‌زنیم برای آینده‌ی هم‌دیگر، هورا می‌کشیم، دست می‌اندازیم هم‌‌دیگر را. گاهی هم غمگین می‌شویم، دل‌تنگ حتی و ناراحت. آن‌وقت است که فوراً بر می‌گردیم عقب یکی از جزییات را عوض می‌کنیم، از آن هواپیما جا می‌مانیم، آن یکی تعطیلات را تنهایی نمی‌رویم، اتین فرم پزشکان بدون مرز را پر نمی‌کند، من تعطیلات نوئل اروپا نمی‌مانم و می‌روم ایران، او دیگر چهارشنبه‌ها کلاس اسپانیایی نمی‌رود، من هر آخر هفته می‌روم تورینو، و بعد درست می‌شود؛حالا دوباره ادامه می‌دهیم... .
شش ماهِ دیگر نه من این‌جا خواهم بود و نه او، این شب‌های با هم شادترین بودن‌مان را می‌دانم مالِ یک بیماری است که هردو‌مان داریم. نشانه‌ی بیماری این است که به طور خودآزارانه‌ و حتی دیگرآزارانه‌ای می‌خواهیم با این خوشی ِ مطلق ِحال، آن آینده‌‌ی طولانی را که سال به سال هم‌دیگر را نمی‌بینیم، که گه‌گاه به هم‌ ایمیلی می‌زنیم و کادوی تولدی می‌فرستیم، می‌خواهیم همه‌ی آن آینده را با نوستالژی این‌ شب‌ها زخمی کنیم. خط خطی کنیم.

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

چشم به راه‌ ِ فوئنتس

*کتاب جدید فوئنتس تا یک هفته دیگر(اول اکتبر) منتشر می‌شود. اسم‌اش la voluntad y la Fortuna است، و به فرانسه laVolonté et la Fortune (انگلیسی‌اش را نمی‌دانم چطور ترجمه می‌کنند) امیدوارم یک مترجم درست و حسابی فارسی برنامه‌ریزی کرده باشد برای ترجمه‌ی کتاب.
فوئنتس نوامبر امسال هشتاد ساله می‌شود و اسپانیایی زبان‌ها قرار است جشن‌های هشتاد سالگی‌اش را با جشن رونمای این کتاب‌ شروع کند. ال پاییس هم نمی‌دانم چطور اجازه‌‌اش را گرفته و چند روز پیش در یک حرکت! خیلی غیرعادی چند صفحه اول کتاب را منتشر کرده است.
دوهفته است می‌خواهم این پنج شش صفحه‌ای دوست داشتنی را ترجمه کنم، خود ِ عاقل‌ام نمی‌گذارد. برعکس این همه اعتماد به نفسی که برای ترجمه از متن انگلیسی و فرانسه دارم، در اسپانیایی هیچ‌وقت به خودم اطمینان ندارم. این‌قدر که این زبان روان و آسان و روراست است. اصلاً به گمانم سهل و ممتنع باشد.
کسی این‌طرف‌ها هست که اسپانیایی بداند و بخواهد این چند صفحه را ترجمه کند؟ من می‌توانم ویراستاری‌اش کنم بعد. یا این‌که من ترجمه می‌کنم، آن یکی ویراستاری کند. به هر حال جرأت و اعتماد به نفس می‌خواهد ترجمه چند صفحه اول کتابی که خودش را نخوانده‌ای. ولی به هیجان‌اش می‌ارزد، هم برای مترجم و هم خواننده.
فوئنتس توی مصاحبه‌اش با ال پاییس گفته بود که به نظرخودش این به‌ترین رمان‌اش است.

**این هم پل استر عزیز که به افتخار پاریس ریویو برای‌مان داستان خوانده. با آن صدای ماه‌اش.
.
پ.ن: سوم مهر تولدم است. تا همین الان طبق تاریخ میلادی فکر می‌کردم پس فرداست. حالا جشن و میهمانی و خوش‌گذارنی‌ام چهارم مهر، ولی من آن سوم مهرم را خیلی دوست داشتم، نقش مهمی‌ داشته توی زندگی‌ام . دو سال اول مدرسه هم انگشت نمای همه‌ بودم برای این‌که سه روز کوچکتر از آنی هستم که باید.
بعد هم برای فردا، این یک روزِ به خیال ِ خودم باقی‌مانده برنامه داشتم می‌خواستم یک کار انقلابی و هیجان‌انگیز به افتخار بیست و شش سالگی‌ام... چه می‌دانستم تقویم‌ها بازی در می‌آورند و امسال یک روز پس و پیش می‌شود... کدام خدای المپ نگهبان اخلاق بود؟کارش را خوب انجام می‌دهد. بی‌خیال شدم به گمانم.

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

ظرفیت تا ده شمردن‌ام تمام شده

خیلی تلاش کردم در عصبانیت چیزی علیه این کتاب و آن کتاب ننویسم. می‌گویند تا ده بشمر، من سه ماه است تا یادم به کافه پیانو می‌افتد هی تا صد می‌شمرم. فایده نداشت که نداشت.
مگر سخت بود فهمیدن این‌که این ‌ف.جعفری(نمی‌خواهم خودش را گوگل کند، پای‌اش به این‌جا باز شود- بدیهی است که روزی سه بار این‌ کار را می‌کند-) چه آدم شوآف و بیخود و از خود متشکری است؟ که با مصاحبه‌اش دوباره عصبانی‌مان کرد؟ حالا شما دوباره از مرگ مولف حرف بزنید.
به هر حال هر قدر هم که می‌خواستی به روی خودت نیاوری تا صفحه‌ی بیستم بیشتر نمی‌شد آن همه کلمه‌ی بولد شده توی متن را که توی چشم می‌زد نبینی و چشمانت را با همان سرعت معمولی ازشان بگذرانی. کلماتی که می‌خواست به من خواننده بگوید هی ببین من آدم روشن‌فکر و با مطالعه و مزخرفی هستم. من هم هی می‌گفتم آقا می‌دانم دست بردار، چشمم را اذیت می‌کند این کلمه‌های سیاه توی صفحه‌های یک‌دستی که خوب هم صفحه‌ آرایی شده‌اند.
اما تا آخر نه او به روی خودش آورد و نه ویراستار.
آقای یزدانی‌خرم دوست دارم بدانم دقیقاً چه چیزی را ویراستاری کردید در این کتاب؟ کل کتاب که زیادی گسسته است، پاراگراف‌ها که بد بسته شده‌اند، جمله‌بندی‌ها که افتضاح‌اند. دیالوگ‌ها که ضعف مطلق‌ کتاب‌اند. این کلمه‌های سیاه را هم زورتان نرسید معمولی‌شان کنید؟ کلاً به عنوان ویراستار فقط نیم فاصله می‌گذاشتید دیگر؟ نمی‌خواستم کتاب بخرم که بارم را سنگین کنم، اما با خودم گفتم بالاخره ناشرش فلانی است،ویراستارش فلانی. اعتماد نمی‌گذارید برای آدم بماند.
پ.ن: آهان تا ده شمردن‌هایم یک فایده داشت، آن این‌که نقد جدی ننویسم علیه کتابی که ارزش‌اش را نداشت.

یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۷

نامه‌های سرگردان-یک

به سارا. ت
ایران که بودم بعد از هشت سال آن فیلم معروف شب تولد تو را، که حتی دیگر کارگردان‌اش هم ندارد‌ش، اولدوز داشت و دیدم.
فقط در ده دقیقه از فیلم توی آن به هم ریخته‌گی و بلند بلند حرف زدن و بحث کردن‌مان، تو، چهار‌تا ضرب‌المثل ِ شبیه را اشتباهی به کار می‌بری، که گاهی وسط بحث حتی از دست ما هم در می رود که به‌ات بخندیم:
- بچه‌های اون گروه رو من می دونم که یه بندی توی کفش شونه.
- درباره‌‌ی اون دوتا ؟ آره بابا یه نیم کاسه‌ای پشت پرده س.
-اصلاً از حرف زدنشون معلومه یه ریگی توی نیم کاسه شونه.
و شاهکار تو
- وای نگو اونم که شده آش داغ تر از کاسه.
و کسی چه می داند که تو خدای همه‌ی ما بودی در تسلط ‌ات به واژه‌ها، متن‌های قدیمی ِ ادبی، ضرب المثل‌ها و حتی تلفظ درست همه‌ی واژه‌های سخت.

آلارم : به این‌جا که سر می‌زنی؟ سه نامه‌ی فرستاده نشده داری پیش ِ من، اگر کماکان ایمیل‌ات را مثل آدم چک نکنی و کوله به دوش در همان جنگل‌های آسیایی بمانی، می‌گذارم‌شان این‌جا.
پ.ن : دلم تنگ‌ات است.

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

خوشبختی‌های پیش رو

هیچ نمی‌فهمم چرا وقتی کسی کتاب بی‌نظیری را نخوانده‌ یا فیلم فوق‌العاده‌ی را ندیده یا جای هیجان‌ انگیزی را نگشته‌، به‌اش می‌گویند، وای نصف عمرت بر فناست.
در ذهن من این خود ِخوشبختی‌ است که برای طرف از آسمان رسیده، وقتی می‌گوید صد‌سال تنهایی را نخوانده یا سان‌‌شاین را ندیده یا هنوز بخارا را نگشته، یعنی زندگی‌اش کماکان شادی و هیجان و لذت‌های‌ بی‌قید و شرطی را پیش رو دارد.
اگر هنوز پیش از غروب را ندیده‌اید، ورونا را نرفته‌اید و مخصوصاً خانواده‌ی تیبو را نخوانده‌اید به‌تان حسودی‌ام می‌شود، اساسی.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

آرزوهای دست یافتنی

من یکی از همین روزهای معمولی بالاخره قید انسان‌شناسی و حفظ میراث جهانی انسانی، و یک‌ سوی دل‌ام، قید هر سه‌تاشان را می‌زنم.
پول‌های‌ام را جمع می‌کنم، می‌آیم ایران یک انتشاراتی می‌زنم. بعد می‌روم با پنج تا آدم رایتر تو بی writer-to-be درست و حسابی که از همین حالا دقیقاً می‌دانم کیستند قرار داد می‌بندم که مثل آدم بنشینند بنویسند. پنج نفری که تضمین می‌کنم که اگر بنشینند بنویسند، ادبیات ایران را یک تکان اساسی می‌دهند. من حتی می‌گویم شاید حتی نوبلی، بوکری چیزی گرفتند.
باهاشان قرارداد پنج ساله می‌بندم که سال اولش باید کتاب اول‌شان را تحویل دهند. دوبرابر آنچه می‌گیرند، حقوق بگیرند اما باید کارهای‌شان را رها کنند. مگر نه این‌که از وقتی من می‌شناسم‌تان می‌خواهید رها کنید و نمی‌توانید چون نویسند‌گی شغل نیست. این هم شغل نویسندگی. اما از فردای قرارداد آقایان و خانم‌های پزشک و مهندس و روزنامه‌نگار، ادبیات دیگر قرار نیست معشوقه‌تان باشد، آن یکی را باید ول‌اش کنید با این یکی ازدواج کنید.
خب بدیهی است که کتاب‌ها خیلی پرفروش می‌شوند، خواننده ادبیات ایران تشنه است، غیر عادی. در این فضا کافه پیانو هم که در بیاید سه ماهه به چاپ سوم می رسد. چه برسد به این شاهکار‌هایی که این پنج تا خواهند نوشت .(سه ماه است می‌خواهم مفصل در ذم کافه پیانو بنویسم. رعایت نمی‌دانم چه را کردم ننوشتم، کنایه‌‌اش مال همین است. از یک جایی سر در می‌آورد دیگر این عقده‌ها)

حقوق کامل همه‌ی آثار را از اول خواهم خرید، کتاب‌ها را می‌دهم به فرانسه و آلمانی و انگلیسی و اسپانیایی ترجمه کنند. ناشر هم در فرانسه و آلمان و اسپانیا پیدا می‌کنم مثل آب خوردن. فقط این آنگلوساکسون‌ها را فکر می‌کنم باید بسپرم به دست یکی‌ از شماها که ناشرش را پیدا کنید. ترجیح می‌دهم باهاشان روبرو نشوم ، دعوامان می‌شود.
با پول‌ها هم می‌دانم چه‌کار کنم، با حقوق کپی رایت‌ و پول نشر کتاب‌ها ونه‌گات(پ.ن: مرده؟آدم دیگری را نمی‌شناسم. می‌آید) را می‌آورم نویسندگی خلاق درس بدهد، یوسا چهار قرن داستان نویسی پس از دون کیشوت و ... آهان، آرونداتی روی هم انسان‌شناسی درس می‌دهد. می‌شوند استاد پروازی.
اصلاً طرح می‌دهم به یونسکو پول می‌گیرم ازشان برای این‌کار، مگر نه این‌که مرا آموزش داده‌اند که مواظب میراث جهانی انسانیت باشم، معلوم است که این‌کار به حفظ میراث فرهنگی انسانی کمک‌ می‌کند، دستاورد است دیگر. این همه سر کلاس‌ها خود تصمیم گیرنده‌ها روش شناسی درس‌مان داده‌اند که چطور طرح‌مان را بنویسیم که در یونسکو تصویب شود، باید به یک دردی بخورم دیگر. کجا از ادبیات و زبان به فرهنگ انسانی نزدیک‌تر.
آدم‌هایی که قرار است بیایند سر کلاس‌ها از یک کنکور سخت می‌گذرند.باید یک داستان حداکثر دو هزار کلمه‌ای بنویسند، داستان‌ها را پنج تا نویسنده و سه تا ویراستارمان می‌خوانند. خودم هم باهاشان مصاحبه می‌کنم. می‌شوند یک کلاس پانزده نفره.
از آن طرف با ویراستارها که سه نفرند و خدا هم اگر بخواهد چیزی چاپ کند باید کتاب‌اش از زیر دست این سه ویراستار ارشد رد شود- و هر کدام دست کم دو زبان نوشتاری دیگر، جز فارسی را باید خوب بدانند- می‌نشینیم کتاب‌های خدای ادبیات روز دنیا را برای ترجمه و گاهی باز ترجمه انتخاب می کنیم تا نهضت ترجمه راه بیاندازیم.
بعد هم با ده تا مترجم جوانی که آن‌ها را هم از همین حالا همه‌شان را دقیق می‌دانم کیستند قرار داد پنج ساله می‌بندم. حداقل سالی دو کتاب باید ترجمه کنند هر کدام‌شان.
مجوز گرفتن‌شان را هم نگران نباشید. مجوز همه‌شان را می‌گیرم. راه دارد. شما آقا و خانم نویسنده و مترجم فقط کافی است کمی توی انتخاب واژه‌هاتان دقت کنید تا از این خوان آخر رد شویم.
من این کار را می‌کنم، حالا می‌بینید.
.
پ.ن: معلوم است یک نفس نوشته‌ام؟
پ.پ.ن: این‌که این‌ها را بنویسم بگذارم اینجا، نتیجه‌ی حرف زدن‌ آن شب‌ام با بهمن بود. به قول او وصف العیش کردیم. جز این‌که در سمت من عشق‌ام برای فرانسه و زبان و آدم‌های‌اش عیش مرا مکدر می‌کند.یک بام و دوهوایی تا کی. خب آرزوهای دست‌یافتنی او هم هیجان انگیز‌ند، می‌خواهم رزومه بفرستم‌ برای‌اش. اگر پذیرفته شدم، وقت‌هایی که ویراستارهای‌ام همه چیز را تحت کنترل دارند، خودم بروم دفتر او کتاب بنویسم.
من سال‌هاست شانزده سالگی را رد کرده‌ام. این حرف‌ها جدی است.

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷

من پینگ نمی‌کنم

آمدم بگویم من این‌جا را پینگ نمی‌کنم . بلد هم نیستم چطوری می‌شود جلوش را گرفت.
حتی این‌که این سه روز پشت سر هم پست پابلیش کرده‌ام دلیل‌اش پینگ شدن بی‌راه‌ام بوده. فکر کرده‌ام این‌طوری مانع عصبانی شدن مخاطب بشوم.
یعنی اگر این پینگ شدن اتوماتیک نباشد و کسی این کار را کند، دلیل‌اش این است که یکی من را دوست دارد یا ندارد؟ من این قواعد را زیاد نمی‌دانم. خدا کند از دوست داشتن‌اش باشد.
این‌هم لینک سارای باب دیلان، برای آن‌هایی که پرسیدند.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

Wherever we travel, we're never apart

هر وقت مثل صبح این روز شنبه به این فکر می‌کنم که دیگر این فاصله‌ها را نمی‌توانم تحمل کنم که بگویم تمام‌اش کنیم این رنج هر روزه را. یاد آن روز تابستانی می‌افتم که از غار پایین آمده بودم، پای تلفن به‌ات گفتم که نمی‌توانم دیگر این دلتنگی‌ را تاب بیاورم. و تو بی‌خبر ده ساعت بی‌وقفه رانندگی کردی تا از ایتالیا بیایی جنوب فرانسه ساحل مدیترانه، بغلم کنی و بگویی فقط چند ماه صبر کنم، که برای‌ام بخوانی

Sara, Sara
It's all so clear, I could never forget
Lovin' you is the one thing ,I'll never regret
Sara, Sara
Wherever we travel, we're never apart
Beautiful lady, so dear to my heart
Sara, oh Sara
Glamorous nymph with an arrow and bow
Don't ever leave me, don't ever go

تو تا این کارها را بلدی، ماه که هیچ هر چند سال هم که بخواهی می‌توانی نگه‌ام داری.

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

آن فرم‌های لعنتی...

از سال دوم دانش‌گاه تا پارسال، یعنی هفت سال پی در پی هر سال داور جشنواره‌های مطبوعات دانشجویی بودم. تقریباً همه‌شان. وزارت علوم و علوم پزشکی و دانشگاه آزاد. حتی جشنواره‌های منطقه‌ای که هیچ ربطی به تهران نداشت و مثلاً در یزد یا مشهد یا اهواز برگزار می‌شد. به‌ترین آثار روزنامه‌نگاری فارسی را در همین داوری‌ها و در جشنواره‌های دانشجویی خوانده‌ام. به‌ترین گزارش‌ها، مصاحبه‌ها و مخصوصاً طنزهایی که می‌شود به فارسی نوشت را، جدی‌ترین استعداد‌های ادبی ایران در دانشکده‌های پزشکی و فنی دارند درس‌های بی‌ربط به ادبیات می‌خوانند.
داور این‌ جشنواره‌ها بودن همیشه برای‌ام لذت بخش بود. اما چهار-پنج سال آخر این یکی – دو هفته داوری و خواندن چند صد اثر، عجیب خسته‌ام می‌کرد. می‌دانستم چرا اما هیچ وقت به‌اش دقیق فکر نکرده بودم. امسال که گفتند داشتم "موج آفرینی" یوسا را مزه مزه می‌کردم. برای بار ان‌ام. بدون یک لحظه تردید گفتم که نه دیگر نمی‌توانم.

این متن یوسا از همان کتاب ترجمه مهدی غبرایی است که نشر مرکز آن‌ را منتشر کرده.
"تا وقتی به عضویت هیأت داوران جشنواره ی برلین انتخاب نشده بودم، خیال می‌کردم بهترین اتفاقی که می تواند برای آدم بیافتد عضویت درهیأت داوران فیلم است. در کن، سن‌سباستین و بارسلونا عضو هیأت داوران بودم، و در این اوقات به یقین می‌دانستم که سعادت رؤیا نیست، بلکه واقعیتی ملموس است. من شیفته ی سینما هستم و دیدن روزی چهار- پنج فیلم، حتی اگر بد باشند، چیزی است که به خوبی می توانم از عهده‌اش بر آیم.( برای همه کس این طور نیست . در کن 1975 یکی از همکاران داورم، شاعر لبنانی ژرژ شهاده ، برایم اعتراف کرد که با این همه فیلم دیدن گرفتار کابوس شده است، چون تا آن هنگام سالی فقط یکی دو فیلم می دیده ) بهترین هتل‌ها ، بهترین صندلی‌ها، دعوت به همه ی کنفرانس‌های مطبوعاتی، نمایشگاه‌ها، میهمانی‌ها و مجالس بین فیلمها : آدم دیگر بیش از این چه می خواهد؟
اما در جشنواره ی برلین دریافتم که عضو هیأت داوران شدن با ابعاد اخلاقی غیر متصور می تواند کار خسته کننده ای باشد. رئیس ما لیو اولمان بود که معلوم شد در واقع مثل همان که در فیلم‌های انگمار برگمان هست، زیبا و باهوش است. اما واجد حس کم و بیش هیولایی مسؤولیت بود، رئیسی که تصمیم گرفته بود داوران زیر دستش چیزی جز عدالت مطلق را رعایت نکنند. و معتقد بود اگر تقریباً با اخلاصی فوق انسانی وظیفه‌ی خود را در تحلیل، مقایسه و ارزیابی و به خاطر سپردن همه ی فیلمهای مسابقه( 24 فیلم بلند و 14 فیلم کوتاه) انجام دهیم این امر ممکن است .
بنابراین برای آنکه در برابر پرسش‌های لیو اولمان گیج و مات نشوم وبه تته پته نیافتم، مجبور می شدم به سالن انتخاب پر از برگه بروم و آنها را پر کنم و تأثیری را که هر فیلم رویم گذاشته جداگانه بنویسم. طبعاً نتیجه این بود که دیگر فیلم منبع لذت نباشد و مبارزه ای علیه زمان، تاریکی و احساس زیبایی شناسی من شود. چون ناچار بودم این همه وقت صرف نگرانی دربار‌ ی درجه بندی هر فیلم کنم ، معیار ارزش‌هایم به هم ریخت و به زودی پی بردم نمی توانم به راحتی بگویم از چه چیز خوشم می آید و از چه چیز بدم، و چرا.
"
ابعاد جشنواره‌های جهانی فیلم کجا و جشنواره‌های کشوری دانشجویی کجا. اما باور کنید فشارش همان‌قدر است آخر جشنواره وقت دادن جایزه‌ها همیشه احساس گناه هست. هیچ وقت دقیق نمی‌توانی بگویی که واقعاً از چه چیزی بیشتر خوش‌ات آمده و چرا. مخصوصاً آن فرم‌های لعنتی...
حالا احساس می‌کنم برای همیشه باری از روی دوشم برداشته شده است.

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

کاش این‌ها را نخرید، نخوانید

پیش‌تر گفته بودم این جشن بی‌کرانی که در زندگی‌ام به پاست را مدیون کتاب‌ها هستم. حالا هم می‌گویم تنها ادای دینی که بلدم معرفی کتاب است. در نتیجه یک پست معرفی کتاب و کامنت‌هایش لیستی از کتاب‌های پیش‌نهادی درست شد، که گذاشتم‌اش همان تاریخ اولین پست معرفی کتاب. لینک‌اش سمت چپ صفحه است. طولانی‌تر خواهد شد مسلماً. اما قرار است یک لیست هم از کتاب‌هایی که به خاطر ضعف نویسنده یا ضعف ترجمه پیش‌نهاد می‌شود که نخوانید هم درست کنیم. آن یکی خیلی واجب‌تر از این است اما وقت می‌برد و لازم است کمی دست برداریم از نایس بودن. کار آسانی نیست خیلی وقت‌ها.
برای شروع سری "نخرید، نخوانید" ها خودم اولین‌اش را می‌گویم :
میهمان، سیمون دوبووار، ترجمه امیر‌سامان خرسند، انتشارات جامی( متأسفم که مجبورم اسم انتشارات جامی را ببرم. اما وظیفه‌شان دست‌کم این است که بخواهند یک ویراستار کارهای ترجمه را باز خوانی کند) ترجمه کتاب فاجعه‌ای است برای صنعت نشر و ترجمه. اسم سیمون دوبووار کار خودش را کرده و کتاب حتی به چاپ دوم رسیده.
چنین لیستی شاید باعث شود که که ناشرین کمی بیش‌تر ویراستاری کارها را چه در کارهای ترجمه و چه کتاب‌های فارسی جدی بگیرند، این حداقل ِ حقوق خریدار ِکتاب( حتی نه خواننده)است. من یکی کم‌تر ناشر درست و حسابی را می‌شناسم که ویراستار درست و حسابی هم داشته باشد.
.
پ.ن: اگر از این دست توصیه‌ها می‌خواهید، کامنت‌ها را هم بخوانید، خودشان یک لیست بالا بلند می‌شوند.

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷

لوییس

به این‌که دخترها را روی انگشت می‌گرداند و با هر کسی که خواسته خوابیده معروف است. پدرش برزیلی است و مثل بیشتر برزیلی‌ها آخر اسم‌اش یک جونیور دارد. با این‌که تقریباً‌ هم‌کلاس بوده‌ایم اما فقط در میهمانی‌ها و عصرانه‌های دانشگاه چند کلمه‌ای با هم حرف زد‌ه‌ایم. کارولین آخرین دختری بود که او اشک‌اش را در آورده. دیشب‌اش وقت خداحافظی‌ام از دوره‌ي- دخترانه‌- ماهی‌- یک‌بارمان گفت که شنیده‌ام قرار است با لوییس‌ بروی ایتالیا. من هنوز دوست‌اش دارم، حتی هنوز عاشق‌اش هستم، اما انگار او قرار نیست هیچ دختری را بیش‌تر از ده بار رختخواب دوست داشته باشد.
سر آخرین قرار‌شان وقتی داشته داد و بیداد می‌کرده که تو حق نداری این‌طوری مرا بگذاری و بروی و با عصبانیت هر چه صفت بد بلد بوده بهش نسبت داده، لوییس در حالی‌که کت‌اش را یک‌وری دست‌اش گرفته، آماده رفتن و با بی‌خیالی می‌گوید می‌خواستم مطمئن شوم با همه‌ی کارولین‌های دانشگاه خوابیده‌ام.
لبخند می زنم که نگران نباش من دوست‌اش نخواهم داشت. او هم مردَم را از نزدیک می‌شناسد. سعی نخواهد کرد با من بخوابد.
به تشخیص استاد مشترک‌مان باید مقاله‌ی کنفرانس را با هم ویرایش کنیم و برای ارائه‌ا‌ش برویم فرارا. هنوز کارمان شروع نشده به خاطر همه‌ی دختر‌هایی که این مدت باهاشان رفته و بعد دل‌شان را شکسته، فکر می‌کنم باید حال‌اش را بگیرم. پس قاعده‌ اول: دیر می‌رسم.
از دور لبخند می‌زند که دخترها دیر رسیدن‌شان هم دل‌برانه است. انگار که نه انگار چیزی شنیده‌ام می‌گویم ببخشید درک درستی از زمان و فاصله‌ها ندارم. نزدیک که می‌شوم بر خلاف قاعده معمول به جای این‌که صورتم را ببرم جلو دستم را پیش می‌برم که دست بدهم. که بگویم این من‌ام که رابطه را مدیریت خواهم کرد و او خم می‌شود دستم را می‌بوسد، که به‌ام یادآوری کند کور خوانده‌ام.
کت‌ام را می‌گیرد.
کامپیوترش و کاغذها روی میز ناهار خوری‌اش پهن‌اند. خانه‌اش از آن‌ خانه‌های پذیرا هستند که می‌توانی روی کاناپه‌اش لم بدهی فیلم ببینی و کتاب بخوانی و قهوه بخوری و بنویسی. که فکر کنی راحت باش مثل خانه خودت. قهوه می‌آورد و می‌نشینیم به ور رفتن با کاغذها و پاورپوینت.
هنوز نیم ساعت نگذشته، برابری یا حتی تسلط علمی‌اش توی این‌ یکی مورد خلع سلاح‌ام می‌کند. نمی‌توانم روی این یکی تسلط حساب کنم.
همان‌طور که نشسته‌ایم و حرف می‌زنیم، توی چشم‌هایش می‌بینم که دارد به این فکر می‌کند که جوراب شلواری پوشیدم یا جوراب . به دَرَک که به ترجیح‌اش فکر می‌کند. اما یاد گرفته‌ام که این‌طور وقت‌ها جلو آدم‌های زیادی با تجربه تنها راهی که برایم باقی می‌ماند تا بازهم این من باشم که همه چیز را دست بگیرم، این است که صریح باشم. وسط حرف‌ های علمی توی نگاه‌اش می‌دوم که: جوراب شلواری پوشیده‌ام. در کسری از ثانیه همان‌قدری که لازم است جا می‌خورد. تقریباً شوکه می‌شود. و بعد بلند می‌خندد که دوست دارم دخترهایی مثل تو را، باهوش و صریح.
می‌گویم گفتم‌اش که حواس‌تان جمع‌تر باشد وقت‌ کار. اگر سؤال بی‌ربطی برای‌تان پیش آمد از خودم بپرسید. می‌گوید که بد اخلاق‌ام و آن‌قدرها هم کاری نمانده برای آماده کردن پرزنتیشن.
تاکسی سه ساعت قبل از پرواز در خانه است. توی این مدت فقط دو سه بار سعی کرد بحث را شخصی کند. یک‌بارش گفت چند وقت یک‌بار با هم می‌خوابید. این‌که وانمود کنم که نشنیده‌ام مسخره بود.لحن‌اش شیطنت آمیز است وقتی می‌گوید آخر نه این‌که از هم دور‌ید این سؤال برای‌ام پیش آمد به سفارش خودت پرسیدم‌اش.
توی هواپیما تمام مدت خوابم.
به فرارا که می‌رسیم به هتلی که آدرس داده‌اند، جلو می‌رود و به انگلیسی حرف می‌زند دخترک انگلیسی نمی‌فهمد حتی در این حد که اسم دانشگاه و خودمان را هم که می‌بریم کار راه نمی افتد. پیش می‌روم که اسپانیایی را امتحان کنم. می فهمد. یک کارت می‌دهد به‌ام. به‌اش توضیح می‌دهم که دو نفری‌ام. مهمان دانشگاه فرارا. می‌گوید آره بقیه مهمان‌ها هم همین‌ هتل‌اند. می‌گویم نه خودمان را می‌گویم دو نفری‌ام. لیست‌اش را نشان‌ام می‌دهد. اتاق دو نفره گرفته‌اند و می‌گوید اتاق خالی ندارند برای عوض کردن. دست‌کم حالا ندارند.
کارت را بر می‌دارم. به‌اش می‌گویم من می‌روم دوش می‌گیرم. شما همین پایین می‌مانید تا جای‌مان را عوض کند. داد می‌زند که شوخی‌ات گرفته. پای آسانسور وسوسه می‌شوم که بی‌خیال شوم. که اگر باهاش هم اتاق شوم راحت‌تر می‌توانم اذیت‌اش کنم. آسانسور که می‌آید، رسیده‌ است پای آسانسور. شانه بالا می‌اندازم و راه‌اش می‌دهم تو. که باشد برای من مهم نیست.
دارم لباس‌های‌ام را آویزان می‌کنم که می‌گوید آن‌ یکی‌ فیلم را دیده‌ای که جولیا رابرتز و با فلانی هم اتاق می‌شوند اتفاقی. برای کنفرانسی چیزی می‌روند. به‌اش می‌گویم که دیده‌ام و خیلی هالیوودی و مسخره است و این کار او هم احمقانه است. می‌گوید اما به نظر خودم که خیلی هیجان انگیز بود. از خودم خوشم آمد که به عقلم رسید اتاق مشترک بخواهم با تو. می‌دانی از چالش‌اش خوشم می‌آید. فکر کردم چند روز کنفرانس به یک تعطیلات حسابی تبدیل می‌شود. می‌گویم تو که مردَم را از نزدیک می‌شناسی، این باعث نمی‌شود کمی خجالت بکشی؟ می‌گوید باشد من نه حسودم نه تمامیت خواه. بعد هم خوشحالم که دست برداشتی از شما خطاب کردن.
می‌رود که دوش بگیرد.
از این‌که حتی روی چالش این وضعیت هم به عنوان هیجان حساب کرده حرص‌ام می‌گیرد. انگار هر رفتاری ازم سر بزند، همان‌ است که منتظرش بوده. همه‌ی مردهای این‌طوری برای مدت کوتاهی حتماً دوست داشتنی‌اند و فوق‌العاده جذاب. اما من بلدم به بلند مدت فکر کنم.
از پشت در حمام بهش می‌گویم که می‌روم خانه یک دوست. چمدان‌ام را بر می‌دارم و آن شب تا سه صبح با میکِلا می‌خندیم به کاری که کرده‌ام و آدمی که در هتل جا گذاشته‌ام.
***
لوییس حالا بعد از 7 ماه نزدیک‌ترین دوست ِ پسر من در پاریس است. هنوز هم به جای صورتم دستم را جلو می‌برم و او هنوز هم دستم را می‌بوسد. حالا من همان قدر در روابط‌اش فضولی می کنم که او. هنوز هم همان‌قدر بدنام است توی رابطه با دخترهای دور و برش. اما حالا دوست من است و انگار اشکالی ندارد هر طور که دل اش می خواهد روابط اش را پیش ببرد.
از آن آدم‌هایی است که به حضورشان زندگی‌ات را برای همیشه لذت بخش‌تر می‌کنند. از آن آدم هایی که دنیا را هیجان انگیز‌تر می کنند.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

ما هم خشمگین‌ایم‌ آقای استر

با این‌که نوجوانی من را نویسندگانی که در می 68 در خیابان‌های پاریس شعار دادند، شکل داده‌اند، اما حالا فکر می‌کنم برای یک نویسنده خوب بودن باید از هیجان‌های سیاسی به قدر کافی دور ماند. برای همین هم از همه‌ی روایت‌های که لوموند آن روزهای چهل سالگی می 68 چاپ کرد، روایت پل آستر را بیشتر از همه دوست داشتم. همان موقع کل روایت‌اش را ترجمه کردم. به آقای فول متال جکت قول داده بودم همه‌اش را بگذارم این‌جا. اما این‌جا برای 2500 کلمه جا نبود و نگذاشتم‌اش.
امروز زیر این آفتاب تنبل شب پیشگویی خواندم و دوباره عاشق شدم پل استر را. این‌ها یک دهم آن یادداشت است:

"در آن سالِ دیوانه و ترسناک، در میان خون و آتش، داشتم بیست و یک ساله می شدم. من هم خشم‌گین بودم مثل بقیه. 500 هزار سرباز امریکایی در ویتنام راه پس و پیش نداشتند. مارتین لوتر کینگ به تازگی ترور شده بود. امریکا مثل یک آتش مهار‌ناشدنی بر‌افروخته بود. و آن‌گاه خشم تنها واکنش من بود، واکنشی که بدون توجه به آ‌دم‌اش، در می 68 و در برابر آن چه که منتظر نسل من بود تنها واکنش طبیعی بود. خیلی کم از دانشگاه بیرون می‌آمدم در آن کشاکش تنها تصور من از آینده کسانی که در این درگیری های شرکت می کردند ‌ این بود : زندان و تبعید.
و من ترسو بودم.
آدم شروری نبودم ، تصویری که از خودم داشتم بیشتر یک جوان بی سر و صدا ودرس خوان بود که دل بسته است به نویسنده شدن و کلاس‌های ادبیات و فلسفه دانشگاه کلمبیا تماماٌ جذب‌اش کرده‌اند. درست است که چند باری علیه جنگ شعار داده بودم اما بدون این‌که عضو هیچ گروه سیاسی باشم. آن‌قدری که هیچ وقت در هیچ نشستی شرکت نکردم یا حتی هیچ تراکتی پخش نکردم.
من یا پشت میزم مشغول خواندن کتابهای‌ام و نوشتن شعرهای‌ام بودم و یا مشغول وقت‌گذرانی با دوستانم در بار وست اند.
امروز من شصت ساله ام ٬ اما از آن سالها زیاد تغییر نکرده ام : نشسته پشت میزم ٬ با خود‌نویسی در دست و کماکان خشمگین ازدولت‌ام٬ شاید امروز بیشتر از همیشه٬‌ اما کاری از دست‌ام بر نمی‌آید٬ ‌مثل همیشه."

جیب‌ِ خدا

سؤالم اصلاً پرسشی تأکیدی نیست، واقعاً می پرسم که جواب بگیرم.
می‌خواهم بدانم آدم‌های واقعاً مذهبی، که حلال و حرام و این‌ها سرشان می‌شود، همان‌ها که روزه می‌گیرند. چطور برای خودشان توجیه می‌کنند که این یک ماه روزی چهار ساعت کار کنند و بعد حقوق هشت ساعت را بگیرند. هیچ احساس گناه و بیت‌المال و از این حرف‌ها نمی‌کنند؟
حتماً توضیحی و توجیهی وجود دارد. لطفاً یکی این توضیح را با من در میان‌ بگذارد تا این‌قدر حرص نخورم.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

نامه‌های ایرانی2*

به لطف پلیس الکترونیک در عرض ده دقیقه املای غلط اسم‌ام در پاسپورت را تصحیح و گواهی‌نامه‌ام را تمدید کردم. اصل گذرنامه و گواهی‌نامه جدید هم سه روز بعد در خانه بود.
امروز هم پنج دقیقه‌ای گواهی‌نامه‌ رانندگی بین‌المللی گرفتم. کارت خبرنگاری بین‌المللی‌ام هم در مدت خوردن یک‌ چای تمدید شد.
این‌ها برای من که بوروکراسی‌ فرانسوی جان به لبم کرده چیزی‌ است شبیه معجزه. آن‌جا اول اینترنتی ده باری وقت می‌گیری، بیست صفحه فرم را باید روی نت پرکنی، پرینت بگیری هر کدام‌شان را امضا کنی و ان تا کپی بگیری و فتوکپی همه‌ی مدارک با ربط و بی‌ربط را برداری ببری دستی بدهی‌ به‌شان، بعد بروی از خانه برای‌شان یک نسخه دیگر از همه مدارک پست کنی. بعد آن‌ها با پست شماره ره‌گیری‌ات را می‌فرستند، تو دوباره با پست و اینترنت پی‌گیری می‌کنی. تا بالاخره فلان مدرک‌ات با پست بیاید در خانه.
تازه برای زندگی حدوداً به ده کارت مختلف از بانکی و بیمه و اقامت و کتاب‌خانه و ... احتیاج داری که برای گرفتن هر کدام‌شان به نه تای دیگر احتیاج داری، یعنی یک سیکل بیمار که از نظر قانونی از هیچ جا نمی‌توانی وارد سیکل شوی، و اصولاً اگر کارها راه می‌افتد به خاطر مهربانی و لبخند‌ زدن‌ها و پارتی‌بازی‌های شخصی است.
به شوخی به دوستان فرانسوی‌ام می‌گویم که زندگی می‌تواند این‌طوری هم نباشد و آن‌ها جدی جدی تشویق‌ام می‌کنند که نامه‌های ایرانی2 را نه در مذمت استبداد که این‌بار علیه بوروکراسی فرانسوی بنویسم. می‌گویند فرانسوی‌ها هم به خاطر اداهای روشن‌فکری که همه‌شان دارند، هم به خاطر نفس اعتراضی که در نامه‌های ایرانی‌ات خواهد بود حسابی دوست خواهند داشت. برگ برنده‌ هم این است که کتاب اورژینال خواهد بود و قرار نیست‌ یک فرانسوی از زبان‌ ایرانی‌ها آن را بنویسد. اوریژینالیته چیزی است همیشه از فرانسوی‌ها دل برده و هیچ فرانسوی تاب مقاومت در برابرش را ندارد.
می‌گویم فراخوانی، چیزی بزنم، دسته جمعی بنویسیم‌اش. : )

* نمی‌دانم از بعد از آن‌که اسم ایران تغییر کرده، ترجمه درست‌ کتاب آقای منتسکیو نامه‌های ایرانی است یا همان نامه‌های پارسی.

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

یک قدم به عقب

در نتیجه اتاق تکانی‌ام برای دور ریختن، کتاب‌ها و کاغذهای شانزده سالگی‌ام را مرور می‌کنم. یادداشت‌های گاه و بی‌گاه و حاشیه‌های کتاب‌ها را که می‌بینم شوکه می‌شوم که در شانزده سالگی چطور ممکن است تا به این حد ذهن فعال و پیچیده ای داشته باشم، هیچ چیز فکر نشده‌ای باقی نگذاشته بودم. خواندن و فکر کردن به کنار، این همه تجربه نمی‌دانم از کجا آمده بود.
از آن وقت عملاً چیز بیشتری یاد نگرفته‌ام. فکر می‌کنم ذهن بیش فعال آن سال‌های‌ام شاید نتیجه المپیاد ریاضی و فیزیک و درگیری جدی‌ام با ریاضیات باشد. یک دوره‌ای قرنطینه‌مان کرده بودند روزی دوازده ساعت به‌مان فقط ریاضی درس می‌دادند.
به هر حال می‌دانم که حالا در بیست و شش سالگی به وضوح عقب‌گرد کرده‌ام.
...
از سی و شش سالگی خودم می ترسم.