عشق کودکیام با فیسبوک پیدایام کرده. بعد از بیست سال. یکسال از من بزرگتر بود. تهرانی بودند و هیچ دوست و خانوادهای آنطرفها نداشتند جز مامان و بابای من. دو سال تقریباً هر شب توی حیاط ما دوچرخه سواری میکردیم و او عاشق بود، میچرخید و به همه هم میگفت، حتی از خانهای که قرار است برایام بسازد یا جایی که قرار است زندگی کنیم حرف می زد(چقدر عاشقیها عوض شده، بعد از آن روزها دیگر هیچ معشوقی نخواسته برای من خانه بسازد)...من ِلعنتی اما خیلی دیر عاشقاش شدم، ماههای آخر.
بعد رفتند سوئد. بزرگترها را نمیدانم شاید چند سالی از هم خبر داشتند اما ما هیچ. آخرین شبی که آمده بودند خانهمان یادم است، به شوخی شلنگ آب را انداخت جلو دوچرخه ام و من جدی جدی زمین خوردم. هر دومان با هم زدیم زیر گریه.
من را گذاشتند توی تختم دراز بکشم پایین تختم نشسته بود دستم را گرفته بود توی دستش و میبوسید. نگاه و بوسهی عاشقانهاش را یادم هست، تکرار نشدنی بود. خوب یادم است که گریهام بیشتر از این بود که فردا قرار است بروند. جفتمان بیوقفه گریه میکردیم. آخرش پویا را ساکت کردند که تو چرا گریه میکنی، گفت من باید پیشاش بمانم تا پایاش خوب شود. من فردا با شما نمیآیم. و بزرگترهای لعنتی خندیدند به ما.
هنوز هم جای زخم آن شب روی زانوهایام مانده.
یادم است وقتی رفتند را، از آن روزها هیچ دوری را سختتر از آن، برای دوری از هیچ معشوقی تحمل نکردهام. همان روزها هم کتاب به دادم رسید. اولدوز و کلاغها میخواندم و به این فکر می کردم که ممکن است کلاغها بتوانند مرا هم با خودشان ببرند همانطور که اولدوز را.
بعد رفتند سوئد. بزرگترها را نمیدانم شاید چند سالی از هم خبر داشتند اما ما هیچ. آخرین شبی که آمده بودند خانهمان یادم است، به شوخی شلنگ آب را انداخت جلو دوچرخه ام و من جدی جدی زمین خوردم. هر دومان با هم زدیم زیر گریه.
من را گذاشتند توی تختم دراز بکشم پایین تختم نشسته بود دستم را گرفته بود توی دستش و میبوسید. نگاه و بوسهی عاشقانهاش را یادم هست، تکرار نشدنی بود. خوب یادم است که گریهام بیشتر از این بود که فردا قرار است بروند. جفتمان بیوقفه گریه میکردیم. آخرش پویا را ساکت کردند که تو چرا گریه میکنی، گفت من باید پیشاش بمانم تا پایاش خوب شود. من فردا با شما نمیآیم. و بزرگترهای لعنتی خندیدند به ما.
هنوز هم جای زخم آن شب روی زانوهایام مانده.
یادم است وقتی رفتند را، از آن روزها هیچ دوری را سختتر از آن، برای دوری از هیچ معشوقی تحمل نکردهام. همان روزها هم کتاب به دادم رسید. اولدوز و کلاغها میخواندم و به این فکر می کردم که ممکن است کلاغها بتوانند مرا هم با خودشان ببرند همانطور که اولدوز را.
یادداشتاش در فیسبوک این بود:
"تو همان سارای شش سالهی منی که بیست و شش ساله شدهای؟ من تا پانزده سالگی بهت فکر میکردم. تو تا چند سالگی؟"
ده ساعت است از که از خوشحالی گاهی نفسم بالا نمیآید. میدانم البته که نصف این نفس تنگی مال نوستالژی است و اینکه هیچ راهِ لعنتیی برای برگشت نیست.
*هی سارا کانر، ممنونام که چیزی خواندهای و ساخته ای که من هر طور هم بنویسم برابری نمیکند با آن.
"تو همان سارای شش سالهی منی که بیست و شش ساله شدهای؟ من تا پانزده سالگی بهت فکر میکردم. تو تا چند سالگی؟"
ده ساعت است از که از خوشحالی گاهی نفسم بالا نمیآید. میدانم البته که نصف این نفس تنگی مال نوستالژی است و اینکه هیچ راهِ لعنتیی برای برگشت نیست.
*هی سارا کانر، ممنونام که چیزی خواندهای و ساخته ای که من هر طور هم بنویسم برابری نمیکند با آن.