پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد

دو ماه٬ آسیای میانه را گشتیم تا او عکس‌هایش رو روی مسیر جاده ابریشم بگیرد. اولین عکس‌اش را که گرفت نزدیک آمد و پرسید که می‌تواند هزار و یک عکس بگیرد یا نه. خندیدم و مثل یک شوخی گفتم اوهوم٬ ژست اما نمی‌توانم بگیرم. بعدتر فهمیدم که جدی حرف زده پروژه‌اش هزار و یک عکس در مسیرهای جاده ابریشم بود.
این شد که از آن روزی که زیر رنگین کمان و آفتاب کم‌رنگ عصر اول فروردین٬ پای مجسمه امیر اسماعیل سامانی در دوشنبه پی گوشواره‌های‌ا‌م می‌گشتم٬ از آن وقتی که با انگلیسی زیادی فرانسوی‌اش بی مقدمه ازم خواست که " لطفاً یک لحظه همان طور که هستی بمان" تا عکس بگیرد٬‌ تا دو ماه بعدش هر روز چند دقیقه‌ای یک‌بار می‌شنیدم که " یک لحظه! همان‌طور که هستی بمان."
از خجند تا خوارزم و خیوا ٬ کناره‌های آمو‌دریا و سیر‌دریا و زرفشان٬ در همه‌ی کوچه پس‌ کوچه‌های بخارای شریف و سمرقند٬ توی برف‌ در کوره‌راه‌های پامیر٬ پای معادن لعل بدخشان عکس گرفت و برای هیچ کدام از عکس‌هایش هیچ ژست خاصی نخواست که بگیرم. فقط کافی بود هزار و یک ‌بار همان‌طور که هستم بمانم.

اطمینان‌اش٬ مهربانی‌های منحصر به فرد‌ش٬ حمایت مطلق و‌ بی‌توقع‌اش٬ دوست‌داشتن‌اش و نوع رابطه‌ای که هنوز هم نمی‌دانم اسم‌اش چیست٬ که در کتاب‌ها و فیلم‌ها هم ندیده‌ام٬ برای من جهان را از نو ساخت.از نو کمکم کرد قدم‌های کوچکی بردارم به سمت‌ آرمان‌های بزرگی که برای همیشه برای‌ام تمام شده بودند. خدای چیزهای کوچک بود و یادم داد چطور سرشار از انرژی باشم برای تغییر چیزهای کوچک.
هنوز هر‌گاه هم‌دیگر را می‌بینیم و هر بار که خداحافظی می‌کنیم. انگار که دفعه‌ی پیش همین دیروز بوده و فردا دوباره هم‌دیگر را خواهیم دید. بی ترس ِ قضاوت از ترین‌ها حرف می‌زند٬ پاریس که باشد می‌شود رفت به‌ترین نانوایی دنیا یا خوش‌مزه‌ترین شکلات داغ دنیا را در ایل سن لویی ‌پشت نتردام امتحان کرد و در آسمانی‌ترین کلیسای اروپا به آرامش رسید.
دیروز سر راه‌اش از لندن به دهلی٬ آمد این‌جا چهار ساعت ماند تا با من حرف بزند و بگوید که زمستان باید بروم سیبری و مغولستان خارجی(خارجی‌اش را برای خاطر دل من می‌گوید) برای فیلمی که می‌خواهد روی مسیر ترانس سیبرین بسازد.
دلم برای ‌آدم‌های ترین٬آدم‌های باید٬ تنگ می‌شود گه‌گاه.

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷

تعطیلات لعنتی مدیترانه‌ای

کارم یک هفته دیگر تمام می‌شود و بلیت پیدا نمی‌کنم تکان بخورم. قیمت بلیت یک طرفه مون‌پلیه -پاریس دو برابر رفت و برگشت پاریس-تهران است. تهران- پاریس- تهران ایران‌ایر تا دو ماه دیگر پر است. ایرفرانس هم فقط فرست کلس دارد. تهران- شیراز هم که طبق معمول از همه‌شان مزخرف‌تر. این است که من که از آفتاب تابستان متنفرم مجبورم فعلاً حوالی مدیترانه بمانم.
نمی‌دانم چرا همه‌ي دنیا باید تعطیلات‌شان همین دو ماه تابستان باشد. من اگر جای دولت امریکا بودم سر و سامانی هم به این موضوع می‌دادم٬ آن‌ها که بدعت ِ به همه چیز ِ ملت کار داشتن را گذاشته‌اند٬ خب این‌هم روی‌اش. آقای امریکا لطفاً‌ برای هر قاره دوماه- دوماه تعطیلات تعیین کن این‌قدر خر تو خر نشود.
***
داشتم این را برای بچه‌ها تعریف‌ می‌کردم که از سر بی‌برنامه‌گی همیشگی‌ام بلیط گیرم نمی‌آید٬ از میز کناری‌مان دختر‌ه‌ی روس می‌گوید: خب این همه کامیون٬ اتو استاپ برو. همه بهش خندیدند٬‌ سعی کردم به روی خودم نیاورم٬‌ گفتم آخر تهران دور است. می‌گوید نه می‌شود٬‌ من خودم پطرزبورگ- پاریس را همین‌طوری با کامیون آمدم. تا آخر شب هی جسته-گریخته بهش تیکه می‌انداختند و او نمی‌فهمید. همین است٬ باور کنید نصف حرف‌هایی که پشت سر دخترهای‌ روس و اروپای شرقی است٬ مال سادگی خودشان است.

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

I need to see you na.ked; in your bo.dy, in your thought*

من انسان‌شناسی خوانده‌ام. ذهن‌ام سال‌ها آموزش دیده تا در انسان‌ها بیش‌تر شباهت‌ها را ببیند تا تفاوت‌ها را. برای پی شباهت‌ها گشتن هم به‌ترین راه این است که بروی سراغ طبیعی‌ترین بخش‌های زندگی انسانی٬ آن‌هایی که هر چه بیش تر انسانی اند و کم تر تحت تاثیر تفاوت های فرهنگی‌اند و خب بدیهی است که عشق‌ورزی و بعد عشق‌٬ یکی از این‌هاست.
در گروه حدوداً بیست نفره‌ای که این یک ‌ماه کار می‌کنم. یک دختر اوکراینی(به عنوان مترجم) هست که تمام بیست روز اول را به دل‌بری از همه‌ی مردهای گروه گذرانده٬ نه با هم٬ که یکی بعد از دیگری. حالا ده روز است کاملاً تنها‌ست چون همه را یک‌بار امتحان کرده و هیچ یک هم باهاش نمانده‌اند٬ با جمع هم درگیر نیست چون فرانسه نمی‌داند. دیشب در ادامه بطری بازی و صراحت و این‌ حرف‌ها٬ بحث ماریانا هم پیش آمد٬ معلوم شد که هیچ کدام‌شان باهاش نخوابیده‌اند. همه شوکه شده بودند٬ جز من. برای من کل پروسه بدیهی بود٬ چون از شرق آمده‌ام و تفاوت یک دختر شرقی(شرقی مثل یک صفت) که هدف‌اش صرفاً دل‌بری است را با دختری که دل‌بری می‌کند تا یک رابطه را شروع کند٬ بعد از نیم ساعت متوجه می‌شوم.
بحث که پیچیده‌تر شد بعضی می‌گفتند دلیل این‌که باهاش نمانده‌ایم این بوده که تو حتی نمی‌دانی به چه فکر می‌کند. یعنی نه بدن٬ که ذهن‌اش را هم برهنه نمی‌بینی و این برای یک رابطه آزار دهنده است.
همه‌ی این‌ها چیزهایی بود که می‌دانستم . این تفاوت‌ها را همیشه دیده‌ام. می‌دانم رازآلوده‌گی و ایجاد کنج‌کاوی را٬ خودت را پشت پرده‌ی حرف و لباس نگاه داشتن تا خواستنی‌تر شوی. اما این روزها با این‌همه وقتی که برای فکر کردن دارم٬ به این فکر می‌کنم که چطور یک گروه فرهنگی به آن راه رفته و دیگری به این راه. زندگی کوتاه است٬ ارزش‌اش را دارد که سال‌های عمر‌مان را همین‌‌طور صرف دل‌بری کنیم؟ صرف یک بازی ذهنی تکراری؟ لذت‌اش به اندازه پچپچه‌های قبل یا بعد از عشق‌ورزی هست؟

* لئونارد کوهن: Ain't no cure for love

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۷

عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست*

رابطه‌های طولانی مدت دو‌نفره یکی از عیب‌ها‌شان(؟ دست‌ کم برای روابطی که پایانی برای‌شان متصوریم) این است که به همراه حال- و آینده - گذشته را هم تبدیل به یک گذشته مشترک می‌کنند. گذشته‌ات را اگر در میان نگذاری با کسی، اگر تبدیل به گذشته مشترک نشده باشد، دست خودت است که بسازی‌اش، به اندازه آینده اختیارش را داری. اما در یک رابطه دو نفره گذشته دیگر مال تو تنها نیست نمی‌توانی هر وقت که بخواهی فراموش‌اش کنی٬ نمی‌توانی نادیده‌اش بگیری. همه‌ی لحظات‌ات٬ همه‌ی خاطرات‌ات آنجاست. حافظه مشترک بیش‌ از مجموع حافظه شما دو تاست و از دسترس تو و او برای همیشه خارج شده است.
معمولاً وقتی تصمیم می‌گیری به خودت‌٬ به آرمان‌هایت یا به آیین‌های فردی‌ات خیانت کنی٬ خیلی آهسته٬‌ یواش و پنهانی و حتی ناخودآگاه آن گذشته‌ای را که مانع‌ات می‌شود و حس خیانت بهت می‌دهد فراموش می‌کنی. جوری که بعدها هیچ باورت نمی‌شود که پیش‌ترها جور دیگری فکر می‌کرده‌ای.
اما پای یک گذشته مشترکِ طولانی که وسط باشد٬ دستت نمی‌رسد که پاک کنی. برای همین هم شروع هر رابطه‌ی جدیدی بهت حس خیانت می‌دهد. یا آن طرف یکی نشسته که فکر کند: ما در باره انواع لباس‌هایی که تن بچه‌هامون قراره بکنیم هم صحبت کرده‌ بودیم٬ ماری اگه بخواد احساس خیانت نکنه٬ باید لخت ببرتشون توی خیابون. ما راجع به اون کتاب با هم حرف زده بودیم٬ ماری می‌تونه بدون احساس گناه و خیانت و بدون این‌که به من فکر کنه٬ راجع به اون کتاب با شوهرش حرف بزنه؟ ماری اگر وقتی شب‌ها داره دندوناش رو مسواک می‌زنه به شوهرش توی آینه نگاه کنه همون‌طور که به من ٬ به من خیانت کرده.**
یا گیرم که کسی هم آن طرف ننشسته باشد که هی فکر کند٬ همه چیز به کنار٬ با آیین‌های دو نفره چه می‌کنی؟ گودی بین شانه و گردن‌ دیگری را اگر ببوسی؟ سر انگشتان‌‌ات را اگر بعد از یک هم‌خوابگی پشت دیگری بکشی٬ اگر چشم‌های دیگری را ببوسی که بیدار شود٬ اگر آیین‌هایی را که کشف رابطه دونفره‌تان بوده٬ در رابطه جدیدی خرج کنی؟ اگر همان‌طور آیینی بوسیده شوی؟ اگر همان‌طور آیینی عشق بورزی...
* سعدی٬ غزلیات
** نقل به مفهوم (آن‌طوری که یادم مانده)از عقاید یک دلقک هانریش بل

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

کتاب‌های خوب برای...

این که به هم کتاب معرفی کنیم برای خواندن عادت همه‌ی آن‌هایی است که کتاب سرگرم‌شان می‌کند. این پیشنهادها از یک پست کتاب‌های پیش از مرگ شروع شد و بعد بقیه پیشنهادها کامنت این پست شدند. تنها اصلی هم که مهم بوده برای این معرفی‌ها این بوده که مثل یک منتقد نایس بر نداریم خوب و بد کتاب‌ها را یک‌جا بگوییم. بدون نسبی گرایی، با اعتماد به نفس بگوییم که این کتاب خوب است، عالی است، بخوانید‌ش.
حالا قبول که سلیقه‌ها فرق می‌کند. برای هم‌این هم این که هر کتاب را چه کسی پیشنهاد داده مهم است. هر کسی که پیشنهادی دارد، از این دست، بدون نسبی گرایی لطفاً یا کامنت بگذارد یا ایمیل بزند و بگویدشان. این‌طوری وقتی کتاب‌های دم دست هر کدام‌مان تمام شد یک لیست بلند بالا داریم که می‌توانیم از توی‌شان کتاب انتخاب کنیم.
به پیشنهاد خودم
پنه لوپه به جنگ می‌رود، اوریانا فالاچی یک رمان راحت و روان ، از معدود کارهای واقعاً داستانی اوریانا فالاچی است. و در همین راستا : یک مرد، اوریانا فالاچی که نمی‌دانم چرا این‌قدر کم‌تر از حق‌اش خوانده شده. یک شاهکار. از آن‌هایی که برای ان‌امین بار وادارت می‌کند هوس کنی نویسنده باشی.
.
داستان غم انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده دل و مادر بزرگ سنگ‌دل‌اش, مارکز: کمیاب. بی‌نظیر؛ پیشنهاد می‌کنم این آخرین کتابی باشد که از مارکز می‌خوانید. این کتاب یک خلاصه‌ی کم حجم است از جهانی که مارکز در دیگر کتاب‌ها روایت‌اش کرده .
.
" خویشاوندان دور" کارلوس فوئنتس : جادوی امریکای لاتینی کتاب باعث می‌شود حسی که وقت خواندن کتاب‌ داشته‌اید سال‌ها در ذهن‌تان بماند.
.
"مرگ در خانواده سانچز" و" فرزندان سانچز" ، اسکارلویس (انسان شناس) این دو کتاب از کتاب‌های هستند که در حوزه علوم اجتماعی انقلاب به پا کرده‌اند. اما از طرف دیگر شکل روایی و جذابیت ادبی هر دو کتاب چنان است که ‌می‌توانید چشم‌تان را ببندید به روی علم و مثل دو رمان بی‌نظیر بخوانید‌شان.
.
" گفتگو با مرگ" آرتور کوستلر این یکی از آن‌هایی است که فکر می‌کنم هر‌کسی بعد از خواندن‌اش با اطمینان پیشنهاد‌ش کند. خاطرات شخصی کوستلر در دوره جنگ داخلی اسپانیا ، وقتی زندانی فاشیست‌ها بوده است . روایت دست اولی از اسارت، که به قلم یک روزنامه‌نگار- نویسنده باشد ، چیزی نیست که نمونه‌های زیادی از آن در ادبیات داشته باشیم. طنز ظریف کوستلر را هم که به همه‌ی این ویژگی‌ها اضافه کنید بهانه‌ای برای نخواندنش باقی نمی‌ماند.
.
" خدای چیزهای کوچک" ، آرونداتی روی خوب می‌دانم خیلی زیاد معرفی شده و حتماً خیلی‌ها خوانده‌اند. اما اگر این معرفی باعث شود ده نفر دیگر بخوانندش من مأموریتم را انجام را داده‌ام.خدای چیزهای کوچک، برای این است که چیزهای کوچکی را که یادمان رفته بهمان یادآوری کند. چیزهای کوچکی مثل زندگی.
.
به پیش‌نهاد ساسان م. ک. عاصی
«داستان بی‌پایان» میشائل انده شاید خیلی‌ها فکر کنند فقط یک کتاب فانتزی کودکان است، اما شک ندارم اگر فقط همین هم باشد، یکی از عالی‌ترین‌هایش است. من پیش خودم به‌ش لقب "صد سال تنهایی" و "مرشد و مارگریتا"ی ادبیات کودک داده‌ام. کتابی‌ست که بی‌شک هیچ‌کس از خواندن‌اش پشیمان نمی‌شود و تکان‌اش یک‌عمر توی تن آدم باقی می‌ماند. به حدی درخشان تجربیات و موقعیت‌های انسانی را توصیف کرده که نفس را بند می‌آورد. و این‌همه، در بستر تخیلی ناب و مثال‌زدنی. تخیلی که چیزی کم از آبشار نیاگارا ندارد.
«نیروی اهریمنی‌اش» فیلیپ پولمان درباره‌ی این توی دریچه‌ی هزارتوی خدا توضیح داده‌ام و درباره‌ی این هم با قاطعیت می‌گویم عالی است.
«اپرای شناور» جان بارت هم تجربه‌ی نابی را نصیب آدم می‌کند. تاد اندروز داستان از آن آدم‌هاست که مثل آن شکلات کاراملی‌های ارزان‌قیمت قدیمی که به دندان، بدون اینکه ارزان به نظر برسد، می‌چسبد به ذهن و کنده نمی‌شود. یک داستان شبه‌هزار و یک شبی که نه باید و نه می‌شود گول سادگی‌اش را خورد. چون آدم را به جاهای غریبی می‌برد.
«عطر» پاتریک سوزکیند. این یکی را نمی‌شود نگفت کتابی که با بوها نوشته شده و توضیح‌اش اینکه وقتی آخر این کتاب بودم زلزله‌ی کوچکی در تهران آمد و اصلا نفهمیدم چه خبر شده؛ لابد بس‌که خودش تکان‌دهنده بود

یکی دو تای دیگر هم بی‌توضیح بگویم (با این حساب که در عالی بودن آنها هم هیچ شکی ندارم)

«اسلپ استیک» ونه‌گات

«کشور آخرین‌ها»ی استر

.
به پیش‌نهاد سارا ی پیاده‌روی در جنگل
روز اول قبر-صادق چوبك-انتشارات جاويدان: نفس‌گير، واقعي و زنده - همه‌ي داستان ها نزديك به نفس ‌هاي هر روزه‌ي هر فردي كه در خيابان‌هاي ما پياده‌روي كرده باشد و در همسايگي ما زندگي كرده باشد. گوركن ها و چشم شيشه‌اي و مرگ كارمند و پيرمرد‌ محتضر و همراهي و دوستي گرگ و بي‌خوابي و طلسم؛ "از ته گور كه به سقف نگاه مي‌كرد، بلندي گور پيشش چون چاهي عميق مي‌نمود.خودش را خيلي از كف مقبره پائين مي‌دانست. ناگاه تنش سرد شد و ترس تازه‌اي بيخ دلش جوانه زد."راسّي راسّي مثه اينكه بايد رفت. تا حالا خيال نمي‌كردم اينقده جدي باشه. فايده‌ي اين زندگي چي بود؟"
گوروگهواره-غلام‌حسين ساعدي-انتشارات آگاه: ‌خشن،‌تكان‌دهنده و تاثيرگذار،‌از داستان‌هايي كه تمام كه شوند، شقيقه‌هاي آدم تير مي‌كشد! روايت‌هاي دوزخياني كه در سرگيجه‌ي زندگي در پي پناه‌ند. "بعدش همه چي شلوغ شد، و من هرچي دست و پا مي‌زدم نمي‌تونستم خودمو از گندآب آدما نجات بدم. سرم به دوار افتاده بود، تشنگي هلاكم مي‌كرد،‌مرتب تنه مي‌خوردم و از اين طرف به اون طرف پرت مي‌شدم و هيچ مادرقحبه‌يي حاضر نبود منو به عرق‌فروشي كريم برسونه
زندگی كوتاه است- يوستين گوردر-مهرداد بازياري-انتشارات هرمس:نويسنده‌ي دنياي سوفي، در نمايشگاه كتابي ،‌صندوقچه‌اي قديمي،‌حاوي متني كهن مي‌يابد؛ نامه‌اي در محكوميت همه‌ي پشمينه‌پوشان تندخويي كه از عشق بويي نشنيده‌اند. "ولي زن ديگري در زندگي تو نبود. تو فقط روحت را از من عزيزتر دانستي. ايرليوس،روح خودت را. اين تنها چيزي بود كه در كنار من و در آغوش من آرامش مي‌يافت... "
از پیشنهاد دهنده اجازه گرفتم که کامنت بگذارم : هم ترجمه مهرداد بازیاری و هم گلی امامی را خوانده‌ام. ترجمه گلی امامی محشر است.
يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند-بيژن نجدي-نشر مركز:باشكوه، ذهني و با نثري شاعرانه . روايت‌هايي معتبر از رويا،‌ مرگ ، باران ،رسيدن و تنهايي.
"نگاهش روي سم دست‌هايش بود و از چشم‌هايش صداي قنديل‌هاي يخ به گوش مي‌رسيد. هيچ دهكده اي از دور نمي آمد،‌برف مي باريد. شلاق را مي‌برد و مي‌آورد. سرما از چاك باريك زخم مي‌رفت زير پوست اسب و همان‌جا مي‌ماند.
پيچك باغ كاغذي-مهدي سحابي-نشر مركز: كتاب ناشناخته‌اي از ابوعلي سينا در شهري دورافتاده پيدا شده است. رساله‌اي به خط خود او همراه با نقاشي‌هاي خود او. سايه به سايه روزنامه‌نگار مشهوري كه از او براي نجات كتاب استمداد شده افراد ناشناسي هم در تكاپوي دستيابي به كتاب‌ند.هفت تصوير. هفت نقش. كتاب ناپديد شده دوباره پيدا مي‌شود. بدون تصويرها، با معماي انگيزه‌ي زميني ديگري كه همه‌ي انگيزه‌هاي ديگر را محو مي‌كند. توصيفات جزئي‌نگرانه، تصوير، تصوير،‌احتمال، تداعي،‌ بررسي حالات و گمانه‌هايي براي كشف رويدادهاي تازه. فرو رفتن دركنه انديشه‌ها و خيالات آدم‌ها.
.
به پیشنهاد سالهای تنهایی
میعاد در سپیده دم، رومن گاری، مهدی غبرایی، کتابسرای تندیس (رمان)

کولومبره و ...، دینو بوتزاتی، محسن ابراهیم، مرکز (داستان های کوتاه)

شاه گوش می کند، ایتالو کالوینو، ؟، مروارید (داستان های کوتاه)
یکی از بهترین داستان های مجموعه «شاه گوش می کند»، گوسفند سیاه نام دارد

به پیشنهاد احسان

1. مرگ در آند. ماریو بارگاس یوسا. از آن داستان هایی که میل سرکوب شده رفتن و دور شدن را دوباره زنده میکند. میل مبهم شناختن انسان ها و سرزمین ها. یک شاهکار واقعی است به نظر من.
اصولاً این یوسا ذهنیات من درباره رمان را به هم ریخت. همیشه میگفتم هر نویسنده ای یک شاهکار دارد و دو سه تا کتاب خوب و مشتی کتاب معمولی. حالا هر چه از یوسا خوانده ام شاهکار بوده اند. از خودم میپرسم پس کتاب های معمولی او کجا هستند؟

2. خداحافظ گری کوپر .. البته کسانی را دیده ام که از صفحه 50 نتوانسته اند جلوتر بروند. ولی به نظر من عالی است. به کسانی پیشنهادش میکنم که از رنگ تعلق فراری هستند.

3. دوست بازیافته از فرد اولمن: چاپ اولش 1361 بوده و چاپ دوم 1385. نمیدانم چرا. به طرح جلد چاپ جدیدش که شبیه کتاب های تین ایجری است نگاه نکنید.

4. شهر های نامرئی ایتالو کالوینو: مختص این نوشته شده که در سفر در مسافر خانه های محقر و روی تخت بدون ملافه بخوانی اش.

5. عقاید یک دلقک از هاینریش بل.

6. گفتگو در کاتدرال بارگاس یوسا. چقدر خوب شرح میدهد که در کشور یک دیکتاتور، چگونه همه بازنده هستند. از خود دیکتاتور تا افرادش و تا مردم عادی اش از خبرنگار و دانشجو گرفته تا راننده و فاحشه اش. متاسفم که فقط دو بار چاپ شده و بین چاپ اول تا دوم اش سه سال فاصله بوده. احتمالاً به خاطر حجم 700 صفحه ای اش و قیمت بالایش.

7. در رویای بابل. براتیگان. خود زندگی است این کتاب.

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

بال‌های پروانه‌ای ما

از وقتی خواسته‌ام این‌جا توی بلاگ بنویسم مدام به آن گروه فکر می کنم. آن گروهی که یک شب در خانه‌ی امیرآباد٬ با سارا ت و مهزاد و مهین و حبیبه نشستیم و طرح‌اش را ریختیم. سال‌ها از هجده سالگی‌مان و سال‌های آرمان‌هامان گذشته بود. اما نمی‌دانم چطور شد که به‌یک‌باره دوباره خواستیم مؤثر باشیم، جریان ساز حتی! هنوز هم مطمئنم غیر ممکن نیست. هنوز هم می‌دانم سنگ بزرگی نیست. فکر می‌کردیم راه نزدیک‌ شدن‌مان از نظر فرهنگی به بقیه دنیا یک جور جهش است٬ نه این‌که عقب باشیم از بقیه اما یک جور عجیبی فاصله بین‌مان افتاده. فاصله‌ همیشه هم عمودی نیست٬ یک فاصله افقی داریم با بقیه دنیا و راه خودمان را می‌رویم. کاری که در ذهن‌مان بود برای جهش چیزی بود شبیه نهضت ترجمه... به همه‌ چیز‌ش فکر کرده بودیم٬ حتی به بال‌های پروانه‌ای‌مان.
اما نمی‌دانم چرا ما همه‌ی آن وقت‌هایی را که می‌توانستیم به قول خودمان کاری کنیم، یا قدمی برداریم خندیدیم. تمام آن شب‌ها تا صبح خندیدیم، تمام آن روزهای دانشکده تا عصر٬ همه‌ی آن روزها در شیراز از ده صبح تا شش بعد‌ازظهر خندیدیم. فکرش را که می‌کنم می‌بینم گاهی وقت‌ها از هم پرسیده‌ایم فلان فیلم را هم دیده‌ای؟ این یکی کتاب را داری بدهی به من؟ یا شب‌هایی بوده که تا صبح توی خیابان راه‌ رفته‌ایم٬ توی تراس خانه‌هامان نشسته‌ایم و بحث کرده‌ایم تا تکلیف‌مان را درباره مفاهیم ِهنوز-آن‌روزها- انتزاعی روشن کنیم. اما تنها تصویری که در حافظه‌ی صرفاً تصویری من ثبت شده خنده‌های‌مان است. شاید هم اینطور مؤثرتر بوده‌ایم، برای هم‌دیگر، در زندگی هم‌دیگر، در زندگی اطرافیان‌مان.

به خودم می‌گویم٬ این همه سال شاید اگر جدی تر بودیم و این قدر نخندیده بودیم، کارهای مهم‌تری کرده بودیم. ولی چه کار؟ ان جی او؟ کار سیاسی؟ تنها کاری که همه‌مان دوستش داشتیم نوشتن بود. اما من و سارا ، افتاده بودیم در دام روزنامه نگاری. دام بود؟ نمی‌دانم.هنوز هم تقریباً همه‌ی چیزهایی که آن‌ سال‌ها در سروش جوان و همشهری جوان نوشته‌ام دوست دارم. این‌قدر نوشته‌هامان را با کلمه اندازه گرفتند، سیصد کلمه سارتر، هزار ودویست کلمه مارکز٬ هزار و پانصد کلمه ادبیات امریکای لاتین که داشتم یاد می‌گرفتم کم گوی و گزیده گوی را٬ سهل و ممتنع را... که رها کردم.
با آن نوشتن‌ها هم می‌خندیدیم. یادم است، آن شبی که با سارا چیزی درباره‌ی روشن‌فکری برای همشهری جوان می‌نوشتیم، از ده شب تا شش صبح بی وقفه خندیدیم٬ از حیاط صدای خنده‌های طبقه سوم‌مان شنیده می‌شد٬ بی وقفه، بی وقفه.
و این شد که آن همه تعهد روشن‌فکری‌‌ که سال‌ها برای خودمان جمع کرده بودیم محدود و منتهی شد به صدای خنده‌ها و به روشن‌فکرها خندیدن‌مان‌.
من هنوز اما بال‌های‌مان را یادم است٬ گاهی وقت‌ها تکان‌اش می‌دهم حتی؛ نه به خاطر طوفان٬ برای نسیمی شاید.
پ.ن : کامنت‌های این پست را خوب می‌فهمم. آن روی سکه‌اند٬ خواستم بگویم دوباره به‌ آن روی سکه فکر کردم.

پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۷

...

می‌بینید زندگی لعنتی را چقدر پیچیده شده؟ مدام مجبوری فکر کنی٬ تصمیم بگیری. با این همه مفهومی که مدام در حال راه رفتن روی لبه‌شان هستی: اولین‌اش هم که طبق معمول خیانت است.
خب آدم است(به کی سلام کنم؟) کم می‌آورد گاهی وقت‌ها.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

فلوریا٬ موهایت...

فلوریا، آهسته قدم بردار٬
بگذار موهای‌ات را ببویم، زندگی کوتاه است.
.
.
.
خودم شنیدم. کنار رودخانه بودند. حرف عاشقانه نه، زندگی روزمره بود.

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۷

روشن‌فکر ماندن واجب کفایی است

می خواهم این کتابی را که می‌خوانم ترجمه کنم. سال گذشته جایزه گنکور را برده. بارها شده تصمیم بگیرم مثلاً فلان کتاب را ترجمه کنم. اما وقتی به چشم دیده‌ام یکی مثل امیر‌مهدی حقیقت با چه دقت و امانت‌داری ترجمه می کند، بی خیال شده ام. به خودم گفته‌ام وقتی آدم‌هایی مثل امیر‌مهدی هستند من باید خواننده ترجمه‌ها باقی بمانم.
گیرم که ترجمه از فرانسه چیز دیگری است، قدیمی‌ترها که فقط شاه‌کار ترجمه می کنند و تازه مگر چند نفرند؟ جوان‌ها هم که ترجمه‌هاشان یا افتضاح است یا کلاً آن‌قدری هست که برای خاطر فرانسه دانستن‌شان مترجم شده‌اند و نه علاقه شان به زبان مقصد. یکی است نمی دانم چند ساله است حالا٬ به هر حال امیدوارم وقتی میهمان سیمون دوبووار را ترجمه کرده جوان بوده باشد، اسمش امیر‌سامان خرسند است. اولین باری که از بی کتابی مجبور شدم ده صفحه ی اول را بخوانم٬ زنگ زدم به ناشرش و چیزهای گفتم که شبیه فحش بود. من اگر ترجمه کنم ، مسلماً ناشرم فحش نمی‌خورد، اما امیر‌مهدی هم نمی شوم، امانت‌داری‌اش به زبان مبدأ تکان دهنده است.
گاهی فکر می‌کنم اگر این با این همه آدم با استعداد توی حوزه‌های فرهنگی دوست نزدیک نبودم٬ تا حالا حتماً تکانی به خودم داده بودم. اما دوستانم را که می‌بینم انگار بار از روی دوش من برداشته می‌شود. همان جریان واجب کفایی است فکر کنم.

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۸۷

کتاب‌ها به روایت دیگران

این پست٬ کامنت یکی از پست‌های معرفی کتاب بوده٬ از ساسان عاصی٬ گذاشتم‌اش این‌جا که ندیده نماند. ممنو‌م ازش که او هم لطف کرده و حوزه معرفی کتاب را از نسبی گرایی مصون داشته٬ باشد که این مطلق‌گرایی راه را باز کند برای معرفی کتاب‌های بد و مخصوصاً مترجمین بد که سال‌هاست بی اعتنا از کنارشان می‌گذریم.
بخش اول این یادداشت تاثیر غریبی روم گذاشت... راست‌اش یک‌جورهایی حتی به‌م احساس وظیفه داد! در کنار اینکه کلی هم ذوق‌برانگیز است (جایی که در مورد نسبی‌گرایی بود یک‌لحظه داشتم دلخور می‌شدم که ای بابا، لابد بعدش نوشته درست‌اش این است که آدم هیچ‌وقت نگوید یک کتاب عالی‌ست، و بعد وقتی دیدم این‌طور نوشته نشده، ذوق‌اش آمد).
خلاصه، چون عادت دارم موقع تعریف از یک کتاب که دوست داشتم سینه چاک بدهم و به حال غش و ضعف بیافتم، و تا طرف را به طور بنیادین متقاعد نکنم که خواندن آن کتاب برایش حیاتی است و نظیرش پیدا نمی‌شود و باید حتما بخرد و بخواند، راضی نمی‌شوم، و خب دور و برم هم فقط چند دوست معدود هستند که تحت تاثیر قرار می‌گیرند و می‌دوند می‌خرند می‌خوانند (هرچند به‌هرحال اغلب آخرش در مقابل هر کسی موفق می‌شوم راضی‌اش کنم به دست کم خریدن کتاب)، فکر کردم حالا که شما گفته‌اید، بیایم چند تا کتاب را با قطعیتی قابل توجه معرفی کنم، باشد که پیش از مرگ...
نمی‌دانم این کتاب‌هایی که می‌گویم را خوانده‌اید یا نه، اما به‌هرحال تیری‌ست در تاریکی. یکی «داستان بی‌پایان» میشائل انده؛ شاید خیلی‌ها فکر کنند فقط یک کتاب فانتزی کودکان است، اما شک ندارم اگر فقط همین هم باشد، یکی از عالی‌ترین‌هایش است. من پیش خودم به‌ش لقب "صد سال تنهایی" و "مرشد و مارگریتا"ی ادبیات کودک داده‌ام. کتابی‌ست که بی‌شک هیچ‌کس از خواندن‌اش پشیمان نمی‌شود و تکان‌اش یک‌عمر توی تن آدم باقی می‌ماند. به حدی درخشان تجربیات و موقعیت‌های انسانی را توصیف کرده که نفس را بند می‌آورد. و این‌همه، در بستر تخیلی ناب و مثال‌زدنی. تخیلی که چیزی کم از آبشار نیاگارا ندارد. بعدی‌ش «نیروی اهریمنی‌اش» فیلیپ پولمان. درباره‌ی این توی دریچه‌ی هزارتوی خدا توضیح داده‌ام و درباره‌ی این هم با قاطعیت می‌گویم عالی است.
«اپرای شناور» جان بارت هم تجربه‌ی نابی را نصیب آدم می‌کند. تاد اندروز داستان از آن آدم‌هاست که مثل آن شکلات کاراملی‌های ارزان‌قیمت قدیمی که به دندان، بدون اینکه ارزان به نظر برسد، می‌چسبد به ذهن و کنده نمی‌شود. یک داستان شبه‌هزار و یک شبی که نه باید و نه می‌شود گول سادگی‌اش را خورد. چون آدم را به جاهای غریبی می‌برد.
یکی دو تای دیگر هم بی‌توضیح بگویم (با این حساب که در عالی بودن آنها هم هیچ شکی ندارم) «اسلپ استیک» ونه‌گات، «کشور آخرین‌ها»ی استر و «عطر» پاتریک سوزکیند. این یکی را نمی‌شود نگفت کتابی که با بوها نوشته شده و توضیح‌اش اینکه وقتی آخر این کتاب بودم زلزله‌ی کوچکی در تهران آمد و اصلا نفهمیدم چه خبر شده؛ لابد بس‌که خودش تکان‌دهنده بود.خب... امیدوارم دست‌کم یکی دوتای اینها تازه بوده باشند. به‌هرحال الآن کلی دچار احساس خوشحالی شدم، چون واقعا این معرفی کتاب به‌نظرم یکی از لذیذترین کارهای دنیاست. پس بابت ایجاد موقعیت‌اش ممنون‌ام.

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۷

وقتی کتاب‌ها ضریب هوشی‌ات را پایین می‌آورند

تقریباً به هیچ کسی نگفته‌ام اما تا سال آخر لیسانس فکر می‌کردم مسخ شدن یعنی تبدیل به سوسک شدن و مانده بودم که این فعل پرت و بی‌ربط چرا این‌قدر کاربرد دارد. هنوز این‌جا وقتی کسی را می‌بینم که اسم‌اش گره گوار است مثل آدم‌های چت متوهم شکل سوسک می‌بینم‌اش.
هنوز که هنوز است تلفظ بعضی کلمات را آن‌‌قدر که فقط در کتاب‌ها خوانده‌ام نمی‌دانم٬ نمی‌دانم مترصد یا مخیله را چطور تلفظ می‌کنند.هر بار که یاد می‌گیرم دوباره با آن‌چه سال‌ها توی کله‌ام داشته‌ام قاطی‌اش می‌کنم و اشتباه به کارشان می‌برم.
هنوز موقع حرف زدن کلماتی را به کار می‌برم که فقط در نوشتار کاربرد دارد و نه در زبان گفتار. برای همین هم گاهی وقت‌ها مایه‌ی سرگرمی دیگرانم. در انگلیسی هیچ وقت پیش نیامده تا آن‌جا که می‌دانم؛ اما فرانسه هم که حرف می‌زنم گاهی از این‌ کارها می‌کنم٬ مثلاً کلماتی را به کار می‌برم که کلاً در دویست سال گذشته فقط یک بار پروست به کارشان برده است.
به خاطر یک بدفهمی کوچک در هشت‌‌سالگی٬ در کتابی که آن‌وقت‌ها برای سن‌ام زیاد بود تا بیست سالگی فکر می‌کردم داربست را می‌زنند تا ساختمان را نگه دارد که نیافتد و درخت‌ها تکان می‌خورند و باد ایجاد می‌کنند.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

حرف‌های خاله‌زنکی در مقیاس بین‌المللی

چند روز پیش رفته بودم یکی از شهرهای مرکزی فرانسه برای کنفرانس نخستین جمعیت‌های انسانی اوراسیا، طرف استاد دانشگاه ایتالیایی هنوز احوال پرسی‌اش تمام نشده، به من می‌گوید دوست پسرت دو ماه پیش توی لیسبون با فلان دختر اسپانیایی زئوآرکیالوژیست رقصیده. زبانم بند آمده بود، رسماً کم آورده‌ام وسط این‌ها. نمی دانم همه‌ی دانشمندان دانشگاهی( و نه مراکز تحقیقاتی) این قدر خاله‌زنک هستند یا فقط توی حوزه ما که همیشه مجبورند با هم در تماس باشند این‌طوری است.
آن یکی دختر فیلیپینی – زن و مرد ندارد، فیلپینی‌ها کلاً مقام اول را دارند توی ایجاد این جو خاله‌زنکی- توی اندونزی به دوست پسرم گفته که دوست دخترت یک ماه پیش توی بروکسل – فکرش رو بکنید در خیابان- با پسری در حالی دیده شده، که صدای قهقهه‌شان به آسمان رفته. تازه حتی کامنت داده که طرف احتمالاً بریتیش بوده.
یعنی واقعاً نمی‌دانم بهشان بخندم یا عصبانی باشم، همه‌شان این‌طوری‌اند، شب‌ها بعد از کنفرانس می روند بار و کافه و همه ناهشیار بر‌می‌گردند بخوابند، فردا توی کافی بریک بین سخنرانی در‌باره این حرف می‌زنند که دیشب کی به کی لبخند زده، کی با کی قدم زده و کدام‌ها را ندیده‌اند، نه این که بدم بیاید از حرف‌های خاله زنکی، اما در مقیاس دانشجویی بچه‌گانه، نه آدم بزرگ‌ها.
فقط نمی‌دانم چه اتفاقی می افتد که فردا که برگشتند سر خانه زندگی‌شان این همه مقاله علمی معتبر چاپ می‌کنند، توی اشل کار ما از نظر جغرافیایی هنوز حرف از اوراسیا است و این گروه تسلط مطلق دارند به کل کارهای علمی حوزه اوراسیا و تسلط نسبی به حوزه افریقا. می‌دانم خودم هم در حال تبدیل شدن به یکی از همین‌ها هستم. اگر در یک مرکز تحقیقاتی کار بکنی شاید بتوانی کنار بگیری، اما توی دانشگاه که کار کنی، دانشجو و استاد و لکچرر باشی ممکن نیست فاصله بگیری.
همه‌شان هم از پاریس مدیریت می‌شوند: فیلیپین، اندونزی٬ الجزایر٬ ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، بلژیک، مراکش، تونس، لبنان، و بعضی از دانشگاه‌های آلمان و هلند. هر کشوری هم که سالی یکی- دوبار کنفرانس برگزار کند، دست کم ماهی یک بار هم‌دیگر را می‌بینند که حرف کم هم می آورند. تازه درون همسر هم هستند، داخل خودشان و با هم ازدواج می‌کنند. امریکایی‌ها و کانادایی‌‌ها را می‌دانم چرا نیستند، هنوز اما دستم نیامده ببینم انگلیسی‌ها را این‌ها بازی نمی‌دهند یا آن‌ها خودشان نمی‌آیند بازی.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

far far away

آمده‌ام حوالی مون پلیه٬ دقیق‌ترش غاری در حوالی مون پلیه٬ از آن‌جاهایی که برای این‌که بروی شهر باید دو سه روز صبر کنی یکی بیاید رد شود و تو را ببرد شهر. البته تا نزدیک‌ترین روستا یک ساعتی پیاده راه است که آن‌جا مثلاً می‌شود مسواک یا شامپو خرید٬ اینترنت نفتی دایل آپ هم دارد که با همان در حال لاگیدنم. ( در این شرایط قرابت معنایی دارد با لاسیدن) همه چیز همان‌قدری که می‌خواهم آرام است. آمده‌ بودم دو هفته بمانم و بعد بروم تورینو یا جاوا(اندونزی) اما حالا مطمئنم که دست کم یک ‌ماه را این‌جا می‌مانم و اندونزی هم در هیچ صورتی نمی‌روم. اسم قطار و هواپیما که می‌آید کهیر می‌زنم. گیرم که این‌جا حمام درست حسابی در کار نیست٬ توی چادر باید زندگی کنم و مدام دچار این توهمم که حشره‌ای روی بدنم راه می‌رود یا نیشم می‌زند اما می‌خواهم به ذهن خسته و کوفته‌ام اهمیت بدهم و از این مستأصل‌ترش نکنم.

پ.ن : آمدم شهر آذوقه بخرم، یه ده تایی ایمیل داشتم از این جنس که خوش بگذره و تعطیلات و اینا. درست که از وضعیتم این جا راضی‌ام اما از هشت صبح تا هشت شب - ده ساعت کار می کنم. یک روز تعطیل شنبه ها هم از بیکاری دیوانه می شوم، نه کتابی، نه فیلمی،نه هیچ وسیله وقت گذرانی. تنها کاری که بلدم برای شنبه این است که صبح تا شب را توی رودخانه بمانم تا گرما قابل تحمل شود.