دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

کتاب‌هایی هست که...

کتاب‌هایی هست که باید گذاشت‌شان برای پیش از مرگ، خواندن‌شان را باید تا آن‌جا که می‌توانی عقب بیاندازی، همان‌هایی که هر چه بیش‌تر بدانی، بیش‌تر دیده باشی، عشق‌ ورزیده باشی و زندگی کرده باشی، به‌تر می‌فهمی‌شان و بیش‌تر لذت می بری٬ مثل صد سال تنهایی٬ مثل هزار و یک شب...
کتاب‌هایی هستند که مثل‌ کتاب‌های رومن گاری٬ سلینجر یا یوسا که هر‌کدام‌شان را که نخوانده باشی، مثل آن تکه خوشمزه غذا هستند که می‌گذاری آخر بخوری‌اش تا مزه‌اش در دهانت بماند.
کتاب‌هایی هستند که مال زندگی روزمره‌اند٬ مثل نوشته‌های نسل جدید امریکای شمالی‌ها. همان‌هایی که حتماً خودت را می توانی جای یکی از شخصیت‌های‌شان بگذاری٬ یک‌روزه کتاب را تمام کنی و از خواندن درباره زندگی روزمره دیگران لذت ببری وقتی خودت در منجلابش فرو رفته ای.
کتاب‌هایی هم هستند که مال تعطیلات‌اند، تعطیلاتی که توی خانه٬ یا هر جای آرام دیگری می‌مانی٬ همان‌هایی که باید وقت داشته باشی هر صفحه‌ا‌ش را که می‌خوانی کتاب را ببندی و بهش فکر کنی٬ مزه مزه‌شان کنی٬ همان‌هایی که گاهی همه‌ی ارزش‌هایت را- اگر چیزی از‌شان مانده باشد- زیر و رو می‌کنند.
***
پس کی یاد می‌گیرم که از تجربه‌هایم استفاده کنم و بدانم چه کتابی را کی دست بگیرم؟ در نتیجه انتخاب اشتباه کتاب برای این روزهایی که تا 14 ساعت در روز کار می‌کنم و حتی یک ساعت هم تنهایی ندارم٬ شده‌ام مثل دیوانه‌ها.

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۷

مازندران، ایتالیا

یک ماه توی مازندران کار کردم، الان هم مستقیم آمده‌ام وسط فرانسه گیر پنج ‌تا ایتالیایی ‌ پرحرف افتاده‌ام. چرا همه‌ی مازندرانی‌ها و ایتالیایی‌ها انگار بلندگو قورت داده‌اند؟ سرسام گرفته‌‌ام.
حالا من به درک. آرامش کل روستا را هم گرفته‌اند .
***
پ.ن. کیوان نوشته بلاگ اسپات فی.ل.تر! شده، تمام انرژی‌ام که مال خوشحالی پیدا کردن اینترنت بود پرید.
پ.پ.ن. جمهوری اسلامی یک وقت‌هایی کارهای می کند که حتی حتی حتی من هم نمی‌توانم ازش دفاع کنم.

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

Big brother, we are watching you

هر جهنمی که بخواهی بروی از کارت ترانسپورت‌ات استفاده می‌کنی٬ چه با اتوبوس٬ چه مترو و چه تراموای٬ بعد همه‌ی این‌ها ثبت می‌شود. هر چیزی که بخری و هر جا که بخوری از کارت بانکی‌ات استفاده می‌کنی و همه‌ توی حساب‌ا‌ت ثبت می‌شود٬ وقتی خودت و بانک‌ا‌ت بهش دسترسی دارید٬ یعنی اگر لازم‌ شد پلیس و دولت هم بهش دسترسی دارند.
فکرش را بکن اگر لازم شود که دخالت کنند ممکن است نگاه کنند و بپرسند چرا این ماه گوشت نخورده‌ای؟ عضو فرقه‌ای هستی؟ یا چرا کلاً غذا کم خورده‌ای٬ نکند روزه می‌گیری٬ آهان پس مسلمان دو آتشه‌ای. دیتا‌ی خام است دیگر٬ هر جوری می‌شود ازش استفاده کرد: "می‌بینیم که این ماه بین ایستگاه دانشگاه و کتاب‌خانه‌ی تاریخ قوم یهود٬ زیاد رفت و آمد کرده‌ای٬ دنبال چیزی می‌گردی؟ "
چند تا صفر و یک هستند٬‌ جایی را که اشغال نمی‌کنند٬ هیچ حجمی‌ ندارند و مال همه را تا همیشه می‌شود نگه داشت. خدا را چه دیدی شاید ده سال دیگر اطلاعات تو آدم معمولی هم به کارشان بیاید٬ به دردی بخورد.
توی مترو که می‌نشینی یا توی فرودگاه یا ایستگاه قطار٬ یک تابلو حرص دربیار بهت می‌گوید:"لبخند بزنید٬ شما در مقابل دوربین مخفی هستید". لحن از این توهین‌آمیز‌تر و تحقیر‌آمیزتر ممکن است برای گفتن این که این‌جاها دوربین کار گذاشته‌ایم٬ مواظب باشید چه غلطی می‌کنید؟به نظر شما این جمله با Big brother is watching you که در مورد جوامع کمونیستی کردند توی بوغ و کرنا فرق می‌کند؟
فقط من مانده‌ام که کاپیتالیسم که شالوده‌اش بر آزادی‌ و لببرالیسم‌ است و موفقیت‌اش بر این اساس ، چطور می‌خواهد با رفتارهایی که ویژگی‌های‌ ناگزیر یک جامعه‌ی کمونیستی است٬ ادامه بدهد. این از کنترل خفه کننده‌شان٬ آن هم از پروپاگاند‌ای رسانه‌ای‌شان.هر کسی ذهن‌اش از فشار رسانه‌ها جان به در ببرد در مرحله دوم با کنترل نابودش می‌کنند.
آزادی عمل و فکر که گرفته شود٬ ‌پشت‌بند‌اش هم آزادی‌های مالی آدم‌ها به باد می‌رود و آن وقت است که این غول سرمایه‌داری از خودش ضربه می‌خورد و نابود می‌شود٬ مثل این فیلم‌های تخیلی دهه‌ي نود بود که غول‌ها و آدم‌بدهای ماجرا یک‌باره قاطی می‌کردند و در نتیجه خود‌زنی نابود می‌شدند. حکایت دنیای سرمایه‌داری هم همان شده٬ نابود کردن‌اش فقط از خودش بر می‌آید که خوب هم به سمت‌اش قدم برداشته.
حالا هی با بمب بروند سراغ آزادی و دموکراسی برای دیگران.

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷

هرز.ه‌گی

بعد از یک دوستی آتشین یک و نیم ساله و یک‌ سال عاشقانه با هم زندگی کردن‌٬‌ هفته پیش وقتی دوست پسرش را توی خیابان در آغوش دوست دختر سابق‌اش می‌بیند٬ دعوا‌شان اوج می‌گیرد و از هم جدا می‌شوند. آن وقت پسره وسط یکی از داد زدن‌های روز آخرش برمی‌گردد که:" اصلاً من هیچ‌وقت به تو اعتماد نداشته‌ام٬ تو اگر دختر در دسترس و آسانی نبودی که همان هفته اول با من نمی‌خوابیدی٬ هرزه!"
از دیروز که رسیده‌ام٬ هی با آن چشم‌های دوست‌داشتنی خیس‌‌اش می‌پرسد: "باور می‌کنی به من این حرف‌ها را زده باشد؟ یک‌ماه بعد از با هم بودن‌مان فهمیدم که دوست‌‌دختر دارد و وقتی فهمیدم هنوز هم با او زندگی می‌کرد.آن وقت من هرزه‌ام ؟"
متنفرم از این جمله‌های تکراری زنانه در مورد مردان٬ اما یعنی واقعاً مکان ندارد این حرف‌ها؟ زمان ندارد؟ تفاوت شخصیتی نمی‌شناسد این حرف‌های مردانه؟ دوست ‌پسرش یک پاریسی شناخته‌ شده‌ی تله فیلم‌های پر پرستیژ فرانسوی است. لعنت به همه‌ی اداهای روشنفکری‌تان.
***
پ.ن :‌ آن بیرون٬‌توی خیابان‌های پاریس٬ فستیوال موزیک به راه است و من این‌جا توی دفترم دارم مقاله می‌نویسم و حرص می‌خورم.

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷

پاریس٬ همانی که دوست می‌داشتم

اگر پاریس را این‌قدر دوست نداشتم٬ هی هر بار دل کندن این‌قدر راحت نبود. اما دوستش دارم لعنتی را٬ پاریس برای من کماکان همانی هست که توی کتاب‌ها می‌نویسند٬ هر چقدر هم دوست‌های فرانسویم تلاش کنند که این تصویر ایده‌آل از پاریس و فرانسه را از ذهنم بیرون کنند نمی‌توانند٬ برای من فرانسوی‌ها گنده دماغ نیستند٬ هیچ وقت نبودند٬ من فقر حومه پاریس را ندیده‌ام. من خشونت پلیس را علیه سیاه‌پوست‌ها و مسلمان‌ها حس نکرده‌ام. حالا هی بگویند تو نمی‌خواهی ببینی. مگر می‌شود آدم جایی زندگی کنند که مردم‌اش این‌قدر لطیف زندگی می‌کنند و حرف می‌زنند و دوست‌شان نداشته باشد؟
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم پاریس حتی قابلیت آن را دارد که برایم جای‌گزین شیراز شود.
دو ساعتی است رسیده‌ام و با حساب آن پنج ساعتی که در هواپیما بی‌وقفه خوابیده‌ام٬ انرژی دارم که دو روز کار کنم٬ برای همین هم با چمدانم مستقیم آمده‌ام محل کارم. اگر این دو روز تعطیل آخر هفته هم بیایم٬ دوشنبه صبح که می‌روم اورلئان می‌توانم مطمئن باشم کار عقب‌مانده‌ای ندارم. یعنی از من بر می‌آید؟

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۷

... و این آغاز ویرانی است

دوباره کوله‌ام را بسته‌ام٬ تا آن‌جایی که چشم کار می‌کند از تهران برای پاریس٬ اورلئان٬ مون‌پلیه و تورینو. امروز صبح فکر کردم دوباره بزنم زیر همه چیز و بروم بدخشان٬ خجند، سمرقند٬ بخارا٬ خوارزم...می‌برندم به گذشته٬ یادم می‌دهند که همیشه می‌شود سلانه سلانه در کوچه پس کوچه‌های بخارای شریف و مدرسه‌های سمرقند قدم زد٬ در دشت‌‌های بدخشان و فراموش کرد که جهان دیگری وجود دارد که آدم‌هایش تلاش می‌کنند که پیش‌رفت کنند که مقاله علمی بنویسند٬ که پر از ددلاین است و پر از فرودگاه برای این‌که دیر برسی و از پرواز‌هایش جا بمانی و هی به خودت بگویی" لعنتی دفعه آخرت باشد که جا می‌مانی."
تنها چیزی که نگه‌ام می‌دارد که معقول رفتار کنم این است که می‌توانم چهل روز دیگر شیراز باشم٬ زیر یکی از رواق‌های حافظیه. تا آن وقت به آرامش‌ احتیاج دارم و به اینکه به سمت هیچ قطاری ندوم٬ از هیچ هواپیمایی جا نمانم٬ و در هیچ بزرگ‌راهی هی به ساعتم نگاه نکنم.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

حور بهشت خوانمت ٬ ماه تمام گویمت*

پیش‌ترها کتاب‌ها و داستان‌ها به من جهان را می شناساند که بدانم دنیا‌های دیگری هم هست٬ آدم‌هایی که جور دیگری زندگی و فکر می‌کنند. که نسبیت را با فلسفه و با قصه یادم بدهند. حالا دیگر اما آن دنیا‌ها را زندگی کرده‌ام٬ با آن آدم‌های دیگر حرف زده‌ام٬ خندیده‌ام و گاهی مثل آن‌ها فکر کرده‌ام. نسبیت بر جزئی‌ترین و خصوصی‌ترین رفتار‌هایم٬ بر روزمره‌گی‌هایم سایه انداخته ٬ دیگر نمی‌خواهمش.
حالا دلم کتاب‌ها و داستا‌ن‌هایی می‌خواهد پر از قطعیت. دلم جمله‌های بی پروا می‌خواهد. دلم کتاب‌هایی می‌خواهد پر از زیبایی‌های بی چون و چرا٬ بی حرف و حدیث٬ دانایی‌های بی بدیل٬ توصیف‌های بی دریغ.
من دیگر سابینا‌های کتاب‌ها را دوست ندارم٬ زنان در هم شکسته را هم. دوست دارم قصه‌هایی بخوانم که زنان‌اش را بگویند بلند بالا و ظریف بود و طره‌ی گیسوان افشان‌اش به نرمی ابریشم و نگاه‌ش آسمانی و حرکات‌ش اثیری. آئورا و ارندیرا‌ و شهرزاد . دلم قصه هایی می‌خواهد با پادشا‌هانی که دانا‌ترین و قدرت‌مند‌ترین و عادل‌ترین زمان‌شان باشند٬ و دختران وزیری که زیباترین و باهوش‌ترین دوران از روم تا چین. عشق‌هایی که تا ابد روی دل‌ات سنگینی کنند که نه وصال و نه دوری هیچ کدام نشوند نقطه پایان سرگشتگی تو٬ نه عشق‌هایی که حرف عاشقانه‌ی تازه‌ای کمرنگ‌شان کند و نگاه کنجکاو جدیدی وسوسه خیانت را به دلت بیاندازد...
***
باید بردارم و برای‌شان بنویسم آقای تولستوی٬ آقای کوندرا٬ خانم گینزبورگ٬ آقای گونترگراس٬ آقای بل٬ آقای سارتر٬ خانم دوبووار٬ خانم گاوالدا٬ خانم وولف٬ آقای ایشی گورو٬ خانم لاهیری٬ آقای استر٬ خانم اوتس٬ آقای کارور٬ آقای همینگوی قصه‌هایتان را همان‌طور که روایت کرده بودید زندگی کردیم از اول تا آخر٬ زندگی‌هامان شبیه داستان‌های شماها شده٬ کاش حالا شما کمی لطف کنید و کمرنگ‌شوید٬ همه‌ چیز از دست می‌رود اگر دوباره معشوق را بی‌پروا توصیف نکنیم...
*سعدی٬ غزلیات

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

در‌به‌در‌ی

آرامشی که فکر می کردم ابدی شده را کدام شهر، کدام فرودگاه، کدام ایستگاه قطار٬ کدام بزرگراه از من گرفت؟

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

این فرانسوی‌های دوست‌‌داشتنی

هر روز که می‌گذرد و هر ماه و هر سال، دلیل تازه‌ای پیدا می‌کنم برای اینکه فرانسوی‌ها را دوست‌تر بدارم . دوست‌شان دارم برای اینکه خواسته‌های شخصی‌شان را جدی می گیرند . خواسته‌های غیر حرفه‌ای‌شان را ، که الزاماً هم با اصول جامعه‌ی جهانی سرمایه‌داری جور در نمی آید. آن وقت‌ها که با ژان مارک بودم ، فکر می‌کردم فقط اوست که به آرز‌وهای معمولیِ شخصی‌اش می‌گوید پروژه . بعدها که آمدم این‌جا ، دیدم خیلی‌هاشان جدای از شغل یا حوزه‌ای که درش کار می‌کنند و برای پول درآوردن است یک پروژه پرسنل ( این‌که بهش می‌گویند پروژه مرا عاشق کرده!) دارند. به آرزوهای شخصی‌شان بها می‌دهند ، مثلاً یکی که فروشنده‌ی فلان فروشگاه است ، پروژه شخصی‌اش عکاسی در تبت است. تا به حال یک بار در زندگی‌اش ، برای یک هفته آن‌جا رفته و چند‌تایی هم عکس گرفته ، اما وقتی با تو درباره آن حرف می زند ، با خودت می‌گویی عجب پروژه ای. همین که خودش جدی اش گرفته اما ، باعث می‌شود تا ده سال دیگر ، ده بار دیگر هم برود تبت و عکاسی کند و نمایش‌گاه هم از عکس‌های‌اش برگزار کند.
یا اینکه مثلاً Bourse de reves دارند ، می‌دانید یعنی بورس رویا ، می‌توانی سکالرشیپ بگیری برای رؤیاهای زندگی‌ات. فکرش را بکن کشورت جایی باشد که بتوانی بروی پول بگیری برای رؤیاهای شخصی‌ات. البته خوب می‌دانم که این‌جا برای آن‌هایی که هدف‌شان پیشرفت –به معنای متعارف- است ، جهنمی‌ است بد تر از ایران :دی

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

چرا نویسنده نشدم؟5

و حالا دربیست و شش سالگی، هفت سال است که نمی‌‌خواهم نویسنده شوم. همیشه یک کتاب‌خوان حرفه ای بوده ام. بزرگ‌ترین لذت زندگی‌ام هنوز هم این است که عصر که به خانه بر می‌‌گردم، ترجیحاً وقتی آفتاب هنوز پهن است توی تختم دراز بکشم و بخوانم و بخوانم و بخوانم .
برای خاطر همه‌ی کتابهایی که پاریس را تبدیل کردند به شهر رویاهای من، برای خاطر همه نویسندگان غیر فرانسوی که در هتل‌های پاریس زندگی کرده‌اند و نوشته‌اند، در پاریس زندگی می‌‌کنم، گیرم که دیگر نمی‌ خواهم نویسنده شوم، که اگر اینجا هستم سر و کارم با لابراتوار های علمی است.
ته ته دلم اما هنوز یک چیزی درباره نویسنده شدن تکان می‌خورد وقتی چیزی می‌خوانم از مارکز، یوسا یا فوئنتس. امریکای شمالی‌ها و حتی اروپایی‌ها دیگر چیزی را در دل من تکان نمی‌دهند. اما حتی یک مقاله از یوسا کافی است که نوشتنم بیاید، که بخواهم دوباره بنویسم، که دوباره بخواهم بنویسم. و حالا خیلی دیر است برای همه‌ی این‌ها.

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷

مارکز٬ رفیق فابریک عمو فیدل

پ.ن :نوشتنٍ این‌ها برای من بهانه نمی‌خواهد اما: این روزها همه‌ی ذهنم را امریکای لاتین گرفته٬ در خواب٬ تمام وقت‌هایی که دارم کار می‌کنم٬ که زیر این آفتاب داغ راه می‌روم٬ که در مترو موزیک امریکای لاتینی می شنوم. به لیما فکر می‌کنم٬ به سیوداد تروخیو به اینکا به آزتک به مالینچه به تنوچتیتلان به کورتس حتی٬ به مکزیکو سیتی به هاوانا٬ به ارندیرای ساده‌دل.مارکز سرطان غدد لنفاوی دارد٬ می‌ترسم بمیرد قبل از آن‌که بروم ببینم‌اش. من آرزوهای چندانی ندارم که یکی‌اش این‌طوری از دست برود.
***
فیدل کاسترو در تمام آمریکای لاتین به بدگمانی معروف است و به همه هم مشکوک . این وسط وقتی یکی به فیدل آن‌قدر نزدیک باشد که همسرش را دیده باشد یا پیغام او را به واشنگتن برساند، آدم مهمی است . مارکز از اولین حامیان انقلاب کوبا بود و معروف است که فیدل برایش ولخرجی می‌کند. در منطقه‌ی مرفه سیبونی در هاوانا عمارتی را در اختیار او قرار داده، اتومبیل اختصاصی مارکز در کوبا مرسدس بنز 280 است و در 1982 وقتی مارکز جایزه‌ی نوبلش را می‌گرفت، فیدل 1500 رم کوبایی را برایش به استکلهلم فرستاد.
مارکز در باره‌ی کاسترو می‌گوید: "برای ما خیلی معمول است که به کسی بگوییم می‌آیم که ببینمت یا سری بهت می‌زنم، اما فیدل سال‌هاست چنین جملاتی به زبانش نیامده او همیشه فکر می‌کند یانکی‌ها تلفن را کنترل می‌کنند. البته از سیا بعید نیست، اما به هر حال زندگی آسانی هم نیست."
او به دلیل دوستی بسیار نزدیکش با کاسترو یکی از صاحب‌نظران مهم سیاست آمریکای لاتین محسوب می‌شود، مقالات او به دلیل اطلاعات دست اولی که دارند ، گاه از اظهار نظر یک سیاست‌مدار هم مهمتر‌اند. طی چند سال گذشته با مداخله‌ی او بیش از 2000 نفر از مخالفین دولت هاوانا توانسته‌اند از کوبا خارج شوند.
مارکز فیدل کاسترو را به عنوان یک مرد سیاست خوب می‌شناسد، خودش را هم گول نمی‌زند، اما فیدل قبل از اینکه یک سیاست‌مدار باشد٬ دوست اوست. دوستی‌ی که برمی‌گردد به سال‌های پنجاه، وقتی دریک آژانس خبری کوبایی کار می‌کرد.
"البته رازهایی ساده‌ای هم هست که فیدل به من نمی‌گوید٬ می‌دانید همیشه می‌گوید چند سال بعد، چند سال بعد گاهی می‌گوید و گاهی می‌ترسم به عمرمان قد ندهد٬ اما فیدل مثل بقیه‌ی ما نیست، او فکر می‌کند همیشه خواهد بود، مرگ برای او حداکثر ، مساله‌ای است که باید در موردش تصمیم بگیرد."

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

جای خالی مرگ

آقا نکنید این کار را‌، یعنی چه که وقتی پرانتز باز می کنید جلو اسمی تاریخ تولدش را بنویسید تا یک جای خالی برای تاریخ مرگش نگذارید پرانتز را نمی بندید. می‌ترسید روزی که بمیرد جایی نباشد برای نوشتن تاریخ مرگش؟ نکنید لطفآ. این آدم‌هایی که شما منتظرید جای مرگشان را پر کنید خیلی‌هاشان قهرمان‌های زندگی ما هستند.

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۷

وقت‌هایی که خود خدا هم درمی‌ماند

من از آن آدم‌های آزاردهنده‌ای هستم که تکلیف‌شان را یک‌بار برای همیشه با همه‌ی مسائل روشن کرده‌اند اما چند روز است که تکلیف‌ام را با یک موقعیت جدید نمی‌دانم، موقعیتی که علاوه بر منطق‌ام، احساسم را هم زیادی در گیر کرده. آن هم در شرایطی که ازم هم‌فکری و توصیه و کمک خواسته‌اند:
1. دوست و هم‌خانه‌ی سابق‌ام پنج ماهه باردار است. از آن‌هایی است که در هیچ صورتی حاضر نیست کورتاژ کند (و دیگر فکر می‌کنم قانوناً هم نمی‌تواند) و از طرف دیگر بچه‌اش مربوط به رابطه‌ای است کاملاً غیرعادی و تجاوز مانند. می‌خواهد بچه را نگه دارد٬ چون از نظر احساسی نمی‌تواند که نگه ندارد؛ تحت هیچ شرایطی هم نمی‌تواند این بچه را بچه خودش بداند یا پدر بچه از بارداری‌اش خبردار شود. اصولا اصل بر این است که هیچ کس خبر دار نشود. این تا اینجا.
2. در فرانسه قانونی وجود دارد که بهش می‌گوید زایمان به صورت ناشناس( اکوشمان سوز ایکس) طبق این قانون(که پایه ‌هایش در سنت جعبه‌های چرخان کلیساهای قرون وسطی است ) دولت وظیفه دارد به مادرانی که می‌خواهند ناشناس زایمان کنند و ناشناس بمانند کمک کند. برای هزینه‌‌اش هم از آنجایی که مادر ناشناس نمی‌تواند از بیمه شخصی‌اش استفاده کند٬ هزینه‌ها از حمایت اجتماعی دولت از بچه‌های سر‌راهی داده می شود.
3. از سال 2002 سگولن رویال (کاندیدای سابق ریاست جمهوری و وزیر بهداشت وقت فرانسه ) طی فشاری از انجمن حقوق بشر اروپایی به فرانسه وارد می‌شود مرکزی را برای پی گیری پدر و مادر بیولوژیک راه می‌اندازد و قانونی تصویب می شود که طبق آن بچه‌های سر‌راهی به مفهوم مدرن‌اش، بچه‌های زایمان ناشناس یا بچه‌هایی که با اهدا اسپرم متولد شده‌اند حق دارند که بدانند پدر و مادر بیولوژیک‌شان کیست. این بچه‌ها بعد از هجده سالگی شخصاً می‌توانند به این مرکز مراجعه کنند و تقاضای پیگیری کنند. انجمن های حقوق بشر معتقدند این یک حق بدیهی انسانی است که در فرانسه نادیده گرفته شده است.
4. اما میان این دو قانونی که مقابل هم قرار می‌گیرد کماکان اولویت با آن قانون قدیمی است و دادن این اطلاعات به فرزندان تنها با اجازه‌ی پدر یا مادر بیولوژیک و اگر مرده باشند با اجازه خانواده‌ی مستقیم‌اش صورت خواهد گرفت.
5. حالا دوست من باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد فرمی را پر کند و اطلاعاتی از خودش بگذارد که اگر روزی بچه‌اش به این سازمان مراجعه کرد و خواست بداند پدر و مادر بیولوژیک‌‌اش چه کسانی هستند، اینها این اطلاعات را بهش بدهند یا نه. اگر بگوید نه بیمارستان حتی اجازه ندارد اسم کوچک مادر را هم بپرسد.
6. من رسماً کم آورده ام هیچ کمک فکری نمی توانم بهش بکنم. مخصوصاً که اصولاً فکر می کنم حق شناختن پدر و مادر بیولوژیک حق انسانی بدیهی است که باید بهش احترام گذاشت. اما از طرف دیگر این دختر نمی خواهد بچه‌ای که همین حالا ازش متنفر است روزی سراغش بیاید یا سراغ پدرش را از او بگیرد. عقلم به جایی نمی‌رسد٬ حتی فکر کرده‌ام که دخترک کاش اطلاعاتی از پدر برای بچه بگذارد و بگذرد...
زندگی ما آدم‌ها تا کجاها گنجایش پیچیده شدن دارد؟