Thursday، May 29
آسمان همه جا همین رنگ است
Tuesday، May 27
چرا نویسنده نشدم؟4
هدفم این شده بود که خوشبخت باشم. ایستاده بودم روی خرابههای آرمانهایم و خوشبخت بودم. دیگر نمیخواستم نویسنده شوم.
Thursday، May 22
چرا نویسنده نشدم؟3
هنوز که هنوز است بدبینم به هر حرکت دانشجویی.
بزرگترین خوش شانسی من همین بود آن روزها. سیاست خودش را کنار کشید تا کتابها بشوند همه ی زندگی من. به نویسندگی مؤثر شک کرده بودم. اما هنوز می خواستم نویسنده شوم.
Monday، May 19
چرا نویسنده نشدم؟2
چهارده ساله که بودم ، یاد گرفته بودم که کتاب فقط رمان نیست، الان نمیدانم چطور، ولی حتی کتابهای علمی می خواندم. کماکان فکر می کردم متفاوتم. در راستای این تفاوت همهی کتابهای شریعتی و مطهری و چپ ها و خلاصه هر چه به انقلاب ایران مربوط بود را خوانده بودم و هنوز میخواستم نویسنده شوم، اما حالا دیگر نویسنده تأثیر گذار. منتظر بودم وقتش بشود.
شانزده سالم بود وقتی برای اولین بار با آدمهایی که مثل خودم متفاوت! بودند آشنا شدم، آن وقتها فکر نمیکردم که این که ما بیش از40 نفریم، این که همه متفاوتیم، آن هم در شهر کوچکی مثل شیراز شاید سادهترین دلیل برای متفاوت نبودن ما باشد. هنوز میخواستم نویسنده شوم، میدانستم که به زودی باید وقتش بشود، پیش از آنکه خیلی دیر شود.
Tuesday، May 13
پس کو آن زندگی فرهنگی؟
Sunday، May 11
?Why Boycott Israel
تصور کنید یکهو کشوری را(حالا اگر شده اول ذره ذره زمین بخرند درش...) را بگیرند بگویند " اینجا چند هزار سال پیش مال ما بوده . حالا میخواهیماش." این با کجای منطق پراگماتیستی دنیای امروز جور در میاید؟ که تورات و تلمود را بگردانند، بگذارند جلویت و بگویند" ببین راست می گوییم اینجا مال ما بوده ، خود خدا گفته." از کی در این دنیای کاپیتالیستی حرف خدا از کاغذ و سند مهمتر شده ؟ کاش ما هم قرآن را برداریم نشانشان دهیم که اینجا مال ماست، ببینید قبله اول! با این منطقشان قبول باید بکنند دیگر. فقط تصور کنید اگر فردا ایران به جزایر سه گانه که سند و مدرک واقعی دارد برای گفتن این که "مال ماست" حمله کند و برود اشغالش کند- که مگر چند نفر درش زندگی می کند- چه اتفاقی در دنیا می افتد؟
بایکوت اسراییل ، تا هر قدری که دستمان میآید یعنی که نشویم مثل همانهایی که در دورهی جنگ ایران و عراق دست روی دست گذاشتند که صدام سرمان بمب شیمیایی بریزد(لینک از بهمن – هیچ دیدهاید از نزدیک شیمیاییهای جنگ را، زندگیشان را میدانید چطور میگذرد؟ یک روز سر بزنید به بنیاد جانبازان ، حوالی چهارراه فاطمی-امیرآباد یا به پزشکی قانونی بنیاد جانبازان تا ببینید)که یک روزی که تمام شد، بچههای شش ساله غزه نشوند بیست و شش ساله و مثل ما دلشان بسوزد برای کودکیشان و نگویند چرا هیچ کسی هیچ کاری نکرد.
این روزها در پاریس فستیوال- بی اینکه اسماش را گذاشته باشند فستیوال- فرهنگی همه جانبهای به راه است، برای چهلمین سالگرد می 68 و من منتظر 14 می هستم ببینم این دنیای سر تا پا روشنفکری پاریس میخواهد چطور از شصتمین سالگرد اشغال فلسطین حرف بزند.
شخصاً میدانم خیلی چیزها یاد میگیرم از چیزی که کورش علیانی و بهمن- که رابرت فیسک را هم دوست میدارد- در این مورد بنویسند.
Friday، May 9
کتابهایی که پیش از مرگ...
" پنه لوپه به جنگ میرود" فالاچی: یک رمان راحت و روان ، از معدود کارهای واقعاً داستانی اوریانا فالاچی است.
و در همین راستا " یک مرد " فالاچی : که نمیدانم چرا اینقدر کمتر از حقاش خوانده شده. یک شاهکار. از آنهایی که برای انامین بار وادارت میکند هوس کنی نویسنده باشی.
"داستان غم انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده دل و مادر بزرگ سنگدلاش" مارکز: کمیاب. بینظیر؛ پیشنهاد میکنم این آخرین کتابی باشد که از مارکز میخوانید. این کتاب یک خلاصهی کم حجم است از جهانی که مارکز در دیگر کتابها روایتاش کرده .
" خویشاوندان دور" کارلوس فوئنتس : جادوی امریکای لاتینی کتاب باعث میشود حسی که وقت خواندن کتاب داشتهاید سالها در ذهنتان بماند.
"مرگ در خانواده سانچز" و " فرزندان سانچز" ، اسکارلویس (انسان شناس): این دو کتاب از کتابهای هستند که در حوزه علوم اجتماعی انقلاب به پا کردهاند. اما از طرف دیگر شکل روایی و جذابیت ادبی هر دو کتاب چنان است که میتوانید چشمتان را ببندید به روی علم و مثل دو رمان بینظیر بخوانیدشان.
پی نوشت : من یک اشتباه اساسی کرده بودم در نام کتاب کوستلر حالا با یادآوری بهمن تصحیحاش می کنم . درست که ظلمت در نیمروز شاهکار کوستلر است، اما من خواسته بودم گفتگو با مرگ را پیشنهاد بدهم! دلیل این اشتباه یا برمی گردد به این که این دو کتاب را پشت سر هم خواندهام٬ همان حکایت نویسندهای کتاب خواندن٬ یا این که ساعت سه صبح وبلاگ نوشتهام و یا هر دوتاشان. به هر حال ببخشید و ممنون از بهمن.
Saturday، May 3
چرا نویسنده نشدم؟1
من بیست و شش ساله ام .
همان تابستانی که شش ساله بودم و کتاب اولدوز و کلاغهای صمد بهرنگی را با آن چاپ ریز، به سختی و با لذت میخواندم، تمام تابستان قبل از سال اول ابتدایی، مطمئن بودم نویسنده می شوم، وقتش که بشود.
متولد سوم مهر؛ در شناسنامهام هم نوشتهاند سوم مهر. پدر و مادرم از آن نسلی هستند که خیلی کله خری کرده بودند در زندگیشان، این هم یکیاش. این شد که در شش سالگی سه روز کوچکتر از آنی بودم که به مدرسه راهم بدهند، مستمع آزاد میرفتم مدرسه و وقتی یک دانشآموز واقعی کلاس اولی شدم، اولدوز و کلاغهای صمد بهرنگی را خوانده بودم. پس اینکه بیشتر از همکلاسیهایم بدانم بدیهی بود، اما خودم آن وقتها فکر میکردم دلیلش این است که قرار است نویسنده شوم.
پذیرش
رفتم و نشستم هر چه مربوط به فرانسه بود و می توانستم، روی سایت پذیرش تکمیل کردم. حالا اینقدر سبکام! این همه مدت بارها یکی یکی برای آدمهای مختلف اینها را نوشته بودم و گفته بودم اما هیچ وقت به عقلم نرسیده بود بگذارمشان یک جایی که این همه در دام تکرار نیافتم.