چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

هیچ راهی دور نیست

گفتم هی چرا این‌قدر گم و گور می‌شی، دلم برات تنگ می‌شه‌ها، گفت هر وقت نبودم فکر کن جایی‌ام حوالی نقطه‌ي مرز مشترک پاراگوئه، بولیوی و آرژانتین. خندیدم که اووه دوره که. گفت هیچ راهی دوری نیست.
چهار ماه ازش بی‌خبر بودم، بعد یک کتاب خیلی کوچک و نازک برای‌ام پست کرده بود،" هیچ راهی دور نیست"، مال ریچارد باخ. پاکت را که باز کردم، کتاب را که دیدم، لبخند زدم. از آن لبخندهای ویژه‌ي وقتی که یک‌دفعه می‌بینی نمونه‌ی آرمانی ِ‌ آدم منطقی و عاقل و هوشمند و واقع‌گرا و همه‌چیزدان‌ات، شعر می‌خواند و ریچارد باخ. از آن لبخندهای کمی غمگین، کمی خوشحال.
فردا شب‌اش با سیانور خودکشی کرد.
دست من به هیچ جا نمی‌رسید.‌ تهران نه، همان شیراز هم که بودم فرقی نمی‌کرد. حتماً می‌ماندم خانه ریچارد باخ‌ام را می‌خواندم. چون از همان لحظه، همان ساعت ِدو شب، پای تلفن، تصمیمم را گرفتم که هیچ وقت باور نکنم
و باور نکردم.
.
حالا پنج سال گذشته و من هر سال همین موقع‌های سال که می‌شود، چند روزی گیر می‌دهم به نقشه‌ی امریکای جنوبی و زل می‌زنم به مرز مشترک این سه کشور. دو سه سالی است با گوگل ارت حتی زوم می‌کنم، خیره می‌شوم به خط صاف مرزی پاراگوئه -بولیوی. با موس‌ روی دندانه‌های مرز آرژانین با آن دو تا حرکت می‌کنم و حواسم هست که دقیقاً‌ روی مرز راه بروم و مکان نما م از مرز آن‌طرف نیافتد. مسیر رودخانه‌‌های اطراف‌ را از حفظ شده‌ام و با امیدواری به بزرگراه شماره 54 و بعد 34 آرژانتین نگاه می‌کنم که راحت تا سان سالوادور می‌بردم. تا مسیرهای خیلی دورتر را توی هر کشور می‌روم تا ببینم به کجا می‌رسم، حتی دنبال سینما و رستوران می‌گردم. به‌اش حسودی می‌کنم و برنامه‌ریزی می‌کنم که بروم آنجاها را بگردم، که کم نیاورم ازش.
هی پسر تو مثل همیشه چند قدم از من جلوتری.