Wednesday، December 31

چرا جنوب قطب اصلي داستان‌نويسي ايران است؟

يك .
یک نظریه‌ی تقریباً رادیکال در مورد داستان‌نویسی ایرانی دارم که سال‌هاست به‌اش فکر می‌کنم، گاهی هم درباره‌اش حرف می‌زنم. ها، همين؛ فكر مي كنم جنوب قطب اصلی نويسندگي معاصر ايران است؛ آن قدري اساسي كه حتما بايد درباره‌اش حرف بزنيم، كه پي چرايی‌اش بگرديم، كه گذشته چراغ آينده باشد.
دليل آشكارش هم اين است كه بیش‌ترِ نویسندگان معاصر یا مستقیماً جنوبی‌اند یا جنوب زندگی کرده‌اند و داستان‌هاشان آن‌جا می‌گذرد. فعلاً براي شروع، منظورم نويسندگان بعد از انقلاب است. نسل گلشيري به بعد، نسل سوم. حتي نمي‌گويم همه‌ی آن‌هایی که در داستان‌نویسی یک سر و گردن بالاترند، خيلي ساده از آن‌هایی حرف مي زنم که این سال‌ها بیش‌تر از بقیه خوانده شده‌اند.
.
دو.
منیرو روانی‌پور، در بوشهر به دنیا آمده و بعدها هم تا آخر دوره‌ی لیسانس‌اش در شیراز بوده. بیش‌تر داستان‌های‌اش در جنوب می‌گذرد. هوشنگ گلشیری متولد اصفهان است، ولي در كودكي همراه خانواده‌اش آبادان زندگي كرده و خودش می‌گوید که آبادان در شکل‌گیری شخصیت‌اش خیلی مهم بوده . شهریار مندنی‌پور متولد شیراز است و تا قبل از این‌که از ایران برود، شیراز بود و با عصر پنج‌شنبه اش تبديل شده بود به يك وزنه در ادبيات معاصر. رضا قاسمی هم که هم جنوبی است و هم نوشته‌های‌اش گواه‌اند این تأثیرند. ابوتراب خسروی متولد فسا، بزرگ‌شده‌ و ساکن شیراز است. زویا پیرزاد در آبادان به دنیا آمده همان‌جا هم به مدرسه رفته و بعد هم که مهم‌ترین کتاب‌اش و خیلی از داستان‌های کوتاه‌اش در آن‌جا می گذرد.
.
پ.ن: یک آدم باحال لینک‌هایی که به ویکی پدیا داده‌ام را جا به جا کرده، درست‌شان کردم، اما اگر دوباره جا به جا شد می‌توانید گوگل کنید لطفاً. دانشنامه‌ی آزاد که می‌گویند یعنی این. همین است که من عاشق ویکی و آدم‌های با پشت‌کارم.

.
سه.
توی همه‌ی سال‌هایی که به این نظریه فکر کرده‌ام و گاهی برای درس‌های‌ام درباره‌شان نوشته‌ام، دنبال چرایی‌اش گشته‌ام. كه چرا این‌هایی که از جنوب می‌آیند قصه‌گو ترند، یک عالمه دلیل هم ردیف کرده‌ام: از فرهنگ انگلیسی حاکم بر جنوب گرفته (یعنی فرهنگی که خیلی پیش‌تر از بوشهر شروع شده و بعداً آبادان و تا شیراز هم کشیده شد) تا فضای آبادان به عنوان یک شهر صنعتی،‌ چند فرهنگی بودن حوزه‌ی جنوب به خاطر شرکت نفت و پولي که شرکت نفت برای فعالیت‌های فرهنگی خرج می‌کرد.
شاید هم دلیل‌اش یک جور روی هوا بودن و وهم آلود بودن فضای جنوب باشد. منطق دو دو تا چهارتایی و پوزیتیویستی را که مثلا در اصفهان، یزد، تبریز یا مشهد – و بدیهی است که در تهران- داریم، را شهرهاي جنوب برنمی‌تابند.
و اين كه بقیه‌ی شهرهای بزرگ دیگر(مشهد، اصفهان، تبریز و يزد) خیلی جدی تحت تأثیر دین و سنت بوده‌اند، یعنی همان چیزی که یوسا می‌گويد مانع مي‌شود كه رمان جدي از اين جوامع دربيايد، همان اطمينان. كه" فرهنگ‌های مذهبی شعر وتئاتر تولید می‌کنند اما به ندرت رمان بزرگی ایجاد کرده‌اند."
پ.ن: رشت.
.
چهار.
خوب می‌دانم چطور می‌شود چنین حرف‌هایی زیر سؤال برد، توی دانشگاه تهران خوب یادمان دادند که چه جور همه چیز را از بنیان نقد كنيم. کلاً سیستم را طوری طراحی کرده‌ بودند که آخرش ما به هیچ چیزی معتقد نباشیم و یک نسبی‌گرای هوچی بار بیاییم. كمابيش هم موفق شدند.
منظورم اين است اگر از آن راه برویم، من هم جواب دارم. شما می‌توانید بگویید که کلی‌گویی می‌کنم، كه نبايد همين طوري حكم صادر كرد، می‌شود مثال نقض آورد و گفت پس بیژن نجدی یا غزاله علیزاده، حسین سناپور و جعفر مدرس صادقی و رضا امیرخانی چه؟
بله؛ اما كاش بحث را از اين جا شروع نكنيم، آخر كار اگر به اين جا بكشد و شما در برابر جنوب از همه جای ایران مثال بیاورید (می‌دانم می‌شود حتی این بحث را هم شروع کرد که جنوب و محدوده‌های‌اش کجاست) می‌گویم شهرنوش پارسی‌پور با پدر شیرازی‌اش، نیمه شیرازی است. می‌توانم حتی آن‌طرف‌تر بروم تا خانواده‌ی گلستان و ابراهیم گلستان که شیرازی است، و آبادان زندگی و کار کرده، لیلی گلستان توی خاطرات‌اش می‌گوید که شیراز و خانواده‌ی پدری‌ شیرازی‌اش چه نقش مهمی داشته‌اند در زندگی فرهنگی‌اش. اما خب رعایت می‌کنم و تا نسل سوم‌شان، مانی حقیقی‌ پیش نمی‌روم. می‌توانم بگویم نجف دریابندری متولد آبادان است، که بزرگ شده‌ی آن‌جاست. حالا شما بگویید تو گفتی بعد از گلشیری، گفتی نسل سومي ها.
راست‌اش فکر می‌کنم اگر از همان اول صد سال داستان‌نویسی هم شروع کنیم، با یک حساب سرانگشتی جنوب کماکان با فاصله‌ی زیاد جلوتر است. صادق چوبک، احمد محمود، رسول پرویزی، سیمین دانشور و ناصر تقوایی(فیلم نامه نویس هم نویسنده‌ است دیگر؟) و...
.
پ.ن: حالا که فکرش را می‌کنی، می‌بینی کلاً نظریه‌های رادیکال‌اند که جهان را پیش برده‌اند. گیرم که فحش‌خورشان هم خوب کار می‌کند. اما مگر نقطه عطف‌های تاریخ همین نظریه‌ها و بحث‌های که باعث شده‌اند، نیستند؟

.
پنج.
اما از بازي منطق و سفسطه اگر بگذريم، طاقت كه بیاوریم و صورت مسأله را پاک نکنیم، شاید چند تا جواب جدي پیدا شود. گرچه خوب به وسوسه‌ی پرسش را از اساس نفی کردن و صورت مسأله را پاک کردن آگاهم، اما این راه‌اش نیست. حتي‌ اگر قبول ندارید، حرف من را بگیرید فرض خلف، اما نگویید پرسش از اساس پرسش اشتباهی است.
این همه سال است که نویسنده‌ی خوب- اصلاً نه خوب، نویسنده‌ی پرخواننده- کم داریم، شاید اگر پی نویسندگان خوب معاصر را بگیریم و برای سؤال‌هایی از این دست جواب حدس بزنیم، ببینیم که ادبیات داستانی ایران راه‌کار داشته باشد.
شاید من اشتباه کنم و راه‌اش فقط مدرنیسم آبادان و شهرهای صنعتی نباشد؛ شاید فضای وهم آلود شیراز و اهواز و بوشهر لازمه‌ی داستان نویسی معاصر ایرانی نیست. شاید که راه‌اش پول هنگفت شرکت نفت آبادان نباشد که می‌توانست برای فرهنگ پول خرج کند، که ابراهیم گلستان را بکشاند آبادان، که نجف دریابندری و ناصر تقوايي را آن‌جا نگه‌ دارد.
شاید که راه‌اش فقط همان جُنگ اصفهان(اصفهان) گلشیری و عصرپنج‌شنبه‌(شیراز) مندنی‌پور باشد.(چرا کارنامه نتوانست؟)
.
شش.
اين شايدها را دوست دارم. با آن "چرا" ي تيتر هم پي همين ها مي گردم، كه حتي اگر تا هميشه هم شايد بمانند، يك جور خوش‌بيني خوبي درشان هست. آخر من يك جورِ خوبي به نسل بعدتر داستان‌نويسي ايراني خوش‌بين‌ام.

29 comments:

میترا گفت...

و این یک تئوری مشترک است بین ذهن های ما!!!

بهروز گفت...

راست می‏گویی. این شایدها خیلی خوبند. آنوقت پ.ن. رشت چه بود؟ مثال نقض بود یا چی؟ که فرهنک غیرمذهبی رشت هم شعر و تاتر تولید کرده اما رمان بزرگ خیر؟

احسان. گفت...

1. چرا جنوب؟ قبل از اینکه به بند سوم نوشته ات برسم چند دلیل آمد در ذهنم. یکی اش همین تجربه برخورد با انگلیسی ها. دوستی دارم اهل بندر دیلم. میدانی کجا است؟ مادربزرگش نمیداند بیمارستان چیست. میگوید هاسپیتال. به گوجه فرنگی میگویند تماته. به بشکه: درام. یکی از پیرمرد های شهرشان که راننده انگلیسی ها بوده سواد فارسی نوشتن ندارد اما با لهجه غلیظ انگلیسی صحبت میکند. در نزدیک شهرشان روستای کوچکی هست (اسمش الان یادم نیست) که همه مو بور هستند از یک کنار و خیلی هم سر به راه نیستند. طوری که برای یک روستا یک پایگاه نیروی انتظامی گذاشته اند. گفتم مو بور هستند. بازمانده شیطنت های سربازان انگلیسی. خب معلوم است از همین یک منطقه چقدر داستان برای نوشتن در می آید. دوستان دیگری از رامهرمز و مسجد سلیمان داشته ام. آن جا ها هم همین طور ها است.
2. خب شمالی ها هم همین طور هستند. محل تلاقی دو فرهنگ ایرانی و روس. اما یک نکته: خوزستان و کلا جنوب ایران پشت حصاری پنهان شده به نام زاگرس. باز دو فرهنگ کوه نشینی و جلگه نشینی کنار هم. نقش زاگرس را در ادبیات جنوب شاید باید نقش آند بدانیم در ادبیات آمریکای لاتین. شاید کسی بگوید در شمال هم البرز را داریم. نکته اینجا است که البرز به واسطه نزدیکی به پایتخت عملا رام شده است. شهری شده است. روستاهای البرز با آن همه جاده و ارتباطات همه ییلاق های تهران هستند عملا. زاگرس هنوز وحشی است. پدرم در یکی از روستاهای ایذه کار میکرد. ظهر روز 21 ماه رمضان دعوت شده بودند به عروسی در یکی از ایلات به صرف نهار. فکر کن.. فیروز آباد فارس را که حتما میدانی کجا است. نمونه دیگری از یک فرهنگ کاملا بکر. همین الان دو تا داستان واقعی و دردناک از آنجا یادم آمد. خب اینها همه پتانسیل های یک داستان خوب است.
3. به نظرم جنگ هم بی تاثیر نبوده. تقابل فرهنگ ایرانی-عربی. چاه های نفت در کنار فقری که به هر حال کم و بیش هست. همه اینها هم هست. راستی "ساز دهنی" نادری و "دونده" بیضایی کجای دیگر میتوانست روایت شود؟
4. اما خب اینها همه نظریه است و چرا باید روی نظریه بحث کرد؟ هیچ چیزی مطلق نیست. همان طور که مثلاً سیطره آمریکای لاتین بر ادبیات مطلق نیست با وجود غول هایی چون رومن گاری و سلینجر و بل و کالوینو و آستر و دیگران.
5. راستی میدانی آبادانی ها (و سایرین هم) شهرشان را برزیل ایران میدانند؟ به خاطر فوتبالشان؟ شباهت ها کم نیست بین این دو منطقه!

محمود گفت...

درود!

با شما موافق‌ام كه ادبيات داستاني از جنوب منشا گرفته است!! اما رضا قاسمي اصالتن اصفهاني‌ست و جايي نديد‌ه‌ام از جنوب ياد كند! مطمئنيد؟

شاد زي

مانی ب گفت...

سلام
کلاً سیستم را طوری طراحی کرده‌ بودند که آخرش ما به هیچ چیزی معتقد نباشیم...

دانشگاه یعنی همین. در اروپا هم طور دیگری نیست؟ الا بپذیریک که آدم ها به دانشگاه می روند که به چیزی معتقد شوند.

برای همین نمی فهمم چرا می گویید «نسبی‌گرای هوچی»؟

ساسان م. ک. عاصی گفت...

گودر آدم را تنبل می‌کند حسابی. روی این یادداشت (که چقدر عالی و تامل‌برانگیز هم بود و خیلی خیلی ممنون) نوت نوشته بودم توی گودر، بعد فکر کردم حالا گاس دست‌به‌دست نچرخد و نرسد به نویسنده، فکر کردم بیایم این‌جا هم بگذارم‌اش توی کامنت‌ها:

چه یادداشت خوبی! کمی بی‌ربط یاد یکی از سوال‌های خودم هم افتادم. من دیوانه‌وار ادبیات آمریکای شمالی را دوست دارم (شاید حتی بد نباشد بگویم ادبیات ایالات متحده) با این‌حال خیلی وقت‌ها مچ خودم را گرفته‌ام وقتی که برای امتیاز دادن به یک نویسنده‌ی آمریکای شمالی (یا اروپایی حتی) داشتم مقایسه‌اش می‌کردم با یک نویسنده‌ی آمریکای لاتینی (که آنها را هم البته دیوانة وار دوست دارم). یعنی یک جاهایی مثلا فلان داستان کاپوتی را تحسین کرده‌ام چون یاد فلان فضای مارکزی انداخته‌ام و خیلی‌های دیگر. همیشه برایم سوال بود که چرا کورتاسار و یوسا و ماکز و فوئنتس و دورفمان و ... در جمع غول‌های کشورهای دیگر جلوه‌ی خاصی دارند و بیشتر به چشم می‌آیند. این جنوبی بودن این یادداشت یک‌دفعه یاد این سوال انداختم.
اما برای برگشتن به همین سوال و نظریه: اتفاقاً همین دیروز با دوستی صحبت شیراز بود و حال و هوای خاص اهل شیراز. دوست‌ام از مقاله‌ای صحبت می‌کرد که در آن نویسنده می‌گوید این حال و هوا علاوه بر فرهنگ تا حد زیادی تحت تاثیر شرایط اقلیمی خاص شیراز هم هست، از زاویه‌ی تابش آفتاب گرفته تا بادهایی که می‌وزد.
باز یاد بحث دیگری افتادم با دوستی دیگر، چند سال پیش. صحبت این بحث مزخرف "ترجمه‌ای نویسی" بود که به خیلی از داستان‌های تازه نسبت می‌دهند و غر می‌زنند که چرا داستان‌های تازه این‌قدر فضاهای غربی گرفته‌اند و بحث کشید به اینجا که مثلاً وقتی نویسنده‌ای بیشتر دیدارهای دوستانه‌اش در کافه‌ها و گالری‌هاست و وقتی در آپارتمانی مدرن زندگی می‌کند، چطور و چرا داستانی بنویسد در فضاهای سنتی‌تر و لابد به قول آن یکی گروه با فرهنگ کهن ایرانی هم‌خوان‌تر.
شاید این‌ها که گفتم تا این‌جا کمی بی‌ربط به این متن به نظر برسند، اما منظورم از گفتن‌شان موافقت‌ام با این فکرها بود. با این‌که واقعاً شاید ربط داشته به فضای خاص آبادان و حال و هوای شهرهای جنوبی و راست‌اش حتی دل‌ام می‌خواهد بگویم حتماً ربط داشته و دارد. مگر فضاهای غریب آستری بی‌ربط‌اند به نیویورک و مگر داستان‌های کورتاسار هم‌زمان پاریسی و آمریکای لاتینی نیستند؟
و شاید همین‌جا یک خطر بزرگ هم باشد. خطر این‌که مثلاً من ِ تهرانی فکر کنم اگر جنوبی‌ها خوب نوشته‌اند پس لابد من هم برای موفق شدن باید جنوب نبوده و نرفته جنوبی بنویسم، به‌جای چرخ زن‌ام در تهران چرک و شلوغ و گیج و خشن که پر است از فانتزی‌های خودش.

sara گفت...

cheghadr khosh binie in rooz haye to ro tooye in rooz haye khodam lazem daram

سارا ن گفت...

به بهروز: یعنی حواسم به رشت هست، یعنی رشت هم یک جورهای قطب است و جان سالم به در برده از آن اطمینان.

به محمود: تمام کتاب وردی که بره ها می خوانند رضا قاسمی در جنوب می گذرد. تمام خاطرات کودکی اش هم.توی بقیه کتاب هایش هم واضح است که، یعنی ارجاع یکی دو تا نیست.
دم دست ترین رفرنسی که می توانم بدهم ویکی پدیاست که لینکش را گذاشته ام.

به مانی: آهان من به آدم نسبی گرایی که به هیچ چیزی معتقد نیست می‌گویم هوچی، تقریباً مثل خودم. چون خراب کردن و انتقاد کردن از سر انتقاد که کاری ندارد.
و اینکه راست می گویید سیستم آلمانی زبان را نمی دانم اما توی سیستم فرانسوی هم همین را به آدم یاد می‌دهند، انتقاد. این شباهت هم اتفاقی نیست، علوم انسانی در ایران بنیانش فرانسوی است و نه آنگلوساکسون.

به ساسان: ممنون که نوشتی. همین کامنت ها را می خواستم، همین ها حرف های بعد از یک نظریه رادیکال است که مهم است و نه نظریه. همین ها شاید چیزی را عوض کنند و کمکمان کنند از نو فکر کنیم.

ناشناس گفت...

چند تا اسم ديگه از جنوب برای تأئيد نظر تو که البته همه در کار ادبيات داستانی نيستند و لی کار ادبی می کنند. شاعراند، مترجم اند (چون ديدم نجف دريابندری را هم اسم برده بودی) منتقد ادبی اند و غيره. خلاصه می شود نظريه ات را گسترش داد و پرسيد: آيا جنوب قطب اصلي ادبيات ايران است؟
و حالا اون اسامی رو که اشاره کردم و همه اهل جنوب اند: امين فقيری، منوچهر آتشی، منصور اوجی، علی باباچاهی، شاپور بنياد، پرويز خائفی، خسرو ناقد، شاپور جورکش، کريم امامی، عبدالعلی دستغيب، عليرضا جباری، فتانه حاج سيدجوادی (راستی چرا کسی نامی از اين داستان نويس متولد شيراز نمی برد؟!)
اينها هم چه بخواهيم چه نخواهيم يه جوری در عرصه ادبيات در ايران مطرح اند.

دلی گفت...

سارا جان اول تا یادم نرفته بگم چه مصیبتیه آدم تا میخواد حرف بزنه باید متعصبان استثناهای بحثو راضی کنه و اما...
انقد نوشتم که دیدم بهتره پاکش کنم بموقش یه پست بذارم،من از نظر دادن نمیدونم ولی میخواستم شرایطی که تجربه کردم و فقط شرایطی که بر خانواده مادریم(که اصالتابوشهری-خوزستانی و بزرگ شده آبادانه)و تبعید پدرپدرم به مرزهاستو بگم تا خودت از بین پیچو خمهاش دستگیریاتو بکنی.
موفق باشی
ممنون بابت یه بار دیگه تو فکر بردنم

ناشناس گفت...

"احمد محمود" را از قلم انداختی سارا خانم با آن رمان معرکه‌ی "همسایه‌ها"

سارا ن گفت...

به احسان: ها خوب بود، خوب نوشتي، خوب. به همه ي اين چيزا از نو فكر مي كنيم.

به ناشناس: احمد محمود را يادم نرفته. بند چهارم. چون نسل سومي محسوب نمي شد، بند دوم نياوردمش.

افرا و پاییز گفت...

فکر میکنم موضوع جدی تراز این حرفهاباشه. کلا شیراز و اصفهان مهد ادبیات هستند. حافظ و سعدی و...
شاید بهتر باشد به دنبال این بگردیم که چرا تولید ادبیات در جنوب "مداومت" دارد.

ناشناس گفت...

ابراهیم گلستان بدون شک مهم ترین و خوش قلم ترین نویسنده قرن معاصر ایران است ونه فقط کارگردان منحصر به فرد تاریخ سبنمای ایران واولین برنده جایزه بین المللی فستیوال فیلم است وکتاب های اش به زبانهای زنده ترجمه شده است ناصر تقوایی با اسیستانی گلستان بود که با ادبیات وداستان نویسی اشناشد واز او مهم تر فروغ فرخ زاد ابراهیم گلستان فروغ کرد

ایاز رزمجویی گفت...

سلام

البته همیشه نمی توان از راه استقراء به استنتاج رسید اما پرسش خوبی است. این را هم اضافه کنم که با وجود اینکه خودم شیرازی هستم، اما با نوشته های علی اشرف درویشیان ( کرد کرمانشاه) بسیار مأنوس بوده ام . تمام کودکی ام نیز با کتابهای صمد بهرنگی( ترک آذربایجان) سپری شد.

ناشناس گفت...

چگونه ميشود از نويسندگان وشاعران معاصر شيراز حرف زد ويادي ازمهدي حميدي/فريدون توللي/هاشم جاويد/بهادر يگانه وبيژن سمندر نکرد؟

zaagato گفت...

نوشته پرمغزي بود.نگاه ظريفي است.
از آن فاصله بعيد "ميرزا"ي جنوبي ها بدستتان ميرسد؟

پ.ن:شايد به تئوري تاثير گذاري ديني اندكي بشود خرده گرفت.تبريز از مذهبي ترين شهرهاي ايرانست.اما از تاثيرگذار ترين قطب هاي ادبيات ايران‌.شهر داستان‌سراياني چون ساعدي و بهرنگي و براهني.(از كمتر نويس ها مثلا قلي خياط هم چيزي نميگم.)سيستم انگليسي مورد اشاره هم در آنجا نيست!

++ نكته جالبي كه به ذهنم رسيد ترس و لرز ساعدي است كه در جنوب ميگذرد.:)

papillon گفت...

من خيلي ادبيات نمي دانم. اما آنقدر روشن گفته ايد كه متوجه آنچه مي گوييد شده ام و راستش به نظرم ايراد كلي بودن خيلي وارد نشود.
اما از نظريه پردازي بي خبر نيستم. من مدتي است ايده هايي در زيبايي شناسي دارم، كه البته آنها واقعي كلي هستند. نكته اينجا است كه من آدم آكادمي نيستم و وقت براي مقاله نوشتن نمي گذارم و اگرنه مي دانم اگر زماني بخواهم بروم سراغ ارايه مطلبم به آكادمي، از فلان كسك و فلان كسك از دوستانم كه بر خلاف من منطق و فلسفه تخصص آنها است كمك مي گيرم در پرداخت و ساختمان و ارايه علمي ايده ام.
حالا به گمانم شما خيلي از آكادمي دور نيستيد، چرا، اگر شخصا مي توانيد به تنهايي و اگر ابزارها و مهارت لازم را نداريد با كمك يك همكار، مقاله اي، در ساختار منطقي قابل قبول، براي پرداخت و توضيح ايده اتان تهيه نمي كنيد؟ مي تواند مطلب با ارزشي بشود.

سجادی گفت...

دوست من ! پرسشی که در انداختی خردمندانه است و به گمانم پاسخ گفتن به آن بسیااری از تاریکی ها را از پیش پای نویسندگان بر می دارد. مهم این است که همه جانبه به این مسئله بنگریم و بهتر است که با گذشت زمان ودست یافتن به برخی پاسخ ها پرسشمان را دگرگون کنیم.بری نمونه بهتر است بپرسیم چرا نوع ادبیات جنوب پردامنه تر است. دست کم شاید نتیجه بگیریم نوع داستان نویسی جنوبیان چندان هم به حال مردمان این مرزوبوم سودی نبخشیده و اگر سومند می بود،آن هم با موانعی رودررو می شد و...

مانی ب گفت...

سلام سارا
شما این خانم «دلی» را می فهمید که می گوید:
«چه مصیبتیه آدم تا میخواد حرف بزنه باید متعصبان استثناهای بحثو راضی کنه». شما به خاطر نکته ای که من بهش اشاره کردم و به خاطر جواب دادن به اون احساس «مصیبت» کردید؟ به نظر شما اشاره ی من به موضوع دانشگاه زیانبار و نوعی تعصب محسوب میشه؟

سارا ن گفت...

ّّبه ناشناس: ما در مورد داستان نويسان حرف مي زنيم و نه شاعران؛ مهدي حميدي، فريدون توللي، بيژن سمندر و بقيه شاعرند. قصه گويي است كه مهم است توي اين بحث. و از طرف اين آدمهايي نام برديد در مقياس ملي آنقدرها هم خوانده نشده اند و معروف نيستند.

به ماني:
سلام ماني. نه من هيچ احساس مصيبت نكردم، فكر كردم يك دوست واقعاً مي خواد نظر شخصي ام را در مورد چيزي بپرسد. اصلاً اگر بخواهيد يك وقتي مفصل در مورد اين به هيچ چيزي معتقد نبودن و نسبي گرايي مي نويسم و شما هم بنويسيد. يا حرف بزنيم درباره اش.

امير حسين گفت...

من اصلن از همون اولش هم عاشق بحث كردن تو شده بودم، يعني خوشم مياد به جاي اينكه تيتر رو بذاري "آيا" گذاشتي "چرا" . كلن اصلا فك كردي ايني كه من مي گم هست، حالا شما بگيد چرا. نه اينكه بد باشه ها من مي گم آدم بايد جرأت اين طوري حرف زدن رو داشته باشه.

سارا ن گفت...

به امير حسين: دو نقطه دي؛ تو هم كلاً بيا اين جا كامنت در تحليل من بذار به جاي تحليل نوشته ها، خب؟
و اين كه ببينيم هم ديگه رو خب. حالا كه من موندني شدم.

دلی گفت...

من منظورم این بود که تا یکی میاد حرف بزنه وسط کلامش میگن نه فلان کسک از همچین جایی بوده همچین کاری کرده باز میای ادامه بدی میگن نه فلانی چون و خلاصه هی باید به مثال نقضا اشاره کنیو بری جلو وگرنه
من کاری بکسی ندارم بخدااا!
سارا جان شما هم همان برداشت رو کرده بودید که گفتید نه احساس مصیبت نکردید؟
همه آشتی؟!

معین گفت...

1. علاوه‏ بر همه‏ی این‏ها که گفته‏ای –جنگ، فرهنگ انگلیسی، بافت بومی و فضای اوهام و این‏ها- شاید کم‏حاشیه‏بودن را هم بشود اضافه کرد. البته این را در مورد هر شهرستانی می‏شود گفت. ولی مهم است که آدم‏هایی باشند در آن شهر و منطقه که صرف بودنشان مردم را ترغیب کند به نوشتن. جنوب این را دارد.
2. بله. همه گفته‏اند، من هم تاکید می‏کنم که جنوب شبیه آمریکای لاتین است. چه چیزی مارکز را مارکز کرده؟ دیدن چیزهایی از فرهنگش. جاهلیت دادن به مردم و از این راه ساختن موقعیت‏های غریب. خب، این چیزها را از کجا آورده؟ از افسانه‏ها یا واقعیت‏های فرهنگی که درآن زندگی می‏کند. فکر می‏کنم آن فضای وهم‏انگیز، یک قسمت مهمیش دست‏کم به افسانه‏هایی برمی‏گردد که بین مردم رواج دارد. الهام‏بخش داستان‏های خوبی می‏شود. در بقیه‏ی جاها این افسانه‏ها آن‏قدر نمانده. مانده؟
3. مردم جنوب ذاتاً خوب داستان می‏گویند. نه داستان‏نویس‏هایشان. خودشان. خوب حرف می‏زنند. با شور و هیجان.

گلمریم گفت...

ببین سارا جون رو من هم به عنوان یک جنوبی حساب کن. همین دیگه، خواستم بگم که جنوب به دنیا اومدم و پنج سال اول زندگیم اهواز بودم و این نقطه عطفی در زندگی من شد که مثل باقی اقوامم موجود یبسی نشدم و از خونگرمی و نویسندگی ذاتی جنوبی ها بهره بردم خوب.

nasim گفت...

به احسان:
«دونده» هم مثل «سازدهنی» مال نادریه نه بیضایی!

Khashayar ZandYavari گفت...

اصولا دوره ی حاضر و آتی رو جسارت ها می سازند . فقط و فقط.

پیمان گفت...

دختر تو چقدر خوب می نویسی. تا حالا کجا بودی؟