پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

الو؟ ماریو؟

صدام می‌کنه که بیا بشین می‌خوام باهات حرف بزنم، با ادا و شوخی همین‌طور که از آشپزخونه بیرون می‌آم می‌گم واوو حرفِ جدی؟! آره می‌شه یه چیزی ازت بپرسم و تو بدون ِ رعایتِ حال ِ من راست‌اش رو بگی؟ کمابیش جا خورده می‌شینم روی صندلی که اوهوم، بگو.
سارا به‌ام می‌گی رابطه‌ات با یوسا در چه حدیه؟ خودت به‌ام بگو که باید نگران باشم یا نه؟ حسادت کنم یا نه؟
هااا؟!!!...دو سه ثانیه طول می‌کشه تا متوجه بشم دستم انداخته، نمی‌تونه جلو هجوم خنده‌اش رو بگیره. کاغذ توی دستشه.
دختر می‌دونی با این بهانه‌ی چند ماه خندیدن همه‌ رو جور کردی؟ آخه مگه یوسا پسرخاله‌ته، حالا چرا اسمش رو با فامیلی کاملش نوشتی؟ تو که دوست دیگه‌ای نداری که اسم‌اش ماریو باشه که. همین‌طوری که دارم تلاش می‌کنم کاغذ رو بگیرم رفته روی تخت ایستاده و تو دو لیست ‌ام رو از پشت کاغذی که براش نشانی نوشته بودم، با خنده‌ می‌خونه:
برم پست
کتاب نیکی رو پس بدم
به ماریو بارگاس یوسا تلفن بزنم
لباس‌ها رو از خشک‌شویی بگیرم
شیشه‌ها رو بذارم پایین دمِ در
...