چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

به من نزدیک نشوید، شکم‌تان...

من این روزها به لطف یونسکو گاهی کلاس‌های درسی دارم که استاد می‌آید سر کلاس و یک و نیم یا دو ساعت بی‌‌وقفه حرف می‌زند. آخرین باری که کلاس این‌طوری داشتم سال آخر لیسانس بود. چهار-پنج سالی می‌شود. عادت ندارم.
جلو می‌نشینم، سر ردیف اول،مثل یک دانشجوی خوب بدون اینکه یک کلمه هم جا بیاندازم جزوه می‌نویسم. بعد یک تیک ِعجیب پیدا کرده‌ام، هر استادی که وقت درس دادن راه می‌رود و به‌ام نزدیک می‌شود ناخودآگاه دستم می‌رود که نوک خودنویس‌ام را فشار بدهم توی پهلوی‌‌اش یا بکنم توی شکم‌اش.
چهار-پنج دفعه دستم این‌قدر سریع و ناخودآگاه با نوک خودنویس جلو رفته که پس رفتن ناگهانی و ناخودآگاه استادها را دیده‌ام. آلیکس روز دوم فهمید که وقت نزدیک شدن استادها من و خودنویس‌ام یک‌طوری‌‌مان می‌شود. می‌گوید احتمالاً یادت به بچه‌‌گی‌های‌ات افتاده. می‌ترسم آخراتفاق بیافتد.
فکر می‌کنم لازم است به طور اساسی خودم را روان‌کاوی کنم.